تبلیغات
یک قدم تا قلم - رمان عشق واقعی (پارت اول)
نوشته های
#رمان_عشق_واقعی

#قسمت_اول

به نام خدا ...

تازه از خواب بیدار شده بودم حدود ساعت 11 صبح با خیال راحت که چمدونم رو بستم ، رفتم و آماده مسافرت رفتن شدم. قرار بود ساعت 12 یعنی 1 ساعت دیگه حرکت کنیم. کم کم همه چیز جور شد برای رفتن آماده و شاد و سر حال رفتیم و رسیدیم به جایگاه ماشین ها که 3 تا ماشین بودن من قرار بود با ماشین اول برم همراه کاروان و خانواده ام قرار بود که چند روز آخر بیان.
سوار شدم و سر جام کنار پنجره نشستم و پرده رو زدم کنار.
صندلی های ماشین اسکانیا کم کم پر شد و هنوز کنار من خالی بود 
دیدم رئیس کاروان که آشنا درجه یکم بود میگه امین کنارد کسی نیست؟
توی فکر و خیال بیرون اومدم...
-فعلا کسی نیست
رئیس کاروان-پس ایشون صندلی نداره کنار تو بشینه تا جاتون رو درست کنم
-باشه
بعد طرف رو صدا زد و اومد سوار شد و منم تعجب کردم ، اون دختره قرار کنار من بشینه؟


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، رمان، قسمت اول، پارت اول رمان عشق واقعی، عشق واقعی، عاشقانه،

تاریخ : 1396/04/24 | 15:17 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای