نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
یزد نوشته مدیریت وب محمد امین نوشته هایم دلنوشته هام تنها نویس رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷ فصل ۱۹ رمان عشق واقعی عارفانه شعر نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم درجه یک عالی جالب خواندنی مغرورم رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خاطره هایم ، خاطره نویس ، خاطره ، دلنوشته ، خاطره نوشته ، نوشته نوشته های محمد امین شاعرانه رمان عاشقانه خاطره نویس غرورم نوشته محمد امین نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی بسم الله الرحمن الرحیم نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم عکس هایم رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین دارالعباده رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی د رمان ناگهان عشق معنا شد عاشقانه دست نوشته هایم نوشته خودم سفرم به یزد نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق نوشته های خودم رمان حسینیه ایران محمد امین دلنوشته هایم دست نوشته ها نوشته خودم محمد امین مدیریت وب رمان عشق واقعی نویسنده ام رمان عشق واقعی فصل ۱۸ اعصاب من نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی یک قدم تا قلم مطلب عالی عشق واقعی
فصل15
به سمت خیابون و با یه تاکسی رفتیم به سمت پارک شهر مشهد توی تاکسی هم من و طناز و راننده بودیم و گپ زدیم و اصلا نفهمیدیم کی رسیدیم
رفتیم و وارد شهر بازی شدیم و قرار شد باهم چند تا بازی هیجانی بریم
تاب گردان و چرخ و فلک و ...
سوار شدیم و عکس گرفتیم و باهم بودن و حس کردیم 
خیلی بهش وابسته شده بودم و او هم منو دوست می داشت
در راه برگشت بعد از سوار شدن تاکسی و اومدن تا حسینیه ، جون تو بدنمون نبود ، می خواستیم بریم بخوابیم که یادم اومد می خواستم برم حرم
-میای بریم حرم
طناز-الان یا نماز صبح؟
-الان ، اگه نمی خوای برو استراحت کن
طناز-می خوام بیام
-راستی یه طرح توی صحن ها زدن که میشه کنار صحن تا نماز بخوابی
طناز-پس دیگه حتما میام فقط من روی پات می خوابم
-نه خیر من روی پات می خوابم
خندیدیم
-تازشم من خوابم میاد ، شما بالای سرم بیدار باش
طناز-ای نامرد
-شوخی کردما
طناز-می دونم اما تو روی پام بخواب
-اول می ریم زیارت و بعدشم خواب
طناز-چشم عشقم ، هر چی تو بگی
-بیا بریم طنازی
راه افتادیم و رفتیم به سمت حرم و بعد از سلام دادن رفتیم یه کتاب دعا برداشتیم و رفتیم تو صحن انقلاب و رو به حرم دعا رو خوندیم اون شب زیبا حدودا 30 نفر تو صحن بودن و خیلی در برابر شب های قبل خلوت بود
شروع کردیم به خوندن دعا 2 خط که خوندیم باهم ، زیپ چادرش و باز کرد و انداخت روی دوشم لبخندی بهش زدم
-من سرمام نیست کاپشن دارم
طناز-نه این نشونه این هست که من و تو یکیم و باهم می شیم یک انسان کامل
-چه رمانتیک
طناز-دیگه
خندیدم و ادامه دعا رو خوندم و اون سر می گفت
بعد دعا یه ربع ساعتی رفتم تو حرم و طنازم رفت و بعدش اومدیم بیرون تو صحن انقلاب و گوشه ای از صحن رفتیم و خوابیدیم
انبار متفاوت تر خوابیدیم ، من کاپشنم و پهن کردم و غیرتم اجازه نداد که چادرش و در بیاره ، کاپشنم و پهن کردم و دوتایی در کنار هم با فاصله قابل توجه ای خوابیدیم که اگر تو خواب تکون خوردیم به هم نخوریم
اون شب و تا ساعت 2/5 حرف زدیم و بعد رفتیم و خوابیدیم ، قبل از خواب برای طناز  شعر خوندم و او هم شعری با صدای قشنگش خوند...
شب قشنگی به لطف و نگاه خدا شده بود ، خوابیدیم و برا نماز صبح با صدای پیش خوانی اذان بلند شدیم و رفتیم سرویس و وضو و بعد رفتیم نماز توی رواق
بعد از اون کمی تو صحن موندیم و از دیشب حرف زدیم
-خوب خوابیدی
طناز-اره ، یکی از ارزو هام بود که با تو بخوابم یه شب
-منم همین طور
طناز-امشبم میای بخوابیم؟
-اگر تو بیای
طناز-با تو همه جا میام
بعد از گپ زدن و دلبری کردن و حرف های عاشقانه ، دیگه وقت صبحونه شده بود که رفتیم حسینیه و خوردیم و بعدشم رفتم خوابیدم اما خوابی که رفتم لذت خواب با طناز نداشت و قابل مقایسه نبود و البته طولی هم نکشید و بعد نیم ساعت طناز صدام زد
طناز-میای بازار؟
-ببخشید اما حوصله ندارم طناز
طناز-هر جور میلته و راحتی
-ببخشیدا اما نمی تونم
طناز-اجازه می دی من برم؟
-من چیکاره ام ، هر جور دوست داری
طناز-تو همه کارمی
-نمی دونم گفتم که هر جور بهت خوش می گذره
طناز-با تو که باشم بهم خوش،می گذره
-این جوریه
طناز-اره
-راستش کمی علائم سرما خوردگی دارم قرص خوردم می خوام بخوابم
طناز-فدات شم ، چرا عشقم ، ببخشید بد خوابد کردم امین
-نه بد خواب نشدم فقط هنوز خوابم مونده
طناز-راستی اون خونه خانم ها کجاست؟
-اون طرف کوچه
طناز-ببین اتاق خالی دارن؟
-برا چی؟
طناز-می خوام ادامه سفر و برم اونجا تا تو بیای بیش تر پیشم
-زنگ می زنم ، داشتن می گم بهت
طناز-الان زنگ بزن
-چشم
زنگ زدم و فامیل ها گفتن که دو اتاق خالی هست ، به طناز گفتم
طناز-چمدونم و می برم اون طرف ، تو هم بیا تا ازت پرستاری کنم
-من که طوریم نیست
طناز-این طور خیالم راحت تره
-میام اما زود می رم حرم برا نماز
طناز-باش
رفتم اون طرف و گرفتم خوابیدم 
یه اتاق کوچیک و قدیمی بود و بیشتر خانم های سالمند کاروان این طرف بودن و بقیه بالای حسینیه
وقتی بیدار شدم دیدم طناز بالای سرم نشسته و بهم خیره شده و داره خیلی آروم داره گریه می کنه
با نگرانی و دل شوره چشمام و باز تر کردم
-چی شده؟
طناز-هیچی
-قرار شد به من دروغ نگی
طناز-من از تو چطور جدا شم و تو رو نبینم
-غصه نخور عشقم ، من پیام بهت میدم ، تماس می گیرم ، تماس تصویری
طناز-من تو رو برا همیشه در کنارم می خوام نه دور از خودم
-باشه ، منم تو رو می خوام اما راهش چیه
طناز-نمی دونم شاید ...
-ازدواج خوبه
طناز-عالیه البته اگه منو بخوای
-معلومه که ارزوم تویی
طناز-خیلی دوست دارم
-من دارم میرم حرم ، نماز میای؟
طناز-اره ، اما لیلا هم با من قراره بیاد
-لیلا ، دختر عمود
طناز-اره
-لطفا شب کسی و همراه نکن ، خوب
طناز-چشم ، اما چرا
-می خوام راحت بتونم بهت بگم دوست دارم
طناز-منم دوست دارم
وضو گرفتم و طنازم دیگه اماده شده بود و لیلا هم اومد و...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، دست نوشته ها، رمان عشق واقعی، رمان، رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خوب عالی عارفانه عرفانی عشق آباد، نوشته مدیریت وب محمد امین،

تاریخ : 1395/09/18 | 15:53 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای