تبلیغات
یک قدم تا قلم - مطالب محمد امین
نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
فصل ۲۴ فصل سوم محمد امین یک قدم تا فلم شاعر محمد امین مدیریت وب رمان شعر خودم نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیب نوشته های خودم دلنوشنه هایم فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته و سروده خودم عشق واقعی عارفانه دست نوشته فصل ۲۲ رمان عشق واقعی نوشته خودم نوشته محمد امین دست نوشته ها شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق م شاعرانه درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی دست نوشته هایم رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل عاشقانه رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی عکس هایم فصل ۲۵ رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول ا نوشته های محمد امین دلنوشته هایم شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظی نوشته خودم محمد امین دلنوشته یک قدم تا قلم فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی رمان فصل دوم رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف نوشته محمد امین مدیریت وب نویسنده محمد امین شعر های خودم دلنوشته های محمد امین محمدامین رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نو رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشن نوشته مدیریت وب محمد امین رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب رمان عشق واقعی رمان نوشته محمد امین
فصل ۳
مامانم هم جوابم رو داد و پرسید کجا بودی
-با علی بودم
رفتم و گرفتم خوابیدم ، انگار دنیام به هم خورده بود نزدیک یک سال بود فراموشش کرده بودم اما دوباره ...

خوابیدم و حدود ساعت ۹ شب با صدای زنگ علی بیدار شدم
علی-سلام ، خوبی
-سلام ، راستش نه علی
علی-چرا؟؟
-بخاطر همون دختره ، بیتا
علی-عاشقشی؟
-فک کنم
علی-خب ، کاری از دست من بر میاد
-همدردی
علی-جمش کن بابا ، اون از تو خیلی بزرگتره ، تازه روانشناسان میگن باید شوهر 7 سال از همسرش بزرگتر باشه
-اما من عاشقشم
علی-چی داره این دختر
-مگه میشناسیش
علی-اره 
-از کجا؟؟؟
علی-از پدرش ، در هر صورت فراموشش کن ، عشقم
-حالم خوب نیست ، فعلا
علی-می خوای بریم بیرون؟
-نمیدونم
علی-تا 5 دقیقه دیگه میام دنبالت
-ولی ...
علی-اماده باش ، فعلا
-فعلا
آماده شدم و اومدم دم در خونه کمتر از ۲ دقیقه شد تا اومد
علی-به به آقا امین
-ببند ، حوصله ندارم
علی-چشم مغرور
-بیشعور
رفتیم بیرون و چرخیدیم و شام خوردیم و بعد ۲ ساعت برگشتم خونه ، قرار شد فردا علی بیاد دنبالم بریم دانشگاه
شب و تا صبح هر جوری بود گذروندم
بعد از ظهر هم علی زنگ زد و رفتیم دانشگاه
کلاس هنوز شروع نشده بود که سر جام نشسته بودم که یکی از دخترااومد طرف ما
دختره-سلام ، ببخشید آقا امین میشه باهاتون حرف بزنم
-بله بفرمایید
دختره-میشه بریم بیرون؟
علی-مبارک باشه
-علی ساکت
دختره-میشه؟
-بله
باهم رفتیم بیرون و شروع کرد به صحبت کردن
دختره-سلام من حدیث هستم ، می خوام که پایانامه رو باهم بدیم
-چرا با من؟
حدیث-چون بهترین پسر توی تمام پسرا هستین
-میشه فکر کنم؟
حدیث-بله حتما فقط خبرم بدین
-باشه
حدیث-اینم شماره من ...
-تشکر
رفتیم و توی کلاس و علی هم پشت سرهم ازم سوال میپرسید که هیچ کدوم و جواب ندادم و خیلی عصبانی شده بود
بعد کلاس هم با علی کلنجار رفتم و وقتی رفتم خونه ، قشنگ فکرامو کردم کمی از اون حال و هوای بیتا بیرون اومده بودم جالب بود برام که چند کلمه حرف حالم و بهتر کرده بود ، پس با این وجود پیامکی به شماره حدیث دادم
-سلام ، من امین خاص همکلاسی شما هستم ، می خواستم بگم که قبول می کنم اون درخواستتون رو
اگر می تونید برای تعیین موضوع بیام دنبالتون و بریم به یه پارک یا کتابخونه ، چطوره؟
این پیام و ارسال کردم و منتظر جوابش یه ۱۰ دقیقه ای موندم تا اینکه جواب برام اومد
حدیث-سلام ، خوبین؟ ، خیلی پیشنهاد خوبیه ، الان اماده میشم
خوشحال شدم ، اما نمی دونم چرا ، الکی ، شایدم ...
اماده شدم و سوار ماشینم شدم و رفتم دنبال حدیث خانم
تو خیابون بودم که ، متوجه چیزی شدم
دستی به سرم کشیدم و دریافتم که ادرس ندارم
زنگ حدیث زدم
-سلام ، اماده شدین
حدیث-سلام ، بله شما کجایین؟
-سر در گم یک کوچه ام
حدیث-یعنی چی؟
-یعنی ادرس ندارم عزیزم
حدیث-چی؟
-اخ ، ببخشید ، حواسم نبود ، فک کردم دارم با علی میحرفم ، یعنی حرف میزنم
حدیث-نه خواهش می کنم ، هر طور راحتین صدام کنید
-ادرس میدین یا حرف بزنیم
حدیث-اخی ، ببخشید یادم رفت ، چون اونقدر صداتون زیباست که فقط می خوام حرف بزنم باهاتون
-حرف بزنید
حدیث-نه ، معطلتون نمی کنم ، ادرسمون اینه ...
-تشکر ، فقط هماهنگ کردین
حدیث-بله ، مشکلی نداره ، گفتم که برا دانشگاه هست
-پس فعلا
حدیث-فعلا
حرکت کردم به طرف ادرس خونشون و وقتی رسیدم یه تک زنگ به گوشیش زدم
اومد دم در و تعارف کرد
-خواهش می کنم ، بیاید بریم تا وقت بیشتری داشته باشیم
حدیث-چرا که نه ، حتما
سوار ماشین خواست بشه که
حدیث-ببخشید کجا بشینم
-هر جا می خواین و راحتین ، من برام مشکلی نداره که جلو بشینین
حدیث-پس ...
-بفرمایید جلو
حرکت کردیم به سمت پارک شهر
تو ماشین هم حرف زدیم درباره رشته و چیزهای مورد علاقه
در هر صورت رسیدیم به پارک و روی یه نیمکت نشستیم و شروع کردیم به معرفی نوشته ها و ....
حدود ۲۰ دقیقه که شد
-ببخشید ، من میرم الان میام
حدیث-ببخشید ولی من تنهایی میترسم
-خب باشه اخر کار باهم میریم
حدیث-کجا؟؟؟
-یه چیزی بخوریم
حدیث-اهان ، فعلا بیاید درسمون تموم بشه
-باشه
شروع کردیم به توضیحات کامل و پیشنهاد و انتقاد ، حدود ۲ ساعت بعد باهم رفتیم وسایل و گذاشتیم تو ماشین و به پیتزا فروشی بغل پارک رفتیم و سفارش دادیم تا سفارش و اوردن حدود یک ربع شد
حرف هامون و تکمیل کردیم و درباره مسائل کلی حرف زدیم
بین خوردن هم اهی حرف میزدیم
بعد از این حرف ها و تموم کردن غذا رفتیم و سوار ماشین شدیم
رسوندمش در خونشون
-می خواید فردا بیام دنبالتون باهم بریم دانشگاه؟
حدیث-نه ، امروزم خیلی زحمت کشیدین
-نه خواهش می کنم حدیث خانم ، مشکلی نداره که با اسم کوچیک صداتون کنم
حدیث-نه ، تازه راحت ترم ، منم شما رو امین صدا می کنم
-راستی این مطالب من به صورت ورد هست ببینید
فلش رو از ضبط بیرون اوردم و دادم بهش
حدیث-حتما ، فردا براتون میارم ....




طبقه بندی: رمان ناگهان عشق معنا شد،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته خودم، دلنوشته، رمان ناگهان عشق معنا شد، فصل سوم، رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسفی عارفانه جالب زیبا قشنگ جالب خواندنی مفید افیکیال بیوتیفول،

تاریخ : 1396/01/7 | 14:25 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل ۲
علی-پس سوار شو دیر شده ، دخترا بدون زبون ریختن من دق می کنن
-ببند لطفا
علی-چشم ، بریم
-بفرمایید ...
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت دانشگاه
بعد از چند دقیقه رسیدیم به دانشگاه پیاده شدیم و رفتیم داخل کلاس و کمی حرف زدیم
علی هم شروع کرد به چرند گفتاش
زدم تو پهلوش
-نمیاما
علی-حله ، ببخشید
بعد از کلاس هم با دوستان خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ، بعد از سوار شدن از علی پرسیدم
-حالا منو کشوندی تا اینجا ، کجا می خوای بریم؟
علی-به دشت های بی کران
-چته امروز احساسی شدی!
علی-بماند
-عاشق شدی؟
علی-تا حدودی
-حالا کیه اون بد بخت
علی-اون خوشبخت
-کیه؟
علی-یه دختر در رویاهام
-بیا برو حالت خوب نیست ، اما پیشرفت کردی اومده تو رویاهاتا
رفتیم به دشت و طبیعت فرشی انداختیم و میون مردم نشستیم و چای و قهوه خوردیم و بعدشم کمی تنیس بازی کردیم 
بعد از تفریح حدود ساعت6 وسایل و جمع کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم طرف شهرمون
 تو راه برگشت به یه دوراهی رسیدیم
علی-کدوم طرف بریم؟؟؟
-نمی دونم یکیشو برو که با صفا تره
علی-چشم
جاده سمت چب رو رفت و جاده زیبایی بود حدود 1 کیلومتری که رفت ، یه جاده فرعی اصافه شد تا چشمم بهش افتاد یه ماجرا یادم اومد ، سریع به علی گفتم که ترمز کنه
اوهم سریع نگه داشت
علی-چی شد؟
-هیچی
پیاده شدم از ماشین و این طرف و اون طرف رفتم و قشنگ اون اطراف رو دیدم
علی هم پیاده شد و پرسید
علی-خب جونم به لب که هیچی تو هوا پخش شد بگو چی شده؟
-قول میدی بین خودمون باشه
علی-اره بخدا
-علی داستان اینه ...
من یه روز همراه طاها و رضا و مرتضی اومده بودیم تو این جاده و تو راه برگشتن بودیم که سر این جاده فرعی یه ماشین بود که درش باز بود
ماهم پشت سر این ماشین وایسیدیم و پیاده شدیم و رفتیم ببین چی شده
چهار تایی رفتیم و دیدیم یه خانمی سرش و گذاشته روی فرمول
صداش زدیم ، سرش و بالا گرفت و دیدم که من اون خانم و میشناسم و قبلا دیده بودمش و هم دیگه رو میشناختیم
ازش پرسیدیم چیزی شده؟؟؟
که جواب داد نمی دونم کجام
انگار حالش کمی بد بود و به هم ریخته بود
پس قرار براین شد که یکی از ماها پشت ماشینش بشینیم و تا خونه ببریمش
قرار بود که طاها بشینه ، اما چون اون خانم گفت که منو میشناسه قرار شد که من بشینم پشت ماشینش
پشت ماشین نشستم و کنارمم اون خانم بود که اسمش بیتا بود وقتی راه افتادیم صحبتمونم شروع شد
-ببخشید میشه بپرسم چی شده؟
بیتا-اره ، من کمی حالم بده و از زندگیم خسته شدم
-چرا
بیتا-نمی دونم ، راستی ببخشید زحمتتون شد
-نه خواهش نی کنم
بیتا-اما با وجود شما کمی بهترم
-شایدم بخاطر اینه که حرف زدید کمی اروم شدید
بیتا-اره ، همین طوره
رفتیم و تا در خونشون با ادرسی که داد بهم بردمش دم رفتن بود که
بیتا-بشینین می برمتون
-نه متشکرم
بیتا-نه ، بشینین نمیشه که پیاده برید
-راحت ترم ، کمی دلم گرفته
بیتا-ببخشید حرفام باعث شد ناراحت بشین
-نه ، برام حرفاتون جالب بود ، چون به اعتقاد بچه های دانشگاه من فردی بی خیالم که هیچی برام مهم نیست اما با حرفای قشنگ شما دارم احساساتم رو پیدا می کنم
بیتا-منم می خوام قدم بزنم میشه باهم بریم
-اره ، اما من نمی خوام به خاطر من بیایدا
علی درسته می شناختمش اما اون شب همه چیز برام معنا یافت
اون شب قدم زدیم و راه رفتیم تا رسیدیم به یکی از پارک های دور و بر ، فتیم داخل پارک و کمی نشستیم بعد من رفتم و دوتا بستنی خریدم و اومدم ، با هم خوردیم
بعدشم با تاکسی رفتیم اول بیتا رو رسوندیم ، که دم در خونشون که رسیدیم
-میشه باهم اشناشیم
بیتا-برا چی
-همین طوری
بیتا-خب بگید برا چی
-پیامتون بدم و اینا ...
بیتا-باشه ، این شماره منه ....
-تشکر
بیتا-خداحافط
-خداحافط
بزرگتر از من بود نزدیک 4 سال اما دختر خوبی بود و خانواده خوبی داشت و می شناختن هم اونا من و خانواده ام رو هم خانواده ام اونا رو
علی داشت با دقت گوش می کرد که حرفام تموم شد
علی-خب ، هنوزم باهاشی؟؟؟
-نه ، بعد از یک سال به دلایلی جدا شدیم
علی-یعنی ، همه چیز تموم
-اره ، یه یک سالی باهاش بودم
علی-حالا چرا پکری؟
-هیچی یادم اومد خاطراتمون
علی-دوستش داشتی
-نمی دونم
علی-راستش و بگو ، جون من
-اره ، خیلی
علی-چرا پس پا پیش نمی زاری
-بزرگ تره ازم
علی-اونم دوست داره ؟؟؟
-نمی دونم ، ولی ....
علی-ولی چی؟
-چون بزرگتره فک نکنم
علی-این که دلیل قاطعی نیست
-تو فک کن دوستم نداره
علی-در هر صورت قیدش و بزنی بهتره
-باش ، قیدش رو زده بودم اما این جاده دوباره همه چیز رو یادم انداخت
علی-بریم دیر شده ها بقیه حرف ها رو تو ماشین می زنیم
بزار کمی اینجا باشم
یه چند دقیقه ی دیگه اونجا موندیم و بعدش سوار ماشین شدیم و رفتیم به طرف شهر
تو ماشین هم کمی از جزئیات سوال کرد و بهش گفتم
حدود ساعت 7 رسیدیم و منو برد به خونمون
وارد خونه شدم و سلام کردم


برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، رمان فصل دوم، رمان ناگهان عشق معنا شد، رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل پذیر عالی جذاب خواندنی، درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی، دلنوشنه هایم،

تاریخ : 1395/12/27 | 17:24 | نویسنده : محمد امین | نظرات
به نام پروردگار هستی

نویسنده : محمد امین

رمان : ناگهان عشق معنا شد

سلام من یک پسریم خاص ، اطرافیان میگنا نه خودم 
یه پسر از دیار بی خیالی و با مزه ، اطرافیان میگنا نه خودم
یه پسر بی خیال خوش و کسی که دنیا براش مهم نیست و ارزش نداره و الکی توش داره زندگی می کنه و حتی اون رو بازی هم نمیدونه و کمتر از بازی و پوچ تر میدونه ، اطرافیان میگنا نه خودم
یه پسر بی خیال و مغرور و تنبل و کسی که هیچی براش مهم نیست و به هیچی اهمیت نداره ، اطرافیان میگنا نه خودم
خب این چرت و پرت ها رو اطرافیان میگن ، اما درست که فکر میکنم میبینم درست میگنا ، اصلا ولش من پسری خوب و عالیم ولی
خب خودم و با زبان خودم معرفی می کنم
من امین خاص ، پسری که دانشگاه میره و ۲۱ سالشه ، دیگه بسه بریم به زندگی چرند من
از امروز دانشگاهم شروع میشه ، یه یک ساعت قبلش اماده شدم و خیلی شیک سوار ماشینم شدم و رفتم به دانشگاه ، بالاخره بعد از رسیدن و دیدن چند دوستم باهم رفتیم به سمت کلاسمون وارد که شدیم حدود ۵ تا پسر که همکلاسی هام بودن و ۱۲ دختر که نمیشناختمشون ماهم سه تا بودیم و وارد شدیم و بعد از احوال پرسی رفتیم سر چرند گفتن باهم
رسیدیم به جایی که دوستم علی ، یه پسر پررو بهم گفت
علی-امین تو فقط باید ازدواج بکنی ، همین خودمم برات استین بالا میزنم
یکی محکم زدم به کمرش
-تو ادم بشو نیستی
علی-چرا ازدواج نمی کنی خب
-چون نیمه ام رو پیدا نکردم
دخترا داشتن به حرفام گوش می دادن که
علی-خب ببین چه دخترای خوبی اینجا هستن یکیشون و بردار
-ببند فک رو ، کسی سنجاق داره
یه دختری گفت اره من دارم اقا امین
-نه نمی خوام ، پسرا کی داره؟؟؟
علی-خب مغرور برو بگیر ، ببین چه دختر نازیه ، چقدر با وقار ، چقدر زیبا ، چقدر دوست داشتنی ، کاش میشد دستتو بوس کنم ، دستت درد نکنه
اینا رو در حین رفتن به طرف اون دختر می گفت
دختره هم داشت خیلی اروم می خندید
وقتی برگشت سنجاق و داد بهم
-خودت وسیله تنیهت رو اوردی
علی-نه ، الهی قربونت برم ، فدات ، خواهش می کنم
بچه ها اوردنش و دستش رو گرفتم چند بار زدم تو دستش
علی-غلط کردم ، شکر خوردم ، تا اخر عمرت مجرد باش تا بپوسی یعنی خوشبخت باشی
ولش کردم و همه هم داشتن می دیدن و می خندیدن
علی-خیلی بیشعوری ، دیوانه دارم برات زوج پیدا می کنم
-صد سال سیاه نمی خوام پیدا کنی
بعد از این گفت و گو ها استاد اومد و گفت سلام
کلاس شروع شد و وقت مزه ریختن علی هم فراهم شد همه می خندیدن و شاد بودن که رسید به من
علی-استاد زوج داشتن مشکلی داره؟
استاد-امر و فرمایش و سنت پیامبره ، چه اشکالی داره ، کسی و پیدا کردی؟
علی-برا خودم نه ، برا دوستم
استاد-خودش باید قبول کنه و از ته دل بخواد
علی منو تو بغل کرد و
علی-بزار خوشبختت کنم
-استاد این دیوونست
همه داشتن می خندیدن
که با یک پس گردنی من همه اروم شدن
علی-غلط کردم
-استاد درس و ادامه بدید
استاد-شایدم خوشبختت کردا
-استاد شما هم
استاد-شوخی کردم ، ادامه درس ...
کلاس که تموم شد علی اومد و باهام حرف زد
علی-پسر بیا این دخترا هر کدوم خواستی برات می گیرم
-علی ، حالت و می گیرما
علی-اقا چشم دیگه نمی گم اما از کفت رفته
-علی خان کی بهت گفته برا من همسر پیدا کنی
علی-هیچ کی
-جون خودت ، علی منو ببین ، خودتی
علی-نه بابا کی گفته
-اگه بگی کی گفته قبول می کنم
علی-راستی ، باشه میگم مامان و بابات
-بیا برو بابا
علی-اه ، بازم گول تو رو خوردم
بعد از اون حرف ها رفتم به سمت خونمون و با رسیدنم
مامانم-سلام ، چه خبر از دانشگاه
-هیچی
مامانم-هیچی؟؟
-بله ، امایه خبر داغ دارم
مامانم-چی زود بگو ، کسی و پسندیدی
-نه خیر ، فهمید کی به علی دیروز گفته که تو دانشگاه یکی رو برام و با خواست خودم پیدا کنه
مامانم-خب کی بوده؟
-شما و پدر ، میشه برم اتاقم
مامانم-بله ، بفرما
رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم و به سقف خیره شدم اخه سقف صاف و سفید بود و منم صاف و سفید بودن و دوست داشتم
به دانشگاه و زندگیم و اینده فکر می کردم که علی زنگ زد
-الو ، بفرمایید جاسوس امریکایی
علی-دلخور نباش دیگه
-دلخور نیستم ، حوصلت رو ندارم
علی-چقدر مغروری
-به تو چه ، من طبق این جمله عمل می کنم ، با کسی زود صمیمی نمی شوم ، تو بزار پای غرورم ، من می زارم پای شعورم
علی-سنگینیش کمرم رو شکست
-حالا...
علی-می خواستم بگم پس فردا میام دنبالت بریم دانشگاه و بعدشم بریم تفریح
-نمی خوام
علی-خواهش
-حوصله ندارم برام کسی و پیدا کنی
علی-این کار رو نمی کنم بخدا دیگه هم دربارش باهات حرف نمی زنم ، جون علی بگو باشه
-خیل و خوب ، باشه
پس فردا شد و منم اماده شدم و کمتر از یک دقیقه بعد از اماده شدنم علی زنگ در و زد و منم رفتم دم در
علی-سلام شاه ...
-بقیش و بگی نمیام باهاتا
علی-چشم ، من رو ببخش عالی جناب ، تلکرار نمی شود
-دوباره فیلم دیدی؟
علی-مشخصه؟
-تابلوئه




طبقه بندی: رمان ناگهان عشق معنا شد،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نویسنده محمد امین، محمدامین، رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی نظیر عرفانی خیانت جالب خواندنی پر بازدید فلسفی عارفی عارفانه تنهایی بی خیالی، فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد، نوشته خودم، دلنوشته هایم،

تاریخ : 1395/12/21 | 14:29 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل25
از خواب شب قبل که همین اتفاق برام افتاد اما بقیه اش برام نا معلوم بود 
بالاخره رسیدم بیمارستان از بس گریه کرده بودم چشمام قرمز شده بود
کادر اورژانس اومد و طناز رو مستقیم برد به ICU
حتی دیگه عشقم به هوش هم نبود ، بعد از چند دقیقه همه فامیل ها هم رسیدن و خیلی نگران بودن ولی من تو حال خودم نبودم
ناگهان وسط سالن حالم بد شد و دیگه هیچی نفهمیدم
چشمام که باز شد دیدم بهم سرم وصل است می خواستم بلند بشم که یکی از فامیلام جلوم رو گرفت
-بزار برم
نه ، استراحت کن
-بزار برم پیش طناز
دیره
-چی ، یعنی چی
امین میدونی که هر چیز صلاح خدا باشه باید اتفاق بیفته ، خب صلاح خدا این بوده
-یعنی طناز من ...
اره ، رفت پیش خدا ...
اما اون که ...
بپذیر تسلیت بهت میگم
سرم و محکم گرفتم و چشمام و بستم و همه خاطراتم با اون زنده شد
بعد از چند دقیقه دیگه نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم دویدم و رفتم سمت اتاقش اما تا رسیدم دیدم دارن پارچه سفید رو می کشنند روی صورتش
-نه
با این حرف من دست نگه داشتن و تنهام گذاشتن
طناز و تو آغوشم گرفتم و باهاش حرف زدم وقتی خودم رو خالی کردم اومدن و پارچه رو کشیدن روی صورتش و بردنش برای کار های خاک سپاری
باورم نمیشد چرا؟؟؟چرا عشق من؟؟؟چرا برای من؟؟؟
اون روز حالم اصلا خوب نبود و دنیا برام پوچ و بیهوده بود و تو خودم بودم
فرداش خاک سپاری و شرکت کردم حالم خوب نبود و به چیزی توجه نداشتم جز چیزی که روی دستم بود یعنی تابوته عشق و دنیام
اشکام سرازیر بود و داشتم با خیالش حرف میزدم
-چرا رفتی؟؟؟ چرا عزیزم؟؟؟چرا تنهام گذاشتی؟؟؟
به هم ریخته بودم تا این که وقت این شد که طناز رو بزارم داخل قبرش
اومدن این کار رو انجام بدن که
_نه ، خودم این کار رو می کنم
رفتم داخل قبر و یواش و اروم گذاشتمش داخل قبر و داخل قبر اخرین حرف هام رو باهاش زدم و در اخر هم گفتم همیشه عاشقت می مونم و دعا کن زود بیام پیشد ....
بعد از حدود ۵ دقیقه از قبر بیرون اومدم
بعد از همه اداب و کار ها خاک رو سرازیر کردند روی قبرش
کنار قبرش نشستم براش فاتحه خوندم اما انگار فاتحه زندگیم رو می خوندم من بی طناز چه به زندگی کردن
همه داشتن می رفتن که نگذاشتن بیشتر بمونم و بردنم خونه طناز اینا
بعد از چند دقیقه با پدر طناز رفتیم توی اتاقش ، هنوز تصویرم که کشیده بود توی اتاقش به دیوار بود
پدرطناز-پسرم این دست نوشته رو تو میز طناز پیدا کردیم ، خوبه که بخونی
برگه رو گرفتم خوندم نوشته بود:
به نام خدایی که افریننده همه موجودات و جهان است همان خدایی که عشقم باعث شد ان را بیشتر بشناسم
سلام امیدوارم امین خوب باشی ، نمی دونم این نامه رو که می خونی من باهاتم یا بی تو هستم و یا..
من تو را به قدر تمام ذرات خاک این دنیا دوست دارم
در تمام دعاهای بعد از نمازم از خدا خواستم که تو رو به من بده حالا یا تو این دنیا و یا توی دنیای ابدی البته اگر تو بخوای.
من دوستت دارم عشقم ...
خودکارم و در اوردم و زیرش نوشتم
من می خوام بیام پیشد همین ...
سرم و گذاشتم به دیوار 
پدرطناز-ببخشید اگه ناراحت شدی
-نه ، غم طناز برای من خوش تر از شادیه
رفتم سر ارامگاهش و دعا براش خوندم و تا حدود ساعت ۴ صبح اونجا البته چند تا دیگه فامیل ها هم بودن
فردا بهم گفتن که عسل فقط پاش شکسته و امروز دادگاه است
رفتیم به دادگاه و بعد از چند روز مکرر دادگاه تموم شد حکم فرداش میومد و اجرا می شد
فرداش بابای طناز زنگ زد که حکم اعدام عسل اومده شما رضایت میدی؟
-نظر شما چیه؟
پدرطناز-هر جور شما میدونی
-از من انتظار ندارید که از خون عشقم و زندگیم بگذرم و رضایت بدم و بگذارم قاتل زندگیم توی این دنیا نفس بکشه ...
پدرطناز-اروم باش عزیزم ، هر جور که میدونی ، حکم تا سه ساعت دیگه برگزار میشه ، میام دنبالت
-باشه ، خداحافظ
بعد از سه ساعت کمتر اومد دنبالم و رفتیم برای اعدام
عسل رو که دیدم وایساد
عسل-امین من عاشقتم
-من ازت نفرت دارم احمق
عسل-یعنی بمیرم؟باشه برات میمیرم
طناب و انداختن دور گردنش
عسل-امین ازت خواهش می کنم
-عسل عشقم رو ازم گرفتی ، دنیات رو ازت می گیرم
محکم زدم زیر چهارپایه زیر پاش و بلافاصله جون داد
حالم خوب نبود زندگیم تموم بود دیگه
طنازم که رفت ...
برگشتن از دادگاه رو پیاده اومدم و قبول نکردم با پدر طناز برگردم
وسط های راه بودم که دیدم دنیام دیگه مزه ای نداره
راهم رو کج کردم و رفتم به یک جاده بی کران که اتنهایش خدا بود نه خودکشی و نه کفر می گویم میروم به سمت خدا ، جاده ای که اتنهایش خدا و اگر صلاح بداند خدا ، به طناز میرسم ان دنیا
این جاده رو تا اخر میروم دقیق مثل عشق طناز
میروم هر چه خدا خواست همان خواهد شد ...

خدا من دارم میام سمت تو ، میدونم هوامو داری ، عاشقتم خدا ، تو عشق واقعی هستی...

و پایان عشق واقعی

نوشته:محمد امین




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا فلم، رمان عشق واقعی، رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول افیکیال خاص قشنگ خواندنی بی نظیر فلسفی مذهبی حجاب پیام امد خوبی ها غم تنهایی تنها غمگین، رمان نوشته محمد امین، محمد امین، نوشته مدیریت وب محمد امین، فصل ۲۵،

تاریخ : 1395/12/6 | 12:28 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل24
کلاسم برسم اخه من تدریس گیتار می کردم
حدود ساعت 7/5 رفتم کلاس جلسه اول بود و باید بود با دانش اموزام هم اشنا می شدم
تا ساعت 9 کلاس داشتم بعد از ورود به اموزشگاه و سلام و احوال پرسی با مدیریت اونجا و لیست اسامی رفتم و در کلاس رو باز کردم و داخل شدم
سلام کردم که یکی از شاگرد ها گفت : ببخشید دوستای دیگه میان
-مشکلی نیست ما شروع می کنیم تا بیان
همه خودشون رو معرفی کردن و بعد یکی دیگه از شاگردان هم اومد
حدود 9 نفر بودن ، 4 پسر و 4 دختر که دو دقیقه بعد یه دختر دیگه هم اومد وقتی در رو باز کرد دیدم که طناز هست ، لبخندی بهم زد و منم چشمکی
کلاس اون روزم توش عشق معنا شد اونوقت که برا شاگردام گیتار می زدم با عشق بود مملو از عشق طناز
بعد از کلاس که همه رفتن طناز رو به معلم های دیگه معرفی کردم و بعد بهش گفتم
-میای بریم سینما ، دوتایی؟
طناز-نمی دونم ، می خوام اما بابام نمی دونه که
-یه زنگ به بابات بزن و بپرس ازش
طناز-باش
زنگ زد و بعدش ..
طناز-بابام قبول کرد ، کارد داره
-سلام اقای مهرانی ، خوبین؟
پدرطناز-بله ، سلامت باشی ، پسرم اگر بقدری که طناز شما رو دوست داره دوستش داری ، لازم نیست از من دیگه اجازه بگیرید طناز مال شماست
-بله من خیلی دوستش دارم
تلفن رو که قطع کردم به طناز گفتم که بریم ، سوار موتور شدیم و مستقیم رفتیم به سینما
بلیط رو گرفتیم و بعد رفتیم و داخل سالن شدیم دم در یه خانمی اومد جلو
خانم-سلام طناز خانم
طناز-سلام خانم علیپور
علیپور-به به ، ایشونن شاه داماد ، پسر ما که نتونست لیاقت شما رو داشته باشد ، ایشون دارن؟
طناز-بله ، خیلیم لیاقتشون بیشتر از منه
دیدم طناز کلافه شد از دست این خانم
-خانم محترم کافیه ، مزاحم نشین
و بدون خداحافظی از کنار این خانم رد شدیم و یه جا نشستیم و فیلم رو دیدیم
بعدش طناز رو رسوندم و مامانم بهم زنگ زد که برم به مهمونیمون ، رفتم به مهمونی و رفتم داخل و بعد از سلام ، همه گفتن کی بریم
-کجا؟
خواستگاری
-چی؟
ما همه چیز و می دونیم
-چی رو؟
تسلیم شو بهتره ، مگه دوست نداری
دیدم دوستش دارم ، پس تسلیم شدم
-قبول
همه هورا کشیدن و شادی کردن ، پدرم تلفنش رو برداشت و زنگ زد به اقای مهرانی و قرار رو فردا شب گذاشت
اون شب به اتمام رسید و دل تو دلم نبود برای فردا که به معشقوقم می رسم
فردا شد و حدود ساعت 6 بعد از ظهر که عسل بهم زنگ زد
گوشی رو برداشتم
-سلام ، بفرمایید
عسل-قراره امشب بری خواستگاری؟
دیدم داره پشت تلفن گریه می کنه
-چرا؟ ، چیزی شده؟
عسل-من دوست دارم
-من طناز رو
عسل-من برات اون رو برگردوندم
-منم تشکر کردم
عسل-زندگیت رو ازت می گیرم
قطع کردم بهم ریخته بودم اما شادی امشب رو با هیچ چیز نمی تونست ازم بگیره
بعد از 3 ساعت رفتیم با فامیل به خواستگاری
بعد از اون چایی معروف اوردن و اینا فقط این شد بریم باهم صحبت کنیم
رفتیم توی اتاق
کمی از ارزو هامون گفتیم و بعد رفتیم بیرون ، قرار گذاشتن که فردا بریم برا عقد اما قبلش گروه خون
دیگه دغدغه هام تموم شده بود ، به عشقم رسیده بودم و زندگیم دیگه اخر خوشبختی بود
اون شب تا صبح به طناز و زندگیمون فکر کردم که از فردا شروع می شد ، عقد ، عروسی و ماه عسل و بعدش زندگی عاشقانه با عشقم و دنیام طناز
فردا هم رسید ، صبح رفتیم برای گروه خون ، قرار شد جوابش رو تا ساعت 11 دریافت کنیم ، رفتیم و ساعت 11 برگشتیم و بعدشم جواب ها رو گرفتیم و رفتیم برا خطبه عقد
دل تو دلم نبود تازه جواب های گروه خونمون هم مثبت بود...
خطبه عقد جاری شد و با انگیزه و ارزوهامون دوتایی بله رو گفتیم
محرم شده بودیم دستش رو گرفتم و رفتیم با هم بعد از مجلس بیرون اومدیم و دستش توی دستام بود و تو راه سوار شدن به ماشین بودیم که عسل از اون طرف خیابون طناز رو صدا زد
طناز هم رفت اون طرف خیابون اما من روبرو شون اون طرف خیابون نظاره گرشون بودم
طناز که به عسل رسید اون رو بغل کرد و عسلم بهش تبریک گفت اما 10 ثانیه بعد عسل بلند فریاد زد
عسل-امین من عاشقت بود و تو جواب رد بهم دادی پس اگر مال من نیستی برا کسی دیگه هم نباش
دست طناز رو کشید و دوتاییشون رسیدن وسط خیابون ، یه ماشین بزرگ باری هم باهاشون برخورد کرد
ماتم زده بود و نتونستم بدوم برا نجات عشقم وقتی طناز رو دیدم که پر از خون هست دویدم به سمتش اما نوش دارویی بود بعد از مرگ سهراب
رسیدم بالا سرش و سرش رو بالا گرفتم و روی پام گذاشتم
طناز-امین دوست دارم به قدر تموم ثانیه هایی که باهات بودم
کسی دور و بر نبود که محرم باشه
عشقم رو بلند کردم و روی دست بردمش ، عسل و رها کرده بودم و حالم خوش نبود
عشقم روی دستم داشت جون می داد طناز رو گذاشتم توی ماشین و سریع نشستم پشت فرمون و با تمام سرعت راه افتادم به طرف بیمارستان ، تمام هنرم و تو رانندگی برا طناز به نمایش گذاشتم 
شاید برام پیش بینی شده بود از 




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیبا فوق العاده خواندنی بیتیفول افیکیال، رمان عشق واقعی، فصل ۲۴، فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی، رمان،

تاریخ : 1395/12/4 | 17:32 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل23
اون روز با تموم فکر و خیالات و رویاهاش گذشت و من و طناز بینمون جدایی افتاد
عسل هم از فرداش کارش رو شروع کرد یعنی جاسوسی رو
و
هر روز به من خبر طناز رو می داد و می گفت که چه چیز هایی رو بهش گفته
روز ها گذشت و گذشت و گذشت و گذشت ، و من با خیالش زندگی می کردم...
چهار سال گذشت توی این چهار سال به جز اینکه عسل بهم خبر می داد چیزی رو از طناز نمی دونستم حتی نمی دونستم تو فکر منه یا کسی دیگه
تا اینکه
چهار سال که گذشت ، تو روز 28 اذرماه توی اخرین روز های پاییز ، ساعت 9 شب از طرف عسل بهم یه پیام به دستم رسید ، هیچ وقت پیام نمی فرستاد با کنجکاوی پیام و باز کردم نوشته بود:
سلام امین اقا میشه بیای خونه محسن اینا الان
یه زنگ بهش زدم ، گوشی رو برداشت
-الو ، سلام عسل خانم ، کاری هست بفرمایید
عسل-بیاید خونه محسن اینا
-چی شده؟
عسل-یه خبر خوش هست بیاید حتما
محسن صدا رو بالا برد
محسن-بیا من از فضولی مردم
-گفتم که باشه میام
راه افتادم و بعد از 2 دقیقه رسیدم خونشون ، زنگ در رو زدم ، عسل اومد و در و باز کرد
عسل-سلام ، خوبی؟
-بله ، زود بگو
عسل-بیا تو محسنم خیلی وقته منتظره
رفتم داخل خونشون به محسن سلام کردم و بعد
-میشه زود بگین ....
عسل-طناز بهم گفت که خدا رو شناخته و خیلی خوشحال بود که به خواسته تو تونسته عمل کنه ، حالا کی قراره بهش زنگ بزنی؟
-هیچ وقت ، شما هم دوستیت رو باهاش قطع کن
عسل-چشم
محسن-امین چرا همه چیز رو بهم میریزی؟
-محسن تموم کن ، مگه بخاطر من نقشه نمی کشی نمی خوام
محسن-چرا؟
-من هدفم از اول این بود که خدا رو به این دختر بشناسونم ، دیگه لطفا دوتاییتون کنار بکشید تا بگم
محسن-باش ، هر جور راحتی
عسل-اما ...
-اما چی؟
عسل-یعنی دیگه برات مهم نیست و دوستش نداری؟
-تمومش کنید همین.
بلافاصله از اتاق محسن بیرون اومدم و از خونشون هم همین طور و سوار موتور شدم و رفتم به خونه
حدود ساعت 9/5 رسیدم خونه ، کلافه بودم از زندگیم
که دوباره عسل بهم زنگ زد
-الو ، سلام ، بفرمایبد
عسل-سلام ، میدونم کلافه ای اما باید یه چیز بهت بگم شاید به رگ غیرتت بر بخوره و به طناز زنگ بزنی ، این که میگم راست راسته ، طناز بهم گفت که امشب خواستگار داره و تا حالا بخاطر تو 10 تاشون رو مستقیم رد کرده ...
-عسل خانم من اون دختر خانم رو سپردم به خدا ، خدا اگر خواست بهم بر می گردونه ، دیگه هم در این باره با من صحبتی نکن ، خداحافظ
عسل-خدانگهدارت
رفتم و گرفتم خوابیدم ، برام دیگه مهم نبود ، شاید امشب برام همه چیز تموم میشد و عشقم برا همیشه از رویا هام جدا می شد ، تازه از همه مهم تر کلافه بودن از همه چیز بد تر بود برام ...
فردا صبح که بلند شدم دیدم عسل نوشته:
طناز جوابش منفی بوده دیشب
نفسم سر جاش اومد
امشب یه مهمونی فامیلی داشتیم که همه فامیل ها جمع می شدیم تو حیاط خونه قدیمی پدر بزرگ اینام...
جواب پیام عسل رو دادم و نوشتم:
تشکر عسل خانم
یه سری به خونه محسن اینا زدم و کمی باهام حرف زد اما نمی خواستم به طناز زنگ بزنم چون فکر می کردم یک درصد طناز من رو نخواد و به خاطر ارتباطمون دوباره برگرده و نتونه بگه که نمی خوامت ...
اما رد کردن خواستگاراش چند فرصت عالی برای من بود شایدم می خواست ثابت کنه که هنوزم دوستم داره ...
حدود ساعت 6 رفتم به مهمونی ، توی یه سنی قرار گرفته بودم که دغدغه همه فامیل ازدواج من شده بود اخه همه همسنی های من توی فامیل داماد یا عروس شده بود حتی بعضی هاشون هم سنشون از من کمتر بود اما من نوه و نتیجه اول این خاندان داماد نشده بودم ، برا همین همه از فامیل های دور تا خواهر برادر های پدر و مادر بزرگم همه روی من کلیک کرده بودن و تا من رو می دیدن می گفتن: که باید داماد بشی حالاشم خیلی دیر شده.
بعد از رسیدن به این مهمونی و حرف های اطرافیان که باید داماد بشی خیلی دیر شده رفتم و وضو گرفتم و نماز اولم که خوندم دیدم یکی از فامیلامون با یه لبخند پر حرف و پر معنی وارد اتاق شد
فامیلمون-امین بیا خاله گوشیت داره زنگ میزنه
گوشی رو که گرفتم و اسم مخاطب رو دیدم نوشته بود طناز ، البته خنده اش از عکس طناز بود و اسمش که فهمید منم یکی رو زیر سر دارم...
فامیلمون هم رفت
جواب دادم تلفن رو
-الووو ، سلام بفرمایید
طناز-سلام ، خوبی
-شما؟
طناز-طناز یا به قول شما خانم مهرانی
باهم زدیم زیر خنده
-خوبی عزیزم
طناز-اره ، عشق من چطوره؟
-خوبم ، طناز خیلی دلم برات تنگ شده بود و می خوام دیگه در کنارم باشی
طناز-منم همین طور ، در ضمن به حرف عشقم گوش دادم و رفتم خدا رو شناختم ازت ممنونم که راهنماییم کردی و خدا رو به یادم انداختی
اون شب وقتی رفتم و پیوستم به جمع فامیل ها همه نگاه ها به سمتم بود
-چیزی شده
یکی گفت مبارکه
-چی؟
یکی دیگه گفت خانم...
و حرف های دیگه
از همه معذرت خواهی کردم و رفتم که به 




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نوشت درجه یک قشنگ و تنهایی غم و اندوه خواندنی، نوشته محمد امین مدیریت وب، نوشته خودم، دست نوشته، دلنوشته،

تاریخ : 1395/12/2 | 14:25 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل22
-درک کن دیگه محسن ، دختر خاله محترمت درخواست دوستی به من داده دیشب و اینم شمارش
محسن شماره رو گرفت و دید
محسن-عسل به یه شرط نمیرم همه چیز و به خاله بگم
عسل-چی؟
محسن-بیای تو گروه من و امین
عسل-من ارزومه با امین تو یه خط باشم
محسن-باید بخاطر ما با یه دختر مچ بشی و همه چیز زندگیش رو از زبونش بکشی
عسل-قبول ، بخاطر امین باشه
-محسن چی تو سرته.
محسن-به وقتش میگم ، اول بزار برا عسل همه چیز و بگم
ماجرای من و طناز و از سیر تا پیاز برا عسل خانم گفت و اونم قبول کرد و قرار شد از دو الی سه روز دیگه بره و شروع کنه دوستی رو با طناز
بعدشم عسل خانم خداحافظی کرد و رفت خونشون
-محسن فکرت خوبه اما من دلم شور میزنه
محسن-شور چی؟ این دختره الان تو مشت ماست
-باشه ، قبول
با اصرار محسن شب و خونشون خوابیدم و چون موبایلم و خاموش کرده بودم با تلفن ثابت محسن زنگ زدم و خبر دادم اما رسید به این سوال که خانوادم گفتن
چرا رفتی ، چی شد ، طناز خیلی ناراحت بودا
-این دختر فعلا به درد من نمی خوره ، اگر توی زندگیتون اضافیم میتونم برم
نه عزیزم ، من گفتم برایی که زود تر به مرادت برسی و گرنه از خدامونه هنوز پسر خونه و مجرد و البته پیشمون باشی
-من این دختر رو همراه با دین و یاد خدا می خوام
باشه هر جور راحتی
-پس من خونه محسنم ، فردا میام خونه ، خداحافظ
خداحافظ ، مواظب خودت باش
گوشی رو قطع کردم
محسن-امین خان عصبانیتت رو سر خانوادت خالی نکن
-بیا برو بابا
محسن خندید و قرار شد تا صبح برنامه دوستی عسل و طناز و بچینیم
اون شب تا صبح نخوابیدم و تا نماز صبح اون برنامه رو چیدیم ، مو لای درزش نمی رفت.
بعد از نماز صبح هم رفتم یه دو ساعتی خوابیدم و بعدشم از محسن تشکر و خداحافظی کردم و رفتم به خونمون
وقتی رسیدم مادرم برام صبحونه اورد ، خوردم
صدای زنگ تلفن خونمون اومد
مادرم-امین بیا شماره خونه طنازه
-ولش کن
مادر-بیا جواب بده ، بدو ببینم
-باشه
تلفن و برداشتم
طناز با بغضی گفت
طناز-سلام ، چرا گوشیت خاموشه...
-خب الان بفرمایید خانم مهرانی
طناز-دوباره شدم خانم مهرانی؟
-حوصله ندارم دیگه زنگ نزنین
طناز-امین به جون طناز این خواهشم و قبول کن
-بفرمایید...
طناز-فردا بیا پارک دیشبی ، ساعت 6 ، بزار اخرین حرف هامو بهت بگم اگه دیگه دوستم نداری...
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و از مادرم خواستم دیگه گوشی و برنداره اگه شماره طناز بود
حدود ساعت 9 صبح زنگ زدم به محسن و قرار شد بریم پارک فلان
حدود ساعت 9/15 بود که رسیدم پارک محسنم بود و باهم رفتیم و نشستیم روی یکی از نیمکت ها
ماجرا رو بهش گفتم
محسن-پس عسل از پس فردا بره بهتره ، تو باید بری سر قرار چون می خواد حرف های اخرش و اون دختر بزنه
-طبق معمول قبول کردم
راه افتادم و رفتم به خونمون و گرفتم خوابیدم و مادرم برا ناهار صدام زد و بعد از ناهار هم دوباره خوابیدم اخه خیلی خسته بودم و دیشبش نخوابیده بودم
شب حدود ساعت 6 بلند شدم
مادرم با دیدن من بهم گفت که طناز چند بار دیگه هم زنگ زده به خونه گفتم که خوابی ، گفت که فردا بری به پارک
مادرم-امین فردا حتما برو
-باشه
رفتم بیرون و با محسن کمی بودم و حدود ساعت 10 اومدم خونه و خوابیدم
فردا چشمام که باز شد طناز اومد جلو چشمام از همون لحطه استرس شدیدی بر من حاکم شد
امروز یا از طناز جدا می شدم و یا باهاش میموندم
اون روز رو با استرس شدید تا وقت دیدار با طناز گذروندم و نیم ساعت زود تر رفتم و موبایلم رو از محسن گرفتم و سر وقت به پارک رفتم
دیدم که روی یک نیمکت با پدرش نشسته
رفتم جلو و سلام کردم
پدرطناز-سلام ، عزیزم
قرار شد که من و طناز قدم بزنیم و باهم حرف بزنیم
قدم زنان رفتیم و داشتیم قدم می زدیم وقتی قشنگ از پدرش دور شدیم ، طناز سکوت و شکست و خیلی بلند و پشت سرهم حرف میزد
طناز-اقا امین فقط بلدی که اذیت کنی ، اصلا درک نداری ، من عاشقتم ، نمیتونی این رو بفهمی ، چرا توجه نمی کنی ، منم احساس دارم ، چرا باهام نمی مونی ، ....
وقتی حرف هاش تموم شد با لبخندی خیلی اروم جواب دادم
-الان اروم شدی عزیزم
طناز-اره ، ببخشید خیلی صدام و بردم بالا
-حق داری ، طناز من باید یه چیز رو بهت بگم و بعدش ....
طناز-تو که همه چی رو قبلا گفتی اینم روش
-تو چرا من رو دوست داری؟
طناز-چون اخلاقد ، محبتت ، و خیلی ویژگی های دیگه داری ...
-ببین کسی که چیزی رو خلق می کنه خودش اون ویژگی ها رو بی نهایت بیشتر از اون موجود خلق شده داره ، قبول داری؟
طناز-اره
-پس خدا این ویژگی های من رو خیلی بیشتر از من داره ، خیلی ، چرا به اون توجه نمی کنی ، برو وقتی خدا رو شناختی بیا باهم و البته با خدا باشیم.
طناز دیگه پلک نمی زد ، جواب هم نمی داد ، انگار تو یه عالم دیگه بود ، حتی وقتی ازش خداحافظی کردم و از کنارش رد شدم جوابم رو نداد و بهم توجه ای نکرد و تو یه عالم دیگه بود .....

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته خودم، فصل ۲۲ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشنگ بیتیفول بی نظیر عرفانی عرفان عارفانه، دلنوشته هایم،

تاریخ : 1395/11/29 | 11:20 | نویسنده : محمد امین | نظرات

سلام به این وبلاگ خوش آمدید


برای شادی روح دوستم صلوات ختم کنید
...



"متاستفانه هر گونه الهام و سوء استفاده از مطالب این وب به علت دست نویس بودن حرام است...
"



روی موضوع مورد نظر کلیک کنید...

درباره من هم بخونید (سمت چپ صفحه)














دست نوشته هام رو دنبال کنید (با مراجعه به موضوعات مختلف وب)


 لطفا برای بهبود وبلاگ حتما نظر دهید (فقط در پست ثابت) و در نظرسنجی شرکت کنید.



مدیریت وب یک قدم تا قلم

محمد امین


برچسب ها: بسم الله الرحمن الرحیم، یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، تنها نویس، شاعرانه، رمان ناگهان عشق معنا شد، عکس هایم،

تاریخ : 1395/11/22 | 12:34 | نویسنده : محمد امین | نظرم اینه محمدامین

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای