نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
دست نوشته ها رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشن شاعر محمد امین مدیریت وب دلنوشته های محمد امین دست نوشته فصل۲۱ رمانی عاشقانه عشق عشقی مععشوقی عشاقی عشاق عارفانه عرفان عرفانی ع عکاس آباد رمان عشق واقعی عکاس محمد امین مدیریت وب فقط نوشت عشق واقعی شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق م نوشته خودم دلنوشته هایم نوشته محمد امین مدیریت وب شعر نوشته و سروده خودم نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته مدیریت وب محمد امین دلنوشته مطلب عالی نوشته خودم محمد امین شعر خودم عکاس محمد امین شاعرانه رمانی عشق عاشقانه عاشقی معشوقی عارف عارفانه عارفانی عارفی بی نظی فصل ۲۲ رمان عشق واقعی شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظی شعر های خودم نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیب عکس شماره 4 عکس هایم دست نوشته هایم عشق واقعی ‌ نوشته های خودم محمد امین عاشقانه فصل ۲۴ رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نو عکس نویس یک قدم تا قلم نوشته های محمد امین رمان عکاسی عارفانه نوشته محمد امین
فصل24
کلاسم برسم اخه من تدریس گیتار می کردم
حدود ساعت 7/5 رفتم کلاس جلسه اول بود و باید بود با دانش اموزام هم اشنا می شدم
تا ساعت 9 کلاس داشتم بعد از ورود به اموزشگاه و سلام و احوال پرسی با مدیریت اونجا و لیست اسامی رفتم و در کلاس رو باز کردم و داخل شدم
سلام کردم که یکی از شاگرد ها گفت : ببخشید دوستای دیگه میان
-مشکلی نیست ما شروع می کنیم تا بیان
همه خودشون رو معرفی کردن و بعد یکی دیگه از شاگردان هم اومد
حدود 9 نفر بودن ، 4 پسر و 4 دختر که دو دقیقه بعد یه دختر دیگه هم اومد وقتی در رو باز کرد دیدم که طناز هست ، لبخندی بهم زد و منم چشمکی
کلاس اون روزم توش عشق معنا شد اونوقت که برا شاگردام گیتار می زدم با عشق بود مملو از عشق طناز
بعد از کلاس که همه رفتن طناز رو به معلم های دیگه معرفی کردم و بعد بهش گفتم
-میای بریم سینما ، دوتایی؟
طناز-نمی دونم ، می خوام اما بابام نمی دونه که
-یه زنگ به بابات بزن و بپرس ازش
طناز-باش
زنگ زد و بعدش ..
طناز-بابام قبول کرد ، کارد داره
-سلام اقای مهرانی ، خوبین؟
پدرطناز-بله ، سلامت باشی ، پسرم اگر بقدری که طناز شما رو دوست داره دوستش داری ، لازم نیست از من دیگه اجازه بگیرید طناز مال شماست
-بله من خیلی دوستش دارم
تلفن رو که قطع کردم به طناز گفتم که بریم ، سوار موتور شدیم و مستقیم رفتیم به سینما
بلیط رو گرفتیم و بعد رفتیم و داخل سالن شدیم دم در یه خانمی اومد جلو
خانم-سلام طناز خانم
طناز-سلام خانم علیپور
علیپور-به به ، ایشونن شاه داماد ، پسر ما که نتونست لیاقت شما رو داشته باشد ، ایشون دارن؟
طناز-بله ، خیلیم لیاقتشون بیشتر از منه
دیدم طناز کلافه شد از دست این خانم
-خانم محترم کافیه ، مزاحم نشین
و بدون خداحافظی از کنار این خانم رد شدیم و یه جا نشستیم و فیلم رو دیدیم
بعدش طناز رو رسوندم و مامانم بهم زنگ زد که برم به مهمونیمون ، رفتم به مهمونی و رفتم داخل و بعد از سلام ، همه گفتن کی بریم
-کجا؟
خواستگاری
-چی؟
ما همه چیز و می دونیم
-چی رو؟
تسلیم شو بهتره ، مگه دوست نداری
دیدم دوستش دارم ، پس تسلیم شدم
-قبول
همه هورا کشیدن و شادی کردن ، پدرم تلفنش رو برداشت و زنگ زد به اقای مهرانی و قرار رو فردا شب گذاشت
اون شب به اتمام رسید و دل تو دلم نبود برای فردا که به معشقوقم می رسم
فردا شد و حدود ساعت 6 بعد از ظهر که عسل بهم زنگ زد
گوشی رو برداشتم
-سلام ، بفرمایید
عسل-قراره امشب بری خواستگاری؟
دیدم داره پشت تلفن گریه می کنه
-چرا؟ ، چیزی شده؟
عسل-من دوست دارم
-من طناز رو
عسل-من برات اون رو برگردوندم
-منم تشکر کردم
عسل-زندگیت رو ازت می گیرم
قطع کردم بهم ریخته بودم اما شادی امشب رو با هیچ چیز نمی تونست ازم بگیره
بعد از 3 ساعت رفتیم با فامیل به خواستگاری
بعد از اون چایی معروف اوردن و اینا فقط این شد بریم باهم صحبت کنیم
رفتیم توی اتاق
کمی از ارزو هامون گفتیم و بعد رفتیم بیرون ، قرار گذاشتن که فردا بریم برا عقد اما قبلش گروه خون
دیگه دغدغه هام تموم شده بود ، به عشقم رسیده بودم و زندگیم دیگه اخر خوشبختی بود
اون شب تا صبح به طناز و زندگیمون فکر کردم که از فردا شروع می شد ، عقد ، عروسی و ماه عسل و بعدش زندگی عاشقانه با عشقم و دنیام طناز
فردا هم رسید ، صبح رفتیم برای گروه خون ، قرار شد جوابش رو تا ساعت 11 دریافت کنیم ، رفتیم و ساعت 11 برگشتیم و بعدشم جواب ها رو گرفتیم و رفتیم برا خطبه عقد
دل تو دلم نبود تازه جواب های گروه خونمون هم مثبت بود...
خطبه عقد جاری شد و با انگیزه و ارزوهامون دوتایی بله رو گفتیم
محرم شده بودیم دستش رو گرفتم و رفتیم با هم بعد از مجلس بیرون اومدیم و دستش توی دستام بود و تو راه سوار شدن به ماشین بودیم که عسل از اون طرف خیابون طناز رو صدا زد
طناز هم رفت اون طرف خیابون اما من روبرو شون اون طرف خیابون نظاره گرشون بودم
طناز که به عسل رسید اون رو بغل کرد و عسلم بهش تبریک گفت اما 10 ثانیه بعد عسل بلند فریاد زد
عسل-امین من عاشقت بود و تو جواب رد بهم دادی پس اگر مال من نیستی برا کسی دیگه هم نباش
دست طناز رو کشید و دوتاییشون رسیدن وسط خیابون ، یه ماشین بزرگ باری هم باهاشون برخورد کرد
ماتم زده بود و نتونستم بدوم برا نجات عشقم وقتی طناز رو دیدم که پر از خون هست دویدم به سمتش اما نوش دارویی بود بعد از مرگ سهراب
رسیدم بالا سرش و سرش رو بالا گرفتم و روی پام گذاشتم
طناز-امین دوست دارم به قدر تموم ثانیه هایی که باهات بودم
کسی دور و بر نبود که محرم باشه
عشقم رو بلند کردم و روی دست بردمش ، عسل و رها کرده بودم و حالم خوش نبود
عشقم روی دستم داشت جون می داد طناز رو گذاشتم توی ماشین و سریع نشستم پشت فرمون و با تمام سرعت راه افتادم به طرف بیمارستان ، تمام هنرم و تو رانندگی برا طناز به نمایش گذاشتم 
شاید برام پیش بینی شده بود از 




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیبا فوق العاده خواندنی بیتیفول افیکیال، رمان عشق واقعی، فصل ۲۴، فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی، رمان،

تاریخ : 1395/12/4 | 17:32 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل23
اون روز با تموم فکر و خیالات و رویاهاش گذشت و من و طناز بینمون جدایی افتاد
عسل هم از فرداش کارش رو شروع کرد یعنی جاسوسی رو
و
هر روز به من خبر طناز رو می داد و می گفت که چه چیز هایی رو بهش گفته
روز ها گذشت و گذشت و گذشت و گذشت ، و من با خیالش زندگی می کردم...
چهار سال گذشت توی این چهار سال به جز اینکه عسل بهم خبر می داد چیزی رو از طناز نمی دونستم حتی نمی دونستم تو فکر منه یا کسی دیگه
تا اینکه
چهار سال که گذشت ، تو روز 28 اذرماه توی اخرین روز های پاییز ، ساعت 9 شب از طرف عسل بهم یه پیام به دستم رسید ، هیچ وقت پیام نمی فرستاد با کنجکاوی پیام و باز کردم نوشته بود:
سلام امین اقا میشه بیای خونه محسن اینا الان
یه زنگ بهش زدم ، گوشی رو برداشت
-الو ، سلام عسل خانم ، کاری هست بفرمایید
عسل-بیاید خونه محسن اینا
-چی شده؟
عسل-یه خبر خوش هست بیاید حتما
محسن صدا رو بالا برد
محسن-بیا من از فضولی مردم
-گفتم که باشه میام
راه افتادم و بعد از 2 دقیقه رسیدم خونشون ، زنگ در رو زدم ، عسل اومد و در و باز کرد
عسل-سلام ، خوبی؟
-بله ، زود بگو
عسل-بیا تو محسنم خیلی وقته منتظره
رفتم داخل خونشون به محسن سلام کردم و بعد
-میشه زود بگین ....
عسل-طناز بهم گفت که خدا رو شناخته و خیلی خوشحال بود که به خواسته تو تونسته عمل کنه ، حالا کی قراره بهش زنگ بزنی؟
-هیچ وقت ، شما هم دوستیت رو باهاش قطع کن
عسل-چشم
محسن-امین چرا همه چیز رو بهم میریزی؟
-محسن تموم کن ، مگه بخاطر من نقشه نمی کشی نمی خوام
محسن-چرا؟
-من هدفم از اول این بود که خدا رو به این دختر بشناسونم ، دیگه لطفا دوتاییتون کنار بکشید تا بگم
محسن-باش ، هر جور راحتی
عسل-اما ...
-اما چی؟
عسل-یعنی دیگه برات مهم نیست و دوستش نداری؟
-تمومش کنید همین.
بلافاصله از اتاق محسن بیرون اومدم و از خونشون هم همین طور و سوار موتور شدم و رفتم به خونه
حدود ساعت 9/5 رسیدم خونه ، کلافه بودم از زندگیم
که دوباره عسل بهم زنگ زد
-الو ، سلام ، بفرمایبد
عسل-سلام ، میدونم کلافه ای اما باید یه چیز بهت بگم شاید به رگ غیرتت بر بخوره و به طناز زنگ بزنی ، این که میگم راست راسته ، طناز بهم گفت که امشب خواستگار داره و تا حالا بخاطر تو 10 تاشون رو مستقیم رد کرده ...
-عسل خانم من اون دختر خانم رو سپردم به خدا ، خدا اگر خواست بهم بر می گردونه ، دیگه هم در این باره با من صحبتی نکن ، خداحافظ
عسل-خدانگهدارت
رفتم و گرفتم خوابیدم ، برام دیگه مهم نبود ، شاید امشب برام همه چیز تموم میشد و عشقم برا همیشه از رویا هام جدا می شد ، تازه از همه مهم تر کلافه بودن از همه چیز بد تر بود برام ...
فردا صبح که بلند شدم دیدم عسل نوشته:
طناز جوابش منفی بوده دیشب
نفسم سر جاش اومد
امشب یه مهمونی فامیلی داشتیم که همه فامیل ها جمع می شدیم تو حیاط خونه قدیمی پدر بزرگ اینام...
جواب پیام عسل رو دادم و نوشتم:
تشکر عسل خانم
یه سری به خونه محسن اینا زدم و کمی باهام حرف زد اما نمی خواستم به طناز زنگ بزنم چون فکر می کردم یک درصد طناز من رو نخواد و به خاطر ارتباطمون دوباره برگرده و نتونه بگه که نمی خوامت ...
اما رد کردن خواستگاراش چند فرصت عالی برای من بود شایدم می خواست ثابت کنه که هنوزم دوستم داره ...
حدود ساعت 6 رفتم به مهمونی ، توی یه سنی قرار گرفته بودم که دغدغه همه فامیل ازدواج من شده بود اخه همه همسنی های من توی فامیل داماد یا عروس شده بود حتی بعضی هاشون هم سنشون از من کمتر بود اما من نوه و نتیجه اول این خاندان داماد نشده بودم ، برا همین همه از فامیل های دور تا خواهر برادر های پدر و مادر بزرگم همه روی من کلیک کرده بودن و تا من رو می دیدن می گفتن: که باید داماد بشی حالاشم خیلی دیر شده.
بعد از رسیدن به این مهمونی و حرف های اطرافیان که باید داماد بشی خیلی دیر شده رفتم و وضو گرفتم و نماز اولم که خوندم دیدم یکی از فامیلامون با یه لبخند پر حرف و پر معنی وارد اتاق شد
فامیلمون-امین بیا خاله گوشیت داره زنگ میزنه
گوشی رو که گرفتم و اسم مخاطب رو دیدم نوشته بود طناز ، البته خنده اش از عکس طناز بود و اسمش که فهمید منم یکی رو زیر سر دارم...
فامیلمون هم رفت
جواب دادم تلفن رو
-الووو ، سلام بفرمایید
طناز-سلام ، خوبی
-شما؟
طناز-طناز یا به قول شما خانم مهرانی
باهم زدیم زیر خنده
-خوبی عزیزم
طناز-اره ، عشق من چطوره؟
-خوبم ، طناز خیلی دلم برات تنگ شده بود و می خوام دیگه در کنارم باشی
طناز-منم همین طور ، در ضمن به حرف عشقم گوش دادم و رفتم خدا رو شناختم ازت ممنونم که راهنماییم کردی و خدا رو به یادم انداختی
اون شب وقتی رفتم و پیوستم به جمع فامیل ها همه نگاه ها به سمتم بود
-چیزی شده
یکی گفت مبارکه
-چی؟
یکی دیگه گفت خانم...
و حرف های دیگه
از همه معذرت خواهی کردم و رفتم که به 




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نوشت درجه یک قشنگ و تنهایی غم و اندوه خواندنی، نوشته محمد امین مدیریت وب، نوشته خودم، دست نوشته، دلنوشته،

تاریخ : 1395/12/2 | 14:25 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل22
-درک کن دیگه محسن ، دختر خاله محترمت درخواست دوستی به من داده دیشب و اینم شمارش
محسن شماره رو گرفت و دید
محسن-عسل به یه شرط نمیرم همه چیز و به خاله بگم
عسل-چی؟
محسن-بیای تو گروه من و امین
عسل-من ارزومه با امین تو یه خط باشم
محسن-باید بخاطر ما با یه دختر مچ بشی و همه چیز زندگیش رو از زبونش بکشی
عسل-قبول ، بخاطر امین باشه
-محسن چی تو سرته.
محسن-به وقتش میگم ، اول بزار برا عسل همه چیز و بگم
ماجرای من و طناز و از سیر تا پیاز برا عسل خانم گفت و اونم قبول کرد و قرار شد از دو الی سه روز دیگه بره و شروع کنه دوستی رو با طناز
بعدشم عسل خانم خداحافظی کرد و رفت خونشون
-محسن فکرت خوبه اما من دلم شور میزنه
محسن-شور چی؟ این دختره الان تو مشت ماست
-باشه ، قبول
با اصرار محسن شب و خونشون خوابیدم و چون موبایلم و خاموش کرده بودم با تلفن ثابت محسن زنگ زدم و خبر دادم اما رسید به این سوال که خانوادم گفتن
چرا رفتی ، چی شد ، طناز خیلی ناراحت بودا
-این دختر فعلا به درد من نمی خوره ، اگر توی زندگیتون اضافیم میتونم برم
نه عزیزم ، من گفتم برایی که زود تر به مرادت برسی و گرنه از خدامونه هنوز پسر خونه و مجرد و البته پیشمون باشی
-من این دختر رو همراه با دین و یاد خدا می خوام
باشه هر جور راحتی
-پس من خونه محسنم ، فردا میام خونه ، خداحافظ
خداحافظ ، مواظب خودت باش
گوشی رو قطع کردم
محسن-امین خان عصبانیتت رو سر خانوادت خالی نکن
-بیا برو بابا
محسن خندید و قرار شد تا صبح برنامه دوستی عسل و طناز و بچینیم
اون شب تا صبح نخوابیدم و تا نماز صبح اون برنامه رو چیدیم ، مو لای درزش نمی رفت.
بعد از نماز صبح هم رفتم یه دو ساعتی خوابیدم و بعدشم از محسن تشکر و خداحافظی کردم و رفتم به خونمون
وقتی رسیدم مادرم برام صبحونه اورد ، خوردم
صدای زنگ تلفن خونمون اومد
مادرم-امین بیا شماره خونه طنازه
-ولش کن
مادر-بیا جواب بده ، بدو ببینم
-باشه
تلفن و برداشتم
طناز با بغضی گفت
طناز-سلام ، چرا گوشیت خاموشه...
-خب الان بفرمایید خانم مهرانی
طناز-دوباره شدم خانم مهرانی؟
-حوصله ندارم دیگه زنگ نزنین
طناز-امین به جون طناز این خواهشم و قبول کن
-بفرمایید...
طناز-فردا بیا پارک دیشبی ، ساعت 6 ، بزار اخرین حرف هامو بهت بگم اگه دیگه دوستم نداری...
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و از مادرم خواستم دیگه گوشی و برنداره اگه شماره طناز بود
حدود ساعت 9 صبح زنگ زدم به محسن و قرار شد بریم پارک فلان
حدود ساعت 9/15 بود که رسیدم پارک محسنم بود و باهم رفتیم و نشستیم روی یکی از نیمکت ها
ماجرا رو بهش گفتم
محسن-پس عسل از پس فردا بره بهتره ، تو باید بری سر قرار چون می خواد حرف های اخرش و اون دختر بزنه
-طبق معمول قبول کردم
راه افتادم و رفتم به خونمون و گرفتم خوابیدم و مادرم برا ناهار صدام زد و بعد از ناهار هم دوباره خوابیدم اخه خیلی خسته بودم و دیشبش نخوابیده بودم
شب حدود ساعت 6 بلند شدم
مادرم با دیدن من بهم گفت که طناز چند بار دیگه هم زنگ زده به خونه گفتم که خوابی ، گفت که فردا بری به پارک
مادرم-امین فردا حتما برو
-باشه
رفتم بیرون و با محسن کمی بودم و حدود ساعت 10 اومدم خونه و خوابیدم
فردا چشمام که باز شد طناز اومد جلو چشمام از همون لحطه استرس شدیدی بر من حاکم شد
امروز یا از طناز جدا می شدم و یا باهاش میموندم
اون روز رو با استرس شدید تا وقت دیدار با طناز گذروندم و نیم ساعت زود تر رفتم و موبایلم رو از محسن گرفتم و سر وقت به پارک رفتم
دیدم که روی یک نیمکت با پدرش نشسته
رفتم جلو و سلام کردم
پدرطناز-سلام ، عزیزم
قرار شد که من و طناز قدم بزنیم و باهم حرف بزنیم
قدم زنان رفتیم و داشتیم قدم می زدیم وقتی قشنگ از پدرش دور شدیم ، طناز سکوت و شکست و خیلی بلند و پشت سرهم حرف میزد
طناز-اقا امین فقط بلدی که اذیت کنی ، اصلا درک نداری ، من عاشقتم ، نمیتونی این رو بفهمی ، چرا توجه نمی کنی ، منم احساس دارم ، چرا باهام نمی مونی ، ....
وقتی حرف هاش تموم شد با لبخندی خیلی اروم جواب دادم
-الان اروم شدی عزیزم
طناز-اره ، ببخشید خیلی صدام و بردم بالا
-حق داری ، طناز من باید یه چیز رو بهت بگم و بعدش ....
طناز-تو که همه چی رو قبلا گفتی اینم روش
-تو چرا من رو دوست داری؟
طناز-چون اخلاقد ، محبتت ، و خیلی ویژگی های دیگه داری ...
-ببین کسی که چیزی رو خلق می کنه خودش اون ویژگی ها رو بی نهایت بیشتر از اون موجود خلق شده داره ، قبول داری؟
طناز-اره
-پس خدا این ویژگی های من رو خیلی بیشتر از من داره ، خیلی ، چرا به اون توجه نمی کنی ، برو وقتی خدا رو شناختی بیا باهم و البته با خدا باشیم.
طناز دیگه پلک نمی زد ، جواب هم نمی داد ، انگار تو یه عالم دیگه بود ، حتی وقتی ازش خداحافظی کردم و از کنارش رد شدم جوابم رو نداد و بهم توجه ای نکرد و تو یه عالم دیگه بود .....

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته خودم، فصل ۲۲ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشنگ بیتیفول بی نظیر عرفانی عرفان عارفانه، دلنوشته هایم،

تاریخ : 1395/11/29 | 11:20 | نویسنده : محمد امین | نظرات

سلام به این وبلاگ خوش آمدید


برای شادی روح دوستم صلوات ختم کنید
...



"متاستفانه هر گونه الهام و سوء استفاده از مطالب این وب به علت دست نویس بودن حرام است...
"



روی موضوع مورد نظر کلیک کنید...

درباره من هم بخونید (سمت چپ صفحه)














دست نوشته هام رو دنبال کنید (با مراجعه به موضوعات مختلف وب)


 لطفا برای بهبود وبلاگ حتما نظر دهید (فقط در پست ثابت) و در نظرسنجی شرکت کنید.



مدیریت وب یک قدم تا قلم

محمد امین


برچسب ها: بسم الله الرحمن الرحیم، یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، تنها نویس، شاعرانه، رمان ناگهان عشق معنا شد، عکس هایم،

تاریخ : 1395/11/22 | 12:34 | نویسنده : محمد امین | نظرم اینه محمدامین
الا یا ایها العاشق
که میکری ز هجرش دق
که الانی که تنهایی
ز فکرش شد پریشانی
دلم انگیز و انگیزا
ندارد هرگز از ماها
دلم سخت است و بد جاهل
چو سنگی بر سر ساحل
دلم غمگین و اشفته
دلم هفته به هفت هفته
ز اول تا شب شب جان
دلم مست و دلم جانان
دلم حالش بسی بستن
دلم اگاه از اشفتن
دلم بی تو چه غمگین است
دلم بی تو همش کین است
دلم کین با همه عالم
دلم پر زهر چو مار و دم
دلم مست شقایق هاست
دلم بی تاب قایق هاست
دلم هم میرود دریا
برای دوری از عشقا

شاعر:محمد امین

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، شعر خودم، شاعرانه، شاعر محمد امین مدیریت وب، محمد امین، شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظیر عالی بیتیفول درجه یک خوب افیکیال، شعر های خودم،

تاریخ : 1395/11/15 | 13:45 | نویسنده : محمد امین | نظرات
کاش می شد جهان را فقط نوشت
از برگ گل تا خزان را فقط نوشت
عشق و محبت و صفا و زیبای را
از اول عین تا قاف را فقط نوشت
دوست دارم که شبی با زیبا یاری
زنم فریاد که اقا جان کی بیایی
من از امدنت غم دارم مهدی جان
نه که رفتن و هزاران دیر ایایی
ره من با ره تو کجا هزاران فرق
در غم و عشق شما هستم غرق
مست مست مست مجنون عاشق
کردم اقا نامت دوهزار بار مشق
دیر شد تابیدنت چون ماه بر عالمی
دیر است شاید که جمعه ایمی
یارمی به قوت قلب و قلوب
قسمتی ده به فضلت شاهمی
شاه شاهان حکومت شاهی
شاهی از الله و از حکم شبابی
شاه شاهان شهیدان خدایی
شاه حکمت خیز شاهی جهان
سوی الله و جهان بر اسمان
شاه عشق و محبت معشوق
دلبری از دل کده از اسمان
کاش میشد که دمی بر در گرفت
کاش میشد که ورودت سر گرفت
کاش بیایی و شود پایان این
حب ولی الله را در بر گرفت
ایی و حکم حکیم الله شوی
بر جهان تنها تو شاه شوی
ایی و حکومت عدل را اوری
دوباره برای این جهان ماه شوی
دلم هم برای حکومتت نمی تپد
دل را برای دیدار تپانده می تپد
یارا بیا و مرا از گنه در بر بگیر
دلم برای مهدی ولی الله می تپد
بازهم جمعه ای از جمعه فرج گذشت
بازهم دل از امید های غلج گذشت
بازهم امدنت بسیار سخت شد
انگار برای هفته ای از فرج گذشت


شاعر:محمد امین

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: فقط نوشت، شعر خودم، شاعر محمد امین مدیریت وب، یک قدم تا قلم، شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق معشوق عشاق عشق بی نظیر زیبا فرج خوب بیوتیفول افیکیالی درجه یک، نوشته و سروده خودم، محمد امین،

تاریخ : 1395/11/7 | 16:12 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل 21
طناز-می دونی چرا تصویرت رو کشیدم چون می خوام همیشه جلو چشمام باشی
-کی کشیدی
طناز-مشهد که بودیم
-راستی بابات چی گفت؟
طناز-گفت مشکلی نداره اما شب بیاید پارک
-عالی شد ، بریم؟
طناز-اماده شم بریم
-پس من میرم دم در تا بیای
طناز-باشه
-زود بیا
طناز-چشم
رفتم و از پدر و مادرش خداحافظی کردم و رفتم دم در منتظر موندم
حدود 5 دقیقه بعد اومد و سوار موتور شد و باهم رفتیم البته بینمون یه کیف گذاشته بود که برای طناز بود
رفتیم و یه کافی شاپ پیدا کردیم و رفتیم داخلش ، با این که تازه باز کرده بودن ، ولی مکانش خوب بود
رفتیم طبقه دوم و نشستیم و بعد از سفارش ، کمی باهم حرف زدیم و ازش سوالایی پرسیدم
-طناز امشب میای پارک؟
طناز-اره
-راستی من شاید نیام
طناز-چرا اخه
-باید برم اموزشگاه شاید کلاس هام شروع بشه از فردا
طناز-باشه
-اما اگر شد میام
برامون سفارش ها رو اوردن و خوردیم و بعدشم سوار موتور شدیم و بردمش خونه و بعد از خداحافظی ، رفتم به اموزشگاه گیتار و با منشی اموزشگاه که مدیر اونجا بود ، صحبت کردم و پرسیدم که قبول شدم برای ترم بعد
که جواب جالبی بهم داد و گفت که شما باید تدریس کنی
اولش ماتم زد اما کمی برام عادی بود دیگه
با خوشحالی تلفنم و در اوردم و به مامانم زنگ زدم که بهم گفت پارک هستن و منم زود برم
راه افتادم و بعد 5 دقیقه رسیدم به پارک و گشتم و پیداشون کردم و بعد از سلام و احوال پرسی باهم ، گپ زدیم
انگار داشت بحث من و طناز برا خانواده جدی تر میشد ، انگار داشت می رسید به ازدواج که به هوای تلفن زدن از اون جو خانوادگی خارج شدم و رفتم یه گوشه ای خلوت کردم و نشستم یه جایی که برای پیدا کردنم یه 5 دقیقه ای طول بکشه دقیقا اون طرف پارک
روی یه نیمکت نشستم و با خودم فکر می کردم
یه چیزی توی وجودم می گفت
امین داری دستی دستی ازدواج می کنی
چیزی که هیچ وقت قبول نداشتی و دوست نداشتی
تموم خاطراتم مرور شد دیدم واقعا دوستش دارم پس با این نتیجه دیگه به این چیز ها فکر نمی کنم و پایان همه چیز میشه
«امین و طناز»
رفتم و دیدم هنوز دارن بحث می کنن که یه دفعه همه به من نگاه کردن
-چیزی شده؟
گفتن که نظر شما چیه؟
-درباره...؟
ازدواج
-الان؟!
باید کم کم تصمیم بگیریم
-میشه باشه برا یه وقت دیگه ...
چرا؟
-باهم صحبت کنیم با طناز خانم
خب الان وقت خوبیه برید روی همین نیمکت و باهم صحبت کنید ، خوبه؟
-اگر طناز خانم قبول کنن بد نیست
طناز-با کمال میل
باهم رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم حدود 30 متری فاصله داشتیم فقط تعجبم از این بود که چطور این نیمکت رو دیدن ، چون راه مارپیچی داشت تو دیدشونم نبودیم و راحت تر باهم صحبت کردیم
اما در اخرش حرف هامون بهش گفتم
-طناز فقط یه چیز
طناز-چی؟
-تو حجابت رو بخاطر حرف های من کمی تغییر دادی یا بخاطر من؟
طناز-هر دو
-طناز باید بهت رو راست بگم ، تو هنوزم حجابت خوب نیست حاضری به خاطر خدا عوض کنی و با حجاب بشی؟
طناز-اخه ...
-جواب ازت می خوام
طناز-کمی زشت میشم
-زیبایی به حجاب خوبه نه به ازاد بودن
طناز-خب یه بار دیگه توضیح بده درباره حجاب
-ببین تو مثل صدف هستی و اگر محافظ صدف تو رو حفاظت نکنه ، توی دریا غرق میشی و دیگه ارزشی نداری
طناز-میشه کمی از موهام بیرون باشه؟
-پس هنوز خدا رو نشناختی و هنوز عاشقش نیستی ، خداحافظ
بلند شدن و سریع رفتم به سمت موتورم ، انگار صدای طناز و دیگه نمی شنیدم و انگار دشمنم داشت صدام میزد ، سوار موتورم شدم
و رفتم و زنگ زدم به یکی از دوستام که اسمش محسن بود
محسن جریان من و طناز و می دونست و خیلی هم باهم حرف میزد که از دستش ندم چون عشقمون یه عشق واقعیه
گوشی رو برداشت محسن و بعد از سلام و احوال پرسی سریع ، جریان امشب و بهش گفتم
محسن-بیا خونه ما باهم حرف بزنیم این طوری نمیشه
منم گفتم که میام
راه افتادم با موتور با سرعت بالا و لایی کشیدن بلاخره رسیدم به خونه محسن اینا
زنگ در و زدم محسن اومد دم در و در رو باز و کرد
رفتم داخل خونشون و داخل اتاقش
باهام کمی صحبت کرد که نتیجه این شد که گوشیم رو چند روزی خاموش کنم اومدم گوشیم رو خاموش کنم 
دیدم یه 30 تماسی از طناز دارم و یه پیام
«امین ازارم نده جون طناز ، من بی تو نمی تونم زندگی کنم»
گوشیم و خاموش کردم و گذاشتم خونه محسن اینا تا وسوسه نشم و روشن کنم
محسن-رفیق وقت ترک عشقه ، باید مرد باشی
-محسن منم دوسش دارم اما ...
محسن-اما حجاب خوب نداره ، منظورت همین بود
-اره
محسن-پس یا دینت و خدا یا طناز ، کدومش
-خدا و دینم
محسن-پس ، یاعلی
-یاعلی
باهم خداحافظی کردیم و داشتم می رفتم که عسل رو توی خونه محسن اینا دیدم ، چشم تو چشم شدیم
عسل-سلام
محسن اومدم
محسن-راستی عسل خانم دختر خاله ام هست
-میشناسمش
محسن-از کجا؟؟؟
-از توی رستوران
عسل-محسن شما برو
محسن-داره یه چیزایی فاش میشه بگو امین....
عسل-نگو ....


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، دلنوشته های محمد امین، رمان عشق واقعی، عشق واقعی، رمانی عاشقانه عشق عشقی مععشوقی عشاقی عشاق عارفانه عرفان عرفانی عارفی بی نظیر فلسفی فلسفییی عالی درجه یک خواندنی بیوتیفول، فصل۲۱،

تاریخ : 1395/11/5 | 12:50 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل 20
-فقط باید صبر داشته باشی یه روز که نه درس داشته باشیم ، و نه کلاس
طناز-چشم ، هر وقت تو بگی
پدر و مادرامون اومدن سمتمون و گفتن ما قراره فردا شب بریم پارک باهم شما دوتا میاین
طناز-اره چرا که نه
امین تو چطور؟
-نمی دونم
باشه پس ما میریم برنامه اش رو می چینم شما هم فکر کن
-باشه
طناز-امین چرا نمی خوای بیای
-اخه باید برم اموزشگاه برا کلاس هام ، ببینم برنامه اش چطوره
طناز-باشه ، اما باید بیای
-سعی می کنم
طناز-یا قول میدی یا باهات قهر می کنم
-طناز اذیت نکن
طناز-حرف بی حرف ، یا بگو میام یا نمیام
-باشه میام
طناز-حالا شدی یه پسر حرف گوش کن
بلند شدم و رفتم روبرو طناز نشستم
-طناز کم کم من دارم می رم ، کار نداری
طناز-پدر و مادرت که اون سمت خیابون دارن برنامه ریزی می کنن
-اون ها ما رو تنها گذاشتن برایی که تو اصرار کنی تا من بیام
طناز-اره
با خنده گفتم
-من میرم خونه پس شب می بینمت البته اگه اومدم
طناز-لوس
-خداحافظ
طناز-زود بیا ، خداحافظ
-باشه
طناز-امین ، در ضمن رسیدی خونه پیام بده از نگرانی بیرون بیام
-باشه
سوار موتورم شودم و رفتم به سمت خونه ، بعد 5 دقیقه ای رسیدم صبح بود و خیابون ها خلوت
در خونمون و باز کردم و رفتم داخل ، لباس هامو در اوردم و رفتم حمام کردم ، حدود نیم ساعت ، بیرون که اومدم هنوز مادر و پدرم نیومده بودن ، رفتم روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم و به این سفر فکر می کردم
یه آنالیز با دقت بالا
بهش فکر کردم تا پدر و مادرم اومدن
مادرم-سلام امین خونه اومدی
-اره
مادرم-چرا؟
-خسته بودم
مادرم-دیدی این دختر که ازش فرار می کردی ترس نداره
-ترسم از چیز دیگه است
مادرم-مثلا چی؟
-زندگیش به خاطر من خراب بشه
مادرم-تا کنارش باشی نمیشه
-کافیه ، حوصله حرف زدن درباره اش رو ندارم
مادرم-می فهممت اما امشب رو چیکار می کنی؟
-می خوام نیام اما ...
مادرم-گفته بیا درسته
-اره
مادرم-فکرات رو بکن
-برا چی؟
مادرم-تکلیفت با این دختر ، می خوایش یا نه
-باشه
کلافه بودم و حوصله هیچ چیز و نداشتم ، پتو رو کشیدم روی صورتم و خوابیدم
حدود ساعت 2 برا نماز و ناهار بیدار شدم ، گوشیم و نگاه کردم ، دیدم رو بی صدا بوده و 40 تا تماس داشتم که جواب ندادم
باز کردم طناز بود
چند تا پیامم داده بود که:

مگه قرار نبود زنگ بزنی

گوشی رو بردار کجایی ؟؟؟

امین همیشه اشک هام رو در بیار باشه

دیگه باهات قهرم ...

سرم رو محکم گرفتم ، چرا یادم رفت بهش زنگ بزنم ، شمارش رو گرفتم رد کرد
حدود 10 بار گرفتم که هر بار رد می داد
پیام دادم:

سلام ببخشید یادم رفت

اما جوابی ندارد
ناهار و خوردم و نمازم رو خوندم و حدود ساعت 4/5 موتورم و برداشتم و رفتم بیرون
مادرم-شب یادت نره بیای پارک
-شد میام
مادرم-مواظب خودت باش
-چشم
رفتم به یه مغازه و خواستم هدیه ای براش بخرم ، یه خرس و انتخاب کردم و مغازه دار برام کادو گرفت وقتی نگاه به ساعتم کردم دید ساعت 6/5 ولی ارزش خریدن کادو رو داشت رفتم در خونشون و زنگ در و زدم اخه خونشون و عوض کرده بودن و تو شهر ما بود
زنگ در و زدم باباش اومد بیرون
-سلام
پدرطناز-سلام پسرم
-ببخشید طناز خانم هست
پدرطناز-بله
-میشه بگید بیان؟
پدرطناز-بله ، بفرمایید داخل
-تشکر
پدرطناز-الان میگم بیاد
-تشکر
بعد از 5 دقیقه پدرش اومد
پدرطناز-نمیاد
-چرا؟
پدرطناز-میگه قهره باهاتون
-اخه من ..... ، باشه
پدرطناز-اگر می خوای بیا داخل ببینش و باهاش حرف بزن ، کسی خونمون نیست
-مزاحم نباشم؟
پدرطناز-نه چه مزاحمتی
رفتم داخل و پدرش هم گفت چادرشون رو سر کنن
طناز تو اتاقش بود ، در زدم و رفتم داخل
-سلام
جواب نداد
-طناز بخدا یادم رفت ، درک کن
طناز-کسایی که مهم نیستن یادت میرن
-من اومدم تا بهت بگم همه چیز رو
طناز-بگو
-من رفتم دوش گرفتم و بعدشم خوابیدم ، گوشیمم روی حالت بی صدا بوده
بازم سکوت کرد و روش رو برگردونده بود
-این کادو من به تو
جوابی نداد
-طناز اگه جواب ندی بخدا میرم و پشت سرمم نگاه نمی کنم
سرش و برگردوند
طناز-امین من نگرانت شده بودم
-منم نگرانت میشم اما گفتم که یادم رفت
طناز-امین قول بده دیگه جوابم رو بدی و یادت نره
-چشم
طناز-ممنون که میفهمیم
-تو هم همین طور ، کادو رو باز نمی کنی
طناز-چرا که نه
کادو رو باز کرد و اون خرس رو دید
لبخندی زد
طناز-اسم منم که روی قلب وسط پیرهنشه!
-می خوام ثابت کنم عاشقتم
طناز-منم عاشقتم
-کم کم باید برم
طناز-چه زود
-دیگه باید برم
طناز-باشه ، فقط شب یادت نرها
-اصلا تو هم بیا بریم
طناز-کجا؟
-بریم پارک یا کافی شاپ
طناز-باید از بابام سوال کنم
-باشه
از اتاق رفت بیرون تا از پدرش سوال کنه
نگاه به دور و برم کردم دیدم روی یه صفحه بزرگ یه نقاشی کشیده رفتم نزدیک ، چی می دیدم ، این که تصویر منه
جلو این نقاشی بودم که طناز اومد
-این تصویر منه
طناز-اره
-خیلی هنرمندی
طناز-اره چون رشته ام هست

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، عشق واقعی ‌، نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، رمانی عشق عاشقانه عاشقی معشوقی عارف عارفانه عارفانی عارفی بی نظیر فلسفی فاز سنگین بی نظیرعالی عالی خوب درجه یک فوق العاده بیوتیفول خواندنی ارتباط با خدا، نوشته محمد امین،

تاریخ : 1395/11/4 | 15:41 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای