باران شهر خورشید ...

بالاخره اسمان شهر من هم بارید ، اسمان زیبای دل و روزهای خوبم ...
اسمان ان خاطرات عاشقی و زیبا ، همان اسمان همیشگی ... ، اسمان کویر و اسمان شهر خورشید...
بارانش مرا خوشحال تر از همیشه کرد ...
از خواب که بیدار شدم ، زمین پر از اب را دیده ام ...
شال و کلاه می کنم و به سمت خیابان می روم همه چیز را ترجیح می دهم به این بارانـــــــ...
 قدم میزنم ، تنها ، اواره وار ، زیبا ...
در کنار قدم هایم تو را تصور می کنم و تو و تو و تو...
نم نم باران مرا از خود بی خود کرده ، هوایی شده ام و چشمانم اشک الود تر از قبل ...


فگار