نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق یزد نوشته های محمد امین محمد امین دلنوشته هایم رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین بسم الله الرحمن الرحیم رمان عشق واقعی رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی د اعصاب من نویسنده ام نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم نوشته هایم رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی یک قدم تا قلم شعر رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷ فصل ۱۹ رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین مغرورم عاشقانه دست نوشته هایم نوشته محمد امین خاطره نویس عارفانه رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته خودم محمد امین سفرم به یزد رمان نوشته های خودم درجه یک عالی جالب خواندنی حسینیه ایران تنها نویس غرورم خاطره هایم ، خاطره نویس ، خاطره ، دلنوشته ، خاطره نوشته ، نوشته رمان عاشقانه نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم نوشته خودم دارالعباده رمان عشق واقعی فصل ۱۸ دست نوشته ها مطلب عالی مدیریت وب دلنوشته هام عشق واقعی عکس هایم شاعرانه نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم
فصل 16
باهم رفتیم به طرف حرم و باهم گپ زدیم ، او هم حدود 15 سالش بود ولی طناز یه چیز دیگه بود
رفتیم نماز و بعد از نماز لیلا خانم می خواست بره توی ضریح از صحن ازادی رفتیم و او جلو شد
-طناز ، لیلا حسینیه رو بلده
طناز-اره
-پس بیا بپیچونیمش
طناز-نه ، اذیتش نکن
-بیا اشکالی نداره می گیم گم کردیمش
طناز-گناه داره
-همین که گفتم ، میای حالا
طناز-فقط صداش می کنیم و فرار
-فقط باید نبیندمون
طناز-پس بدو
رفتیم و دم در صحن وایسادیم و فریاد زدیم " لیلا "
و بعدشم بدو بدو رفتیم به یه صحن دیگه که کنار صحن ازادی بود و بعدشم رفتیم به طرف حسینیه و ناهار و خوردیم
طناز-عالی بود کارد ، دیگه همراهمون نمیاد
-ما اینیم دیگه
خندیدیم و باهم رفتیم بازار
طناز-شما که حوصله بازار نداشتی
-اولا شما نه تو ، قرار شد راحت باشیم ، تازشم میخوام از دلت بخاطری که صبح نگذاشتم بری و نیومدم در بیارم
طناز-تشکر
-خواهش می کنم
رفتیم به بازار و کمی خرید کردیم و بعد رفتیم به سمت حسینیه تا وسایل و بگذاریم و بعدش بریم نماز ، رفتیم به حسینیه و اون خونه خانم ها و بعدشم وسایل رو هم گذاشتیم توی اتاقمون و به اصرار طناز یه چایی باهم خوردیم و بعدش اماده شدیم و وضو گرفتیم و رفتیم به سمت حرم و توی صحن هدایت نشستیم ، هنوز یه سه ربعی تا نماز مونده بود که بعد از 5 دقیقه
طناز-میشه یه خواهش ازت بکنم؟
-چی؟
طناز-چشمات رو ببند
-چرا؟
طناز-می خوام یه هدیه بهت بدم
-به مناسبت ...
طناز-اشناییمون
-نه
طناز-تو دادی منم می خوام هدیه بدم
-اون کادو بود خانم
طناز-اذیتم نکن دیگه
-نه
طناز-جون طناز
-قسم نده
طناز-جون من و دوست نداری ، باشه...
-باشه چون خیلی برام عزیزی ، کادو رو بده
طناز-چشمات رو ببند
-چشم ، بیا
چشمام و بستم و بعد از 5 ثانیه
طناز-باز کن حالا
چشمام و باز کردم یه کادو کوچیک تو دستش بود و گرفت سمتم
طناز-بفرمایید ، راستی یادته یه بار تو اولین حرفامون بهت موبایلم رو گرفتم سمتد و گفتم بیا
-اره
طناز-ببخشید خیلی از این حرفم پشیمونم
-بخشیدم همون لحظه
طناز-چرا اخه؟
-چون دیدمت و ازت خوشم اومد
طناز-پس اون همه اهل رابطه نیستم چی شد؟
-الانم اهلش نیستم اما تو نصف وجودمی...
طناز-تو هم همین طور امین ، کادو و نمی گیری دستم درد اومدا
-فدات
کادو رو گرفتم
طناز-زود باز کن می خوام ببینم ازش خوشت اومده یا نه
باز کردم کادو رو و جعبه کوچیکی بود ، جعبه رو باز کردم دیدم یه انگشتره که روی نگینش با خط پیوسته انگلیسی نوشته امین و زیرشم سه خط کشیده و خیلی کوچیک نوشته طناز
-کاش اسم خودت رو روش نوشته بودی چون زندگیم تویی
طناز-نه دیگه من تو رو دوست داشتم اسم تو هم نوشتم
-خیلی متشکرم
طناز-دستت نمی کنی
-چرا که نه
دستم کردم و خیلی هم قشنگ بود
طناز-خوبه
-اره عشقم ، عالیه
دیگه داشتم اذان می گفتن و بلند شدیم و نماز رو به جماعت خوندیم بعدشم رفتیم تو صحن ها چرخیدیم و بعدش رفتیم و شام و خوردیم و قرار شد که شب بعد شام برگردیم حرم و مثل دیشب باهم گپ بزنیم و بخوابیم
رفتیم به طرف حسینیه و شام رو خوردیم و بعد از 2 ساعت رفتیم به سمت حرم ، قرار شد که با اون گروه 10 نفری بریم و تا صبح باهم باشیم همون گروهی که باهم کوه رفتیم
به فکر فرو رفته بودم که تا چند روز دیگه بر می گردیم به شهرمون و فاصلم با طناز یه نیم ساعت هست چطور ببینمش و این دلتنگیم رو چطوری تموم کنم و چطوری طناز و ببینم
تو خودم بودم و راه می رفتیم ، بعد 4 دقیقه رسیدیم به ورودی حرم فامیل ها جلو شدن و طناز اومد سمتم
طناز-چی شده چرا غمگینی؟
-هیچی
طناز-نکنه بخاطر فامیل هامه که اومدن
-نه عزیزم
طناز-پس چی؟
-بیا بریم هیچی نیست ، اونا بازرسی و رد کردنا
طناز-تا نگی چی شده نمیام
-من دلم واست تنگ میشه
طناز-منم دلم واست تنگ میشه اما..
-تا چند روز دیگه بر می گردیم به شهرمون و نمی تونم دیگه هر روز ببینمت
طناز-لطفا دیگه اینو نگو من گریم می گیرها ، تازشم من هر روز بهت پیام میدم و بهت زنگ میزنم
-باشه
طناز-دیگه غمگین نباش لطفا ، دلم می گیره عشقم غمگین باشه
خندیدم و بهم لبخند زد
-باشه ، بیا بریم
طناز-چشم
رفتیم بازرسی و اون فامیل ها هم کمی غر زدن که چرا زود نمیاید و حرف می زنید
رفتیم و صحن ها رو گشتیم البته فقط من و طناز چون که فامیل ها مستقیم رفتن صحن ازادی و قرار شد بعدش ما بریم اونجا و پیداشون کنیم
رفتیم از صحن کوثر به صحن جامع رضوی بعدش قدس و جمهوری و گوهر شاد و ازادی و انقلاب و اینا ...
کاملا دیگه صحن ها رو دور زدیم بعدش رفتیم به صحن ازادی و بعد گپ زدن ، اون ها خوابیدن و من و طنازم یواش یواش از جامون بلند شدیم و رفتیم به صحن انقلاب و اون جا مثل شب قبل خوابیدیم و شب خوبی مثل شب قبل بود
صبح هم بلند شدیم و رفتیم سرویس بهداشتی توی یکی از صحن ها و بعدش رفتیم و نماز رو به جماعت خوندیم و بعد از گپ زدن رفتیم و..

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل شانزدهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، محمد امین، دست نوشته هایم، رمان عشق واقعی رمانی عاشقانه عارفانه فلسفی بی نظیر بیوتیفول عشق عشقی معشوقی مجنون و لیلی فرهاد و شیرین بسیار عالی، فصل شانزدهم رمان، رمان،

تاریخ : 1395/09/27 | 16:31 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای