شرح حال قلمم ...

قلمی دارم من ...
رنگ آن چون دل صاف ، به سفیدی برف و سفیدی بهار
حال او چون دلم است در همه حال غریب ، آشنای دل کوه ، همه هستی من لب او...
می نویسم با او ، روی دفتر متنی
و
شود آن متنم بی هیاهو زیبا
قلمم تک دانه است ، تک و تنها زیبا ، چو درختی که شود سبز ز بیابان خدا
حرفم از اینها شد وصف یک همدم خوب ، که شده آن اسمش قلمی در بر او
قلمم دیگر نیست ، فقط آن دلتنگی است
دلِ تنگی که غروبش آمد و قلم مُرد ز آن
و
شد آن کوچک و کوچک چو تمام
و
تمام قصه شده آن وقت غروب ، که دلم مست دلتنگی او ، و غروب و غروب و غروب...
ای قلمدان وجود ، "فگار" است تنها و تمام است هیاهوی بهار ، و تمام و تمام و تمام ...


فگار