تبلیغات
 یک قدم تا قلم - مطالب اشعار


تو رفتی کار من شد لعنت تقدیرِ افتاده
که من در سوی دیگر ، رو به رویت گیر افتاده
.
میان قهوه خوردن ناگهان رفتی دلم جاماند
شبیه یک دوچرخه ساکت و زنجیر افتاده
.
خبر پیچید در کافه میان دشت آهویی
رها شد از دویدن ها همان جا شیر افتاده
.
نمی دانم تو اکنون دوستم داری دلم می گفت:
که پیش پای من از دست تو شمشیر افتاده...

"محمدامین آقایی"




طبقه بندی: اشعار،
برچسب ها: هوای شرجی-محمدامین آقایی، محمدامین آقایی، اشعار محمدامین آقایی، یک قدم تا قلم، شعر -غزل عاشقانه، عاشقانه.فلسفی.کافه.قهوه.خاطرات.پاییز، تو رفتی کار من شد لعنت تقدیرِ افتاده که من در سوی دیگر،
تاریخ : 1398/05/29 | 20:17 | نویسنده : محمدامین آقایی | نظرات

"گاه گاهی به من سری بزن"

این عنوان آخرین نوشته من است حسی به من می گویم که دیگر نوشته ای در کار نیست....

.

باز هم  طبق عادتی روزانه به کافه می روم و روی آن میز دو نفره می نشینم ؛ همان میز آبی رنگ را میگویم.

دفترم را باز می کنم و قلمم را میان دشت پر از برف رها...

قلم من کودکی است که با خط خطی کردن برف ها ارام میگیرد

موسیقی کافه به لاله های قرمز یخ زده در دشت روح می دهد و شمع روی میز برای نوشته هایم پروانه وار می سوزد.

اما امروز گویا قلم بزرگ شده است خط خطی نمی کند و کم حرف می زند.

قهوه چی می گوید:تلخ یا شیرین آقای شاعر؟؟؟

زبانم سنگین شده نه مینویسم نه چیزی می گویم...

ناگهان ... شمع خاموش می شود

برف ها آب تبدیل شده اند

قلم سر خود را می شکند

موسیقی را نمی شنوم

چشمانم چیزی را نمی بیند

گویا مرده ام

آری مرده ام

تنفس مصنوعی مرا در کما نگه می دارد اما می دانم برگشتی در کار نیست.

.

بی تو من با هرتنفس های مصنوعی شعر

زنده می مانم ولی از بی تو بودن سخت تر

.

"محمدامین آقایی"





طبقه بندی: اشعار، دلنوشته،
تاریخ : 1398/05/21 | 00:03 | نویسنده : محمدامین آقایی | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3