نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
رمان نوشته محمد امین امتحانات فصل ۲۵ شاعر محمد امین مدیریت وب رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل عارفانه زیبا تر از زیبا دلنوشته هایم فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته هایم رمان ناگهان عشق معنا شد فصل ۲۴ محمدامین نوشته محمد امین یک قدم تا قلم فعالیت دوباره نوشته خودم محمد امین یک قدم تا فلم خاطرهایم عکس هایم رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی ع دست نوشته ها فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی عشق واقعی عاشقانه شاعرانه خاطراتم محمد امین نوشته خودم دست نوشته هایم رمان عشق واقعی رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول ا دلنوشنه هایم دلنوشته نویسنده محمد امین نوشته های محمد امین فصل سوم نوشته مدیریت وب محمد امین درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب دلنوشته های محمد امین خاطرات خودم رمان رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف شعر خودم خاطره های زیبا افیکیال بیوتیفول قشنگ جذاب بی نظیر خوب خواندنی جا نوشته های خودم رمان ناگهان عشق معناشد رمان فصل دوم
فصل ۳
مامانم هم جوابم رو داد و پرسید کجا بودی
-با علی بودم
رفتم و گرفتم خوابیدم ، انگار دنیام به هم خورده بود نزدیک یک سال بود فراموشش کرده بودم اما دوباره ...

خوابیدم و حدود ساعت ۹ شب با صدای زنگ علی بیدار شدم
علی-سلام ، خوبی
-سلام ، راستش نه علی
علی-چرا؟؟
-بخاطر همون دختره ، بیتا
علی-عاشقشی؟
-فک کنم
علی-خب ، کاری از دست من بر میاد
-همدردی
علی-جمش کن بابا ، اون از تو خیلی بزرگتره ، تازه روانشناسان میگن باید شوهر 7 سال از همسرش بزرگتر باشه
-اما من عاشقشم
علی-چی داره این دختر
-مگه میشناسیش
علی-اره 
-از کجا؟؟؟
علی-از پدرش ، در هر صورت فراموشش کن ، عشقم
-حالم خوب نیست ، فعلا
علی-می خوای بریم بیرون؟
-نمیدونم
علی-تا 5 دقیقه دیگه میام دنبالت
-ولی ...
علی-اماده باش ، فعلا
-فعلا
آماده شدم و اومدم دم در خونه کمتر از ۲ دقیقه شد تا اومد
علی-به به آقا امین
-ببند ، حوصله ندارم
علی-چشم مغرور
-بیشعور
رفتیم بیرون و چرخیدیم و شام خوردیم و بعد ۲ ساعت برگشتم خونه ، قرار شد فردا علی بیاد دنبالم بریم دانشگاه
شب و تا صبح هر جوری بود گذروندم
بعد از ظهر هم علی زنگ زد و رفتیم دانشگاه
کلاس هنوز شروع نشده بود که سر جام نشسته بودم که یکی از دخترااومد طرف ما
دختره-سلام ، ببخشید آقا امین میشه باهاتون حرف بزنم
-بله بفرمایید
دختره-میشه بریم بیرون؟
علی-مبارک باشه
-علی ساکت
دختره-میشه؟
-بله
باهم رفتیم بیرون و شروع کرد به صحبت کردن
دختره-سلام من حدیث هستم ، می خوام که پایانامه رو باهم بدیم
-چرا با من؟
حدیث-چون بهترین پسر توی تمام پسرا هستین
-میشه فکر کنم؟
حدیث-بله حتما فقط خبرم بدین
-باشه
حدیث-اینم شماره من ...
-تشکر
رفتیم و توی کلاس و علی هم پشت سرهم ازم سوال میپرسید که هیچ کدوم و جواب ندادم و خیلی عصبانی شده بود
بعد کلاس هم با علی کلنجار رفتم و وقتی رفتم خونه ، قشنگ فکرامو کردم کمی از اون حال و هوای بیتا بیرون اومده بودم جالب بود برام که چند کلمه حرف حالم و بهتر کرده بود ، پس با این وجود پیامکی به شماره حدیث دادم
-سلام ، من امین خاص همکلاسی شما هستم ، می خواستم بگم که قبول می کنم اون درخواستتون رو
اگر می تونید برای تعیین موضوع بیام دنبالتون و بریم به یه پارک یا کتابخونه ، چطوره؟
این پیام و ارسال کردم و منتظر جوابش یه ۱۰ دقیقه ای موندم تا اینکه جواب برام اومد
حدیث-سلام ، خوبین؟ ، خیلی پیشنهاد خوبیه ، الان اماده میشم
خوشحال شدم ، اما نمی دونم چرا ، الکی ، شایدم ...
اماده شدم و سوار ماشینم شدم و رفتم دنبال حدیث خانم
تو خیابون بودم که ، متوجه چیزی شدم
دستی به سرم کشیدم و دریافتم که ادرس ندارم
زنگ حدیث زدم
-سلام ، اماده شدین
حدیث-سلام ، بله شما کجایین؟
-سر در گم یک کوچه ام
حدیث-یعنی چی؟
-یعنی ادرس ندارم عزیزم
حدیث-چی؟
-اخ ، ببخشید ، حواسم نبود ، فک کردم دارم با علی میحرفم ، یعنی حرف میزنم
حدیث-نه خواهش می کنم ، هر طور راحتین صدام کنید
-ادرس میدین یا حرف بزنیم
حدیث-اخی ، ببخشید یادم رفت ، چون اونقدر صداتون زیباست که فقط می خوام حرف بزنم باهاتون
-حرف بزنید
حدیث-نه ، معطلتون نمی کنم ، ادرسمون اینه ...
-تشکر ، فقط هماهنگ کردین
حدیث-بله ، مشکلی نداره ، گفتم که برا دانشگاه هست
-پس فعلا
حدیث-فعلا
حرکت کردم به طرف ادرس خونشون و وقتی رسیدم یه تک زنگ به گوشیش زدم
اومد دم در و تعارف کرد
-خواهش می کنم ، بیاید بریم تا وقت بیشتری داشته باشیم
حدیث-چرا که نه ، حتما
سوار ماشین خواست بشه که
حدیث-ببخشید کجا بشینم
-هر جا می خواین و راحتین ، من برام مشکلی نداره که جلو بشینین
حدیث-پس ...
-بفرمایید جلو
حرکت کردیم به سمت پارک شهر
تو ماشین هم حرف زدیم درباره رشته و چیزهای مورد علاقه
در هر صورت رسیدیم به پارک و روی یه نیمکت نشستیم و شروع کردیم به معرفی نوشته ها و ....
حدود ۲۰ دقیقه که شد
-ببخشید ، من میرم الان میام
حدیث-ببخشید ولی من تنهایی میترسم
-خب باشه اخر کار باهم میریم
حدیث-کجا؟؟؟
-یه چیزی بخوریم
حدیث-اهان ، فعلا بیاید درسمون تموم بشه
-باشه
شروع کردیم به توضیحات کامل و پیشنهاد و انتقاد ، حدود ۲ ساعت بعد باهم رفتیم وسایل و گذاشتیم تو ماشین و به پیتزا فروشی بغل پارک رفتیم و سفارش دادیم تا سفارش و اوردن حدود یک ربع شد
حرف هامون و تکمیل کردیم و درباره مسائل کلی حرف زدیم
بین خوردن هم اهی حرف میزدیم
بعد از این حرف ها و تموم کردن غذا رفتیم و سوار ماشین شدیم
رسوندمش در خونشون
-می خواید فردا بیام دنبالتون باهم بریم دانشگاه؟
حدیث-نه ، امروزم خیلی زحمت کشیدین
-نه خواهش می کنم حدیث خانم ، مشکلی نداره که با اسم کوچیک صداتون کنم
حدیث-نه ، تازه راحت ترم ، منم شما رو امین صدا می کنم
-راستی این مطالب من به صورت ورد هست ببینید
فلش رو از ضبط بیرون اوردم و دادم بهش
حدیث-حتما ، فردا براتون میارم ....




طبقه بندی: رمان ناگهان عشق معنا شد،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته خودم، دلنوشته، رمان ناگهان عشق معنا شد، فصل سوم، رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسفی عارفانه جالب زیبا قشنگ جالب خواندنی مفید افیکیال بیوتیفول،

تاریخ : 1396/01/7 | 14:25 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل ۲
علی-پس سوار شو دیر شده ، دخترا بدون زبون ریختن من دق می کنن
-ببند لطفا
علی-چشم ، بریم
-بفرمایید ...
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت دانشگاه
بعد از چند دقیقه رسیدیم به دانشگاه پیاده شدیم و رفتیم داخل کلاس و کمی حرف زدیم
علی هم شروع کرد به چرند گفتاش
زدم تو پهلوش
-نمیاما
علی-حله ، ببخشید
بعد از کلاس هم با دوستان خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ، بعد از سوار شدن از علی پرسیدم
-حالا منو کشوندی تا اینجا ، کجا می خوای بریم؟
علی-به دشت های بی کران
-چته امروز احساسی شدی!
علی-بماند
-عاشق شدی؟
علی-تا حدودی
-حالا کیه اون بد بخت
علی-اون خوشبخت
-کیه؟
علی-یه دختر در رویاهام
-بیا برو حالت خوب نیست ، اما پیشرفت کردی اومده تو رویاهاتا
رفتیم به دشت و طبیعت فرشی انداختیم و میون مردم نشستیم و چای و قهوه خوردیم و بعدشم کمی تنیس بازی کردیم 
بعد از تفریح حدود ساعت6 وسایل و جمع کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم طرف شهرمون
 تو راه برگشت به یه دوراهی رسیدیم
علی-کدوم طرف بریم؟؟؟
-نمی دونم یکیشو برو که با صفا تره
علی-چشم
جاده سمت چب رو رفت و جاده زیبایی بود حدود 1 کیلومتری که رفت ، یه جاده فرعی اصافه شد تا چشمم بهش افتاد یه ماجرا یادم اومد ، سریع به علی گفتم که ترمز کنه
اوهم سریع نگه داشت
علی-چی شد؟
-هیچی
پیاده شدم از ماشین و این طرف و اون طرف رفتم و قشنگ اون اطراف رو دیدم
علی هم پیاده شد و پرسید
علی-خب جونم به لب که هیچی تو هوا پخش شد بگو چی شده؟
-قول میدی بین خودمون باشه
علی-اره بخدا
-علی داستان اینه ...
من یه روز همراه طاها و رضا و مرتضی اومده بودیم تو این جاده و تو راه برگشتن بودیم که سر این جاده فرعی یه ماشین بود که درش باز بود
ماهم پشت سر این ماشین وایسیدیم و پیاده شدیم و رفتیم ببین چی شده
چهار تایی رفتیم و دیدیم یه خانمی سرش و گذاشته روی فرمول
صداش زدیم ، سرش و بالا گرفت و دیدم که من اون خانم و میشناسم و قبلا دیده بودمش و هم دیگه رو میشناختیم
ازش پرسیدیم چیزی شده؟؟؟
که جواب داد نمی دونم کجام
انگار حالش کمی بد بود و به هم ریخته بود
پس قرار براین شد که یکی از ماها پشت ماشینش بشینیم و تا خونه ببریمش
قرار بود که طاها بشینه ، اما چون اون خانم گفت که منو میشناسه قرار شد که من بشینم پشت ماشینش
پشت ماشین نشستم و کنارمم اون خانم بود که اسمش بیتا بود وقتی راه افتادیم صحبتمونم شروع شد
-ببخشید میشه بپرسم چی شده؟
بیتا-اره ، من کمی حالم بده و از زندگیم خسته شدم
-چرا
بیتا-نمی دونم ، راستی ببخشید زحمتتون شد
-نه خواهش نی کنم
بیتا-اما با وجود شما کمی بهترم
-شایدم بخاطر اینه که حرف زدید کمی اروم شدید
بیتا-اره ، همین طوره
رفتیم و تا در خونشون با ادرسی که داد بهم بردمش دم رفتن بود که
بیتا-بشینین می برمتون
-نه متشکرم
بیتا-نه ، بشینین نمیشه که پیاده برید
-راحت ترم ، کمی دلم گرفته
بیتا-ببخشید حرفام باعث شد ناراحت بشین
-نه ، برام حرفاتون جالب بود ، چون به اعتقاد بچه های دانشگاه من فردی بی خیالم که هیچی برام مهم نیست اما با حرفای قشنگ شما دارم احساساتم رو پیدا می کنم
بیتا-منم می خوام قدم بزنم میشه باهم بریم
-اره ، اما من نمی خوام به خاطر من بیایدا
علی درسته می شناختمش اما اون شب همه چیز برام معنا یافت
اون شب قدم زدیم و راه رفتیم تا رسیدیم به یکی از پارک های دور و بر ، فتیم داخل پارک و کمی نشستیم بعد من رفتم و دوتا بستنی خریدم و اومدم ، با هم خوردیم
بعدشم با تاکسی رفتیم اول بیتا رو رسوندیم ، که دم در خونشون که رسیدیم
-میشه باهم اشناشیم
بیتا-برا چی
-همین طوری
بیتا-خب بگید برا چی
-پیامتون بدم و اینا ...
بیتا-باشه ، این شماره منه ....
-تشکر
بیتا-خداحافط
-خداحافط
بزرگتر از من بود نزدیک 4 سال اما دختر خوبی بود و خانواده خوبی داشت و می شناختن هم اونا من و خانواده ام رو هم خانواده ام اونا رو
علی داشت با دقت گوش می کرد که حرفام تموم شد
علی-خب ، هنوزم باهاشی؟؟؟
-نه ، بعد از یک سال به دلایلی جدا شدیم
علی-یعنی ، همه چیز تموم
-اره ، یه یک سالی باهاش بودم
علی-حالا چرا پکری؟
-هیچی یادم اومد خاطراتمون
علی-دوستش داشتی
-نمی دونم
علی-راستش و بگو ، جون من
-اره ، خیلی
علی-چرا پس پا پیش نمی زاری
-بزرگ تره ازم
علی-اونم دوست داره ؟؟؟
-نمی دونم ، ولی ....
علی-ولی چی؟
-چون بزرگتره فک نکنم
علی-این که دلیل قاطعی نیست
-تو فک کن دوستم نداره
علی-در هر صورت قیدش و بزنی بهتره
-باش ، قیدش رو زده بودم اما این جاده دوباره همه چیز رو یادم انداخت
علی-بریم دیر شده ها بقیه حرف ها رو تو ماشین می زنیم
بزار کمی اینجا باشم
یه چند دقیقه ی دیگه اونجا موندیم و بعدش سوار ماشین شدیم و رفتیم به طرف شهر
تو ماشین هم کمی از جزئیات سوال کرد و بهش گفتم
حدود ساعت 7 رسیدیم و منو برد به خونمون
وارد خونه شدم و سلام کردم


برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، رمان فصل دوم، رمان ناگهان عشق معنا شد، رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل پذیر عالی جذاب خواندنی، درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی، دلنوشنه هایم،

تاریخ : 1395/12/27 | 18:24 | نویسنده : محمد امین | نظرات

سلام به این وبلاگ خوش آمدید


برای شادی روح دوستم صلوات ختم کنید
...



"متاستفانه هر گونه الهام و سوء استفاده از مطالب این وب به علت دست نویس بودن حرام است...
"



روی موضوع مورد نظر کلیک کنید...

درباره من هم بخونید (سمت چپ صفحه)














دست نوشته هام رو دنبال کنید (با مراجعه به موضوعات مختلف وب)


 لطفا برای بهبود وبلاگ حتما نظر دهید (فقط در پست ثابت) و در نظرسنجی شرکت کنید.



مدیریت وب یک قدم تا قلم

محمد امین


برچسب ها: بسم الله الرحمن الرحیم، یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، تنها نویس، شاعرانه، رمان ناگهان عشق معنا شد، عکس هایم،

تاریخ : 1396/02/10 | 15:16 | نویسنده : محمد امین | نظرم اینه محمدامین
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای