تبلیغات
یک قدم تا قلم - مطالب ابر رمان
نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
دلنوشته هایم رمان نوشته محمد امین زیبا تر از زیبا مدیریت وب یک قدم تا قلم شاعر محمد امین مدیریت وب نوشته خودم محمد امین فصل ۲۵ رمان فصل دوم دلنوشنه هایم نوشته خودم عاشقانه خاطرهایم رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف نوشته هایم دلنوشته نوشته های من یک قدم تا قلم شعر خودم شعر عشق واقعی رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته های خودم دلنوشته های محمد امین رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی ع نویسنده محمد امین دست نوشته ها درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته محمد امین نوشته های عاشقانه و زیبا شاعرانه رمان ناگهان عشق معناشد نوشته های محمد امین رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب فصل سوم عارفانه محمدامین عکس هایم رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی دست نوشته هایم ارتباط با نویسنده رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل خاطراتم رمان عشق واقعی خاطرات خودم رمان خاطره های زیبا افیکیال بیوتیفول قشنگ جذاب بی نظیر خوب خواندنی جا ادرس کانال یک قدم تا قلم نوشته مدیریت وب محمد امین محمد امین

سلام راه های ارتباط با من


اینستاگرام:


amin_author@

برچسب ها: یک قدم تا قلم، ارتباط با نویسنده، محمد امین، نوشته هایم، رمان، شعر، دلنوشته،

تاریخ : 1396/03/20 | 15:54 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل24
کلاسم برسم اخه من تدریس گیتار می کردم
حدود ساعت 7/5 رفتم کلاس جلسه اول بود و باید بود با دانش اموزام هم اشنا می شدم
تا ساعت 9 کلاس داشتم بعد از ورود به اموزشگاه و سلام و احوال پرسی با مدیریت اونجا و لیست اسامی رفتم و در کلاس رو باز کردم و داخل شدم
سلام کردم که یکی از شاگرد ها گفت : ببخشید دوستای دیگه میان
-مشکلی نیست ما شروع می کنیم تا بیان
همه خودشون رو معرفی کردن و بعد یکی دیگه از شاگردان هم اومد
حدود 9 نفر بودن ، 4 پسر و 4 دختر که دو دقیقه بعد یه دختر دیگه هم اومد وقتی در رو باز کرد دیدم که طناز هست ، لبخندی بهم زد و منم چشمکی
کلاس اون روزم توش عشق معنا شد اونوقت که برا شاگردام گیتار می زدم با عشق بود مملو از عشق طناز
بعد از کلاس که همه رفتن طناز رو به معلم های دیگه معرفی کردم و بعد بهش گفتم
-میای بریم سینما ، دوتایی؟
طناز-نمی دونم ، می خوام اما بابام نمی دونه که
-یه زنگ به بابات بزن و بپرس ازش
طناز-باش
زنگ زد و بعدش ..
طناز-بابام قبول کرد ، کارد داره
-سلام اقای مهرانی ، خوبین؟
پدرطناز-بله ، سلامت باشی ، پسرم اگر بقدری که طناز شما رو دوست داره دوستش داری ، لازم نیست از من دیگه اجازه بگیرید طناز مال شماست
-بله من خیلی دوستش دارم
تلفن رو که قطع کردم به طناز گفتم که بریم ، سوار موتور شدیم و مستقیم رفتیم به سینما
بلیط رو گرفتیم و بعد رفتیم و داخل سالن شدیم دم در یه خانمی اومد جلو
خانم-سلام طناز خانم
طناز-سلام خانم علیپور
علیپور-به به ، ایشونن شاه داماد ، پسر ما که نتونست لیاقت شما رو داشته باشد ، ایشون دارن؟
طناز-بله ، خیلیم لیاقتشون بیشتر از منه
دیدم طناز کلافه شد از دست این خانم
-خانم محترم کافیه ، مزاحم نشین
و بدون خداحافظی از کنار این خانم رد شدیم و یه جا نشستیم و فیلم رو دیدیم
بعدش طناز رو رسوندم و مامانم بهم زنگ زد که برم به مهمونیمون ، رفتم به مهمونی و رفتم داخل و بعد از سلام ، همه گفتن کی بریم
-کجا؟
خواستگاری
-چی؟
ما همه چیز و می دونیم
-چی رو؟
تسلیم شو بهتره ، مگه دوست نداری
دیدم دوستش دارم ، پس تسلیم شدم
-قبول
همه هورا کشیدن و شادی کردن ، پدرم تلفنش رو برداشت و زنگ زد به اقای مهرانی و قرار رو فردا شب گذاشت
اون شب به اتمام رسید و دل تو دلم نبود برای فردا که به معشقوقم می رسم
فردا شد و حدود ساعت 6 بعد از ظهر که عسل بهم زنگ زد
گوشی رو برداشتم
-سلام ، بفرمایید
عسل-قراره امشب بری خواستگاری؟
دیدم داره پشت تلفن گریه می کنه
-چرا؟ ، چیزی شده؟
عسل-من دوست دارم
-من طناز رو
عسل-من برات اون رو برگردوندم
-منم تشکر کردم
عسل-زندگیت رو ازت می گیرم
قطع کردم بهم ریخته بودم اما شادی امشب رو با هیچ چیز نمی تونست ازم بگیره
بعد از 3 ساعت رفتیم با فامیل به خواستگاری
بعد از اون چایی معروف اوردن و اینا فقط این شد بریم باهم صحبت کنیم
رفتیم توی اتاق
کمی از ارزو هامون گفتیم و بعد رفتیم بیرون ، قرار گذاشتن که فردا بریم برا عقد اما قبلش گروه خون
دیگه دغدغه هام تموم شده بود ، به عشقم رسیده بودم و زندگیم دیگه اخر خوشبختی بود
اون شب تا صبح به طناز و زندگیمون فکر کردم که از فردا شروع می شد ، عقد ، عروسی و ماه عسل و بعدش زندگی عاشقانه با عشقم و دنیام طناز
فردا هم رسید ، صبح رفتیم برای گروه خون ، قرار شد جوابش رو تا ساعت 11 دریافت کنیم ، رفتیم و ساعت 11 برگشتیم و بعدشم جواب ها رو گرفتیم و رفتیم برا خطبه عقد
دل تو دلم نبود تازه جواب های گروه خونمون هم مثبت بود...
خطبه عقد جاری شد و با انگیزه و ارزوهامون دوتایی بله رو گفتیم
محرم شده بودیم دستش رو گرفتم و رفتیم با هم بعد از مجلس بیرون اومدیم و دستش توی دستام بود و تو راه سوار شدن به ماشین بودیم که عسل از اون طرف خیابون طناز رو صدا زد
طناز هم رفت اون طرف خیابون اما من روبرو شون اون طرف خیابون نظاره گرشون بودم
طناز که به عسل رسید اون رو بغل کرد و عسلم بهش تبریک گفت اما 10 ثانیه بعد عسل بلند فریاد زد
عسل-امین من عاشقت بود و تو جواب رد بهم دادی پس اگر مال من نیستی برا کسی دیگه هم نباش
دست طناز رو کشید و دوتاییشون رسیدن وسط خیابون ، یه ماشین بزرگ باری هم باهاشون برخورد کرد
ماتم زده بود و نتونستم بدوم برا نجات عشقم وقتی طناز رو دیدم که پر از خون هست دویدم به سمتش اما نوش دارویی بود بعد از مرگ سهراب
رسیدم بالا سرش و سرش رو بالا گرفتم و روی پام گذاشتم
طناز-امین دوست دارم به قدر تموم ثانیه هایی که باهات بودم
کسی دور و بر نبود که محرم باشه
عشقم رو بلند کردم و روی دست بردمش ، عسل و رها کرده بودم و حالم خوش نبود
عشقم روی دستم داشت جون می داد طناز رو گذاشتم توی ماشین و سریع نشستم پشت فرمون و با تمام سرعت راه افتادم به طرف بیمارستان ، تمام هنرم و تو رانندگی برا طناز به نمایش گذاشتم 
شاید برام پیش بینی شده بود از 




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیبا فوق العاده خواندنی بیتیفول افیکیال، رمان عشق واقعی، فصل ۲۴، فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی، رمان،

تاریخ : 1395/12/4 | 17:32 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل17
از یکی از فروشگاه های بیرون حرم کلوچه و اب میوه گرفتیم و رفتیم روی یه نیمکت نشستیم و کلوچه و اب میوه رو خوردیم
چون صبحونه هنوز خیلی مونده بود و گرسنه بودیم
بعدش رفتیم و از توی صحن رد شدیم و از خروجی اش بیرون رفتیم و حرکت کردیم سمت حسینیه 
وقتی به حسینیه رسیدیم ، دیدیم که هنوز خبری از صبحانه نیست رفتیم باهم اون طرف خونه خانم ها یعنی به اتاقمون
کمی استراحت کردیم و گوشیم و چک کردم ، دوستام پیام داده بودن و خوندم و جواب دادم
طناز-میشه بدونم پیام کی داری میدی؟
-چرا که نه ، دوستم
طناز-میشه گوشیت و ببینم
-پیام بدم بعدش ، یعنی تو به من اعتماد نداری نه!؟؟؟!
طناز-چرا به خدا اعتماد دارم ، اصلا اشتباه کردم ولش کن ، بیا تو گوشیم و چک کن
-من اعتماد دارم بهت عزیزم اما اصرار می کنی بده
طناز-شیطون
خندیدیم
-طناز من به جز تو با هیچ کسی که نامحرمم باشه ارتباط ندارم ، این رو درک کن لطفا ، من تو رو دارم ...
طناز-منم همین طور
-تو هم همش میگی همین طور تو جوابات ، پدرم در اومد تا این همه حرف زدم
در حالی که داشت خیلی قشنگ می خندید
طناز-باشه ...
-بگو دیگه
طناز-من دوست دارم
-اوکی ، جالب بود ، پس منم جبران می کنم ، منم همین طور
دو تایی خندیدیم باهم و دیگه خبر دادن که صبحانه است
-طناز تو همین جا باش من برم صبحونه بگیرم و بیام
طناز-باشه عشقم
رفتم دو تا صبحونه از حسینیه گرفتم و بردم به خونه خانم ها و رفتم داخل اتاق طناز نبود ، هر چی صداش زدم جواب کسی نداد
حالم خوب نبود گرفتم خوابیدم کمی تا بیاد
چند دقیقه بعد اومد
طناز-اومدی؟
-نه تو خیابونم الان می رسم
طناز-خوشمزه
-میشه بپرسم کجا بودی؟
طناز-اره ، عشقم
-کجا بودی؟
طناز-رفته بودم برایی که یه صبحونه خوب و با عشقم رقم بزنم ، رفتم برای عشقم و خودم اب میوه گرفتم
-خب خانم می گفتی من که نمرده بودم ، می گرفتم از سر کوچه
طناز-می خواسم خودم این رو برا عشقم بکنم نه عشقم برا من
-ولی من مردم ، باید این کار رو بکنم نه تو که دختری ، زن نباید هیچ وقت دست تو جیبش بکنه
طناز-باشه
باهم صبحونه رو خوردیم و بعد گرفتم خوابیدم و قرار شد که طناز بره به بازار همراه دوستاش ، منم گفتم که وقتی برگشتن صدام کنه
حدود 2 ساعتی خوابیدم و بعدش هم با صدای طناز بلند شدم
-کی اومدی طناز؟
طناز-الان
-خوش گذشت؟
طناز-جای شما خالی
خندیدیم
بعد از این حرف ها راه افتادیم و رفتیم بیرون چند روز تا پایان سفرمون بیش تر نمونده بود ، روز ها طبق روال گذشت و گذشت و گذشت تا روز اخر سفر فرا رسید بعد از ناهار و استراحت نیم ساعتی ، همگی با ساک و کیف و وسایلشون راه افتادیم و کمی توی کوچه ها پیاده رفتیم تا رسیدیم به ماشین ها
ساک ها و اینا رو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم سوار شدیم
طناز-امین اقا کنار من میشینی؟
-امین اقا نگو فک می کنم داره همسایمون صدام می کنه
خندید و گفت
طناز-چشم عشقمی دیگه
-نمی دونم شاید بگن جایی دیگه بشینم
روش و برگردوند و لپاش و پر از باد کرد و حالت قهر گرفت و بیرون و نگاه کرد
-ولی من حرفشون و گوش نمیدم و بغل نفسم میشینم
روش و برگردوند و یه چشمک بهم زد
طناز-عاشقتم
رفتم و کنارش نشستم تا بقیه هم بیان و اماده رفتن بشیم
کمی باهم حرف زدیم و ماشین کم کم پر شد و اعلام کردن که حرکته
بعد از چند دقیقه طناز با بغضی سنگین بهم گفت
طناز-یه سوال ازت دارم؟
-چی عزیزم؟
طناز-باهام میمونی بعد از این سفر ، یعنی باهام تلفنی حرف می زنیم؟ پیام هم میدیم؟
-اره ، البته اگه تو بخوای
طناز-ارزومه
-اما دوست ندارم به درس هات لطمه بخوره
طناز-چشم ، اصلا هر وقت تو بگی
-باش
طناز-حرفم و پس می گیرم ، اخه دلم واست تنگ میشه و می خوام هر وقت که خواستم زنگ بزنم ، باشه؟
-چشم ، هرچی تو بگی عزیزم
ماشین راه افتاده بود و داشت به راهش با سرعت خوبی ادامه می داد
کنار طناز نشسته بودم و انگار تنفس های اخرم رو کنار عشقم دارم بعد از این ، از هم دوریم و فقط می تونستیم با تلفن باهم در ارتباط باشیم...
ماشین بعد از 3 ساعت ایستاد و همه رفتن پایین برای سرویس های بهداشتی و اگه کسی چیزی می خواد بخره
یه نیم ساعتی استراحت بود ترجیح دادیم که اخرین قهوه رو تو این مسافرت بخوریم
رفتیم به کافی شاپ ، روی یه میز دونفره نشستیم و سفارش دادیم که انبار بر خلاف هر بار طناز بجای بستنی مثل من قهوه سفارش داد
-مگه همیشه بستنی نمی خوردی؟
طناز-باید باهم تفاهم داشته باشیم که ، من انبار برای تفاهممون قهوه سفارش دادم مثل تو
خندیدیم و سفارش ها رو که اوردن شروع کردیم به خوردن و یاد اوری خاطراتمون توی این سفر که فردا روز اخرش بود
بعد از خوردن قهوه رفتیم به سمت ماشین ها حدودا نیم ساعت شده بود
رفتیم و توی ماشین نشستیم و بعد از 5 دقیقه ماشین ره افتاد و شروع کردیم دوباره به حرف زدن
مقصد بعدی برای نماز وایسادیم یه مسجدی و
@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، دلنوشته های محمد امین، نوشته محمد امین کیانت، رمانی عاشقانه عشق عشقی عاشقی عاشق معشوقی عارفانه مذهبی عارفی عرفانی زیبا قشنگ بیوتیفول بی نظیر عالی فوق العاده جدید بروز فلسفی فلسفه تیکه دار تنهایی غم بی کسی، رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷، رمان،

تاریخ : 1395/10/2 | 15:40 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل 16
باهم رفتیم به طرف حرم و باهم گپ زدیم ، او هم حدود 15 سالش بود ولی طناز یه چیز دیگه بود
رفتیم نماز و بعد از نماز لیلا خانم می خواست بره توی ضریح از صحن ازادی رفتیم و او جلو شد
-طناز ، لیلا حسینیه رو بلده
طناز-اره
-پس بیا بپیچونیمش
طناز-نه ، اذیتش نکن
-بیا اشکالی نداره می گیم گم کردیمش
طناز-گناه داره
-همین که گفتم ، میای حالا
طناز-فقط صداش می کنیم و فرار
-فقط باید نبیندمون
طناز-پس بدو
رفتیم و دم در صحن وایسادیم و فریاد زدیم " لیلا "
و بعدشم بدو بدو رفتیم به یه صحن دیگه که کنار صحن ازادی بود و بعدشم رفتیم به طرف حسینیه و ناهار و خوردیم
طناز-عالی بود کارد ، دیگه همراهمون نمیاد
-ما اینیم دیگه
خندیدیم و باهم رفتیم بازار
طناز-شما که حوصله بازار نداشتی
-اولا شما نه تو ، قرار شد راحت باشیم ، تازشم میخوام از دلت بخاطری که صبح نگذاشتم بری و نیومدم در بیارم
طناز-تشکر
-خواهش می کنم
رفتیم به بازار و کمی خرید کردیم و بعد رفتیم به سمت حسینیه تا وسایل و بگذاریم و بعدش بریم نماز ، رفتیم به حسینیه و اون خونه خانم ها و بعدشم وسایل رو هم گذاشتیم توی اتاقمون و به اصرار طناز یه چایی باهم خوردیم و بعدش اماده شدیم و وضو گرفتیم و رفتیم به سمت حرم و توی صحن هدایت نشستیم ، هنوز یه سه ربعی تا نماز مونده بود که بعد از 5 دقیقه
طناز-میشه یه خواهش ازت بکنم؟
-چی؟
طناز-چشمات رو ببند
-چرا؟
طناز-می خوام یه هدیه بهت بدم
-به مناسبت ...
طناز-اشناییمون
-نه
طناز-تو دادی منم می خوام هدیه بدم
-اون کادو بود خانم
طناز-اذیتم نکن دیگه
-نه
طناز-جون طناز
-قسم نده
طناز-جون من و دوست نداری ، باشه...
-باشه چون خیلی برام عزیزی ، کادو رو بده
طناز-چشمات رو ببند
-چشم ، بیا
چشمام و بستم و بعد از 5 ثانیه
طناز-باز کن حالا
چشمام و باز کردم یه کادو کوچیک تو دستش بود و گرفت سمتم
طناز-بفرمایید ، راستی یادته یه بار تو اولین حرفامون بهت موبایلم رو گرفتم سمتد و گفتم بیا
-اره
طناز-ببخشید خیلی از این حرفم پشیمونم
-بخشیدم همون لحظه
طناز-چرا اخه؟
-چون دیدمت و ازت خوشم اومد
طناز-پس اون همه اهل رابطه نیستم چی شد؟
-الانم اهلش نیستم اما تو نصف وجودمی...
طناز-تو هم همین طور امین ، کادو و نمی گیری دستم درد اومدا
-فدات
کادو رو گرفتم
طناز-زود باز کن می خوام ببینم ازش خوشت اومده یا نه
باز کردم کادو رو و جعبه کوچیکی بود ، جعبه رو باز کردم دیدم یه انگشتره که روی نگینش با خط پیوسته انگلیسی نوشته امین و زیرشم سه خط کشیده و خیلی کوچیک نوشته طناز
-کاش اسم خودت رو روش نوشته بودی چون زندگیم تویی
طناز-نه دیگه من تو رو دوست داشتم اسم تو هم نوشتم
-خیلی متشکرم
طناز-دستت نمی کنی
-چرا که نه
دستم کردم و خیلی هم قشنگ بود
طناز-خوبه
-اره عشقم ، عالیه
دیگه داشتم اذان می گفتن و بلند شدیم و نماز رو به جماعت خوندیم بعدشم رفتیم تو صحن ها چرخیدیم و بعدش رفتیم و شام و خوردیم و قرار شد که شب بعد شام برگردیم حرم و مثل دیشب باهم گپ بزنیم و بخوابیم
رفتیم به طرف حسینیه و شام رو خوردیم و بعد از 2 ساعت رفتیم به سمت حرم ، قرار شد که با اون گروه 10 نفری بریم و تا صبح باهم باشیم همون گروهی که باهم کوه رفتیم
به فکر فرو رفته بودم که تا چند روز دیگه بر می گردیم به شهرمون و فاصلم با طناز یه نیم ساعت هست چطور ببینمش و این دلتنگیم رو چطوری تموم کنم و چطوری طناز و ببینم
تو خودم بودم و راه می رفتیم ، بعد 4 دقیقه رسیدیم به ورودی حرم فامیل ها جلو شدن و طناز اومد سمتم
طناز-چی شده چرا غمگینی؟
-هیچی
طناز-نکنه بخاطر فامیل هامه که اومدن
-نه عزیزم
طناز-پس چی؟
-بیا بریم هیچی نیست ، اونا بازرسی و رد کردنا
طناز-تا نگی چی شده نمیام
-من دلم واست تنگ میشه
طناز-منم دلم واست تنگ میشه اما..
-تا چند روز دیگه بر می گردیم به شهرمون و نمی تونم دیگه هر روز ببینمت
طناز-لطفا دیگه اینو نگو من گریم می گیرها ، تازشم من هر روز بهت پیام میدم و بهت زنگ میزنم
-باشه
طناز-دیگه غمگین نباش لطفا ، دلم می گیره عشقم غمگین باشه
خندیدم و بهم لبخند زد
-باشه ، بیا بریم
طناز-چشم
رفتیم بازرسی و اون فامیل ها هم کمی غر زدن که چرا زود نمیاید و حرف می زنید
رفتیم و صحن ها رو گشتیم البته فقط من و طناز چون که فامیل ها مستقیم رفتن صحن ازادی و قرار شد بعدش ما بریم اونجا و پیداشون کنیم
رفتیم از صحن کوثر به صحن جامع رضوی بعدش قدس و جمهوری و گوهر شاد و ازادی و انقلاب و اینا ...
کاملا دیگه صحن ها رو دور زدیم بعدش رفتیم به صحن ازادی و بعد گپ زدن ، اون ها خوابیدن و من و طنازم یواش یواش از جامون بلند شدیم و رفتیم به صحن انقلاب و اون جا مثل شب قبل خوابیدیم و شب خوبی مثل شب قبل بود
صبح هم بلند شدیم و رفتیم سرویس بهداشتی توی یکی از صحن ها و بعدش رفتیم و نماز رو به جماعت خوندیم و بعد از گپ زدن رفتیم و..

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل شانزدهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، محمد امین، دست نوشته هایم، رمان عشق واقعی رمانی عاشقانه عارفانه فلسفی بی نظیر بیوتیفول عشق عشقی معشوقی مجنون و لیلی فرهاد و شیرین بسیار عالی، فصل شانزدهم رمان، رمان،

تاریخ : 1395/09/27 | 16:31 | نویسنده : محمد امین | نظرات
تاریخ : 1395/09/24 | 13:59 | نویسنده : محمد امین | نظرات
کاش بیش از اینها می فهمیدیم
قایقان را به اسکله نمی بندیدیم
قایقان باید رها باشند
ادمان باید ز غم جدا باشند
غم هایی ز جان وابسته
و خوشی ها دور از هسته
روحت شاد سهرابم که
تمام جهان را با شعرهایت کردی له
عاشقی با شعرهایت معنا یافت
غم تنهایی با صفایت معنا یافت
معنای عشق را با شعر هایت می فهمم
معنای غم را با بغض هایت می فهمم
کاش بیایی و باهم باشیم
با هم دوستی بی هم نباشیم
من هم مثل تو ام شکست خورده
از اعماق وجود ام شکست خورده
سخت است بگوییم سهراب شعرت بی معناست
شعرت بیش از همه چیز با معناست
پس من هم راهت را ادامه میدهم
دیگر اسمان برایم مهم نیست و ستاره میدهم
ستاره ای برای ادامه میدهم
تا رویم به غم بعد ادامه نمیدهم
می روم سوی تمامی تا تمام گردد
می روم تا که همه چیز برایم اتمام گردد

شاعر:محمد امین (کیانا)

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، دست نوشته ها، رمان عشق واقعی، رمان، رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خوب عالی عارفانه عرفانی عشق آباد، نوشته مدیریت وب محمد امین،

تاریخ : 1395/09/19 | 11:43 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل15
به سمت خیابون و با یه تاکسی رفتیم به سمت پارک شهر مشهد توی تاکسی هم من و طناز و راننده بودیم و گپ زدیم و اصلا نفهمیدیم کی رسیدیم
رفتیم و وارد شهر بازی شدیم و قرار شد باهم چند تا بازی هیجانی بریم
تاب گردان و چرخ و فلک و ...
سوار شدیم و عکس گرفتیم و باهم بودن و حس کردیم 
خیلی بهش وابسته شده بودم و او هم منو دوست می داشت
در راه برگشت بعد از سوار شدن تاکسی و اومدن تا حسینیه ، جون تو بدنمون نبود ، می خواستیم بریم بخوابیم که یادم اومد می خواستم برم حرم
-میای بریم حرم
طناز-الان یا نماز صبح؟
-الان ، اگه نمی خوای برو استراحت کن
طناز-می خوام بیام
-راستی یه طرح توی صحن ها زدن که میشه کنار صحن تا نماز بخوابی
طناز-پس دیگه حتما میام فقط من روی پات می خوابم
-نه خیر من روی پات می خوابم
خندیدیم
-تازشم من خوابم میاد ، شما بالای سرم بیدار باش
طناز-ای نامرد
-شوخی کردما
طناز-می دونم اما تو روی پام بخواب
-اول می ریم زیارت و بعدشم خواب
طناز-چشم عشقم ، هر چی تو بگی
-بیا بریم طنازی
راه افتادیم و رفتیم به سمت حرم و بعد از سلام دادن رفتیم یه کتاب دعا برداشتیم و رفتیم تو صحن انقلاب و رو به حرم دعا رو خوندیم اون شب زیبا حدودا 30 نفر تو صحن بودن و خیلی در برابر شب های قبل خلوت بود
شروع کردیم به خوندن دعا 2 خط که خوندیم باهم ، زیپ چادرش و باز کرد و انداخت روی دوشم لبخندی بهش زدم
-من سرمام نیست کاپشن دارم
طناز-نه این نشونه این هست که من و تو یکیم و باهم می شیم یک انسان کامل
-چه رمانتیک
طناز-دیگه
خندیدم و ادامه دعا رو خوندم و اون سر می گفت
بعد دعا یه ربع ساعتی رفتم تو حرم و طنازم رفت و بعدش اومدیم بیرون تو صحن انقلاب و گوشه ای از صحن رفتیم و خوابیدیم
انبار متفاوت تر خوابیدیم ، من کاپشنم و پهن کردم و غیرتم اجازه نداد که چادرش و در بیاره ، کاپشنم و پهن کردم و دوتایی در کنار هم با فاصله قابل توجه ای خوابیدیم که اگر تو خواب تکون خوردیم به هم نخوریم
اون شب و تا ساعت 2/5 حرف زدیم و بعد رفتیم و خوابیدیم ، قبل از خواب برای طناز  شعر خوندم و او هم شعری با صدای قشنگش خوند...
شب قشنگی به لطف و نگاه خدا شده بود ، خوابیدیم و برا نماز صبح با صدای پیش خوانی اذان بلند شدیم و رفتیم سرویس و وضو و بعد رفتیم نماز توی رواق
بعد از اون کمی تو صحن موندیم و از دیشب حرف زدیم
-خوب خوابیدی
طناز-اره ، یکی از ارزو هام بود که با تو بخوابم یه شب
-منم همین طور
طناز-امشبم میای بخوابیم؟
-اگر تو بیای
طناز-با تو همه جا میام
بعد از گپ زدن و دلبری کردن و حرف های عاشقانه ، دیگه وقت صبحونه شده بود که رفتیم حسینیه و خوردیم و بعدشم رفتم خوابیدم اما خوابی که رفتم لذت خواب با طناز نداشت و قابل مقایسه نبود و البته طولی هم نکشید و بعد نیم ساعت طناز صدام زد
طناز-میای بازار؟
-ببخشید اما حوصله ندارم طناز
طناز-هر جور میلته و راحتی
-ببخشیدا اما نمی تونم
طناز-اجازه می دی من برم؟
-من چیکاره ام ، هر جور دوست داری
طناز-تو همه کارمی
-نمی دونم گفتم که هر جور بهت خوش می گذره
طناز-با تو که باشم بهم خوش،می گذره
-این جوریه
طناز-اره
-راستش کمی علائم سرما خوردگی دارم قرص خوردم می خوام بخوابم
طناز-فدات شم ، چرا عشقم ، ببخشید بد خوابد کردم امین
-نه بد خواب نشدم فقط هنوز خوابم مونده
طناز-راستی اون خونه خانم ها کجاست؟
-اون طرف کوچه
طناز-ببین اتاق خالی دارن؟
-برا چی؟
طناز-می خوام ادامه سفر و برم اونجا تا تو بیای بیش تر پیشم
-زنگ می زنم ، داشتن می گم بهت
طناز-الان زنگ بزن
-چشم
زنگ زدم و فامیل ها گفتن که دو اتاق خالی هست ، به طناز گفتم
طناز-چمدونم و می برم اون طرف ، تو هم بیا تا ازت پرستاری کنم
-من که طوریم نیست
طناز-این طور خیالم راحت تره
-میام اما زود می رم حرم برا نماز
طناز-باش
رفتم اون طرف و گرفتم خوابیدم 
یه اتاق کوچیک و قدیمی بود و بیشتر خانم های سالمند کاروان این طرف بودن و بقیه بالای حسینیه
وقتی بیدار شدم دیدم طناز بالای سرم نشسته و بهم خیره شده و داره خیلی آروم داره گریه می کنه
با نگرانی و دل شوره چشمام و باز تر کردم
-چی شده؟
طناز-هیچی
-قرار شد به من دروغ نگی
طناز-من از تو چطور جدا شم و تو رو نبینم
-غصه نخور عشقم ، من پیام بهت میدم ، تماس می گیرم ، تماس تصویری
طناز-من تو رو برا همیشه در کنارم می خوام نه دور از خودم
-باشه ، منم تو رو می خوام اما راهش چیه
طناز-نمی دونم شاید ...
-ازدواج خوبه
طناز-عالیه البته اگه منو بخوای
-معلومه که ارزوم تویی
طناز-خیلی دوست دارم
-من دارم میرم حرم ، نماز میای؟
طناز-اره ، اما لیلا هم با من قراره بیاد
-لیلا ، دختر عمود
طناز-اره
-لطفا شب کسی و همراه نکن ، خوب
طناز-چشم ، اما چرا
-می خوام راحت بتونم بهت بگم دوست دارم
طناز-منم دوست دارم
وضو گرفتم و طنازم دیگه اماده شده بود و لیلا هم اومد و...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، دست نوشته ها، رمان عشق واقعی، رمان، رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خوب عالی عارفانه عرفانی عشق آباد، نوشته مدیریت وب محمد امین،

تاریخ : 1395/09/18 | 15:53 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای