نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق عاشقانه مدیریت وب نوشته خودم محمد امین نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی رمان ناگهان عشق معنا شد سفرم به یزد اعصاب من بسم الله الرحمن الرحیم نوشته های محمد امین رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی فصل ۱۹ رمان عشق واقعی رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین عارفانه نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم شاعرانه عکس هایم مغرورم رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی د یک قدم تا قلم رمان عشق واقعی فصل ۱۸ غرورم نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم دارالعباده عشق واقعی تنها نویس رمان عشق واقعی دست نوشته ها نوشته خودم رمان عاشقانه رمان رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷ دست نوشته هایم حسینیه ایران خاطره نویس نوشته هایم خاطره هایم ، خاطره نویس ، خاطره ، دلنوشته ، خاطره نوشته ، نوشته مطلب عالی رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم درجه یک عالی جالب خواندنی دلنوشته هایم یزد محمد امین نوشته محمد امین شعر نویسنده ام دلنوشته هام نوشته مدیریت وب محمد امین نوشته های خودم
فصل18
همه پیاده می شدن برای نماز مغرب و عشا
بعد از وضو گرفتن و نماز بلافاصله سوار ماشین شدیم تا برای شام زود برسیم به رستوران
اون شب کلا دلم خیلی گرفته بود شاید بخاطر جدایی از طناز بود اما شایدم بخاطر غروب جمعه بود
یک ساعت بعد رسیدیم به رستوران و قرار شد که طناز همراه خانوادش بره و هرچی اصرار کرد که برم گفتم نه من راحت ترم که نیام
طناز-پس منم نمیرم
-برو عزیزم ، همه فامیل هات هستن
طناز-بی تو
-اره ، اصلا جون من
طناز-قسم نده
-قسم دادم ، اگر جونم برات مهمه برو
طناز-اخه
-برو دیگه
طناز-چشم
رفت و منم تنهایی رفتم به یه پیتزا فروشی
سر یه میز نشسته بودم که یه نفر از جلو اومد
و گفت سلام من تنهام میشه بشینم کنارتون
سرم رو بالا گرفتم و دیدم که یه دختر خانمی هست
-بله بفرمایید
دختر-بسیار متشکرم
-خواهش می کنم
دختر-من عسل هستم 15 ساله
شهرش هم گفت که همشهریم می شد
با یه لبخندی جواب دادم
-خب ، که چی؟
عسل-اشنا بشیم باهم
با همون لبخند جواب دادم
-برای چی؟
عسل-همین طوری
-خب چرا من
عسل-راستش اعتراف می کنم یه شخصیتی دارین که ادم ها رو جذب می کنه
-اما من نامزد دارم
عسل-ما می تونیم دوست باشیم
-نه
عسل-چرا اخه؟
-گفتم که من نامزد دارم دوستش هم دارم
عسل-من یه دوست می خوام عزیزم
-لطفا بفرمایید
عسل-میشه شام و باهم بخوریم یا نامزدتون شاکی میشه؟
-گیرم شاکی نشد
عسل-پس شما چی می خورین؟
-خانم محترم که اصلا هم محترم نیستی برو گم شو
عسل-این شماره منه ، بخدا هیچ پسری جز تو نداره گفتم که بدونی جهت اطلاع
شمارش رو گذاشت روی میز و رفت بیرون از پیتزا فروشی
غذام رو خوردم و اومدم بلند بشم که نگام به اون شماره افتاد ، موندم که بردارم یا نه
قسمی که خورد یادم اومد پس غیرتم اجازه نداد این شماره دست کسی بیفته ، برداشتم و گذاشتم توی جیبم
بعد از خوردن پیتزا رفتم و دیدم طناز خیلی ناراحته
-چیه طناز خانم
طناز-هیچی
-شام خوب بود؟
طناز-نه
-چرا؟
طناز-چون بعصی ها نبودن که خوش بگذره
-عزیزم گفتم برایی که بری و با فامیلات باشی
طناز-باید جبران کنی
-باشه سعی می کنم
طناز-باید تا صبح که پیاده میشیم روی پام بخوابی
با حالت غمگینی جواب دادم
-تو نمی خوابی یعنی روی پام؟
طناز-نه ، تو امشب گوش به فرمان منی
خندیدیم
-باش ، من که از خدامه بخوابم
طناز-شایدم من روی پات خوابیدم
بعد از سوار شدن و حرکت ماشین یه سر رفتم کنار راننده نشستم ، پنج دقیقه که شد پیام برام اومد ، طناز بود
طناز-بیا بخواب وقت خوابه
جواب پیامش رو دادم
-چشم ، امشب من گوش به فرمان شمام
بعد سی ثانیه دوباره پیام داد
طناز-پس زود بیا
-چشم
نشستم بودم جلو یه لحظه برگشتم به روز اول مسافرت واقعا چی شد ، من عاشق شدم؟؟؟!!!
رفتم عقب و نشستم کنار طناز ، کمی باهم گپ زدیم و بعدش روی شونه اش خوابیدم البته کاپشنم و برداشتم و گذاشتم بین سرم و شونش و سرم گذاشتم و خوابیدم چون نمی تونستم روی پاش بخوابم و جا کم بود
اون شب بلافاصله که سرم و گذاشتم روی شونه ش خوابم برد و بعد از حدود 5 ساعت با صدای طناز که داشت صدام می زد بیدار شدم
رفتم و نماز صبح و خوندم و مثل لشکر شکست خورده برگشتم و روی صندلیم نشستم ، هنوز طناز نیومده بود
اومد و کنارم نشست
طناز-چی شده چرا ناراحتی؟
-هیچی ، چون داریم بر می گردیم دلم کمی تنگه
با خنده سوال پرسید که
طناز-برای کی اونوقت
-امام رضا
طناز-اهان
-میشه یه سوال ازت بپرسم ناراحت نشی؟
طناز-بپرس ، هرچی دوست داری امین
-تو چرا مامان و بابات مانع از بودنت با من نمیشن و نمی گن چرا با یه پسر هستی که 15 روزه باهاش آشنا شدی؟
طناز-چون از احساس و عشقم به تو خبر دارن
-یعنی قبول دارن که تو 15 روز یه عشق ناب به وجود میاد؟
طناز-نه
-پس چی؟
طناز-امین تو هنوز من رو نشناختی ، بزار خودم و این طور معرفی کنم که ، من وقتی 7 سالم بود توی محله فلان ، استان فلان ، زندگی می کردم و یه پسر بچه همسایه ما بود که همش باهاش بازی می کردم و باهم بودیم ، خیلی خانوادشون خانواده خوبی بودن
من و اون پسر باهم فکر می کردیم ، باهم بازی می کردیم ، باهم نقشه می کشیدیم و ...
زندگی من و اون پسر یکی شده بود و زندگیم بود و عاشقش شده بودم ، یعنی عشق رو از 7 سالگی فهمیدم
اما یه روز شد که اون ها خونشون رو فروختن و به یه محله دیگه رفتم من خیلی غمگین بودم انگار غم کل عالم رو دوشم سنگینی می کرد ، پدر و مادر که حالم و دیدن که چقدر غمگینم دنبال این خانواده گشتن اما نتونستن هیچ ردی رو پیدا کنن ، گذشت و گذشت تا یه روز پدرم توی بانک پدر اون پسر رو دیده بود شماره و ادرسشون و گرفته بود
یه شب رفتیم به خونشون سراغ همبازیم رو گرفتن که پدر و مادرش گفتن خوابه تو اتاق برو بیدارش کن خیلی خوشحال میشه ، رفتم داخل اتاقش دیدم رو تخت خوابیده ، خواستم بیدارش کنم اما دلم نیومد ، فقط یه بوسش کردم ...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی فصل ۱۸، رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی نظیر بیوتیفول، درجه یک عالی جالب خواندنی، رمان عاشقانه،

تاریخ : 1395/10/16 | 10:36 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای