خیابان تنهایی ...

در خانه را باز می کنم ، کلافه به داخل اتاقم می روم ...
سردرگم هستم ...
روی تخت دراز می کشم و تمام خاطرات را مرور می کنم ، نمیدانم انگار نمی توانم ، سخت است ...
کلافه تر دوام نمی اورم ، به خیابان می زنم ، تاریک طبق همیشه است ...من فقط با نور اندک گوشی ام می بینم ، تاریکی عمیق و دلگیر...
قدم میزنم ، امشب هم طبق شب های گذشته دلم گرفته ، کاش در کنار قدم هایم قدمی دیگر بود و کسی شانه به شانه ام می امد ...
هوا کمی سرد است اما فکر و خیال هایم سرما را پنهان کرده اند ، شاید باید افکارم را عوض کنم ، شاید هم باید خیابانم را...
تاریک است خیابان دقیقا مثل قلب من که در تاریکی احساسش به سر میبرد ...
و میتواند همه چیز تمام یا شروع شود ، فقط با یک حرف ...
فقط باصدای زیبای تو ...