نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
نوشته هایم فصل ۲۴ رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول ا دست نوشته هایم شعر خودم خاطرهایم نوشته مدیریت وب محمد امین رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی فصل ۲۵ محمدامین خاطره های زیبا افیکیال بیوتیفول قشنگ جذاب بی نظیر خوب خواندنی جا نویسنده محمد امین رمان فصل دوم دلنوشته هایم دلنوشته دلنوشته های محمد امین نوشته های خودم شاعر محمد امین مدیریت وب رمان عشق واقعی نوشته محمد امین محمد امین فعالیت دوباره عشق واقعی امتحانات یک قدم تا قلم عارفانه رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل نوشته خودم نوشته های محمد امین عکس هایم زیبا تر از زیبا شاعرانه رمان ناگهان عشق معنا شد خاطرات خودم فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی رمان دست نوشته ها رمان ناگهان عشق معناشد دلنوشنه هایم درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب عاشقانه فصل سوم فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی ع رمان نوشته محمد امین رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف خاطراتم یک قدم تا فلم نوشته خودم محمد امین
فصل ۴
-پس من فردا بیام یا نه؟
حدیث-نه متشکرم
-نه تازه میتونیم بیشتر حرف بزنیم
حدیث-با پدرم صحبت می کنم ، خبرتون میدم 
-پس منتظرم
حدیث-حتما ، خداحافظ
-خداحافظ
رفتم به طرف خونه و خوابیدم
فردا صبح که بلند شدم حدود ساعت ۱۱ بود ، خیلی سحرخیز بودم اون زمان
غذایی خوردم و رفتم با گوشیم ور رفتم که دیدم یه پیام اومده فک کردم که تبلیغاتیه ، اما تبلیغاتی بود
دیدم حدیث پیام نداده ، زنگ زدم بهش ، گوشیو برداشت
-سلام
حدیث-سلام آقا امین
-خوبین
حدیث-بله
-ببخشید برای مسئله دیشب زنگ زدم پدرتون قبول کرد
حدیث-بله
-پس من ساعت ۴/۵ میام دنبالتون
حدیث-اخه زحمتتون میشه
-خواهش می کنم ، پس به امید دیدار
حدیث-فعلا ، خدانگهدار
روی تختم دراز کشیدم و به پروژه فک کردم مطمئنن یکی از بهترین می شد
حدود ساعت ۴ آماده شدم داشتم از خونه بیرون میومدم که مادرم صدام کرد
-بله
مادرم-فردا شب بیا خونه عموت ، ماهم میریم
-چرا؟؟؟
مادرم-مهمونیه
-باشه ، خداحافظ
مادرم-مواظب خودت باش ، خداحافظ
کلید ماشینم و برداشتم و سوار ماشین شدم و رفتم دنبال حدیث خــــــانم
دم در خونشون که رسیدم زنگ در و زدم ، پدرش اومد دم در و سلام و احوال پرسی کرد و گفت که حدیث داره اماده و تعارف کرد ، اما من گفتم که دانشگاه دیر میشه
کمی وایسادم تا حدیث اومدم ، سوار شدیم و رفتیم به سمت دانشگاه و باهم رفتیم داخل کلاس
بچه ها کف زدن
-چیه؟؟؟
علی-برا داماد باید کف زد
-ساکت
رفتم نزدیک علی و در گوشش گفتم
-من هیچ احساسی به این دختر ندارم
علی-من که دوستم داری ، بعد از ظهر بیا مغازه ام
-چرا؟؟؟
علی-یه کار واجبه
-حوصله طراحی ساختمون و ندارم
علی-نه برا یه چیز دیگه است
-چی؟
علی-می فهمی
کلاس که تموم شد قرار شد من برم و حدیث هم با دوستاش درس بخونه بعد که کارم با علی تموم شد برم دنبالش
همراه علی رفتم مغازه ، ازش سوال کردم
-حالا میگی؟
علی-دو دقیقه صحبت نکن تا ببینی
دو دقیقه دندون رو جیگرم گذاشتم تا یک زوج وارد مغازه شدن
علی خیلی اروم گفت : بیتاست
سرم و بلند کردم و دیدم خودشه ، اون هم منو دید ، وقتی رفتن و من و علی تنها شدیم
-برام مهم نیست ....
زدم از مغازه بیرون و رفتم دنبال حدیث تو راه کلی فکر و خیال کردم
رسیدم و حدیث دم در اومده بود نشست تو ماشین و چشمش بهم خورد
حدیث-چی شده ، حالتون انگار خوب نیست
-مهم نیست
حدیث-اما
-اره ، حالم اصلا خوب نیست
حدیث-چیزی شده
-می تونم باهات حرف بزنم
حدیث-چرا که نه
-پس ...
ماجرا رو براش گفتم ماجرای بیتا ، قشنگ داشت بهم گوش می کرد که جمله اخرم رو گفتم
-ولی الان اصلا برام مهم نیست و دنبال زندگی خودم هستم ...
حدیث-درکتون می کنم
-شما هم ...
حدیث-نه ولی درک که دارم
-متشکرم ، حالا کجا میرین؟؟؟
حدیث-خونمون
-میای بریم اخرین اب میوه رو بخوریم
حدیث-یعنی چی؟؟؟
-من فردا یا پس فردا قراره برم برا کار آلمان
حدیث-پس دانشگاه و پایان نامه مون چی میشه؟
-باهاتون تلفنی صحبت می کنم دربارش ، میرم شاید حالم بهتر بشه ، بریم اب میوه بخوریم؟؟؟
حدیث-هر جور دوست داری
-بریم ، پس
رفتیم اب میوه خریدم و خوردیم و بعد بردمش خونشون و پیاده شد
-خداحافظ ، پس باهات در تماسم
حدیث-خداحافظ فقط یه چیزی
-چی؟؟؟
حدیث-مواظب خودتون باشین ، خداحافظ
رفتم با نگام بدرقش کردم
شب رفتم خونه و خوابیدم البته همه چیزم و اول برای پرواز به المان اماده کرده بودم
فردا صبح که بلند شدم یه زنگ به علی زدم و گفتم که فردا قراره برم المان
فضولیش که تموم شد قطع کردم و رفتم کمی روی پایان نامه کار کردم و مطالبی رو بهش اضافه کردم و برا حدیث فرستادم
حدیث جواب نداد حدود یک ساعت شد نگرانش شدم و بهش زنگ زدم
-سلام ، خوبین؟؟؟
حدیث-سلام ، بله ولی کمی سرما خوردم
-چرا ، دکتر رفتین
حدیث-بله
-ببخشید مزاحم شدم که بگم پیامم رسید بله
حدیث-بله ، تشکر
-پس فعلا
حدیث-خداحافظ
تا شب برنامه ای نداشتم و نشستم همه برنامه هامو درست کردم برا رفتن ، امشبم مهمونی بود خونه عموم و داییم هم بود چون میشد شوهر عمه ام
رفتم به مهمونی کمی نشستم و مامانم گفت که برم پیش داییم که داره کباب درست می کنه
منم قبول کردم و رفتم ، داییم هم تا منو دید باد بزن و داد دست من
دایی-دایی جان من برم وسایل و بقیه گوشت و بیارم ، بگیر باد بزن ، خسته نشیا!!!
با خنده ای جوابش دادم
-نه تشکر ورزشکارم
دختر داییم هم که کنار باباش بود پیش من موندم
یه یک دقیقه ای که گذشت
دختر داییم که اسمش الناز بود سر صحبت و شروع کرد
الناز-سلام ، راستی شما ترم چندین؟
-سلام ، بماند اما فردا دارم میرم المان زیاد برم مهم نیست ترم و دانشگاه
الناز-چه جالب منم فردا قراره برم المان
-واقعا؟؟؟
الناز-بله ، شما کجا میرین
-یه شرکت المانی که کارش مهندسی ساختمان هست
الناز-فکر کنم همکاریم
-جالبه
الناز-اما میشه درباره یه موضوعی صحبت کنم باهاتون
-بله ، بگید




طبقه بندی: رمان ناگهان عشق معنا شد،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته هایم، دلنوشته هایم، رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی عطش عشق فلسفی زیبا عالی بیوتیفول افیکیال پایلوتی فایبری مذهبی قشنگ بی نظیر خواندنی عالللییی جذاب و جالب عرفانی عارفی، نوشته مدیریت وب محمد امین، رمان ناگهان عشق معناشد،

تاریخ : 1396/02/10 | 14:59 | نویسنده : محمد امین | نظرات
به نام پروردگار هستی

نویسنده : محمد امین

رمان : ناگهان عشق معنا شد

سلام من یک پسریم خاص ، اطرافیان میگنا نه خودم 
یه پسر از دیار بی خیالی و با مزه ، اطرافیان میگنا نه خودم
یه پسر بی خیال خوش و کسی که دنیا براش مهم نیست و ارزش نداره و الکی توش داره زندگی می کنه و حتی اون رو بازی هم نمیدونه و کمتر از بازی و پوچ تر میدونه ، اطرافیان میگنا نه خودم
یه پسر بی خیال و مغرور و تنبل و کسی که هیچی براش مهم نیست و به هیچی اهمیت نداره ، اطرافیان میگنا نه خودم
خب این چرت و پرت ها رو اطرافیان میگن ، اما درست که فکر میکنم میبینم درست میگنا ، اصلا ولش من پسری خوب و عالیم ولی
خب خودم و با زبان خودم معرفی می کنم
من امین خاص ، پسری که دانشگاه میره و ۲۱ سالشه ، دیگه بسه بریم به زندگی چرند من
از امروز دانشگاهم شروع میشه ، یه یک ساعت قبلش اماده شدم و خیلی شیک سوار ماشینم شدم و رفتم به دانشگاه ، بالاخره بعد از رسیدن و دیدن چند دوستم باهم رفتیم به سمت کلاسمون وارد که شدیم حدود ۵ تا پسر که همکلاسی هام بودن و ۱۲ دختر که نمیشناختمشون ماهم سه تا بودیم و وارد شدیم و بعد از احوال پرسی رفتیم سر چرند گفتن باهم
رسیدیم به جایی که دوستم علی ، یه پسر پررو بهم گفت
علی-امین تو فقط باید ازدواج بکنی ، همین خودمم برات استین بالا میزنم
یکی محکم زدم به کمرش
-تو ادم بشو نیستی
علی-چرا ازدواج نمی کنی خب
-چون نیمه ام رو پیدا نکردم
دخترا داشتن به حرفام گوش می دادن که
علی-خب ببین چه دخترای خوبی اینجا هستن یکیشون و بردار
-ببند فک رو ، کسی سنجاق داره
یه دختری گفت اره من دارم اقا امین
-نه نمی خوام ، پسرا کی داره؟؟؟
علی-خب مغرور برو بگیر ، ببین چه دختر نازیه ، چقدر با وقار ، چقدر زیبا ، چقدر دوست داشتنی ، کاش میشد دستتو بوس کنم ، دستت درد نکنه
اینا رو در حین رفتن به طرف اون دختر می گفت
دختره هم داشت خیلی اروم می خندید
وقتی برگشت سنجاق و داد بهم
-خودت وسیله تنیهت رو اوردی
علی-نه ، الهی قربونت برم ، فدات ، خواهش می کنم
بچه ها اوردنش و دستش رو گرفتم چند بار زدم تو دستش
علی-غلط کردم ، شکر خوردم ، تا اخر عمرت مجرد باش تا بپوسی یعنی خوشبخت باشی
ولش کردم و همه هم داشتن می دیدن و می خندیدن
علی-خیلی بیشعوری ، دیوانه دارم برات زوج پیدا می کنم
-صد سال سیاه نمی خوام پیدا کنی
بعد از این گفت و گو ها استاد اومد و گفت سلام
کلاس شروع شد و وقت مزه ریختن علی هم فراهم شد همه می خندیدن و شاد بودن که رسید به من
علی-استاد زوج داشتن مشکلی داره؟
استاد-امر و فرمایش و سنت پیامبره ، چه اشکالی داره ، کسی و پیدا کردی؟
علی-برا خودم نه ، برا دوستم
استاد-خودش باید قبول کنه و از ته دل بخواد
علی منو تو بغل کرد و
علی-بزار خوشبختت کنم
-استاد این دیوونست
همه داشتن می خندیدن
که با یک پس گردنی من همه اروم شدن
علی-غلط کردم
-استاد درس و ادامه بدید
استاد-شایدم خوشبختت کردا
-استاد شما هم
استاد-شوخی کردم ، ادامه درس ...
کلاس که تموم شد علی اومد و باهام حرف زد
علی-پسر بیا این دخترا هر کدوم خواستی برات می گیرم
-علی ، حالت و می گیرما
علی-اقا چشم دیگه نمی گم اما از کفت رفته
-علی خان کی بهت گفته برا من همسر پیدا کنی
علی-هیچ کی
-جون خودت ، علی منو ببین ، خودتی
علی-نه بابا کی گفته
-اگه بگی کی گفته قبول می کنم
علی-راستی ، باشه میگم مامان و بابات
-بیا برو بابا
علی-اه ، بازم گول تو رو خوردم
بعد از اون حرف ها رفتم به سمت خونمون و با رسیدنم
مامانم-سلام ، چه خبر از دانشگاه
-هیچی
مامانم-هیچی؟؟
-بله ، امایه خبر داغ دارم
مامانم-چی زود بگو ، کسی و پسندیدی
-نه خیر ، فهمید کی به علی دیروز گفته که تو دانشگاه یکی رو برام و با خواست خودم پیدا کنه
مامانم-خب کی بوده؟
-شما و پدر ، میشه برم اتاقم
مامانم-بله ، بفرما
رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم و به سقف خیره شدم اخه سقف صاف و سفید بود و منم صاف و سفید بودن و دوست داشتم
به دانشگاه و زندگیم و اینده فکر می کردم که علی زنگ زد
-الو ، بفرمایید جاسوس امریکایی
علی-دلخور نباش دیگه
-دلخور نیستم ، حوصلت رو ندارم
علی-چقدر مغروری
-به تو چه ، من طبق این جمله عمل می کنم ، با کسی زود صمیمی نمی شوم ، تو بزار پای غرورم ، من می زارم پای شعورم
علی-سنگینیش کمرم رو شکست
-حالا...
علی-می خواستم بگم پس فردا میام دنبالت بریم دانشگاه و بعدشم بریم تفریح
-نمی خوام
علی-خواهش
-حوصله ندارم برام کسی و پیدا کنی
علی-این کار رو نمی کنم بخدا دیگه هم دربارش باهات حرف نمی زنم ، جون علی بگو باشه
-خیل و خوب ، باشه
پس فردا شد و منم اماده شدم و کمتر از یک دقیقه بعد از اماده شدنم علی زنگ در و زد و منم رفتم دم در
علی-سلام شاه ...
-بقیش و بگی نمیام باهاتا
علی-چشم ، من رو ببخش عالی جناب ، تلکرار نمی شود
-دوباره فیلم دیدی؟
علی-مشخصه؟
-تابلوئه




طبقه بندی: رمان ناگهان عشق معنا شد،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نویسنده محمد امین، محمدامین، رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی نظیر عرفانی خیانت جالب خواندنی پر بازدید فلسفی عارفی عارفانه تنهایی بی خیالی، فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد، نوشته خودم، دلنوشته هایم،

تاریخ : 1395/12/21 | 15:29 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل22
-درک کن دیگه محسن ، دختر خاله محترمت درخواست دوستی به من داده دیشب و اینم شمارش
محسن شماره رو گرفت و دید
محسن-عسل به یه شرط نمیرم همه چیز و به خاله بگم
عسل-چی؟
محسن-بیای تو گروه من و امین
عسل-من ارزومه با امین تو یه خط باشم
محسن-باید بخاطر ما با یه دختر مچ بشی و همه چیز زندگیش رو از زبونش بکشی
عسل-قبول ، بخاطر امین باشه
-محسن چی تو سرته.
محسن-به وقتش میگم ، اول بزار برا عسل همه چیز و بگم
ماجرای من و طناز و از سیر تا پیاز برا عسل خانم گفت و اونم قبول کرد و قرار شد از دو الی سه روز دیگه بره و شروع کنه دوستی رو با طناز
بعدشم عسل خانم خداحافظی کرد و رفت خونشون
-محسن فکرت خوبه اما من دلم شور میزنه
محسن-شور چی؟ این دختره الان تو مشت ماست
-باشه ، قبول
با اصرار محسن شب و خونشون خوابیدم و چون موبایلم و خاموش کرده بودم با تلفن ثابت محسن زنگ زدم و خبر دادم اما رسید به این سوال که خانوادم گفتن
چرا رفتی ، چی شد ، طناز خیلی ناراحت بودا
-این دختر فعلا به درد من نمی خوره ، اگر توی زندگیتون اضافیم میتونم برم
نه عزیزم ، من گفتم برایی که زود تر به مرادت برسی و گرنه از خدامونه هنوز پسر خونه و مجرد و البته پیشمون باشی
-من این دختر رو همراه با دین و یاد خدا می خوام
باشه هر جور راحتی
-پس من خونه محسنم ، فردا میام خونه ، خداحافظ
خداحافظ ، مواظب خودت باش
گوشی رو قطع کردم
محسن-امین خان عصبانیتت رو سر خانوادت خالی نکن
-بیا برو بابا
محسن خندید و قرار شد تا صبح برنامه دوستی عسل و طناز و بچینیم
اون شب تا صبح نخوابیدم و تا نماز صبح اون برنامه رو چیدیم ، مو لای درزش نمی رفت.
بعد از نماز صبح هم رفتم یه دو ساعتی خوابیدم و بعدشم از محسن تشکر و خداحافظی کردم و رفتم به خونمون
وقتی رسیدم مادرم برام صبحونه اورد ، خوردم
صدای زنگ تلفن خونمون اومد
مادرم-امین بیا شماره خونه طنازه
-ولش کن
مادر-بیا جواب بده ، بدو ببینم
-باشه
تلفن و برداشتم
طناز با بغضی گفت
طناز-سلام ، چرا گوشیت خاموشه...
-خب الان بفرمایید خانم مهرانی
طناز-دوباره شدم خانم مهرانی؟
-حوصله ندارم دیگه زنگ نزنین
طناز-امین به جون طناز این خواهشم و قبول کن
-بفرمایید...
طناز-فردا بیا پارک دیشبی ، ساعت 6 ، بزار اخرین حرف هامو بهت بگم اگه دیگه دوستم نداری...
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و از مادرم خواستم دیگه گوشی و برنداره اگه شماره طناز بود
حدود ساعت 9 صبح زنگ زدم به محسن و قرار شد بریم پارک فلان
حدود ساعت 9/15 بود که رسیدم پارک محسنم بود و باهم رفتیم و نشستیم روی یکی از نیمکت ها
ماجرا رو بهش گفتم
محسن-پس عسل از پس فردا بره بهتره ، تو باید بری سر قرار چون می خواد حرف های اخرش و اون دختر بزنه
-طبق معمول قبول کردم
راه افتادم و رفتم به خونمون و گرفتم خوابیدم و مادرم برا ناهار صدام زد و بعد از ناهار هم دوباره خوابیدم اخه خیلی خسته بودم و دیشبش نخوابیده بودم
شب حدود ساعت 6 بلند شدم
مادرم با دیدن من بهم گفت که طناز چند بار دیگه هم زنگ زده به خونه گفتم که خوابی ، گفت که فردا بری به پارک
مادرم-امین فردا حتما برو
-باشه
رفتم بیرون و با محسن کمی بودم و حدود ساعت 10 اومدم خونه و خوابیدم
فردا چشمام که باز شد طناز اومد جلو چشمام از همون لحطه استرس شدیدی بر من حاکم شد
امروز یا از طناز جدا می شدم و یا باهاش میموندم
اون روز رو با استرس شدید تا وقت دیدار با طناز گذروندم و نیم ساعت زود تر رفتم و موبایلم رو از محسن گرفتم و سر وقت به پارک رفتم
دیدم که روی یک نیمکت با پدرش نشسته
رفتم جلو و سلام کردم
پدرطناز-سلام ، عزیزم
قرار شد که من و طناز قدم بزنیم و باهم حرف بزنیم
قدم زنان رفتیم و داشتیم قدم می زدیم وقتی قشنگ از پدرش دور شدیم ، طناز سکوت و شکست و خیلی بلند و پشت سرهم حرف میزد
طناز-اقا امین فقط بلدی که اذیت کنی ، اصلا درک نداری ، من عاشقتم ، نمیتونی این رو بفهمی ، چرا توجه نمی کنی ، منم احساس دارم ، چرا باهام نمی مونی ، ....
وقتی حرف هاش تموم شد با لبخندی خیلی اروم جواب دادم
-الان اروم شدی عزیزم
طناز-اره ، ببخشید خیلی صدام و بردم بالا
-حق داری ، طناز من باید یه چیز رو بهت بگم و بعدش ....
طناز-تو که همه چی رو قبلا گفتی اینم روش
-تو چرا من رو دوست داری؟
طناز-چون اخلاقد ، محبتت ، و خیلی ویژگی های دیگه داری ...
-ببین کسی که چیزی رو خلق می کنه خودش اون ویژگی ها رو بی نهایت بیشتر از اون موجود خلق شده داره ، قبول داری؟
طناز-اره
-پس خدا این ویژگی های من رو خیلی بیشتر از من داره ، خیلی ، چرا به اون توجه نمی کنی ، برو وقتی خدا رو شناختی بیا باهم و البته با خدا باشیم.
طناز دیگه پلک نمی زد ، جواب هم نمی داد ، انگار تو یه عالم دیگه بود ، حتی وقتی ازش خداحافظی کردم و از کنارش رد شدم جوابم رو نداد و بهم توجه ای نکرد و تو یه عالم دیگه بود .....

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته خودم، فصل ۲۲ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشنگ بیتیفول بی نظیر عرفانی عرفان عارفانه، دلنوشته هایم،

تاریخ : 1395/11/29 | 12:20 | نویسنده : محمد امین | نظرات
تاریخ : 1395/11/1 | 14:53 | نویسنده : محمد امین | نظرات

هوا سرده اما با فکر و خیال تو خوب می گذره ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، دلنوشته هایم، نوشته محمد امین، محمد امین، مدیریت وب، نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی بیتیفول درجه یک،

تاریخ : 1395/10/28 | 11:14 | نویسنده : محمد امین | نظرات

رفتی و موندم بد جور تنها ولی

میخونم برای اومدنت ناد علی


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، دلنوشته هایم، نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی پر معنی فاز سنگین، مطلب عالی، شعر، شاعرانه،

تاریخ : 1395/10/19 | 18:07 | نویسنده : محمد امین | نظرات
غرورم شکسته نشدنی است...

مغرورم چون با کسی زود صمیمی نمی شوم

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: دلنوشته هایم، غرورم، مغرورم، نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم، نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم، یک قدم تا قلم، نوشته خودم،

تاریخ : 1395/10/6 | 20:45 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای