نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
خاطره هایم ، خاطره نویس ، خاطره ، دلنوشته ، خاطره نوشته ، نوشته رمان دارالعباده رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی مغرورم عشق واقعی اعصاب من نوشته خودم نوشته های محمد امین خاطره نویس نوشته هایم مطلب عالی نوشته های خودم نویسنده ام نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم رمان ناگهان عشق معنا شد فصل ۱۹ رمان عشق واقعی رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین شعر عکس هایم نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی د یزد سفرم به یزد عاشقانه یک قدم تا قلم عارفانه دلنوشته هام بسم الله الرحمن الرحیم رمان عاشقانه رمان عشق واقعی رمان عشق واقعی فصل ۱۸ دلنوشته هایم حسینیه ایران نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم درجه یک عالی جالب خواندنی مدیریت وب تنها نویس شاعرانه دست نوشته ها نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق نوشته مدیریت وب محمد امین رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷ محمد امین نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی دست نوشته هایم غرورم نوشته خودم محمد امین نوشته محمد امین
فصل19
و از اتاقش اومدم بیرون می خواستم بشینم و زار زار گریه کنم چون خیلی دوستش داشتم و اون خواب بود
بعد از یک ساعت رفتیم به خونه ، رفتم تو اتاقم و روی تختم خوابیدم و سرم کردم توی بالشم و یه دل سیر گریه کردم و از گریه خوابم برد
دیگه اون پسر رو ندیم و بهشون نتونستیم سر بزنیم اخه رفته بودیم به یک شهر دیگه
بعد از یک ماه که ساکن شدیم پدرم وقتی حالم و می دیده به خانواده اون پسر زنگ زد که اگر به این شهر اومدن بهمون سر بزنن و یه شب بیان حتما
گذشت و گذشت تا من به سن حدود 10 رسیده بودم که یه روز خانواده اون پسر زنگ زدم که قراره فردا بیایم خونتون ، دیگه با این خبر سر از پا نمیشناختم ، وسایل بازی رو جور کردم تا یه دل سیر بازی کنیم باهم
فردا رسیدن و زنگ در رو زدند ،با اشتیاق دوان دوان رفتم و در و باز کردم اومدن داخل خانمون ولی پسرشون همراهشون نبود
بعد از سلام و چه خبرها ، مامانم پرسید پسرتون نیومده؟
گفتن مونده پیش فامیلاش و نیومده چون کلاس داره
پکر شده بودم
بعد از اون مهمونی هم دیگه نتونستم ببینمشون
در صورتی که دوتایی داشتیم اشک می ریختیم
طناز-امین من از بچگی با عشق اشنا شدم عشق کسی که الان باهامه ، من از بچگی عاشقت بودم
-می دونی چرا ازت دوری می کردم؟ برایی که من و فراموش کنی
طناز-تو فراموش شدنی نیستی ...
-پدر و مادرت می دونن من همین پسریم که تو بچگیت می خواستی؟
طناز-اره ، بعد از چند وقتی که ازتون خبری نبود فهمیدم که پدرم با خانوادتون در ارتباطه و نمی خواد من چیزی بفهمم ، یک روز رفتم و به بابام گفتم بابا می دونم باهاشون در ارتباطی فقط بگو پسرشون و بیارن یه روز بازی کنیم باهم ، بازی کردن بهونه بود تا باهات باشم ، همین
دیگه ازتون خبری نبود تا حدود 25 روز پیش
پدرم برای ثبت نام به هیاتتون اومده بود و تا اسم و فامیلت رو دید شک کرد که تویی یا کسی دیگه وقتی از فامیلتون پرسید ، پدرم فهمید که شمایی به رئیس کاروان ماجرا رو گفته بود که رئیس کاروان قبول کرد تا کنارت بشینم ، وقتی پدرم بهم گفت خدام داده بودن انگار ، برام دیگه یه رویای دست نیافتنی بودی ولی داشتی کم کم دست یافتی می شدی
روز حرکت از ساعت 5 که بلند شدم دیگه خوابم نبرد خیلی حرف برای گفتن داشتم باهات
خودم رو اماده کردم برای دیدار با معشوقم
دیگه بقیه اش هم که می دونی
-تو بردی نقشه رو ، دمت گرم که بخاطر من این همه زجر کشیدی ، خیلی دوست دارم
طناز-منم همینطور
دستمالی از کیفش در آورد و اومد اشک هامو پاک کنه که
-طناز قرار شد بهم نخوریم ، عزیزم نامحرمیم که
طناز-حواسم هست دستم به صورتت نمی خوره
-باشه
دستمال و گذاشت روی اشکام و اشکام رو پاک کرد
اشکای خودش هم پاک کرد
تا نیم ساعت دیگه همه چیز تموم بود که پدر و مادرش اومدن و بالای سرمون
پدرطناز-پسرم باید دیگه کم کم خداحافظی کنید...
طناز-بابا الان!؟
-اره ، تا نیم ساعت دیگه می رسیم
پدرطناز-ما میریم کم کم خداحافظی کنید باهم ، امین جان ما رو فراموش نکنیا...
-چشم ، ببخشید اگه تو پیدا کردن من به زحمت افتادین
پدرطناز-ارزش زنده کردن یه عشق بی نهایت رو داشت ، پس ما رفتیم
-طناز ، دیگه وقت خداحافظی ، نمی خوام غمگین باشی چون عشق ما پا برجاست و تموم شدنی نیست
با بغضی جواب داد
طناز-عاشقتم ، غمگین نیستم چون تو رو دارم
کاپشنم و برداشت و گذاشت روی شونم و سرش رو گذاشت روی شونم و زار زار گریه کرد
-طناز ، گریه نکن به خدا گریم می گیره
طناز-بزار حسد کنم
دیگه چیزی نگفتم ، نگاهش کردم و کمتر پلک زدم تا اشک تو چشمام سرازیر نشه
ماشین وایساد و رئیس کاروان اعلام کرد که همه پیاده شن و گفت که امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
پیاده شدیم
طناز-امین فقط پیامم بده یا زنگ بزن بهم دلم واست تنگ میشه
-توهم همین طور ، دلت تنگ شد بهم زنگ بزن
طناز-باشه ، اما کاش میتونستم بغلت کنم و بهم ارامش بدی
-اما ما نامحرمیم
طناز-اره
-راستی حواست به حجاب و خدا هم باشه ها ، مخصوصا حرف هایی که مشهد بهت زدم
طناز-حتما
در صورتی که داشت اشک از صورتش جاری می شد جوابم هم می داد
-پس خداحافظ
پدر و مادرشم اومدن و خداحافظی کردیم
منم پدر و مادرم اومدن دنبالم ، هم رو دیدن و وایسادن یه دل سیر حرف زدن و خاطرات زنده کردن و پدر طناز هم از مشهد و من و دخترشون گفتن
رفتم یه گوشه نشستم خیلی خسته بودم و چشمم و به کفش هام دوختم ، چند ثانیه که شد طناز هم اومد بغلم نشست و اروم بهم گفت
طناز-میدونی دارن چی میگن
-اره
طناز-چی میگن؟
-درباره سفر مشهد و خاطره هاشون تو محله و اینا
طناز-و البته درباره ما دوتا
-اره ، درسته
طناز-فردا میای خونه ما
-برا چی
طناز-باهم باشیم
-نمیتونم
طناز-خواهش
-نمیشه
طناز-برا چی؟
-چون می دونی که خانواده هامون
ناراحت جواب داد
طناز-باش
-ولی یه قولی میدم
طناز-چی؟
-یه روز باهم بریم سینما ، چطوره؟
طناز-عالیه .......

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، فصل ۱۹ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، محمد امین، رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی درجه یک بی نظیر پر طرفدار یک داستان عالی عرفانی فلسفی فاز سنگین فلسفیها عارفی معشوقی لیلی و مجنون اوریجینال عالی،

تاریخ : 1395/10/17 | 12:22 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل18
همه پیاده می شدن برای نماز مغرب و عشا
بعد از وضو گرفتن و نماز بلافاصله سوار ماشین شدیم تا برای شام زود برسیم به رستوران
اون شب کلا دلم خیلی گرفته بود شاید بخاطر جدایی از طناز بود اما شایدم بخاطر غروب جمعه بود
یک ساعت بعد رسیدیم به رستوران و قرار شد که طناز همراه خانوادش بره و هرچی اصرار کرد که برم گفتم نه من راحت ترم که نیام
طناز-پس منم نمیرم
-برو عزیزم ، همه فامیل هات هستن
طناز-بی تو
-اره ، اصلا جون من
طناز-قسم نده
-قسم دادم ، اگر جونم برات مهمه برو
طناز-اخه
-برو دیگه
طناز-چشم
رفت و منم تنهایی رفتم به یه پیتزا فروشی
سر یه میز نشسته بودم که یه نفر از جلو اومد
و گفت سلام من تنهام میشه بشینم کنارتون
سرم رو بالا گرفتم و دیدم که یه دختر خانمی هست
-بله بفرمایید
دختر-بسیار متشکرم
-خواهش می کنم
دختر-من عسل هستم 15 ساله
شهرش هم گفت که همشهریم می شد
با یه لبخندی جواب دادم
-خب ، که چی؟
عسل-اشنا بشیم باهم
با همون لبخند جواب دادم
-برای چی؟
عسل-همین طوری
-خب چرا من
عسل-راستش اعتراف می کنم یه شخصیتی دارین که ادم ها رو جذب می کنه
-اما من نامزد دارم
عسل-ما می تونیم دوست باشیم
-نه
عسل-چرا اخه؟
-گفتم که من نامزد دارم دوستش هم دارم
عسل-من یه دوست می خوام عزیزم
-لطفا بفرمایید
عسل-میشه شام و باهم بخوریم یا نامزدتون شاکی میشه؟
-گیرم شاکی نشد
عسل-پس شما چی می خورین؟
-خانم محترم که اصلا هم محترم نیستی برو گم شو
عسل-این شماره منه ، بخدا هیچ پسری جز تو نداره گفتم که بدونی جهت اطلاع
شمارش رو گذاشت روی میز و رفت بیرون از پیتزا فروشی
غذام رو خوردم و اومدم بلند بشم که نگام به اون شماره افتاد ، موندم که بردارم یا نه
قسمی که خورد یادم اومد پس غیرتم اجازه نداد این شماره دست کسی بیفته ، برداشتم و گذاشتم توی جیبم
بعد از خوردن پیتزا رفتم و دیدم طناز خیلی ناراحته
-چیه طناز خانم
طناز-هیچی
-شام خوب بود؟
طناز-نه
-چرا؟
طناز-چون بعصی ها نبودن که خوش بگذره
-عزیزم گفتم برایی که بری و با فامیلات باشی
طناز-باید جبران کنی
-باشه سعی می کنم
طناز-باید تا صبح که پیاده میشیم روی پام بخوابی
با حالت غمگینی جواب دادم
-تو نمی خوابی یعنی روی پام؟
طناز-نه ، تو امشب گوش به فرمان منی
خندیدیم
-باش ، من که از خدامه بخوابم
طناز-شایدم من روی پات خوابیدم
بعد از سوار شدن و حرکت ماشین یه سر رفتم کنار راننده نشستم ، پنج دقیقه که شد پیام برام اومد ، طناز بود
طناز-بیا بخواب وقت خوابه
جواب پیامش رو دادم
-چشم ، امشب من گوش به فرمان شمام
بعد سی ثانیه دوباره پیام داد
طناز-پس زود بیا
-چشم
نشستم بودم جلو یه لحظه برگشتم به روز اول مسافرت واقعا چی شد ، من عاشق شدم؟؟؟!!!
رفتم عقب و نشستم کنار طناز ، کمی باهم گپ زدیم و بعدش روی شونه اش خوابیدم البته کاپشنم و برداشتم و گذاشتم بین سرم و شونش و سرم گذاشتم و خوابیدم چون نمی تونستم روی پاش بخوابم و جا کم بود
اون شب بلافاصله که سرم و گذاشتم روی شونه ش خوابم برد و بعد از حدود 5 ساعت با صدای طناز که داشت صدام می زد بیدار شدم
رفتم و نماز صبح و خوندم و مثل لشکر شکست خورده برگشتم و روی صندلیم نشستم ، هنوز طناز نیومده بود
اومد و کنارم نشست
طناز-چی شده چرا ناراحتی؟
-هیچی ، چون داریم بر می گردیم دلم کمی تنگه
با خنده سوال پرسید که
طناز-برای کی اونوقت
-امام رضا
طناز-اهان
-میشه یه سوال ازت بپرسم ناراحت نشی؟
طناز-بپرس ، هرچی دوست داری امین
-تو چرا مامان و بابات مانع از بودنت با من نمیشن و نمی گن چرا با یه پسر هستی که 15 روزه باهاش آشنا شدی؟
طناز-چون از احساس و عشقم به تو خبر دارن
-یعنی قبول دارن که تو 15 روز یه عشق ناب به وجود میاد؟
طناز-نه
-پس چی؟
طناز-امین تو هنوز من رو نشناختی ، بزار خودم و این طور معرفی کنم که ، من وقتی 7 سالم بود توی محله فلان ، استان فلان ، زندگی می کردم و یه پسر بچه همسایه ما بود که همش باهاش بازی می کردم و باهم بودیم ، خیلی خانوادشون خانواده خوبی بودن
من و اون پسر باهم فکر می کردیم ، باهم بازی می کردیم ، باهم نقشه می کشیدیم و ...
زندگی من و اون پسر یکی شده بود و زندگیم بود و عاشقش شده بودم ، یعنی عشق رو از 7 سالگی فهمیدم
اما یه روز شد که اون ها خونشون رو فروختن و به یه محله دیگه رفتم من خیلی غمگین بودم انگار غم کل عالم رو دوشم سنگینی می کرد ، پدر و مادر که حالم و دیدن که چقدر غمگینم دنبال این خانواده گشتن اما نتونستن هیچ ردی رو پیدا کنن ، گذشت و گذشت تا یه روز پدرم توی بانک پدر اون پسر رو دیده بود شماره و ادرسشون و گرفته بود
یه شب رفتیم به خونشون سراغ همبازیم رو گرفتن که پدر و مادرش گفتن خوابه تو اتاق برو بیدارش کن خیلی خوشحال میشه ، رفتم داخل اتاقش دیدم رو تخت خوابیده ، خواستم بیدارش کنم اما دلم نیومد ، فقط یه بوسش کردم ...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی فصل ۱۸، رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی نظیر بیوتیفول، درجه یک عالی جالب خواندنی، رمان عاشقانه،

تاریخ : 1395/10/16 | 10:36 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل17
از یکی از فروشگاه های بیرون حرم کلوچه و اب میوه گرفتیم و رفتیم روی یه نیمکت نشستیم و کلوچه و اب میوه رو خوردیم
چون صبحونه هنوز خیلی مونده بود و گرسنه بودیم
بعدش رفتیم و از توی صحن رد شدیم و از خروجی اش بیرون رفتیم و حرکت کردیم سمت حسینیه 
وقتی به حسینیه رسیدیم ، دیدیم که هنوز خبری از صبحانه نیست رفتیم باهم اون طرف خونه خانم ها یعنی به اتاقمون
کمی استراحت کردیم و گوشیم و چک کردم ، دوستام پیام داده بودن و خوندم و جواب دادم
طناز-میشه بدونم پیام کی داری میدی؟
-چرا که نه ، دوستم
طناز-میشه گوشیت و ببینم
-پیام بدم بعدش ، یعنی تو به من اعتماد نداری نه!؟؟؟!
طناز-چرا به خدا اعتماد دارم ، اصلا اشتباه کردم ولش کن ، بیا تو گوشیم و چک کن
-من اعتماد دارم بهت عزیزم اما اصرار می کنی بده
طناز-شیطون
خندیدیم
-طناز من به جز تو با هیچ کسی که نامحرمم باشه ارتباط ندارم ، این رو درک کن لطفا ، من تو رو دارم ...
طناز-منم همین طور
-تو هم همش میگی همین طور تو جوابات ، پدرم در اومد تا این همه حرف زدم
در حالی که داشت خیلی قشنگ می خندید
طناز-باشه ...
-بگو دیگه
طناز-من دوست دارم
-اوکی ، جالب بود ، پس منم جبران می کنم ، منم همین طور
دو تایی خندیدیم باهم و دیگه خبر دادن که صبحانه است
-طناز تو همین جا باش من برم صبحونه بگیرم و بیام
طناز-باشه عشقم
رفتم دو تا صبحونه از حسینیه گرفتم و بردم به خونه خانم ها و رفتم داخل اتاق طناز نبود ، هر چی صداش زدم جواب کسی نداد
حالم خوب نبود گرفتم خوابیدم کمی تا بیاد
چند دقیقه بعد اومد
طناز-اومدی؟
-نه تو خیابونم الان می رسم
طناز-خوشمزه
-میشه بپرسم کجا بودی؟
طناز-اره ، عشقم
-کجا بودی؟
طناز-رفته بودم برایی که یه صبحونه خوب و با عشقم رقم بزنم ، رفتم برای عشقم و خودم اب میوه گرفتم
-خب خانم می گفتی من که نمرده بودم ، می گرفتم از سر کوچه
طناز-می خواسم خودم این رو برا عشقم بکنم نه عشقم برا من
-ولی من مردم ، باید این کار رو بکنم نه تو که دختری ، زن نباید هیچ وقت دست تو جیبش بکنه
طناز-باشه
باهم صبحونه رو خوردیم و بعد گرفتم خوابیدم و قرار شد که طناز بره به بازار همراه دوستاش ، منم گفتم که وقتی برگشتن صدام کنه
حدود 2 ساعتی خوابیدم و بعدش هم با صدای طناز بلند شدم
-کی اومدی طناز؟
طناز-الان
-خوش گذشت؟
طناز-جای شما خالی
خندیدیم
بعد از این حرف ها راه افتادیم و رفتیم بیرون چند روز تا پایان سفرمون بیش تر نمونده بود ، روز ها طبق روال گذشت و گذشت و گذشت تا روز اخر سفر فرا رسید بعد از ناهار و استراحت نیم ساعتی ، همگی با ساک و کیف و وسایلشون راه افتادیم و کمی توی کوچه ها پیاده رفتیم تا رسیدیم به ماشین ها
ساک ها و اینا رو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم سوار شدیم
طناز-امین اقا کنار من میشینی؟
-امین اقا نگو فک می کنم داره همسایمون صدام می کنه
خندید و گفت
طناز-چشم عشقمی دیگه
-نمی دونم شاید بگن جایی دیگه بشینم
روش و برگردوند و لپاش و پر از باد کرد و حالت قهر گرفت و بیرون و نگاه کرد
-ولی من حرفشون و گوش نمیدم و بغل نفسم میشینم
روش و برگردوند و یه چشمک بهم زد
طناز-عاشقتم
رفتم و کنارش نشستم تا بقیه هم بیان و اماده رفتن بشیم
کمی باهم حرف زدیم و ماشین کم کم پر شد و اعلام کردن که حرکته
بعد از چند دقیقه طناز با بغضی سنگین بهم گفت
طناز-یه سوال ازت دارم؟
-چی عزیزم؟
طناز-باهام میمونی بعد از این سفر ، یعنی باهام تلفنی حرف می زنیم؟ پیام هم میدیم؟
-اره ، البته اگه تو بخوای
طناز-ارزومه
-اما دوست ندارم به درس هات لطمه بخوره
طناز-چشم ، اصلا هر وقت تو بگی
-باش
طناز-حرفم و پس می گیرم ، اخه دلم واست تنگ میشه و می خوام هر وقت که خواستم زنگ بزنم ، باشه؟
-چشم ، هرچی تو بگی عزیزم
ماشین راه افتاده بود و داشت به راهش با سرعت خوبی ادامه می داد
کنار طناز نشسته بودم و انگار تنفس های اخرم رو کنار عشقم دارم بعد از این ، از هم دوریم و فقط می تونستیم با تلفن باهم در ارتباط باشیم...
ماشین بعد از 3 ساعت ایستاد و همه رفتن پایین برای سرویس های بهداشتی و اگه کسی چیزی می خواد بخره
یه نیم ساعتی استراحت بود ترجیح دادیم که اخرین قهوه رو تو این مسافرت بخوریم
رفتیم به کافی شاپ ، روی یه میز دونفره نشستیم و سفارش دادیم که انبار بر خلاف هر بار طناز بجای بستنی مثل من قهوه سفارش داد
-مگه همیشه بستنی نمی خوردی؟
طناز-باید باهم تفاهم داشته باشیم که ، من انبار برای تفاهممون قهوه سفارش دادم مثل تو
خندیدیم و سفارش ها رو که اوردن شروع کردیم به خوردن و یاد اوری خاطراتمون توی این سفر که فردا روز اخرش بود
بعد از خوردن قهوه رفتیم به سمت ماشین ها حدودا نیم ساعت شده بود
رفتیم و توی ماشین نشستیم و بعد از 5 دقیقه ماشین ره افتاد و شروع کردیم دوباره به حرف زدن
مقصد بعدی برای نماز وایسادیم یه مسجدی و
@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، دلنوشته های محمد امین، نوشته محمد امین کیانت، رمانی عاشقانه عشق عشقی عاشقی عاشق معشوقی عارفانه مذهبی عارفی عرفانی زیبا قشنگ بیوتیفول بی نظیر عالی فوق العاده جدید بروز فلسفی فلسفه تیکه دار تنهایی غم بی کسی، رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷، رمان،

تاریخ : 1395/10/2 | 15:40 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل 16
باهم رفتیم به طرف حرم و باهم گپ زدیم ، او هم حدود 15 سالش بود ولی طناز یه چیز دیگه بود
رفتیم نماز و بعد از نماز لیلا خانم می خواست بره توی ضریح از صحن ازادی رفتیم و او جلو شد
-طناز ، لیلا حسینیه رو بلده
طناز-اره
-پس بیا بپیچونیمش
طناز-نه ، اذیتش نکن
-بیا اشکالی نداره می گیم گم کردیمش
طناز-گناه داره
-همین که گفتم ، میای حالا
طناز-فقط صداش می کنیم و فرار
-فقط باید نبیندمون
طناز-پس بدو
رفتیم و دم در صحن وایسادیم و فریاد زدیم " لیلا "
و بعدشم بدو بدو رفتیم به یه صحن دیگه که کنار صحن ازادی بود و بعدشم رفتیم به طرف حسینیه و ناهار و خوردیم
طناز-عالی بود کارد ، دیگه همراهمون نمیاد
-ما اینیم دیگه
خندیدیم و باهم رفتیم بازار
طناز-شما که حوصله بازار نداشتی
-اولا شما نه تو ، قرار شد راحت باشیم ، تازشم میخوام از دلت بخاطری که صبح نگذاشتم بری و نیومدم در بیارم
طناز-تشکر
-خواهش می کنم
رفتیم به بازار و کمی خرید کردیم و بعد رفتیم به سمت حسینیه تا وسایل و بگذاریم و بعدش بریم نماز ، رفتیم به حسینیه و اون خونه خانم ها و بعدشم وسایل رو هم گذاشتیم توی اتاقمون و به اصرار طناز یه چایی باهم خوردیم و بعدش اماده شدیم و وضو گرفتیم و رفتیم به سمت حرم و توی صحن هدایت نشستیم ، هنوز یه سه ربعی تا نماز مونده بود که بعد از 5 دقیقه
طناز-میشه یه خواهش ازت بکنم؟
-چی؟
طناز-چشمات رو ببند
-چرا؟
طناز-می خوام یه هدیه بهت بدم
-به مناسبت ...
طناز-اشناییمون
-نه
طناز-تو دادی منم می خوام هدیه بدم
-اون کادو بود خانم
طناز-اذیتم نکن دیگه
-نه
طناز-جون طناز
-قسم نده
طناز-جون من و دوست نداری ، باشه...
-باشه چون خیلی برام عزیزی ، کادو رو بده
طناز-چشمات رو ببند
-چشم ، بیا
چشمام و بستم و بعد از 5 ثانیه
طناز-باز کن حالا
چشمام و باز کردم یه کادو کوچیک تو دستش بود و گرفت سمتم
طناز-بفرمایید ، راستی یادته یه بار تو اولین حرفامون بهت موبایلم رو گرفتم سمتد و گفتم بیا
-اره
طناز-ببخشید خیلی از این حرفم پشیمونم
-بخشیدم همون لحظه
طناز-چرا اخه؟
-چون دیدمت و ازت خوشم اومد
طناز-پس اون همه اهل رابطه نیستم چی شد؟
-الانم اهلش نیستم اما تو نصف وجودمی...
طناز-تو هم همین طور امین ، کادو و نمی گیری دستم درد اومدا
-فدات
کادو رو گرفتم
طناز-زود باز کن می خوام ببینم ازش خوشت اومده یا نه
باز کردم کادو رو و جعبه کوچیکی بود ، جعبه رو باز کردم دیدم یه انگشتره که روی نگینش با خط پیوسته انگلیسی نوشته امین و زیرشم سه خط کشیده و خیلی کوچیک نوشته طناز
-کاش اسم خودت رو روش نوشته بودی چون زندگیم تویی
طناز-نه دیگه من تو رو دوست داشتم اسم تو هم نوشتم
-خیلی متشکرم
طناز-دستت نمی کنی
-چرا که نه
دستم کردم و خیلی هم قشنگ بود
طناز-خوبه
-اره عشقم ، عالیه
دیگه داشتم اذان می گفتن و بلند شدیم و نماز رو به جماعت خوندیم بعدشم رفتیم تو صحن ها چرخیدیم و بعدش رفتیم و شام و خوردیم و قرار شد که شب بعد شام برگردیم حرم و مثل دیشب باهم گپ بزنیم و بخوابیم
رفتیم به طرف حسینیه و شام رو خوردیم و بعد از 2 ساعت رفتیم به سمت حرم ، قرار شد که با اون گروه 10 نفری بریم و تا صبح باهم باشیم همون گروهی که باهم کوه رفتیم
به فکر فرو رفته بودم که تا چند روز دیگه بر می گردیم به شهرمون و فاصلم با طناز یه نیم ساعت هست چطور ببینمش و این دلتنگیم رو چطوری تموم کنم و چطوری طناز و ببینم
تو خودم بودم و راه می رفتیم ، بعد 4 دقیقه رسیدیم به ورودی حرم فامیل ها جلو شدن و طناز اومد سمتم
طناز-چی شده چرا غمگینی؟
-هیچی
طناز-نکنه بخاطر فامیل هامه که اومدن
-نه عزیزم
طناز-پس چی؟
-بیا بریم هیچی نیست ، اونا بازرسی و رد کردنا
طناز-تا نگی چی شده نمیام
-من دلم واست تنگ میشه
طناز-منم دلم واست تنگ میشه اما..
-تا چند روز دیگه بر می گردیم به شهرمون و نمی تونم دیگه هر روز ببینمت
طناز-لطفا دیگه اینو نگو من گریم می گیرها ، تازشم من هر روز بهت پیام میدم و بهت زنگ میزنم
-باشه
طناز-دیگه غمگین نباش لطفا ، دلم می گیره عشقم غمگین باشه
خندیدم و بهم لبخند زد
-باشه ، بیا بریم
طناز-چشم
رفتیم بازرسی و اون فامیل ها هم کمی غر زدن که چرا زود نمیاید و حرف می زنید
رفتیم و صحن ها رو گشتیم البته فقط من و طناز چون که فامیل ها مستقیم رفتن صحن ازادی و قرار شد بعدش ما بریم اونجا و پیداشون کنیم
رفتیم از صحن کوثر به صحن جامع رضوی بعدش قدس و جمهوری و گوهر شاد و ازادی و انقلاب و اینا ...
کاملا دیگه صحن ها رو دور زدیم بعدش رفتیم به صحن ازادی و بعد گپ زدن ، اون ها خوابیدن و من و طنازم یواش یواش از جامون بلند شدیم و رفتیم به صحن انقلاب و اون جا مثل شب قبل خوابیدیم و شب خوبی مثل شب قبل بود
صبح هم بلند شدیم و رفتیم سرویس بهداشتی توی یکی از صحن ها و بعدش رفتیم و نماز رو به جماعت خوندیم و بعد از گپ زدن رفتیم و..

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل شانزدهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، محمد امین، دست نوشته هایم، رمان عشق واقعی رمانی عاشقانه عارفانه فلسفی بی نظیر بیوتیفول عشق عشقی معشوقی مجنون و لیلی فرهاد و شیرین بسیار عالی، فصل شانزدهم رمان، رمان،

تاریخ : 1395/09/27 | 16:31 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل15
به سمت خیابون و با یه تاکسی رفتیم به سمت پارک شهر مشهد توی تاکسی هم من و طناز و راننده بودیم و گپ زدیم و اصلا نفهمیدیم کی رسیدیم
رفتیم و وارد شهر بازی شدیم و قرار شد باهم چند تا بازی هیجانی بریم
تاب گردان و چرخ و فلک و ...
سوار شدیم و عکس گرفتیم و باهم بودن و حس کردیم 
خیلی بهش وابسته شده بودم و او هم منو دوست می داشت
در راه برگشت بعد از سوار شدن تاکسی و اومدن تا حسینیه ، جون تو بدنمون نبود ، می خواستیم بریم بخوابیم که یادم اومد می خواستم برم حرم
-میای بریم حرم
طناز-الان یا نماز صبح؟
-الان ، اگه نمی خوای برو استراحت کن
طناز-می خوام بیام
-راستی یه طرح توی صحن ها زدن که میشه کنار صحن تا نماز بخوابی
طناز-پس دیگه حتما میام فقط من روی پات می خوابم
-نه خیر من روی پات می خوابم
خندیدیم
-تازشم من خوابم میاد ، شما بالای سرم بیدار باش
طناز-ای نامرد
-شوخی کردما
طناز-می دونم اما تو روی پام بخواب
-اول می ریم زیارت و بعدشم خواب
طناز-چشم عشقم ، هر چی تو بگی
-بیا بریم طنازی
راه افتادیم و رفتیم به سمت حرم و بعد از سلام دادن رفتیم یه کتاب دعا برداشتیم و رفتیم تو صحن انقلاب و رو به حرم دعا رو خوندیم اون شب زیبا حدودا 30 نفر تو صحن بودن و خیلی در برابر شب های قبل خلوت بود
شروع کردیم به خوندن دعا 2 خط که خوندیم باهم ، زیپ چادرش و باز کرد و انداخت روی دوشم لبخندی بهش زدم
-من سرمام نیست کاپشن دارم
طناز-نه این نشونه این هست که من و تو یکیم و باهم می شیم یک انسان کامل
-چه رمانتیک
طناز-دیگه
خندیدم و ادامه دعا رو خوندم و اون سر می گفت
بعد دعا یه ربع ساعتی رفتم تو حرم و طنازم رفت و بعدش اومدیم بیرون تو صحن انقلاب و گوشه ای از صحن رفتیم و خوابیدیم
انبار متفاوت تر خوابیدیم ، من کاپشنم و پهن کردم و غیرتم اجازه نداد که چادرش و در بیاره ، کاپشنم و پهن کردم و دوتایی در کنار هم با فاصله قابل توجه ای خوابیدیم که اگر تو خواب تکون خوردیم به هم نخوریم
اون شب و تا ساعت 2/5 حرف زدیم و بعد رفتیم و خوابیدیم ، قبل از خواب برای طناز  شعر خوندم و او هم شعری با صدای قشنگش خوند...
شب قشنگی به لطف و نگاه خدا شده بود ، خوابیدیم و برا نماز صبح با صدای پیش خوانی اذان بلند شدیم و رفتیم سرویس و وضو و بعد رفتیم نماز توی رواق
بعد از اون کمی تو صحن موندیم و از دیشب حرف زدیم
-خوب خوابیدی
طناز-اره ، یکی از ارزو هام بود که با تو بخوابم یه شب
-منم همین طور
طناز-امشبم میای بخوابیم؟
-اگر تو بیای
طناز-با تو همه جا میام
بعد از گپ زدن و دلبری کردن و حرف های عاشقانه ، دیگه وقت صبحونه شده بود که رفتیم حسینیه و خوردیم و بعدشم رفتم خوابیدم اما خوابی که رفتم لذت خواب با طناز نداشت و قابل مقایسه نبود و البته طولی هم نکشید و بعد نیم ساعت طناز صدام زد
طناز-میای بازار؟
-ببخشید اما حوصله ندارم طناز
طناز-هر جور میلته و راحتی
-ببخشیدا اما نمی تونم
طناز-اجازه می دی من برم؟
-من چیکاره ام ، هر جور دوست داری
طناز-تو همه کارمی
-نمی دونم گفتم که هر جور بهت خوش می گذره
طناز-با تو که باشم بهم خوش،می گذره
-این جوریه
طناز-اره
-راستش کمی علائم سرما خوردگی دارم قرص خوردم می خوام بخوابم
طناز-فدات شم ، چرا عشقم ، ببخشید بد خوابد کردم امین
-نه بد خواب نشدم فقط هنوز خوابم مونده
طناز-راستی اون خونه خانم ها کجاست؟
-اون طرف کوچه
طناز-ببین اتاق خالی دارن؟
-برا چی؟
طناز-می خوام ادامه سفر و برم اونجا تا تو بیای بیش تر پیشم
-زنگ می زنم ، داشتن می گم بهت
طناز-الان زنگ بزن
-چشم
زنگ زدم و فامیل ها گفتن که دو اتاق خالی هست ، به طناز گفتم
طناز-چمدونم و می برم اون طرف ، تو هم بیا تا ازت پرستاری کنم
-من که طوریم نیست
طناز-این طور خیالم راحت تره
-میام اما زود می رم حرم برا نماز
طناز-باش
رفتم اون طرف و گرفتم خوابیدم 
یه اتاق کوچیک و قدیمی بود و بیشتر خانم های سالمند کاروان این طرف بودن و بقیه بالای حسینیه
وقتی بیدار شدم دیدم طناز بالای سرم نشسته و بهم خیره شده و داره خیلی آروم داره گریه می کنه
با نگرانی و دل شوره چشمام و باز تر کردم
-چی شده؟
طناز-هیچی
-قرار شد به من دروغ نگی
طناز-من از تو چطور جدا شم و تو رو نبینم
-غصه نخور عشقم ، من پیام بهت میدم ، تماس می گیرم ، تماس تصویری
طناز-من تو رو برا همیشه در کنارم می خوام نه دور از خودم
-باشه ، منم تو رو می خوام اما راهش چیه
طناز-نمی دونم شاید ...
-ازدواج خوبه
طناز-عالیه البته اگه منو بخوای
-معلومه که ارزوم تویی
طناز-خیلی دوست دارم
-من دارم میرم حرم ، نماز میای؟
طناز-اره ، اما لیلا هم با من قراره بیاد
-لیلا ، دختر عمود
طناز-اره
-لطفا شب کسی و همراه نکن ، خوب
طناز-چشم ، اما چرا
-می خوام راحت بتونم بهت بگم دوست دارم
طناز-منم دوست دارم
وضو گرفتم و طنازم دیگه اماده شده بود و لیلا هم اومد و...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، دست نوشته ها، رمان عشق واقعی، رمان، رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خوب عالی عارفانه عرفانی عشق آباد، نوشته مدیریت وب محمد امین،

تاریخ : 1395/09/18 | 15:53 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل14
طناز-میگه فردا می ریم اگر میای فردا ساعت 6 صبح
-بگو شد میام
بعد از خداحافظی
-تو می خوای بری؟
طناز-اگه تو اجازه بدی
-هر جور میلته
طناز-اصلا اگه تو بیای منم میرم
یه زنگ زدم به کامران و بهش گفتم که کوه همراهشون نمیام طنازم خوشحال شد و بعد رفتیم و ناهار و خوردیم و کولم و بستم برا فردا
گذشت و فرا رسید رفتن به کوه صبح با زنگ طناز بیدار شدم و بعد از اماده شدن رفتم دم در ، همه اومده بودن البته با یه مرد که یا شوهرشون بود یا برادرشون الا طناز که دختر و البته فرزند تک خانواده بود و با دیدن من اومد و باهم رفتیم ، سوار دو تا ماشین شدیم و رفتیم به سمت کوه کنار های مشهد
توی ماشین باهم گپ زدیم و با پسرا اشنا شدم
توی یکی از ماشین ها اقایون و توی اون یکی ماشین خانما بودن تقریبا همه هم سن هم بودیم و سن هامون بین 16 تا 18 بود
دوتا شون خواهر برادر و سه تا هم با نامزداشون اومده بودن
کم کم رسیدیم که کوه و کوله هامون رو برداشتیم و رفتیم با هم به سمت کوه
یه جا وسایل و پهن کردیم و چایی و قهوه خوردیم و بعد رفتیم به ادامه کوه نوردی یعنی بالا رفتن از کوه
برف کمی روی کوه نشسته بود اما مقداری هم از کوه سرازیر شده بود و قرار شد هر کسی مواظب همراه خودش باشه حالا یا خواهرشه یا همسرش
موندیم من و طناز ، قرار شد من از عشقم یعنی طناز ، مواظبت کنم
راه افتادیم و رفتیم به بالای کوه من و طناز گروه سوم از این پنج گروه بودیم
تقریبا وسط راه برای فتح کوه بودیم که طناز سر خورد گرفتمش و از بقیه خواستم که برن بالا تا ما بیایم اخه کمی خون دماغ شده بود و حالش خوب نبود اونا با اصرار من رفتن و من موندم و طناز با دستمال خون دماغش رو پاک کردم و ازش پرسیدم که
-حالت خوبه طناز؟
طناز-با تو که باشم اره
-منم همین طور
طناز-ببخشید نگرانت کردم
-نه فدات شم ، کمی بیا استراحت کن
طناز-چشم
کاپشنم رو در اوردم و لوله کردم و گذاشتم روی پام
-بیا سرتو بزار رو پام
طناز-معلومه هنوزم دوستم داری
-خوشمزه خانوم ، عاشقتم
خندید و سرشو گذاشت روی پام و بهم چشم دوخت
-چیه؟
طناز-امین ، خیلی دوست دارم
-منم همین طور
چشمام پر از اشک شد و قطره اشکم روی صورتش افتاد
طناز-داری گریه می کنی؟
-نه ، این اشک عشقه
بعد از نیم ساعت حرف زدن و استراحت بلند شدیم و راه و ادامه دادیم
طناز-الهی بمیرم تو استراحت نکردی
-نه من با تو اصلا خستگی و حس نمی کنم دیگه این حرف و نزن
طناز-چشم قربان
-سریع باش بهشون برسیم خوشمزه
خندید و با ارنج زد تو پهلوم
رفتیم و رسیدیم به قله کوه که فامیل ها اونجا نشسته بودن و با دیدن من و طناز
لاله-کجایین ؟ گوشیتون هم که انتن نمیده رفته بودین عشق و حال
طناز-گم شو لاله
همه خندیدن و رفتیم و من و طناز هم نشستیم و بعد از گپ زدن و غذا خوردن ترجیح دادیم بریم پایین کوه تا شب که می رسیم حسینیه بعد شام بریم پارک
برگشتیم پایین و تو راه برگشتن یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت 1 ظهره
بچه ها گفتن که بریم و یه چیزی بخوریم قرار شد همه بریم که
طناز-امین تو گشنته؟
-من بالا کوه غذا خوردم نه گشنم نیست ، تو چی؟
طناز-منم نه
-پس بیا جیم بزنیم ، هستی؟
طناز-اره
به بچه ها گفتیم که ما بریم دستامون و بشوریم میایم ، اون ها هم قبول کردن و من طناز رفتیم به یه کافی شاپ و بعد از خوردن بستنی قرار شد بریم تلکابین
گوشی هامونم حالت پرواز گذاشتیم و راحت رفتیم تلکابین و باهم لذت بردیم
-طناز ، اینا ببیننمون می کشنمونا
طناز-اره ، ولی دستت درد نکته که درکم کردی و باهام اومدی
-خواهش می کنم تازه شم من و تو باهم میشیم ما یعنی باید هم رو بفهمیم
برگشتیم و حدود ساعت 4 رسیدیم حسینیه و بلافاصله رفتیم به حرم و توی رواق نماز و خوندیم و گوشی هامون و روشن کردیم پیام تماس های دریافتی تموم نمی شد یه زنگ بهشون زدیم و گفتیم که برگشتیم و اونا هم دری وری بارمون کردن و بعد خداحافظی و قطع کردن تلفن
طناز-میشه روی پام بخوابی؟
-برا چی؟
طناز-چون می خوام ببینم چه حسی داره و البته چه حسی رو تو امروز احساس کردی
-باشه
انبار او چادرش و لوله کرد و گذاشت روی پاش
طناز-بیا عشقم بخواب
-چشم
خوابیدم روی پاش و چشمام و بستم و خالصانه عشقمون و حس کردم
بعد از این کار ها و خوندن نماز رفتیم به طرف حسینیه و بعد از رسیدن رفتم و کمی خوابیدم و بعدشم بلند شدم و رفتیم برا شام ، شام اقایون تموم شد و رسید به خانم ها ، طنازم اومد و شام و خورد و بهم زنگ زد بعد شام
-الووو ، سلام
طناز-سلام
-کاری داشتی؟
طناز-بریم پارک؟
-تا 10 دقیقه دیگه ، باشه
طناز-باشه
-فقط بعدش من می رم حرم میای؟
طناز-اره با تو همه جا میام
-ولی این دفعه باید به خاطر لطف به خدا و امام رضا بیای نه به خاط من
طناز-چشم
-کار نداری ، خداحافظ.
طناز-زود بیا عشقم ، خداحافظ
گوشی و قطع کردیم و بعد از ده دقیقه رفتم دم در حسینیه و با طناز رفتم...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل چهاردهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، نوشته محمد امین، محمد امین، رمان عشق واقعی، رمان عشقی عاشقانه معشوقی عشق عشق واقعی در جه یک فلسفی دست نوشته،

تاریخ : 1395/09/11 | 09:42 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل13
-بفرمایید
مادر لاله-سلام من سوگندم
-خوشبختم بفرمایید کاری داشتین
سوگند-ببخشید شما ساسان خان و می شناسین
-دوستمه
سوگند-پسر خوبیه؟اخلاقش چی؟
-بد نیست
سوگند-نظر شما چیه؟
-برای...
سوگند-ازدواجشون
-به نظرم تا اخر این سفر باهم برن و ببان ، مثل من و طناز ، تا اخلاق هم دستشون بیاد
سوگند-نظر خوبیه
-خواهش می کنم
سوگند-در هر صورت تشکر می کنم ، کاری ندارید؟
-خیر ، خداحافظ
سوگند-خداحافظ
با طناز بلند شدیم و رفتیم به طرف حسینیه اما قبلش قرار شد کمی بچرخیم با طناز حرف می زدیم و می خندیدیم
موقع ناهار خانم ها رسیدیم به حسینیه
طناز-ببخشید اینقدر معطل کردم که ناهار اقایون تموم شد ، حالا چیکار می کنی؟
-بعد شما می خورم رئیس کاروان فامیلمه ها یادت رفته؟
طناز-پس من برم ، خیالم راحت که می خوری غذا؟
-اره عزیزم برو
رفت و منم رفتم سالن اقایون پیش دوستام و گپ زدیم و باهم بودیم و بعد از نیم ساعت ، چهل دقیقه رفتم پایین و ناهار و خوردم و گرفتم خوابیدم کمبود خواب داشتم حدود های اذان مغرب بود که گوشیم زنگ خورد.
گوشیو برداشتم
-الو ، سلام
مادرطناز-سلام اقا امین
-چیزی شده؟
مادرطناز-طناز خوابه و همه دارن میرن حرم میشه بگید بهش بیدار بشه اخه تنهایی نمی خوام باشه
-الان خوابه
مادرطناز-بله ، شمارتون و ازش دیشب گرفتم چون باهم بودین
-الان بهش زنگ می زنم
مادرطناز-خیلی ممنون ، کاری ندارین
-نه خداحافظ
مادرطناز-خداحافظ
به گوشی طناز زنگ زدم اخرین بوق هاشو داشت می خورد که برداشت
-الو ، سلام
با صدایی گرفته جواب داد
طناز-سلام خوبی
-چرا صدات این طوره
طناز-خواب بودم بیدار شدم
-اماده شو زود بریم حرم ، میای که
طناز-اره تا پنج دقیقه دیگه میام
-باشه ، خداحافظ
طناز-خداحافظ
مادرشم بعد از صحبتمون پیام داد که متشکرم
زود تر رفتم بالا دم راه پله ها وایسادم تا طناز بیاد وقتی اومد لبخندی بهم زد
-خواب بودی؟
طناز-اره
-بیا بریم
طناز-بریم
رفتیم به حرم و نماز و خوندیم و بعدش رفتیم نشستیم توی صحن و باهم بودیم و بعد از چند دقیقه گوشی طناز زنگ خورد
طناز-سلام
وقتی تماس تموم شد
طناز-لاله قراره بیاد اینجا ، گفته که تا پنج دقیقه دیگه میاد
-با ساسان هست؟
طناز-اره عزیزم
چند دقیقه بعد ساسان و لاله اومدن و باهم سلام و احول پرسی کردیم و طناز با لاله حرف می زد و منم با ساسان
باهم بلند شدیم و رفتیم و چرخیدیم توی صحن ها و بعدشم باهم رفنیم به یه کافی شاپ ، همون کافی شاپی که رفتیم تا اشتی کنیم و طناز بهم گفت که دوست دارم
سفارش دادیم و یه شب خوب و باهم بودیم و بعدشم راه افتادیم رفتیم به حسینیه و شام خوردیم و قرار شد که امشب نریم حرم ، چون خیلی خسته بودیم
شب که گرفتم خوابیدم هر چی این دنده و اون دنده شدم خوابم نبرد و بی خوابی بد زده بود به سرم یعنی فکر طناز اجازه خواب بهم نمی داد موبایلم و برداشتم و زدم بیرون حسینیه و تصمیم گرفتم که در حسینیه کمی بشینم که اگه خوابم میومد زود برم دوباره خوابم برایی که صبح زود پاشم.
دم در یه 10 دقیقه ای که نشستم طناز یه پیام داد
طناز-سلام ، خوابی ، اگه بیداری پیامم بده
منم بعد از این که خوندم پیام دادم
 -بیا دم پنجره منو ببین
3 ثانیه از این پیام گذشت که دم پنجره دیدمش
برام دست تکون داد و اشاره کردم که بیاد پایین ، کمی سرد بود
پیامش دادم
-لباس گرم بپوشه
طناز-چشم ، حتما
باهم رفتیم و توی کوچه ها قدم زدیم و برگشتیم به حسینیه طناز رفت که بخوابه اما من با این که بهش گفتم می رم بخوابم ، راه افتادم به سوی حرم عشق رفتم توی صحن نشستم و زیارت خوندم و بعدشم یه دل سیر رفتم و با امام رضا تو حرم حرف زدم و خواسته هامو و گفتم و دعا کردم همه چی عالی بشه اون شب ، شب عالی بود و من تنها بودم و همه حرف هامو زدم
بعد از نماز صبح برگشتم و گرفتم خوابیدم و بعد حدود یک ساعت صبحونه خوردم و صبحانه خانم ها رو نموندم و با رفقا رفتیم بیرون و اما وسط های راه بودیم که طناز زنگ زد
-سلام
طناز-سلام ، خوبی
-اره ، بد نیستم ، تو چطوری؟
طناز-بد نیستم ، راستی کجایی؟
-بیرونم
طناز-کی میای؟
-معلوم نیست
طناز-پس من می رم همراه دختر خاله هام بیرون ، اجازه هست؟
-اره ، برو عزیزم
طناز-پس وقتی اومدی زنگ بزن تا بیام باهم بریم بیرون
-باشه ، کار نداری
طناز-نه ، مواظب خودت باش
-تو هم همین طور ، خداحافظ
طناز-خداحافظ
با دوستام رفتیم و خوش گذشت و وقتی داشتم تنهایی بر می گشتم طناز و دختر خاله هاش رو دیدم که 5 تا بودن و طناز صدام زد و رفتم سلام و احوال پرسی کردم و باهم رفتیم و از اون ها جدا شدیم و من و طناز رفتیم سوی حرم و بعد نماز توی صحن بودیم که تلفن طناز زنگ زد ، لاله بود می خواستن فراره کوه بزارن که طناز از من پرسید قراره همه دختر خاله هام برن ، داداشاشونم هستن ، پرسید که من میام یا نه
-نمی دونم اگه قرار با دوستام نداشتم
@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل سیزدهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، نوشته محمد امین، دست نوشته هام، دست نوشته های محمد امین، رمان،

تاریخ : 1395/09/9 | 17:07 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل12
رفتیم سر میز دونفرمون برای خوردن کیک و شام و دسر
کیک و برامون اوردن قسمت اسم کامل طناز خورد برا من
من و طناز باهم توی یه بشقاب کیک می خوردیم که داشتم کیک می خودم طناز اومد نزدیکم
با خودم گفتم انگار می خواد چیزی و بهم بگه
صورتم و بردم جلو
خیلی اروم بهش گفتم که
-چیزی شده؟
طناز-نه فقط این از طرف من به عشقم
بوسم کرد...
سرخ شدم و فامیلاشونم داشتن نگاهمون می کردن
طناز-خیلی وقت بود می خواستم این کار رو بکنم که الان فقط ثابت کردن عشقم به تو بود
هیچی نگفتم و فقط لبخندی زدم
و بعد از خوردن کیک توی یه ظرف ، شام رو اوردن و اون هم توی یه ظرف بود و باهم خوردیم ، حدود چند دقیقه بعد از شام ، دسر و اوردن و خوردیم و بعد دیگه نوبت رسید که بریم تقریبا فامیل ها داشتن می رفتن دیگه قرار بود که فامیل ها برن بگردن توی خیابون ها
خداحافظی کردم و داشتم می رفتم از رستوران بیرون که یه کسی دستم و گرفت و مانع از رفتنم شد برگشتم دیدم طناز وقتی برگشتم دیدم که گردنبند و اورده و تو دستش هست
طناز-میشه برام خودت ببندی
-اخه...
طناز-لطفا
-ولی...
طناز-اخه چرا؟؟؟
-شما نامحرم منی
طناز-بازم شما گفتیا
-ببخشید تو نامحرم منی عشقم
طناز-باشه
-ولی....
طناز-ولی چی
-دوستت دارم
طناز-منم همینطور
-پس فعلا خداحافظ
طناز-میشه منم بیام اخه حوصله چرخیدن ندارم
-اخه تولدته
طناز-من تولدم رو ، بدون عشقم نمی خوام
-پس به پدرت بگو
طناز-می دونه که با توام
-بیا بریم
طناز-پس سی ثانیه وایسا گردنبندم و ببندم و بیام
داد که لاله براش ببنده وقتی بست رفت به پدرش و گفت که تا صبح نمیاد حسینیه و پدرشم قبول کرد 
توی این چند ثانیه منم رفتم و به طرف لاله و وقتی رسیدم بهش
-سلام خیلی این مدت زحمت دادم ولی ازتون می خوام که دیگه زنگ به گوشیم نزنید و شمارم رو پاک کنید منم این کار و کردم ، نمی خوام هیچ دختری مانع ارتباط من و طناز بشه
لاله-حتما این کار رو می کنم ، زحمتی نبود وظیفم بود
طناز اومد و رفتیم باهم به حرم
توی راه حرم بودیم
-طناز یه خواهش ازت دارم
طناز-چی امین ، هر چی باشه قبول به غیر از...
-به غیر از چی طناز
طناز-به غیر از جداییمون چون طاقت نداشتن تو رو ندارم
-نه اینا نیست ، منم طاقت دوریت رو ندارم
طناز-پس چی
من و تو نامحرمیم درسته
طناز-اره
-لطفا تا وقتی محرم نشدیم به من نخور یعنی بوس ، دستم گرفتن و توی پهلو زدن من ، تعطیل
طناز-چشم هر جور تو بخوای
-من اینو بخاطر حرف خدا این طور می خوام
طناز-قربون خدایی برم که تو رو جلو من گذاشت
-خدا خیلی بزرگه ، و منم تو رو با دین او می خوام
طناز-دیگه بهت نمی خورم
-متشکرم
طناز-اه ، دوباره کتابی شد
-افرین ، خوب شد
طناز-تا حدودی
رفتیم به بازرسی و بعد از سلام دادن رفتیم به داخل حرم همین طور راه می رفتیم و شب خوبی بود
طناز-امشب اگه سردت شد چادرم خوبه ها
-اره ، امشب امنیتتم بهتره ، چون چادر حفاظیست که تو رو حفظ می کنه
لبخندی زد و یه جا باهم نشستیم
طناز-دستت درد نکنه شاید خیلی وقت بود که این طور به دین خدا و این همه چیز های مثبت فکر نکرده بودم و تو تونستی به خدا نزدیکم کنی
-وظیفم بود
طناز-می دونی پدرم و مادرم وقتی دیدنم چی گفتن
-نه
طناز-خیلی خوشحال شدن و گفتن که خیلی قشنگ شدم اخه اونا می گفتن اما من حجاب و نمی فهمیدم اما عشقم بهم یاد داد
اون شب تا صبح توی حرم بودیم و بعد از نماز صبح رفتیم به حسینیه
دم در یکی از رفیقام و دیدم سلام و کردم و کمی باهاش گپ زدم
دوستم-به به این قرمزی روی صورتت چیه؟
-کجا؟
دوستم-رژ لبه ، سرخاب سفید یاره
فهمیدم که برای بوسی بود که طناز خورده بوده
-انکار کردم
دوستم-پاکش کن ، نماز نداره
-چشم
فردا صبح تونستم از خواب بیدار شم و صبحونه و خوردم
و 
بعد خانم ها اومدن و طنازم بود و یه چشمکم بهم زد و بعد از صبحونه قرار شد که بریم بیرون
شایانم با رفتنش به شهرشون دیگه مشکلی برامون نبود و کسی نبود که دیگه حرفی بزنه
باهم رفتیم بازار و بعدشم به رفتیم وضو و نماز ظهر و خوندیم و بعد رفتیم برا ناهار حسینیه
توی صحن و راه باهم حرف زدیم تا رسیدیم به خونه دیگه برنامه ای نداشتیم توی راه بودیم و یه جا برا استراحت نشسته بودیم که لاله زنگ زد به گوشی طناز و سریع تحوال پرسی کرد و به طناز گفته بود که گوشی بزاره روی بلندگو
طناز این کار و کرد و منم وارد صحبت شدم
و بعد احوال پرسی و سلام و اینا و جملات کلیدی چه خبرا ، خوبی و این چور چیزا
لاله-ببخشید اقا امین شما ساسان و می شناسین؟
-ساسان!!حالا کیه؟
لاله-بابا دوستتون
-اوکی ، می شناسمش
لاله-مامانش ازم خواستگاری کرده
-خوبه
لاله-جدی باشین
-الان اومدی زیر دهان مبارک من حرف کش بری یا اومدی تحقیق
طناز گوش می کرد و می خندید
لاله-گیرم اره
-پسر خوبیه
لاله-همین
-همینم بخاطری که مویرگی اشنا داشتی گفتم بهت
لاله-تشکر مامانم باهاتون کار داره

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، نوشته محمد امین، نوشته هام، دست نوشته ها، رمان نویس، رمانی عاشقانه فلسفی زیبا عالی بی نظیر عشقی عشق عارفانه و همه چی تموم،

تاریخ : 1395/09/8 | 10:27 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای