نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
عکس هایم بسم الله الرحمن الرحیم رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب درجه یک عالی جالب خواندنی حسینیه ایران نوشته مدیریت وب محمد امین نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم دست نوشته ها عشق واقعی غرورم عاشقانه فصل ۱۹ رمان عشق واقعی رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷ نوشته خودم رمان دست نوشته هایم مدیریت وب رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی د دارالعباده رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین نوشته های محمد امین رمان عشق واقعی فصل ۱۸ شعر یزد رمان عاشقانه محمد امین نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم تنها نویس نوشته های خودم عارفانه اعصاب من نوشته محمد امین مطلب عالی رمان ناگهان عشق معنا شد رمان عشق واقعی نوشته خودم محمد امین خاطره نویس نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق نوشته هایم نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی نویسنده ام نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم دلنوشته هام شاعرانه مغرورم یک قدم تا قلم سفرم به یزد خاطره هایم ، خاطره نویس ، خاطره ، دلنوشته ، خاطره نوشته ، نوشته رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی دلنوشته هایم

سلام به این وبلاگ خوش آمدید


برای شادی روح دوستم صلوات ختم کنید
...



"متاستفانه هر گونه الهام و سوء استفاده از مطالب این وب به علت دست نویس بودن حرام است...
"



روی موضوع مورد نظر کلیک کنید...

درباره من هم بخونید (سمت چپ صفحه)













دست نوشته هام رو دنبال کنید (با مراجعه به موضوعات مختلف وب)


 لطفا برای بهبود وبلاگ حتما نظر دهید (فقط در پست ثابت) و در نظرسنجی شرکت کنید.



مدیریت وب یک قدم تا قلم

محمد امین


برچسب ها: بسم الله الرحمن الرحیم، یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، تنها نویس، شاعرانه، رمان ناگهان عشق معنا شد، عکس هایم،

تاریخ : 1395/10/28 | 10:32 | نویسنده : محمد امین | نظرم اینه محمدامین

هوا سرده اما با فکر و خیال تو خوب می گذره ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، دلنوشته هایم، نوشته محمد امین، محمد امین، مدیریت وب، نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی بیتیفول درجه یک،

تاریخ : 1395/10/28 | 10:14 | نویسنده : محمد امین | نظرات

خاطرات مسافرت به یزد سلام می خوام قسمتی از خاطره ام در مورد سفر به یزد براتون بگم من توی ماه دی سفری داشتم به یزد خیابون های یزد خیلی شلوغ بود و در این مورد من تضمینی نمی کنم اما وقت نماز ظهر بود و تصمیم بر این شد که بریم به یک مسجد وارد مسجد شدیم و بعد گرفتن وضو ، داخل شدیم ، نماز اول رو خونده بودند اما نماز دوم و رسیدیم و نماز ما شکسته بود نماز دوم و همراه پیش نماز خوندیم ، اون روز درک کردم که چرا این شهر دارالعباده و حسینیه ایران است مسجد ها در این شهر فاصله کمی دارند و می شوند انها را پیاده طی کرد در ان روز بیش از ۱۰ صف در مسجد ایستاده بودند ، معماری ان مسجد فوق العاده و خیلی زیبا و تکنیکی بود من در ان روز ، نماز جماعت را با عشق و احساس درک کردم و احساس خیلی خوبی داشتم یزد فوق العاده است ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: خاطره هایم،
برچسب ها: خاطره نویس، یک قدم تا قلم، نوشته خودم، سفرم به یزد، دارالعباده، حسینیه ایران، یزد،

تاریخ : 1395/10/23 | 14:17 | نویسنده : محمد امین | نظرات

رفتی و موندم بد جور تنها ولی

میخونم برای اومدنت ناد علی


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، دلنوشته هایم، نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی پر معنی فاز سنگین، مطلب عالی، شعر، شاعرانه،

تاریخ : 1395/10/19 | 17:07 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل19
و از اتاقش اومدم بیرون می خواستم بشینم و زار زار گریه کنم چون خیلی دوستش داشتم و اون خواب بود
بعد از یک ساعت رفتیم به خونه ، رفتم تو اتاقم و روی تختم خوابیدم و سرم کردم توی بالشم و یه دل سیر گریه کردم و از گریه خوابم برد
دیگه اون پسر رو ندیم و بهشون نتونستیم سر بزنیم اخه رفته بودیم به یک شهر دیگه
بعد از یک ماه که ساکن شدیم پدرم وقتی حالم و می دیده به خانواده اون پسر زنگ زد که اگر به این شهر اومدن بهمون سر بزنن و یه شب بیان حتما
گذشت و گذشت تا من به سن حدود 10 رسیده بودم که یه روز خانواده اون پسر زنگ زدم که قراره فردا بیایم خونتون ، دیگه با این خبر سر از پا نمیشناختم ، وسایل بازی رو جور کردم تا یه دل سیر بازی کنیم باهم
فردا رسیدن و زنگ در رو زدند ،با اشتیاق دوان دوان رفتم و در و باز کردم اومدن داخل خانمون ولی پسرشون همراهشون نبود
بعد از سلام و چه خبرها ، مامانم پرسید پسرتون نیومده؟
گفتن مونده پیش فامیلاش و نیومده چون کلاس داره
پکر شده بودم
بعد از اون مهمونی هم دیگه نتونستم ببینمشون
در صورتی که دوتایی داشتیم اشک می ریختیم
طناز-امین من از بچگی با عشق اشنا شدم عشق کسی که الان باهامه ، من از بچگی عاشقت بودم
-می دونی چرا ازت دوری می کردم؟ برایی که من و فراموش کنی
طناز-تو فراموش شدنی نیستی ...
-پدر و مادرت می دونن من همین پسریم که تو بچگیت می خواستی؟
طناز-اره ، بعد از چند وقتی که ازتون خبری نبود فهمیدم که پدرم با خانوادتون در ارتباطه و نمی خواد من چیزی بفهمم ، یک روز رفتم و به بابام گفتم بابا می دونم باهاشون در ارتباطی فقط بگو پسرشون و بیارن یه روز بازی کنیم باهم ، بازی کردن بهونه بود تا باهات باشم ، همین
دیگه ازتون خبری نبود تا حدود 25 روز پیش
پدرم برای ثبت نام به هیاتتون اومده بود و تا اسم و فامیلت رو دید شک کرد که تویی یا کسی دیگه وقتی از فامیلتون پرسید ، پدرم فهمید که شمایی به رئیس کاروان ماجرا رو گفته بود که رئیس کاروان قبول کرد تا کنارت بشینم ، وقتی پدرم بهم گفت خدام داده بودن انگار ، برام دیگه یه رویای دست نیافتنی بودی ولی داشتی کم کم دست یافتی می شدی
روز حرکت از ساعت 5 که بلند شدم دیگه خوابم نبرد خیلی حرف برای گفتن داشتم باهات
خودم رو اماده کردم برای دیدار با معشوقم
دیگه بقیه اش هم که می دونی
-تو بردی نقشه رو ، دمت گرم که بخاطر من این همه زجر کشیدی ، خیلی دوست دارم
طناز-منم همینطور
دستمالی از کیفش در آورد و اومد اشک هامو پاک کنه که
-طناز قرار شد بهم نخوریم ، عزیزم نامحرمیم که
طناز-حواسم هست دستم به صورتت نمی خوره
-باشه
دستمال و گذاشت روی اشکام و اشکام رو پاک کرد
اشکای خودش هم پاک کرد
تا نیم ساعت دیگه همه چیز تموم بود که پدر و مادرش اومدن و بالای سرمون
پدرطناز-پسرم باید دیگه کم کم خداحافظی کنید...
طناز-بابا الان!؟
-اره ، تا نیم ساعت دیگه می رسیم
پدرطناز-ما میریم کم کم خداحافظی کنید باهم ، امین جان ما رو فراموش نکنیا...
-چشم ، ببخشید اگه تو پیدا کردن من به زحمت افتادین
پدرطناز-ارزش زنده کردن یه عشق بی نهایت رو داشت ، پس ما رفتیم
-طناز ، دیگه وقت خداحافظی ، نمی خوام غمگین باشی چون عشق ما پا برجاست و تموم شدنی نیست
با بغضی جواب داد
طناز-عاشقتم ، غمگین نیستم چون تو رو دارم
کاپشنم و برداشت و گذاشت روی شونم و سرش رو گذاشت روی شونم و زار زار گریه کرد
-طناز ، گریه نکن به خدا گریم می گیره
طناز-بزار حسد کنم
دیگه چیزی نگفتم ، نگاهش کردم و کمتر پلک زدم تا اشک تو چشمام سرازیر نشه
ماشین وایساد و رئیس کاروان اعلام کرد که همه پیاده شن و گفت که امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
پیاده شدیم
طناز-امین فقط پیامم بده یا زنگ بزن بهم دلم واست تنگ میشه
-توهم همین طور ، دلت تنگ شد بهم زنگ بزن
طناز-باشه ، اما کاش میتونستم بغلت کنم و بهم ارامش بدی
-اما ما نامحرمیم
طناز-اره
-راستی حواست به حجاب و خدا هم باشه ها ، مخصوصا حرف هایی که مشهد بهت زدم
طناز-حتما
در صورتی که داشت اشک از صورتش جاری می شد جوابم هم می داد
-پس خداحافظ
پدر و مادرشم اومدن و خداحافظی کردیم
منم پدر و مادرم اومدن دنبالم ، هم رو دیدن و وایسادن یه دل سیر حرف زدن و خاطرات زنده کردن و پدر طناز هم از مشهد و من و دخترشون گفتن
رفتم یه گوشه نشستم خیلی خسته بودم و چشمم و به کفش هام دوختم ، چند ثانیه که شد طناز هم اومد بغلم نشست و اروم بهم گفت
طناز-میدونی دارن چی میگن
-اره
طناز-چی میگن؟
-درباره سفر مشهد و خاطره هاشون تو محله و اینا
طناز-و البته درباره ما دوتا
-اره ، درسته
طناز-فردا میای خونه ما
-برا چی
طناز-باهم باشیم
-نمیتونم
طناز-خواهش
-نمیشه
طناز-برا چی؟
-چون می دونی که خانواده هامون
ناراحت جواب داد
طناز-باش
-ولی یه قولی میدم
طناز-چی؟
-یه روز باهم بریم سینما ، چطوره؟
طناز-عالیه .......

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، فصل ۱۹ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، محمد امین، رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی درجه یک بی نظیر پر طرفدار یک داستان عالی عرفانی فلسفی فاز سنگین فلسفیها عارفی معشوقی لیلی و مجنون اوریجینال عالی،

تاریخ : 1395/10/17 | 12:22 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل18
همه پیاده می شدن برای نماز مغرب و عشا
بعد از وضو گرفتن و نماز بلافاصله سوار ماشین شدیم تا برای شام زود برسیم به رستوران
اون شب کلا دلم خیلی گرفته بود شاید بخاطر جدایی از طناز بود اما شایدم بخاطر غروب جمعه بود
یک ساعت بعد رسیدیم به رستوران و قرار شد که طناز همراه خانوادش بره و هرچی اصرار کرد که برم گفتم نه من راحت ترم که نیام
طناز-پس منم نمیرم
-برو عزیزم ، همه فامیل هات هستن
طناز-بی تو
-اره ، اصلا جون من
طناز-قسم نده
-قسم دادم ، اگر جونم برات مهمه برو
طناز-اخه
-برو دیگه
طناز-چشم
رفت و منم تنهایی رفتم به یه پیتزا فروشی
سر یه میز نشسته بودم که یه نفر از جلو اومد
و گفت سلام من تنهام میشه بشینم کنارتون
سرم رو بالا گرفتم و دیدم که یه دختر خانمی هست
-بله بفرمایید
دختر-بسیار متشکرم
-خواهش می کنم
دختر-من عسل هستم 15 ساله
شهرش هم گفت که همشهریم می شد
با یه لبخندی جواب دادم
-خب ، که چی؟
عسل-اشنا بشیم باهم
با همون لبخند جواب دادم
-برای چی؟
عسل-همین طوری
-خب چرا من
عسل-راستش اعتراف می کنم یه شخصیتی دارین که ادم ها رو جذب می کنه
-اما من نامزد دارم
عسل-ما می تونیم دوست باشیم
-نه
عسل-چرا اخه؟
-گفتم که من نامزد دارم دوستش هم دارم
عسل-من یه دوست می خوام عزیزم
-لطفا بفرمایید
عسل-میشه شام و باهم بخوریم یا نامزدتون شاکی میشه؟
-گیرم شاکی نشد
عسل-پس شما چی می خورین؟
-خانم محترم که اصلا هم محترم نیستی برو گم شو
عسل-این شماره منه ، بخدا هیچ پسری جز تو نداره گفتم که بدونی جهت اطلاع
شمارش رو گذاشت روی میز و رفت بیرون از پیتزا فروشی
غذام رو خوردم و اومدم بلند بشم که نگام به اون شماره افتاد ، موندم که بردارم یا نه
قسمی که خورد یادم اومد پس غیرتم اجازه نداد این شماره دست کسی بیفته ، برداشتم و گذاشتم توی جیبم
بعد از خوردن پیتزا رفتم و دیدم طناز خیلی ناراحته
-چیه طناز خانم
طناز-هیچی
-شام خوب بود؟
طناز-نه
-چرا؟
طناز-چون بعصی ها نبودن که خوش بگذره
-عزیزم گفتم برایی که بری و با فامیلات باشی
طناز-باید جبران کنی
-باشه سعی می کنم
طناز-باید تا صبح که پیاده میشیم روی پام بخوابی
با حالت غمگینی جواب دادم
-تو نمی خوابی یعنی روی پام؟
طناز-نه ، تو امشب گوش به فرمان منی
خندیدیم
-باش ، من که از خدامه بخوابم
طناز-شایدم من روی پات خوابیدم
بعد از سوار شدن و حرکت ماشین یه سر رفتم کنار راننده نشستم ، پنج دقیقه که شد پیام برام اومد ، طناز بود
طناز-بیا بخواب وقت خوابه
جواب پیامش رو دادم
-چشم ، امشب من گوش به فرمان شمام
بعد سی ثانیه دوباره پیام داد
طناز-پس زود بیا
-چشم
نشستم بودم جلو یه لحظه برگشتم به روز اول مسافرت واقعا چی شد ، من عاشق شدم؟؟؟!!!
رفتم عقب و نشستم کنار طناز ، کمی باهم گپ زدیم و بعدش روی شونه اش خوابیدم البته کاپشنم و برداشتم و گذاشتم بین سرم و شونش و سرم گذاشتم و خوابیدم چون نمی تونستم روی پاش بخوابم و جا کم بود
اون شب بلافاصله که سرم و گذاشتم روی شونه ش خوابم برد و بعد از حدود 5 ساعت با صدای طناز که داشت صدام می زد بیدار شدم
رفتم و نماز صبح و خوندم و مثل لشکر شکست خورده برگشتم و روی صندلیم نشستم ، هنوز طناز نیومده بود
اومد و کنارم نشست
طناز-چی شده چرا ناراحتی؟
-هیچی ، چون داریم بر می گردیم دلم کمی تنگه
با خنده سوال پرسید که
طناز-برای کی اونوقت
-امام رضا
طناز-اهان
-میشه یه سوال ازت بپرسم ناراحت نشی؟
طناز-بپرس ، هرچی دوست داری امین
-تو چرا مامان و بابات مانع از بودنت با من نمیشن و نمی گن چرا با یه پسر هستی که 15 روزه باهاش آشنا شدی؟
طناز-چون از احساس و عشقم به تو خبر دارن
-یعنی قبول دارن که تو 15 روز یه عشق ناب به وجود میاد؟
طناز-نه
-پس چی؟
طناز-امین تو هنوز من رو نشناختی ، بزار خودم و این طور معرفی کنم که ، من وقتی 7 سالم بود توی محله فلان ، استان فلان ، زندگی می کردم و یه پسر بچه همسایه ما بود که همش باهاش بازی می کردم و باهم بودیم ، خیلی خانوادشون خانواده خوبی بودن
من و اون پسر باهم فکر می کردیم ، باهم بازی می کردیم ، باهم نقشه می کشیدیم و ...
زندگی من و اون پسر یکی شده بود و زندگیم بود و عاشقش شده بودم ، یعنی عشق رو از 7 سالگی فهمیدم
اما یه روز شد که اون ها خونشون رو فروختن و به یه محله دیگه رفتم من خیلی غمگین بودم انگار غم کل عالم رو دوشم سنگینی می کرد ، پدر و مادر که حالم و دیدن که چقدر غمگینم دنبال این خانواده گشتن اما نتونستن هیچ ردی رو پیدا کنن ، گذشت و گذشت تا یه روز پدرم توی بانک پدر اون پسر رو دیده بود شماره و ادرسشون و گرفته بود
یه شب رفتیم به خونشون سراغ همبازیم رو گرفتن که پدر و مادرش گفتن خوابه تو اتاق برو بیدارش کن خیلی خوشحال میشه ، رفتم داخل اتاقش دیدم رو تخت خوابیده ، خواستم بیدارش کنم اما دلم نیومد ، فقط یه بوسش کردم ...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی فصل ۱۸، رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی نظیر بیوتیفول، درجه یک عالی جالب خواندنی، رمان عاشقانه،

تاریخ : 1395/10/16 | 10:36 | نویسنده : محمد امین | نظرات
غرورم شکسته نشدنی است...

مغرورم چون با کسی زود صمیمی نمی شوم

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: دلنوشته هایم، غرورم، مغرورم، نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم، نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم، یک قدم تا قلم، نوشته خودم،

تاریخ : 1395/10/6 | 19:45 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای