نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
نوشته مدیریت وب محمد امین دارالعباده نوشته خودم محمد امین عکس شماره 4 نوشته محمد امین فصل۲۱ شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق م رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشن شاعر محمد امین مدیریت وب عکاس آباد عارفانه عشق واقعی شعر های خودم محمد امین دلنوشته هایم رمانی عشق عاشقانه عاشقی معشوقی عارف عارفانه عارفانی عارفی بی نظی دلنوشته رمان ناگهان عشق معنا شد دست نوشته ها عکاس محمد امین مدیریت وب حسینیه ایران عکس هایم عشق واقعی ‌ رمان عاشقانه نوشته های محمد امین دست نوشته هایم شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظی رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب رمانی عاشقانه عشق عشقی مععشوقی عشاقی عشاق عارفانه عرفان عرفانی ع شاعرانه شعر خودم دست نوشته مطلب عالی یزد رمان عشق واقعی نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق نوشته های خودم نوشته محمد امین مدیریت وب نوشته و سروده خودم فقط نوشت دلنوشته های محمد امین نوشته خودم عکاسی یک قدم تا قلم شعر عکس نویس رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نو عکاس محمد امین فصل ۲۲ رمان عشق واقعی
فصل 21
طناز-می دونی چرا تصویرت رو کشیدم چون می خوام همیشه جلو چشمام باشی
-کی کشیدی
طناز-مشهد که بودیم
-راستی بابات چی گفت؟
طناز-گفت مشکلی نداره اما شب بیاید پارک
-عالی شد ، بریم؟
طناز-اماده شم بریم
-پس من میرم دم در تا بیای
طناز-باشه
-زود بیا
طناز-چشم
رفتم و از پدر و مادرش خداحافظی کردم و رفتم دم در منتظر موندم
حدود 5 دقیقه بعد اومد و سوار موتور شد و باهم رفتیم البته بینمون یه کیف گذاشته بود که برای طناز بود
رفتیم و یه کافی شاپ پیدا کردیم و رفتیم داخلش ، با این که تازه باز کرده بودن ، ولی مکانش خوب بود
رفتیم طبقه دوم و نشستیم و بعد از سفارش ، کمی باهم حرف زدیم و ازش سوالایی پرسیدم
-طناز امشب میای پارک؟
طناز-اره
-راستی من شاید نیام
طناز-چرا اخه
-باید برم اموزشگاه شاید کلاس هام شروع بشه از فردا
طناز-باشه
-اما اگر شد میام
برامون سفارش ها رو اوردن و خوردیم و بعدشم سوار موتور شدیم و بردمش خونه و بعد از خداحافظی ، رفتم به اموزشگاه گیتار و با منشی اموزشگاه که مدیر اونجا بود ، صحبت کردم و پرسیدم که قبول شدم برای ترم بعد
که جواب جالبی بهم داد و گفت که شما باید تدریس کنی
اولش ماتم زد اما کمی برام عادی بود دیگه
با خوشحالی تلفنم و در اوردم و به مامانم زنگ زدم که بهم گفت پارک هستن و منم زود برم
راه افتادم و بعد 5 دقیقه رسیدم به پارک و گشتم و پیداشون کردم و بعد از سلام و احوال پرسی باهم ، گپ زدیم
انگار داشت بحث من و طناز برا خانواده جدی تر میشد ، انگار داشت می رسید به ازدواج که به هوای تلفن زدن از اون جو خانوادگی خارج شدم و رفتم یه گوشه ای خلوت کردم و نشستم یه جایی که برای پیدا کردنم یه 5 دقیقه ای طول بکشه دقیقا اون طرف پارک
روی یه نیمکت نشستم و با خودم فکر می کردم
یه چیزی توی وجودم می گفت
امین داری دستی دستی ازدواج می کنی
چیزی که هیچ وقت قبول نداشتی و دوست نداشتی
تموم خاطراتم مرور شد دیدم واقعا دوستش دارم پس با این نتیجه دیگه به این چیز ها فکر نمی کنم و پایان همه چیز میشه
«امین و طناز»
رفتم و دیدم هنوز دارن بحث می کنن که یه دفعه همه به من نگاه کردن
-چیزی شده؟
گفتن که نظر شما چیه؟
-درباره...؟
ازدواج
-الان؟!
باید کم کم تصمیم بگیریم
-میشه باشه برا یه وقت دیگه ...
چرا؟
-باهم صحبت کنیم با طناز خانم
خب الان وقت خوبیه برید روی همین نیمکت و باهم صحبت کنید ، خوبه؟
-اگر طناز خانم قبول کنن بد نیست
طناز-با کمال میل
باهم رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم حدود 30 متری فاصله داشتیم فقط تعجبم از این بود که چطور این نیمکت رو دیدن ، چون راه مارپیچی داشت تو دیدشونم نبودیم و راحت تر باهم صحبت کردیم
اما در اخرش حرف هامون بهش گفتم
-طناز فقط یه چیز
طناز-چی؟
-تو حجابت رو بخاطر حرف های من کمی تغییر دادی یا بخاطر من؟
طناز-هر دو
-طناز باید بهت رو راست بگم ، تو هنوزم حجابت خوب نیست حاضری به خاطر خدا عوض کنی و با حجاب بشی؟
طناز-اخه ...
-جواب ازت می خوام
طناز-کمی زشت میشم
-زیبایی به حجاب خوبه نه به ازاد بودن
طناز-خب یه بار دیگه توضیح بده درباره حجاب
-ببین تو مثل صدف هستی و اگر محافظ صدف تو رو حفاظت نکنه ، توی دریا غرق میشی و دیگه ارزشی نداری
طناز-میشه کمی از موهام بیرون باشه؟
-پس هنوز خدا رو نشناختی و هنوز عاشقش نیستی ، خداحافظ
بلند شدن و سریع رفتم به سمت موتورم ، انگار صدای طناز و دیگه نمی شنیدم و انگار دشمنم داشت صدام میزد ، سوار موتورم شدم
و رفتم و زنگ زدم به یکی از دوستام که اسمش محسن بود
محسن جریان من و طناز و می دونست و خیلی هم باهم حرف میزد که از دستش ندم چون عشقمون یه عشق واقعیه
گوشی رو برداشت محسن و بعد از سلام و احوال پرسی سریع ، جریان امشب و بهش گفتم
محسن-بیا خونه ما باهم حرف بزنیم این طوری نمیشه
منم گفتم که میام
راه افتادم با موتور با سرعت بالا و لایی کشیدن بلاخره رسیدم به خونه محسن اینا
زنگ در و زدم محسن اومد دم در و در رو باز و کرد
رفتم داخل خونشون و داخل اتاقش
باهام کمی صحبت کرد که نتیجه این شد که گوشیم رو چند روزی خاموش کنم اومدم گوشیم رو خاموش کنم 
دیدم یه 30 تماسی از طناز دارم و یه پیام
«امین ازارم نده جون طناز ، من بی تو نمی تونم زندگی کنم»
گوشیم و خاموش کردم و گذاشتم خونه محسن اینا تا وسوسه نشم و روشن کنم
محسن-رفیق وقت ترک عشقه ، باید مرد باشی
-محسن منم دوسش دارم اما ...
محسن-اما حجاب خوب نداره ، منظورت همین بود
-اره
محسن-پس یا دینت و خدا یا طناز ، کدومش
-خدا و دینم
محسن-پس ، یاعلی
-یاعلی
باهم خداحافظی کردیم و داشتم می رفتم که عسل رو توی خونه محسن اینا دیدم ، چشم تو چشم شدیم
عسل-سلام
محسن اومدم
محسن-راستی عسل خانم دختر خاله ام هست
-میشناسمش
محسن-از کجا؟؟؟
-از توی رستوران
عسل-محسن شما برو
محسن-داره یه چیزایی فاش میشه بگو امین....
عسل-نگو ....


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، دلنوشته های محمد امین، رمان عشق واقعی، عشق واقعی، رمانی عاشقانه عشق عشقی مععشوقی عشاقی عشاق عارفانه عرفان عرفانی عارفی بی نظیر فلسفی فلسفییی عالی درجه یک خواندنی بیوتیفول، فصل۲۱،

تاریخ : 1395/11/5 | 12:50 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل17
از یکی از فروشگاه های بیرون حرم کلوچه و اب میوه گرفتیم و رفتیم روی یه نیمکت نشستیم و کلوچه و اب میوه رو خوردیم
چون صبحونه هنوز خیلی مونده بود و گرسنه بودیم
بعدش رفتیم و از توی صحن رد شدیم و از خروجی اش بیرون رفتیم و حرکت کردیم سمت حسینیه 
وقتی به حسینیه رسیدیم ، دیدیم که هنوز خبری از صبحانه نیست رفتیم باهم اون طرف خونه خانم ها یعنی به اتاقمون
کمی استراحت کردیم و گوشیم و چک کردم ، دوستام پیام داده بودن و خوندم و جواب دادم
طناز-میشه بدونم پیام کی داری میدی؟
-چرا که نه ، دوستم
طناز-میشه گوشیت و ببینم
-پیام بدم بعدش ، یعنی تو به من اعتماد نداری نه!؟؟؟!
طناز-چرا به خدا اعتماد دارم ، اصلا اشتباه کردم ولش کن ، بیا تو گوشیم و چک کن
-من اعتماد دارم بهت عزیزم اما اصرار می کنی بده
طناز-شیطون
خندیدیم
-طناز من به جز تو با هیچ کسی که نامحرمم باشه ارتباط ندارم ، این رو درک کن لطفا ، من تو رو دارم ...
طناز-منم همین طور
-تو هم همش میگی همین طور تو جوابات ، پدرم در اومد تا این همه حرف زدم
در حالی که داشت خیلی قشنگ می خندید
طناز-باشه ...
-بگو دیگه
طناز-من دوست دارم
-اوکی ، جالب بود ، پس منم جبران می کنم ، منم همین طور
دو تایی خندیدیم باهم و دیگه خبر دادن که صبحانه است
-طناز تو همین جا باش من برم صبحونه بگیرم و بیام
طناز-باشه عشقم
رفتم دو تا صبحونه از حسینیه گرفتم و بردم به خونه خانم ها و رفتم داخل اتاق طناز نبود ، هر چی صداش زدم جواب کسی نداد
حالم خوب نبود گرفتم خوابیدم کمی تا بیاد
چند دقیقه بعد اومد
طناز-اومدی؟
-نه تو خیابونم الان می رسم
طناز-خوشمزه
-میشه بپرسم کجا بودی؟
طناز-اره ، عشقم
-کجا بودی؟
طناز-رفته بودم برایی که یه صبحونه خوب و با عشقم رقم بزنم ، رفتم برای عشقم و خودم اب میوه گرفتم
-خب خانم می گفتی من که نمرده بودم ، می گرفتم از سر کوچه
طناز-می خواسم خودم این رو برا عشقم بکنم نه عشقم برا من
-ولی من مردم ، باید این کار رو بکنم نه تو که دختری ، زن نباید هیچ وقت دست تو جیبش بکنه
طناز-باشه
باهم صبحونه رو خوردیم و بعد گرفتم خوابیدم و قرار شد که طناز بره به بازار همراه دوستاش ، منم گفتم که وقتی برگشتن صدام کنه
حدود 2 ساعتی خوابیدم و بعدش هم با صدای طناز بلند شدم
-کی اومدی طناز؟
طناز-الان
-خوش گذشت؟
طناز-جای شما خالی
خندیدیم
بعد از این حرف ها راه افتادیم و رفتیم بیرون چند روز تا پایان سفرمون بیش تر نمونده بود ، روز ها طبق روال گذشت و گذشت و گذشت تا روز اخر سفر فرا رسید بعد از ناهار و استراحت نیم ساعتی ، همگی با ساک و کیف و وسایلشون راه افتادیم و کمی توی کوچه ها پیاده رفتیم تا رسیدیم به ماشین ها
ساک ها و اینا رو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم سوار شدیم
طناز-امین اقا کنار من میشینی؟
-امین اقا نگو فک می کنم داره همسایمون صدام می کنه
خندید و گفت
طناز-چشم عشقمی دیگه
-نمی دونم شاید بگن جایی دیگه بشینم
روش و برگردوند و لپاش و پر از باد کرد و حالت قهر گرفت و بیرون و نگاه کرد
-ولی من حرفشون و گوش نمیدم و بغل نفسم میشینم
روش و برگردوند و یه چشمک بهم زد
طناز-عاشقتم
رفتم و کنارش نشستم تا بقیه هم بیان و اماده رفتن بشیم
کمی باهم حرف زدیم و ماشین کم کم پر شد و اعلام کردن که حرکته
بعد از چند دقیقه طناز با بغضی سنگین بهم گفت
طناز-یه سوال ازت دارم؟
-چی عزیزم؟
طناز-باهام میمونی بعد از این سفر ، یعنی باهام تلفنی حرف می زنیم؟ پیام هم میدیم؟
-اره ، البته اگه تو بخوای
طناز-ارزومه
-اما دوست ندارم به درس هات لطمه بخوره
طناز-چشم ، اصلا هر وقت تو بگی
-باش
طناز-حرفم و پس می گیرم ، اخه دلم واست تنگ میشه و می خوام هر وقت که خواستم زنگ بزنم ، باشه؟
-چشم ، هرچی تو بگی عزیزم
ماشین راه افتاده بود و داشت به راهش با سرعت خوبی ادامه می داد
کنار طناز نشسته بودم و انگار تنفس های اخرم رو کنار عشقم دارم بعد از این ، از هم دوریم و فقط می تونستیم با تلفن باهم در ارتباط باشیم...
ماشین بعد از 3 ساعت ایستاد و همه رفتن پایین برای سرویس های بهداشتی و اگه کسی چیزی می خواد بخره
یه نیم ساعتی استراحت بود ترجیح دادیم که اخرین قهوه رو تو این مسافرت بخوریم
رفتیم به کافی شاپ ، روی یه میز دونفره نشستیم و سفارش دادیم که انبار بر خلاف هر بار طناز بجای بستنی مثل من قهوه سفارش داد
-مگه همیشه بستنی نمی خوردی؟
طناز-باید باهم تفاهم داشته باشیم که ، من انبار برای تفاهممون قهوه سفارش دادم مثل تو
خندیدیم و سفارش ها رو که اوردن شروع کردیم به خوردن و یاد اوری خاطراتمون توی این سفر که فردا روز اخرش بود
بعد از خوردن قهوه رفتیم به سمت ماشین ها حدودا نیم ساعت شده بود
رفتیم و توی ماشین نشستیم و بعد از 5 دقیقه ماشین ره افتاد و شروع کردیم دوباره به حرف زدن
مقصد بعدی برای نماز وایسادیم یه مسجدی و
@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، دلنوشته های محمد امین، نوشته محمد امین کیانت، رمانی عاشقانه عشق عشقی عاشقی عاشق معشوقی عارفانه مذهبی عارفی عرفانی زیبا قشنگ بیوتیفول بی نظیر عالی فوق العاده جدید بروز فلسفی فلسفه تیکه دار تنهایی غم بی کسی، رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷، رمان،

تاریخ : 1395/10/2 | 15:40 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای