نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
سفرم به یزد رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب حسینیه ایران عشق واقعی تنها نویس دارالعباده یزد نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم بسم الله الرحمن الرحیم دلنوشته هام مطلب عالی نوشته های خودم عکس هایم رمان ناگهان عشق معنا شد درجه یک عالی جالب خواندنی شاعرانه رمان نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم محمد امین نوشته محمد امین نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم شعر دست نوشته هایم نوشته خودم محمد امین یک قدم تا قلم عارفانه رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷ نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق نوشته هایم مدیریت وب دلنوشته هایم رمان عشق واقعی فصل ۱۸ رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین فصل ۱۹ رمان عشق واقعی دست نوشته ها نویسنده ام مغرورم عاشقانه خاطره نویس خاطره هایم ، خاطره نویس ، خاطره ، دلنوشته ، خاطره نوشته ، نوشته غرورم نوشته خودم نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی رمان عاشقانه اعصاب من رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی د نوشته های محمد امین
فصل19
و از اتاقش اومدم بیرون می خواستم بشینم و زار زار گریه کنم چون خیلی دوستش داشتم و اون خواب بود
بعد از یک ساعت رفتیم به خونه ، رفتم تو اتاقم و روی تختم خوابیدم و سرم کردم توی بالشم و یه دل سیر گریه کردم و از گریه خوابم برد
دیگه اون پسر رو ندیم و بهشون نتونستیم سر بزنیم اخه رفته بودیم به یک شهر دیگه
بعد از یک ماه که ساکن شدیم پدرم وقتی حالم و می دیده به خانواده اون پسر زنگ زد که اگر به این شهر اومدن بهمون سر بزنن و یه شب بیان حتما
گذشت و گذشت تا من به سن حدود 10 رسیده بودم که یه روز خانواده اون پسر زنگ زدم که قراره فردا بیایم خونتون ، دیگه با این خبر سر از پا نمیشناختم ، وسایل بازی رو جور کردم تا یه دل سیر بازی کنیم باهم
فردا رسیدن و زنگ در رو زدند ،با اشتیاق دوان دوان رفتم و در و باز کردم اومدن داخل خانمون ولی پسرشون همراهشون نبود
بعد از سلام و چه خبرها ، مامانم پرسید پسرتون نیومده؟
گفتن مونده پیش فامیلاش و نیومده چون کلاس داره
پکر شده بودم
بعد از اون مهمونی هم دیگه نتونستم ببینمشون
در صورتی که دوتایی داشتیم اشک می ریختیم
طناز-امین من از بچگی با عشق اشنا شدم عشق کسی که الان باهامه ، من از بچگی عاشقت بودم
-می دونی چرا ازت دوری می کردم؟ برایی که من و فراموش کنی
طناز-تو فراموش شدنی نیستی ...
-پدر و مادرت می دونن من همین پسریم که تو بچگیت می خواستی؟
طناز-اره ، بعد از چند وقتی که ازتون خبری نبود فهمیدم که پدرم با خانوادتون در ارتباطه و نمی خواد من چیزی بفهمم ، یک روز رفتم و به بابام گفتم بابا می دونم باهاشون در ارتباطی فقط بگو پسرشون و بیارن یه روز بازی کنیم باهم ، بازی کردن بهونه بود تا باهات باشم ، همین
دیگه ازتون خبری نبود تا حدود 25 روز پیش
پدرم برای ثبت نام به هیاتتون اومده بود و تا اسم و فامیلت رو دید شک کرد که تویی یا کسی دیگه وقتی از فامیلتون پرسید ، پدرم فهمید که شمایی به رئیس کاروان ماجرا رو گفته بود که رئیس کاروان قبول کرد تا کنارت بشینم ، وقتی پدرم بهم گفت خدام داده بودن انگار ، برام دیگه یه رویای دست نیافتنی بودی ولی داشتی کم کم دست یافتی می شدی
روز حرکت از ساعت 5 که بلند شدم دیگه خوابم نبرد خیلی حرف برای گفتن داشتم باهات
خودم رو اماده کردم برای دیدار با معشوقم
دیگه بقیه اش هم که می دونی
-تو بردی نقشه رو ، دمت گرم که بخاطر من این همه زجر کشیدی ، خیلی دوست دارم
طناز-منم همینطور
دستمالی از کیفش در آورد و اومد اشک هامو پاک کنه که
-طناز قرار شد بهم نخوریم ، عزیزم نامحرمیم که
طناز-حواسم هست دستم به صورتت نمی خوره
-باشه
دستمال و گذاشت روی اشکام و اشکام رو پاک کرد
اشکای خودش هم پاک کرد
تا نیم ساعت دیگه همه چیز تموم بود که پدر و مادرش اومدن و بالای سرمون
پدرطناز-پسرم باید دیگه کم کم خداحافظی کنید...
طناز-بابا الان!؟
-اره ، تا نیم ساعت دیگه می رسیم
پدرطناز-ما میریم کم کم خداحافظی کنید باهم ، امین جان ما رو فراموش نکنیا...
-چشم ، ببخشید اگه تو پیدا کردن من به زحمت افتادین
پدرطناز-ارزش زنده کردن یه عشق بی نهایت رو داشت ، پس ما رفتیم
-طناز ، دیگه وقت خداحافظی ، نمی خوام غمگین باشی چون عشق ما پا برجاست و تموم شدنی نیست
با بغضی جواب داد
طناز-عاشقتم ، غمگین نیستم چون تو رو دارم
کاپشنم و برداشت و گذاشت روی شونم و سرش رو گذاشت روی شونم و زار زار گریه کرد
-طناز ، گریه نکن به خدا گریم می گیره
طناز-بزار حسد کنم
دیگه چیزی نگفتم ، نگاهش کردم و کمتر پلک زدم تا اشک تو چشمام سرازیر نشه
ماشین وایساد و رئیس کاروان اعلام کرد که همه پیاده شن و گفت که امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
پیاده شدیم
طناز-امین فقط پیامم بده یا زنگ بزن بهم دلم واست تنگ میشه
-توهم همین طور ، دلت تنگ شد بهم زنگ بزن
طناز-باشه ، اما کاش میتونستم بغلت کنم و بهم ارامش بدی
-اما ما نامحرمیم
طناز-اره
-راستی حواست به حجاب و خدا هم باشه ها ، مخصوصا حرف هایی که مشهد بهت زدم
طناز-حتما
در صورتی که داشت اشک از صورتش جاری می شد جوابم هم می داد
-پس خداحافظ
پدر و مادرشم اومدن و خداحافظی کردیم
منم پدر و مادرم اومدن دنبالم ، هم رو دیدن و وایسادن یه دل سیر حرف زدن و خاطرات زنده کردن و پدر طناز هم از مشهد و من و دخترشون گفتن
رفتم یه گوشه نشستم خیلی خسته بودم و چشمم و به کفش هام دوختم ، چند ثانیه که شد طناز هم اومد بغلم نشست و اروم بهم گفت
طناز-میدونی دارن چی میگن
-اره
طناز-چی میگن؟
-درباره سفر مشهد و خاطره هاشون تو محله و اینا
طناز-و البته درباره ما دوتا
-اره ، درسته
طناز-فردا میای خونه ما
-برا چی
طناز-باهم باشیم
-نمیتونم
طناز-خواهش
-نمیشه
طناز-برا چی؟
-چون می دونی که خانواده هامون
ناراحت جواب داد
طناز-باش
-ولی یه قولی میدم
طناز-چی؟
-یه روز باهم بریم سینما ، چطوره؟
طناز-عالیه .......

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، فصل ۱۹ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، محمد امین، رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی درجه یک بی نظیر پر طرفدار یک داستان عالی عرفانی فلسفی فاز سنگین فلسفیها عارفی معشوقی لیلی و مجنون اوریجینال عالی،

تاریخ : 1395/10/17 | 12:22 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل18
همه پیاده می شدن برای نماز مغرب و عشا
بعد از وضو گرفتن و نماز بلافاصله سوار ماشین شدیم تا برای شام زود برسیم به رستوران
اون شب کلا دلم خیلی گرفته بود شاید بخاطر جدایی از طناز بود اما شایدم بخاطر غروب جمعه بود
یک ساعت بعد رسیدیم به رستوران و قرار شد که طناز همراه خانوادش بره و هرچی اصرار کرد که برم گفتم نه من راحت ترم که نیام
طناز-پس منم نمیرم
-برو عزیزم ، همه فامیل هات هستن
طناز-بی تو
-اره ، اصلا جون من
طناز-قسم نده
-قسم دادم ، اگر جونم برات مهمه برو
طناز-اخه
-برو دیگه
طناز-چشم
رفت و منم تنهایی رفتم به یه پیتزا فروشی
سر یه میز نشسته بودم که یه نفر از جلو اومد
و گفت سلام من تنهام میشه بشینم کنارتون
سرم رو بالا گرفتم و دیدم که یه دختر خانمی هست
-بله بفرمایید
دختر-بسیار متشکرم
-خواهش می کنم
دختر-من عسل هستم 15 ساله
شهرش هم گفت که همشهریم می شد
با یه لبخندی جواب دادم
-خب ، که چی؟
عسل-اشنا بشیم باهم
با همون لبخند جواب دادم
-برای چی؟
عسل-همین طوری
-خب چرا من
عسل-راستش اعتراف می کنم یه شخصیتی دارین که ادم ها رو جذب می کنه
-اما من نامزد دارم
عسل-ما می تونیم دوست باشیم
-نه
عسل-چرا اخه؟
-گفتم که من نامزد دارم دوستش هم دارم
عسل-من یه دوست می خوام عزیزم
-لطفا بفرمایید
عسل-میشه شام و باهم بخوریم یا نامزدتون شاکی میشه؟
-گیرم شاکی نشد
عسل-پس شما چی می خورین؟
-خانم محترم که اصلا هم محترم نیستی برو گم شو
عسل-این شماره منه ، بخدا هیچ پسری جز تو نداره گفتم که بدونی جهت اطلاع
شمارش رو گذاشت روی میز و رفت بیرون از پیتزا فروشی
غذام رو خوردم و اومدم بلند بشم که نگام به اون شماره افتاد ، موندم که بردارم یا نه
قسمی که خورد یادم اومد پس غیرتم اجازه نداد این شماره دست کسی بیفته ، برداشتم و گذاشتم توی جیبم
بعد از خوردن پیتزا رفتم و دیدم طناز خیلی ناراحته
-چیه طناز خانم
طناز-هیچی
-شام خوب بود؟
طناز-نه
-چرا؟
طناز-چون بعصی ها نبودن که خوش بگذره
-عزیزم گفتم برایی که بری و با فامیلات باشی
طناز-باید جبران کنی
-باشه سعی می کنم
طناز-باید تا صبح که پیاده میشیم روی پام بخوابی
با حالت غمگینی جواب دادم
-تو نمی خوابی یعنی روی پام؟
طناز-نه ، تو امشب گوش به فرمان منی
خندیدیم
-باش ، من که از خدامه بخوابم
طناز-شایدم من روی پات خوابیدم
بعد از سوار شدن و حرکت ماشین یه سر رفتم کنار راننده نشستم ، پنج دقیقه که شد پیام برام اومد ، طناز بود
طناز-بیا بخواب وقت خوابه
جواب پیامش رو دادم
-چشم ، امشب من گوش به فرمان شمام
بعد سی ثانیه دوباره پیام داد
طناز-پس زود بیا
-چشم
نشستم بودم جلو یه لحظه برگشتم به روز اول مسافرت واقعا چی شد ، من عاشق شدم؟؟؟!!!
رفتم عقب و نشستم کنار طناز ، کمی باهم گپ زدیم و بعدش روی شونه اش خوابیدم البته کاپشنم و برداشتم و گذاشتم بین سرم و شونش و سرم گذاشتم و خوابیدم چون نمی تونستم روی پاش بخوابم و جا کم بود
اون شب بلافاصله که سرم و گذاشتم روی شونه ش خوابم برد و بعد از حدود 5 ساعت با صدای طناز که داشت صدام می زد بیدار شدم
رفتم و نماز صبح و خوندم و مثل لشکر شکست خورده برگشتم و روی صندلیم نشستم ، هنوز طناز نیومده بود
اومد و کنارم نشست
طناز-چی شده چرا ناراحتی؟
-هیچی ، چون داریم بر می گردیم دلم کمی تنگه
با خنده سوال پرسید که
طناز-برای کی اونوقت
-امام رضا
طناز-اهان
-میشه یه سوال ازت بپرسم ناراحت نشی؟
طناز-بپرس ، هرچی دوست داری امین
-تو چرا مامان و بابات مانع از بودنت با من نمیشن و نمی گن چرا با یه پسر هستی که 15 روزه باهاش آشنا شدی؟
طناز-چون از احساس و عشقم به تو خبر دارن
-یعنی قبول دارن که تو 15 روز یه عشق ناب به وجود میاد؟
طناز-نه
-پس چی؟
طناز-امین تو هنوز من رو نشناختی ، بزار خودم و این طور معرفی کنم که ، من وقتی 7 سالم بود توی محله فلان ، استان فلان ، زندگی می کردم و یه پسر بچه همسایه ما بود که همش باهاش بازی می کردم و باهم بودیم ، خیلی خانوادشون خانواده خوبی بودن
من و اون پسر باهم فکر می کردیم ، باهم بازی می کردیم ، باهم نقشه می کشیدیم و ...
زندگی من و اون پسر یکی شده بود و زندگیم بود و عاشقش شده بودم ، یعنی عشق رو از 7 سالگی فهمیدم
اما یه روز شد که اون ها خونشون رو فروختن و به یه محله دیگه رفتم من خیلی غمگین بودم انگار غم کل عالم رو دوشم سنگینی می کرد ، پدر و مادر که حالم و دیدن که چقدر غمگینم دنبال این خانواده گشتن اما نتونستن هیچ ردی رو پیدا کنن ، گذشت و گذشت تا یه روز پدرم توی بانک پدر اون پسر رو دیده بود شماره و ادرسشون و گرفته بود
یه شب رفتیم به خونشون سراغ همبازیم رو گرفتن که پدر و مادرش گفتن خوابه تو اتاق برو بیدارش کن خیلی خوشحال میشه ، رفتم داخل اتاقش دیدم رو تخت خوابیده ، خواستم بیدارش کنم اما دلم نیومد ، فقط یه بوسش کردم ...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی فصل ۱۸، رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی نظیر بیوتیفول، درجه یک عالی جالب خواندنی، رمان عاشقانه،

تاریخ : 1395/10/16 | 10:36 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل17
از یکی از فروشگاه های بیرون حرم کلوچه و اب میوه گرفتیم و رفتیم روی یه نیمکت نشستیم و کلوچه و اب میوه رو خوردیم
چون صبحونه هنوز خیلی مونده بود و گرسنه بودیم
بعدش رفتیم و از توی صحن رد شدیم و از خروجی اش بیرون رفتیم و حرکت کردیم سمت حسینیه 
وقتی به حسینیه رسیدیم ، دیدیم که هنوز خبری از صبحانه نیست رفتیم باهم اون طرف خونه خانم ها یعنی به اتاقمون
کمی استراحت کردیم و گوشیم و چک کردم ، دوستام پیام داده بودن و خوندم و جواب دادم
طناز-میشه بدونم پیام کی داری میدی؟
-چرا که نه ، دوستم
طناز-میشه گوشیت و ببینم
-پیام بدم بعدش ، یعنی تو به من اعتماد نداری نه!؟؟؟!
طناز-چرا به خدا اعتماد دارم ، اصلا اشتباه کردم ولش کن ، بیا تو گوشیم و چک کن
-من اعتماد دارم بهت عزیزم اما اصرار می کنی بده
طناز-شیطون
خندیدیم
-طناز من به جز تو با هیچ کسی که نامحرمم باشه ارتباط ندارم ، این رو درک کن لطفا ، من تو رو دارم ...
طناز-منم همین طور
-تو هم همش میگی همین طور تو جوابات ، پدرم در اومد تا این همه حرف زدم
در حالی که داشت خیلی قشنگ می خندید
طناز-باشه ...
-بگو دیگه
طناز-من دوست دارم
-اوکی ، جالب بود ، پس منم جبران می کنم ، منم همین طور
دو تایی خندیدیم باهم و دیگه خبر دادن که صبحانه است
-طناز تو همین جا باش من برم صبحونه بگیرم و بیام
طناز-باشه عشقم
رفتم دو تا صبحونه از حسینیه گرفتم و بردم به خونه خانم ها و رفتم داخل اتاق طناز نبود ، هر چی صداش زدم جواب کسی نداد
حالم خوب نبود گرفتم خوابیدم کمی تا بیاد
چند دقیقه بعد اومد
طناز-اومدی؟
-نه تو خیابونم الان می رسم
طناز-خوشمزه
-میشه بپرسم کجا بودی؟
طناز-اره ، عشقم
-کجا بودی؟
طناز-رفته بودم برایی که یه صبحونه خوب و با عشقم رقم بزنم ، رفتم برای عشقم و خودم اب میوه گرفتم
-خب خانم می گفتی من که نمرده بودم ، می گرفتم از سر کوچه
طناز-می خواسم خودم این رو برا عشقم بکنم نه عشقم برا من
-ولی من مردم ، باید این کار رو بکنم نه تو که دختری ، زن نباید هیچ وقت دست تو جیبش بکنه
طناز-باشه
باهم صبحونه رو خوردیم و بعد گرفتم خوابیدم و قرار شد که طناز بره به بازار همراه دوستاش ، منم گفتم که وقتی برگشتن صدام کنه
حدود 2 ساعتی خوابیدم و بعدش هم با صدای طناز بلند شدم
-کی اومدی طناز؟
طناز-الان
-خوش گذشت؟
طناز-جای شما خالی
خندیدیم
بعد از این حرف ها راه افتادیم و رفتیم بیرون چند روز تا پایان سفرمون بیش تر نمونده بود ، روز ها طبق روال گذشت و گذشت و گذشت تا روز اخر سفر فرا رسید بعد از ناهار و استراحت نیم ساعتی ، همگی با ساک و کیف و وسایلشون راه افتادیم و کمی توی کوچه ها پیاده رفتیم تا رسیدیم به ماشین ها
ساک ها و اینا رو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم سوار شدیم
طناز-امین اقا کنار من میشینی؟
-امین اقا نگو فک می کنم داره همسایمون صدام می کنه
خندید و گفت
طناز-چشم عشقمی دیگه
-نمی دونم شاید بگن جایی دیگه بشینم
روش و برگردوند و لپاش و پر از باد کرد و حالت قهر گرفت و بیرون و نگاه کرد
-ولی من حرفشون و گوش نمیدم و بغل نفسم میشینم
روش و برگردوند و یه چشمک بهم زد
طناز-عاشقتم
رفتم و کنارش نشستم تا بقیه هم بیان و اماده رفتن بشیم
کمی باهم حرف زدیم و ماشین کم کم پر شد و اعلام کردن که حرکته
بعد از چند دقیقه طناز با بغضی سنگین بهم گفت
طناز-یه سوال ازت دارم؟
-چی عزیزم؟
طناز-باهام میمونی بعد از این سفر ، یعنی باهام تلفنی حرف می زنیم؟ پیام هم میدیم؟
-اره ، البته اگه تو بخوای
طناز-ارزومه
-اما دوست ندارم به درس هات لطمه بخوره
طناز-چشم ، اصلا هر وقت تو بگی
-باش
طناز-حرفم و پس می گیرم ، اخه دلم واست تنگ میشه و می خوام هر وقت که خواستم زنگ بزنم ، باشه؟
-چشم ، هرچی تو بگی عزیزم
ماشین راه افتاده بود و داشت به راهش با سرعت خوبی ادامه می داد
کنار طناز نشسته بودم و انگار تنفس های اخرم رو کنار عشقم دارم بعد از این ، از هم دوریم و فقط می تونستیم با تلفن باهم در ارتباط باشیم...
ماشین بعد از 3 ساعت ایستاد و همه رفتن پایین برای سرویس های بهداشتی و اگه کسی چیزی می خواد بخره
یه نیم ساعتی استراحت بود ترجیح دادیم که اخرین قهوه رو تو این مسافرت بخوریم
رفتیم به کافی شاپ ، روی یه میز دونفره نشستیم و سفارش دادیم که انبار بر خلاف هر بار طناز بجای بستنی مثل من قهوه سفارش داد
-مگه همیشه بستنی نمی خوردی؟
طناز-باید باهم تفاهم داشته باشیم که ، من انبار برای تفاهممون قهوه سفارش دادم مثل تو
خندیدیم و سفارش ها رو که اوردن شروع کردیم به خوردن و یاد اوری خاطراتمون توی این سفر که فردا روز اخرش بود
بعد از خوردن قهوه رفتیم به سمت ماشین ها حدودا نیم ساعت شده بود
رفتیم و توی ماشین نشستیم و بعد از 5 دقیقه ماشین ره افتاد و شروع کردیم دوباره به حرف زدن
مقصد بعدی برای نماز وایسادیم یه مسجدی و
@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، دلنوشته های محمد امین، نوشته محمد امین کیانت، رمانی عاشقانه عشق عشقی عاشقی عاشق معشوقی عارفانه مذهبی عارفی عرفانی زیبا قشنگ بیوتیفول بی نظیر عالی فوق العاده جدید بروز فلسفی فلسفه تیکه دار تنهایی غم بی کسی، رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷، رمان،

تاریخ : 1395/10/2 | 15:40 | نویسنده : محمد امین | نظرات

سلام به این وبلاگ خوش آمدید


برای شادی روح دوستم صلوات ختم کنید
...



"متاستفانه هر گونه الهام و سوء استفاده از مطالب این وب به علت دست نویس بودن حرام است...
"



روی موضوع مورد نظر کلیک کنید...

درباره من هم بخونید (سمت چپ صفحه)













دست نوشته هام رو دنبال کنید (با مراجعه به موضوعات مختلف وب)


 لطفا برای بهبود وبلاگ حتما نظر دهید (فقط در پست ثابت) و در نظرسنجی شرکت کنید.



مدیریت وب یک قدم تا قلم

محمد امین


برچسب ها: بسم الله الرحمن الرحیم، یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، تنها نویس، شاعرانه، رمان ناگهان عشق معنا شد، عکس هایم،

تاریخ : 1395/10/28 | 10:32 | نویسنده : محمد امین | نظرم اینه محمدامین
تاریخ : 1395/09/24 | 13:59 | نویسنده : محمد امین | نظرات
کاش بیش از اینها می فهمیدیم
قایقان را به اسکله نمی بندیدیم
قایقان باید رها باشند
ادمان باید ز غم جدا باشند
غم هایی ز جان وابسته
و خوشی ها دور از هسته
روحت شاد سهرابم که
تمام جهان را با شعرهایت کردی له
عاشقی با شعرهایت معنا یافت
غم تنهایی با صفایت معنا یافت
معنای عشق را با شعر هایت می فهمم
معنای غم را با بغض هایت می فهمم
کاش بیایی و باهم باشیم
با هم دوستی بی هم نباشیم
من هم مثل تو ام شکست خورده
از اعماق وجود ام شکست خورده
سخت است بگوییم سهراب شعرت بی معناست
شعرت بیش از همه چیز با معناست
پس من هم راهت را ادامه میدهم
دیگر اسمان برایم مهم نیست و ستاره میدهم
ستاره ای برای ادامه میدهم
تا رویم به غم بعد ادامه نمیدهم
می روم سوی تمامی تا تمام گردد
می روم تا که همه چیز برایم اتمام گردد

شاعر:محمد امین (کیانا)

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، دست نوشته ها، رمان عشق واقعی، رمان، رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خوب عالی عارفانه عرفانی عشق آباد، نوشته مدیریت وب محمد امین،

تاریخ : 1395/09/19 | 11:43 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای