نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
نوشته های محمد امین خاطره هایم ، خاطره نویس ، خاطره ، دلنوشته ، خاطره نوشته ، نوشته یک قدم تا قلم نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی مطلب عالی دلنوشته هایم دست نوشته ها عارفانه بسم الله الرحمن الرحیم حسینیه ایران نوشته محمد امین محمد امین رمان عاشقانه رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷ نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم غرورم فصل ۱۹ رمان عشق واقعی نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی شعر نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم نوشته هایم رمان عشق واقعی نویسنده ام نوشته خودم اعصاب من سفرم به یزد رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب دلنوشته هام عاشقانه رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق نوشته مدیریت وب محمد امین تنها نویس رمان عشق واقعی فصل ۱۸ یزد رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی د مدیریت وب خاطره نویس عکس هایم رمان رمان ناگهان عشق معنا شد عشق واقعی دست نوشته هایم درجه یک عالی جالب خواندنی شاعرانه دارالعباده نوشته خودم محمد امین نوشته های خودم مغرورم
تاریخ : 1395/09/24 | 14:00 | نویسنده : محمد امین | نظرات
تاریخ : 1395/09/24 | 13:59 | نویسنده : محمد امین | نظرات
کاش بیش از اینها می فهمیدیم
قایقان را به اسکله نمی بندیدیم
قایقان باید رها باشند
ادمان باید ز غم جدا باشند
غم هایی ز جان وابسته
و خوشی ها دور از هسته
روحت شاد سهرابم که
تمام جهان را با شعرهایت کردی له
عاشقی با شعرهایت معنا یافت
غم تنهایی با صفایت معنا یافت
معنای عشق را با شعر هایت می فهمم
معنای غم را با بغض هایت می فهمم
کاش بیایی و باهم باشیم
با هم دوستی بی هم نباشیم
من هم مثل تو ام شکست خورده
از اعماق وجود ام شکست خورده
سخت است بگوییم سهراب شعرت بی معناست
شعرت بیش از همه چیز با معناست
پس من هم راهت را ادامه میدهم
دیگر اسمان برایم مهم نیست و ستاره میدهم
ستاره ای برای ادامه میدهم
تا رویم به غم بعد ادامه نمیدهم
می روم سوی تمامی تا تمام گردد
می روم تا که همه چیز برایم اتمام گردد

شاعر:محمد امین (کیانا)

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، دست نوشته ها، رمان عشق واقعی، رمان، رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خوب عالی عارفانه عرفانی عشق آباد، نوشته مدیریت وب محمد امین،

تاریخ : 1395/09/19 | 11:43 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل15
به سمت خیابون و با یه تاکسی رفتیم به سمت پارک شهر مشهد توی تاکسی هم من و طناز و راننده بودیم و گپ زدیم و اصلا نفهمیدیم کی رسیدیم
رفتیم و وارد شهر بازی شدیم و قرار شد باهم چند تا بازی هیجانی بریم
تاب گردان و چرخ و فلک و ...
سوار شدیم و عکس گرفتیم و باهم بودن و حس کردیم 
خیلی بهش وابسته شده بودم و او هم منو دوست می داشت
در راه برگشت بعد از سوار شدن تاکسی و اومدن تا حسینیه ، جون تو بدنمون نبود ، می خواستیم بریم بخوابیم که یادم اومد می خواستم برم حرم
-میای بریم حرم
طناز-الان یا نماز صبح؟
-الان ، اگه نمی خوای برو استراحت کن
طناز-می خوام بیام
-راستی یه طرح توی صحن ها زدن که میشه کنار صحن تا نماز بخوابی
طناز-پس دیگه حتما میام فقط من روی پات می خوابم
-نه خیر من روی پات می خوابم
خندیدیم
-تازشم من خوابم میاد ، شما بالای سرم بیدار باش
طناز-ای نامرد
-شوخی کردما
طناز-می دونم اما تو روی پام بخواب
-اول می ریم زیارت و بعدشم خواب
طناز-چشم عشقم ، هر چی تو بگی
-بیا بریم طنازی
راه افتادیم و رفتیم به سمت حرم و بعد از سلام دادن رفتیم یه کتاب دعا برداشتیم و رفتیم تو صحن انقلاب و رو به حرم دعا رو خوندیم اون شب زیبا حدودا 30 نفر تو صحن بودن و خیلی در برابر شب های قبل خلوت بود
شروع کردیم به خوندن دعا 2 خط که خوندیم باهم ، زیپ چادرش و باز کرد و انداخت روی دوشم لبخندی بهش زدم
-من سرمام نیست کاپشن دارم
طناز-نه این نشونه این هست که من و تو یکیم و باهم می شیم یک انسان کامل
-چه رمانتیک
طناز-دیگه
خندیدم و ادامه دعا رو خوندم و اون سر می گفت
بعد دعا یه ربع ساعتی رفتم تو حرم و طنازم رفت و بعدش اومدیم بیرون تو صحن انقلاب و گوشه ای از صحن رفتیم و خوابیدیم
انبار متفاوت تر خوابیدیم ، من کاپشنم و پهن کردم و غیرتم اجازه نداد که چادرش و در بیاره ، کاپشنم و پهن کردم و دوتایی در کنار هم با فاصله قابل توجه ای خوابیدیم که اگر تو خواب تکون خوردیم به هم نخوریم
اون شب و تا ساعت 2/5 حرف زدیم و بعد رفتیم و خوابیدیم ، قبل از خواب برای طناز  شعر خوندم و او هم شعری با صدای قشنگش خوند...
شب قشنگی به لطف و نگاه خدا شده بود ، خوابیدیم و برا نماز صبح با صدای پیش خوانی اذان بلند شدیم و رفتیم سرویس و وضو و بعد رفتیم نماز توی رواق
بعد از اون کمی تو صحن موندیم و از دیشب حرف زدیم
-خوب خوابیدی
طناز-اره ، یکی از ارزو هام بود که با تو بخوابم یه شب
-منم همین طور
طناز-امشبم میای بخوابیم؟
-اگر تو بیای
طناز-با تو همه جا میام
بعد از گپ زدن و دلبری کردن و حرف های عاشقانه ، دیگه وقت صبحونه شده بود که رفتیم حسینیه و خوردیم و بعدشم رفتم خوابیدم اما خوابی که رفتم لذت خواب با طناز نداشت و قابل مقایسه نبود و البته طولی هم نکشید و بعد نیم ساعت طناز صدام زد
طناز-میای بازار؟
-ببخشید اما حوصله ندارم طناز
طناز-هر جور میلته و راحتی
-ببخشیدا اما نمی تونم
طناز-اجازه می دی من برم؟
-من چیکاره ام ، هر جور دوست داری
طناز-تو همه کارمی
-نمی دونم گفتم که هر جور بهت خوش می گذره
طناز-با تو که باشم بهم خوش،می گذره
-این جوریه
طناز-اره
-راستش کمی علائم سرما خوردگی دارم قرص خوردم می خوام بخوابم
طناز-فدات شم ، چرا عشقم ، ببخشید بد خوابد کردم امین
-نه بد خواب نشدم فقط هنوز خوابم مونده
طناز-راستی اون خونه خانم ها کجاست؟
-اون طرف کوچه
طناز-ببین اتاق خالی دارن؟
-برا چی؟
طناز-می خوام ادامه سفر و برم اونجا تا تو بیای بیش تر پیشم
-زنگ می زنم ، داشتن می گم بهت
طناز-الان زنگ بزن
-چشم
زنگ زدم و فامیل ها گفتن که دو اتاق خالی هست ، به طناز گفتم
طناز-چمدونم و می برم اون طرف ، تو هم بیا تا ازت پرستاری کنم
-من که طوریم نیست
طناز-این طور خیالم راحت تره
-میام اما زود می رم حرم برا نماز
طناز-باش
رفتم اون طرف و گرفتم خوابیدم 
یه اتاق کوچیک و قدیمی بود و بیشتر خانم های سالمند کاروان این طرف بودن و بقیه بالای حسینیه
وقتی بیدار شدم دیدم طناز بالای سرم نشسته و بهم خیره شده و داره خیلی آروم داره گریه می کنه
با نگرانی و دل شوره چشمام و باز تر کردم
-چی شده؟
طناز-هیچی
-قرار شد به من دروغ نگی
طناز-من از تو چطور جدا شم و تو رو نبینم
-غصه نخور عشقم ، من پیام بهت میدم ، تماس می گیرم ، تماس تصویری
طناز-من تو رو برا همیشه در کنارم می خوام نه دور از خودم
-باشه ، منم تو رو می خوام اما راهش چیه
طناز-نمی دونم شاید ...
-ازدواج خوبه
طناز-عالیه البته اگه منو بخوای
-معلومه که ارزوم تویی
طناز-خیلی دوست دارم
-من دارم میرم حرم ، نماز میای؟
طناز-اره ، اما لیلا هم با من قراره بیاد
-لیلا ، دختر عمود
طناز-اره
-لطفا شب کسی و همراه نکن ، خوب
طناز-چشم ، اما چرا
-می خوام راحت بتونم بهت بگم دوست دارم
طناز-منم دوست دارم
وضو گرفتم و طنازم دیگه اماده شده بود و لیلا هم اومد و...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، دست نوشته ها، رمان عشق واقعی، رمان، رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خوب عالی عارفانه عرفانی عشق آباد، نوشته مدیریت وب محمد امین،

تاریخ : 1395/09/18 | 15:53 | نویسنده : محمد امین | نظرات
رفتنت را من قاب می گیرم
روی ان رنگ لعاب می گیرم
رنگی از خون و از بی کسی
روی ان بوی گلاب می گیرم
قاب عکسی را گذاشته در کنار
قابی از عکس قشنگی در ختار
روی ان متنی نوشته هست تار
متنی از دل و غم و عشقی تار
دلی برای ادامه نا امید و بی توان
چون رفته است ان از پیش ان
دیگر برای ادامه نفس نمانده
چون رفته است ان از پیش ان
دلم برای ادامه یاری ندارد
یاری برای در کناری ندارد
یارم سفر کرده در عالم بی کران
دلم برای ادامه دلداری ندارد
سخت است ادامه ای بی ادامتین
ادامه ندارد زندگی بی بالتین
میروم چون رفتن خوش تر است
رفتن به پیش یار عشقیلتین

شاعر:محمد امین (کیانا)
@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، دست نوشته ها، رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خوب عالی عارفانه عرفانی عشق آباد، نوشته مدیریت وب محمد امین، شعر های من، من یک شاعرم،

تاریخ : 1395/09/16 | 14:30 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل12
رفتیم سر میز دونفرمون برای خوردن کیک و شام و دسر
کیک و برامون اوردن قسمت اسم کامل طناز خورد برا من
من و طناز باهم توی یه بشقاب کیک می خوردیم که داشتم کیک می خودم طناز اومد نزدیکم
با خودم گفتم انگار می خواد چیزی و بهم بگه
صورتم و بردم جلو
خیلی اروم بهش گفتم که
-چیزی شده؟
طناز-نه فقط این از طرف من به عشقم
بوسم کرد...
سرخ شدم و فامیلاشونم داشتن نگاهمون می کردن
طناز-خیلی وقت بود می خواستم این کار رو بکنم که الان فقط ثابت کردن عشقم به تو بود
هیچی نگفتم و فقط لبخندی زدم
و بعد از خوردن کیک توی یه ظرف ، شام رو اوردن و اون هم توی یه ظرف بود و باهم خوردیم ، حدود چند دقیقه بعد از شام ، دسر و اوردن و خوردیم و بعد دیگه نوبت رسید که بریم تقریبا فامیل ها داشتن می رفتن دیگه قرار بود که فامیل ها برن بگردن توی خیابون ها
خداحافظی کردم و داشتم می رفتم از رستوران بیرون که یه کسی دستم و گرفت و مانع از رفتنم شد برگشتم دیدم طناز وقتی برگشتم دیدم که گردنبند و اورده و تو دستش هست
طناز-میشه برام خودت ببندی
-اخه...
طناز-لطفا
-ولی...
طناز-اخه چرا؟؟؟
-شما نامحرم منی
طناز-بازم شما گفتیا
-ببخشید تو نامحرم منی عشقم
طناز-باشه
-ولی....
طناز-ولی چی
-دوستت دارم
طناز-منم همینطور
-پس فعلا خداحافظ
طناز-میشه منم بیام اخه حوصله چرخیدن ندارم
-اخه تولدته
طناز-من تولدم رو ، بدون عشقم نمی خوام
-پس به پدرت بگو
طناز-می دونه که با توام
-بیا بریم
طناز-پس سی ثانیه وایسا گردنبندم و ببندم و بیام
داد که لاله براش ببنده وقتی بست رفت به پدرش و گفت که تا صبح نمیاد حسینیه و پدرشم قبول کرد 
توی این چند ثانیه منم رفتم و به طرف لاله و وقتی رسیدم بهش
-سلام خیلی این مدت زحمت دادم ولی ازتون می خوام که دیگه زنگ به گوشیم نزنید و شمارم رو پاک کنید منم این کار و کردم ، نمی خوام هیچ دختری مانع ارتباط من و طناز بشه
لاله-حتما این کار رو می کنم ، زحمتی نبود وظیفم بود
طناز اومد و رفتیم باهم به حرم
توی راه حرم بودیم
-طناز یه خواهش ازت دارم
طناز-چی امین ، هر چی باشه قبول به غیر از...
-به غیر از چی طناز
طناز-به غیر از جداییمون چون طاقت نداشتن تو رو ندارم
-نه اینا نیست ، منم طاقت دوریت رو ندارم
طناز-پس چی
من و تو نامحرمیم درسته
طناز-اره
-لطفا تا وقتی محرم نشدیم به من نخور یعنی بوس ، دستم گرفتن و توی پهلو زدن من ، تعطیل
طناز-چشم هر جور تو بخوای
-من اینو بخاطر حرف خدا این طور می خوام
طناز-قربون خدایی برم که تو رو جلو من گذاشت
-خدا خیلی بزرگه ، و منم تو رو با دین او می خوام
طناز-دیگه بهت نمی خورم
-متشکرم
طناز-اه ، دوباره کتابی شد
-افرین ، خوب شد
طناز-تا حدودی
رفتیم به بازرسی و بعد از سلام دادن رفتیم به داخل حرم همین طور راه می رفتیم و شب خوبی بود
طناز-امشب اگه سردت شد چادرم خوبه ها
-اره ، امشب امنیتتم بهتره ، چون چادر حفاظیست که تو رو حفظ می کنه
لبخندی زد و یه جا باهم نشستیم
طناز-دستت درد نکنه شاید خیلی وقت بود که این طور به دین خدا و این همه چیز های مثبت فکر نکرده بودم و تو تونستی به خدا نزدیکم کنی
-وظیفم بود
طناز-می دونی پدرم و مادرم وقتی دیدنم چی گفتن
-نه
طناز-خیلی خوشحال شدن و گفتن که خیلی قشنگ شدم اخه اونا می گفتن اما من حجاب و نمی فهمیدم اما عشقم بهم یاد داد
اون شب تا صبح توی حرم بودیم و بعد از نماز صبح رفتیم به حسینیه
دم در یکی از رفیقام و دیدم سلام و کردم و کمی باهاش گپ زدم
دوستم-به به این قرمزی روی صورتت چیه؟
-کجا؟
دوستم-رژ لبه ، سرخاب سفید یاره
فهمیدم که برای بوسی بود که طناز خورده بوده
-انکار کردم
دوستم-پاکش کن ، نماز نداره
-چشم
فردا صبح تونستم از خواب بیدار شم و صبحونه و خوردم
و 
بعد خانم ها اومدن و طنازم بود و یه چشمکم بهم زد و بعد از صبحونه قرار شد که بریم بیرون
شایانم با رفتنش به شهرشون دیگه مشکلی برامون نبود و کسی نبود که دیگه حرفی بزنه
باهم رفتیم بازار و بعدشم به رفتیم وضو و نماز ظهر و خوندیم و بعد رفتیم برا ناهار حسینیه
توی صحن و راه باهم حرف زدیم تا رسیدیم به خونه دیگه برنامه ای نداشتیم توی راه بودیم و یه جا برا استراحت نشسته بودیم که لاله زنگ زد به گوشی طناز و سریع تحوال پرسی کرد و به طناز گفته بود که گوشی بزاره روی بلندگو
طناز این کار و کرد و منم وارد صحبت شدم
و بعد احوال پرسی و سلام و اینا و جملات کلیدی چه خبرا ، خوبی و این چور چیزا
لاله-ببخشید اقا امین شما ساسان و می شناسین؟
-ساسان!!حالا کیه؟
لاله-بابا دوستتون
-اوکی ، می شناسمش
لاله-مامانش ازم خواستگاری کرده
-خوبه
لاله-جدی باشین
-الان اومدی زیر دهان مبارک من حرف کش بری یا اومدی تحقیق
طناز گوش می کرد و می خندید
لاله-گیرم اره
-پسر خوبیه
لاله-همین
-همینم بخاطری که مویرگی اشنا داشتی گفتم بهت
لاله-تشکر مامانم باهاتون کار داره

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، نوشته محمد امین، نوشته هام، دست نوشته ها، رمان نویس، رمانی عاشقانه فلسفی زیبا عالی بی نظیر عشقی عشق عارفانه و همه چی تموم،

تاریخ : 1395/09/8 | 10:27 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای