تبلیغات
یک قدم تا قلم - مطالب ابر رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین
نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی ع دست نوشته ها رمان عشق واقعی عاشقانه رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی رمان ناگهان عشق معناشد دست نوشته هایم خاطره های زیبا افیکیال بیوتیفول قشنگ جذاب بی نظیر خوب خواندنی جا نوشته های من ادرس کانال یک قدم تا قلم رمان فصل دوم دلنوشته هایم نوشته های محمد امین رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف دلنوشته مدیریت وب یک قدم تا قلم محمد امین شعر نویسنده محمد امین نوشته های خودم خاطراتم نوشته خودم محمد امین رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته هایم محمدامین شاعر محمد امین مدیریت وب درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی دلنوشنه هایم عکس هایم نوشته های عاشقانه و زیبا ارتباط با نویسنده رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب یک قدم تا قلم خاطرات خودم عارفانه خاطرهایم شعر خودم نوشته خودم رمان رمان ناگهان عشق معنا شد رمان نوشته محمد امین فصل سوم دلنوشته های محمد امین نوشته مدیریت وب محمد امین عشق واقعی فصل ۲۵ شاعرانه زیبا تر از زیبا نوشته محمد امین
فصل19
و از اتاقش اومدم بیرون می خواستم بشینم و زار زار گریه کنم چون خیلی دوستش داشتم و اون خواب بود
بعد از یک ساعت رفتیم به خونه ، رفتم تو اتاقم و روی تختم خوابیدم و سرم کردم توی بالشم و یه دل سیر گریه کردم و از گریه خوابم برد
دیگه اون پسر رو ندیم و بهشون نتونستیم سر بزنیم اخه رفته بودیم به یک شهر دیگه
بعد از یک ماه که ساکن شدیم پدرم وقتی حالم و می دیده به خانواده اون پسر زنگ زد که اگر به این شهر اومدن بهمون سر بزنن و یه شب بیان حتما
گذشت و گذشت تا من به سن حدود 10 رسیده بودم که یه روز خانواده اون پسر زنگ زدم که قراره فردا بیایم خونتون ، دیگه با این خبر سر از پا نمیشناختم ، وسایل بازی رو جور کردم تا یه دل سیر بازی کنیم باهم
فردا رسیدن و زنگ در رو زدند ،با اشتیاق دوان دوان رفتم و در و باز کردم اومدن داخل خانمون ولی پسرشون همراهشون نبود
بعد از سلام و چه خبرها ، مامانم پرسید پسرتون نیومده؟
گفتن مونده پیش فامیلاش و نیومده چون کلاس داره
پکر شده بودم
بعد از اون مهمونی هم دیگه نتونستم ببینمشون
در صورتی که دوتایی داشتیم اشک می ریختیم
طناز-امین من از بچگی با عشق اشنا شدم عشق کسی که الان باهامه ، من از بچگی عاشقت بودم
-می دونی چرا ازت دوری می کردم؟ برایی که من و فراموش کنی
طناز-تو فراموش شدنی نیستی ...
-پدر و مادرت می دونن من همین پسریم که تو بچگیت می خواستی؟
طناز-اره ، بعد از چند وقتی که ازتون خبری نبود فهمیدم که پدرم با خانوادتون در ارتباطه و نمی خواد من چیزی بفهمم ، یک روز رفتم و به بابام گفتم بابا می دونم باهاشون در ارتباطی فقط بگو پسرشون و بیارن یه روز بازی کنیم باهم ، بازی کردن بهونه بود تا باهات باشم ، همین
دیگه ازتون خبری نبود تا حدود 25 روز پیش
پدرم برای ثبت نام به هیاتتون اومده بود و تا اسم و فامیلت رو دید شک کرد که تویی یا کسی دیگه وقتی از فامیلتون پرسید ، پدرم فهمید که شمایی به رئیس کاروان ماجرا رو گفته بود که رئیس کاروان قبول کرد تا کنارت بشینم ، وقتی پدرم بهم گفت خدام داده بودن انگار ، برام دیگه یه رویای دست نیافتنی بودی ولی داشتی کم کم دست یافتی می شدی
روز حرکت از ساعت 5 که بلند شدم دیگه خوابم نبرد خیلی حرف برای گفتن داشتم باهات
خودم رو اماده کردم برای دیدار با معشوقم
دیگه بقیه اش هم که می دونی
-تو بردی نقشه رو ، دمت گرم که بخاطر من این همه زجر کشیدی ، خیلی دوست دارم
طناز-منم همینطور
دستمالی از کیفش در آورد و اومد اشک هامو پاک کنه که
-طناز قرار شد بهم نخوریم ، عزیزم نامحرمیم که
طناز-حواسم هست دستم به صورتت نمی خوره
-باشه
دستمال و گذاشت روی اشکام و اشکام رو پاک کرد
اشکای خودش هم پاک کرد
تا نیم ساعت دیگه همه چیز تموم بود که پدر و مادرش اومدن و بالای سرمون
پدرطناز-پسرم باید دیگه کم کم خداحافظی کنید...
طناز-بابا الان!؟
-اره ، تا نیم ساعت دیگه می رسیم
پدرطناز-ما میریم کم کم خداحافظی کنید باهم ، امین جان ما رو فراموش نکنیا...
-چشم ، ببخشید اگه تو پیدا کردن من به زحمت افتادین
پدرطناز-ارزش زنده کردن یه عشق بی نهایت رو داشت ، پس ما رفتیم
-طناز ، دیگه وقت خداحافظی ، نمی خوام غمگین باشی چون عشق ما پا برجاست و تموم شدنی نیست
با بغضی جواب داد
طناز-عاشقتم ، غمگین نیستم چون تو رو دارم
کاپشنم و برداشت و گذاشت روی شونم و سرش رو گذاشت روی شونم و زار زار گریه کرد
-طناز ، گریه نکن به خدا گریم می گیره
طناز-بزار حسد کنم
دیگه چیزی نگفتم ، نگاهش کردم و کمتر پلک زدم تا اشک تو چشمام سرازیر نشه
ماشین وایساد و رئیس کاروان اعلام کرد که همه پیاده شن و گفت که امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
پیاده شدیم
طناز-امین فقط پیامم بده یا زنگ بزن بهم دلم واست تنگ میشه
-توهم همین طور ، دلت تنگ شد بهم زنگ بزن
طناز-باشه ، اما کاش میتونستم بغلت کنم و بهم ارامش بدی
-اما ما نامحرمیم
طناز-اره
-راستی حواست به حجاب و خدا هم باشه ها ، مخصوصا حرف هایی که مشهد بهت زدم
طناز-حتما
در صورتی که داشت اشک از صورتش جاری می شد جوابم هم می داد
-پس خداحافظ
پدر و مادرشم اومدن و خداحافظی کردیم
منم پدر و مادرم اومدن دنبالم ، هم رو دیدن و وایسادن یه دل سیر حرف زدن و خاطرات زنده کردن و پدر طناز هم از مشهد و من و دخترشون گفتن
رفتم یه گوشه نشستم خیلی خسته بودم و چشمم و به کفش هام دوختم ، چند ثانیه که شد طناز هم اومد بغلم نشست و اروم بهم گفت
طناز-میدونی دارن چی میگن
-اره
طناز-چی میگن؟
-درباره سفر مشهد و خاطره هاشون تو محله و اینا
طناز-و البته درباره ما دوتا
-اره ، درسته
طناز-فردا میای خونه ما
-برا چی
طناز-باهم باشیم
-نمیتونم
طناز-خواهش
-نمیشه
طناز-برا چی؟
-چون می دونی که خانواده هامون
ناراحت جواب داد
طناز-باش
-ولی یه قولی میدم
طناز-چی؟
-یه روز باهم بریم سینما ، چطوره؟
طناز-عالیه .......

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، فصل ۱۹ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، محمد امین، رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی درجه یک بی نظیر پر طرفدار یک داستان عالی عرفانی فلسفی فاز سنگین فلسفیها عارفی معشوقی لیلی و مجنون اوریجینال عالی،

تاریخ : 1395/10/17 | 13:22 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای