تبلیغات
یک قدم تا قلم - مطالب رمان ناگهان عشق معنا شد
نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
دست نوشته هایم محمد امین یک قدم تا قلم رمان شعر خودم رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشن دلنوشته های محمد امین فقط نوشت نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیب فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی دلنوشنه هایم یک قدم تا فلم شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظی شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق م عارفانه رمان فصل دوم رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول ا فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته مدیریت وب محمد امین رمان عشق واقعی عکس هایم رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب دلنوشته هایم نوشته خودم محمد امین شاعر محمد امین مدیریت وب نوشته های محمد امین فصل ۲۵ فصل ۲۴ نویسنده محمد امین نوشته محمد امین دلنوشته فصل۲۱ شعر های خودم دست نوشته رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نو نوشته و سروده خودم رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته خودم شاعرانه دست نوشته ها عاشقانه رمان نوشته محمد امین درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل محمدامین نوشته های خودم نوشته محمد امین مدیریت وب عشق واقعی فصل ۲۲ رمان عشق واقعی
به نام پروردگار هستی

نویسنده : محمد امین

رمان : ناگهان عشق معنا شد

سلام من یک پسریم خاص ، اطرافیان میگنا نه خودم 
یه پسر از دیار بی خیالی و با مزه ، اطرافیان میگنا نه خودم
یه پسر بی خیال خوش و کسی که دنیا براش مهم نیست و ارزش نداره و الکی توش داره زندگی می کنه و حتی اون رو بازی هم نمیدونه و کمتر از بازی و پوچ تر میدونه ، اطرافیان میگنا نه خودم
یه پسر بی خیال و مغرور و تنبل و کسی که هیچی براش مهم نیست و به هیچی اهمیت نداره ، اطرافیان میگنا نه خودم
خب این چرت و پرت ها رو اطرافیان میگن ، اما درست که فکر میکنم میبینم درست میگنا ، اصلا ولش من پسری خوب و عالیم ولی
خب خودم و با زبان خودم معرفی می کنم
من امین خاص ، پسری که دانشگاه میره و ۲۱ سالشه ، دیگه بسه بریم به زندگی چرند من
از امروز دانشگاهم شروع میشه ، یه یک ساعت قبلش اماده شدم و خیلی شیک سوار ماشینم شدم و رفتم به دانشگاه ، بالاخره بعد از رسیدن و دیدن چند دوستم باهم رفتیم به سمت کلاسمون وارد که شدیم حدود ۵ تا پسر که همکلاسی هام بودن و ۱۲ دختر که نمیشناختمشون ماهم سه تا بودیم و وارد شدیم و بعد از احوال پرسی رفتیم سر چرند گفتن باهم
رسیدیم به جایی که دوستم علی ، یه پسر پررو بهم گفت
علی-امین تو فقط باید ازدواج بکنی ، همین خودمم برات استین بالا میزنم
یکی محکم زدم به کمرش
-تو ادم بشو نیستی
علی-چرا ازدواج نمی کنی خب
-چون نیمه ام رو پیدا نکردم
دخترا داشتن به حرفام گوش می دادن که
علی-خب ببین چه دخترای خوبی اینجا هستن یکیشون و بردار
-ببند فک رو ، کسی سنجاق داره
یه دختری گفت اره من دارم اقا امین
-نه نمی خوام ، پسرا کی داره؟؟؟
علی-خب مغرور برو بگیر ، ببین چه دختر نازیه ، چقدر با وقار ، چقدر زیبا ، چقدر دوست داشتنی ، کاش میشد دستتو بوس کنم ، دستت درد نکنه
اینا رو در حین رفتن به طرف اون دختر می گفت
دختره هم داشت خیلی اروم می خندید
وقتی برگشت سنجاق و داد بهم
-خودت وسیله تنیهت رو اوردی
علی-نه ، الهی قربونت برم ، فدات ، خواهش می کنم
بچه ها اوردنش و دستش رو گرفتم چند بار زدم تو دستش
علی-غلط کردم ، شکر خوردم ، تا اخر عمرت مجرد باش تا بپوسی یعنی خوشبخت باشی
ولش کردم و همه هم داشتن می دیدن و می خندیدن
علی-خیلی بیشعوری ، دیوانه دارم برات زوج پیدا می کنم
-صد سال سیاه نمی خوام پیدا کنی
بعد از این گفت و گو ها استاد اومد و گفت سلام
کلاس شروع شد و وقت مزه ریختن علی هم فراهم شد همه می خندیدن و شاد بودن که رسید به من
علی-استاد زوج داشتن مشکلی داره؟
استاد-امر و فرمایش و سنت پیامبره ، چه اشکالی داره ، کسی و پیدا کردی؟
علی-برا خودم نه ، برا دوستم
استاد-خودش باید قبول کنه و از ته دل بخواد
علی منو تو بغل کرد و
علی-بزار خوشبختت کنم
-استاد این دیوونست
همه داشتن می خندیدن
که با یک پس گردنی من همه اروم شدن
علی-غلط کردم
-استاد درس و ادامه بدید
استاد-شایدم خوشبختت کردا
-استاد شما هم
استاد-شوخی کردم ، ادامه درس ...
کلاس که تموم شد علی اومد و باهام حرف زد
علی-پسر بیا این دخترا هر کدوم خواستی برات می گیرم
-علی ، حالت و می گیرما
علی-اقا چشم دیگه نمی گم اما از کفت رفته
-علی خان کی بهت گفته برا من همسر پیدا کنی
علی-هیچ کی
-جون خودت ، علی منو ببین ، خودتی
علی-نه بابا کی گفته
-اگه بگی کی گفته قبول می کنم
علی-راستی ، باشه میگم مامان و بابات
-بیا برو بابا
علی-اه ، بازم گول تو رو خوردم
بعد از اون حرف ها رفتم به سمت خونمون و با رسیدنم
مامانم-سلام ، چه خبر از دانشگاه
-هیچی
مامانم-هیچی؟؟
-بله ، امایه خبر داغ دارم
مامانم-چی زود بگو ، کسی و پسندیدی
-نه خیر ، فهمید کی به علی دیروز گفته که تو دانشگاه یکی رو برام و با خواست خودم پیدا کنه
مامانم-خب کی بوده؟
-شما و پدر ، میشه برم اتاقم
مامانم-بله ، بفرما
رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم و به سقف خیره شدم اخه سقف صاف و سفید بود و منم صاف و سفید بودن و دوست داشتم
به دانشگاه و زندگیم و اینده فکر می کردم که علی زنگ زد
-الو ، بفرمایید جاسوس امریکایی
علی-دلخور نباش دیگه
-دلخور نیستم ، حوصلت رو ندارم
علی-چقدر مغروری
-به تو چه ، من طبق این جمله عمل می کنم ، با کسی زود صمیمی نمی شوم ، تو بزار پای غرورم ، من می زارم پای شعورم
علی-سنگینیش کمرم رو شکست
-حالا...
علی-می خواستم بگم پس فردا میام دنبالت بریم دانشگاه و بعدشم بریم تفریح
-نمی خوام
علی-خواهش
-حوصله ندارم برام کسی و پیدا کنی
علی-این کار رو نمی کنم بخدا دیگه هم دربارش باهات حرف نمی زنم ، جون علی بگو باشه
-خیل و خوب ، باشه
پس فردا شد و منم اماده شدم و کمتر از یک دقیقه بعد از اماده شدنم علی زنگ در و زد و منم رفتم دم در
علی-سلام شاه ...
-بقیش و بگی نمیام باهاتا
علی-چشم ، من رو ببخش عالی جناب ، تلکرار نمی شود
-دوباره فیلم دیدی؟
علی-مشخصه؟
-تابلوئه




طبقه بندی: رمان ناگهان عشق معنا شد،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نویسنده محمد امین، محمدامین، رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی نظیر عرفانی خیانت جالب خواندنی پر بازدید فلسفی عارفی عارفانه تنهایی بی خیالی، فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد، نوشته خودم، دلنوشته هایم،

تاریخ : 1395/12/21 | 15:29 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای