نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
دلنوشته هایم نوشته مدیریت وب محمد امین خاطره هایم ، خاطره نویس ، خاطره ، دلنوشته ، خاطره نوشته ، نوشته رمان عشق واقعی غرورم رمان عشق واقعی فصل ۱۸ نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم نوشته های خودم مغرورم نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق دست نوشته هایم رمان عاشقانه رمان ناگهان عشق معنا شد یزد عشق واقعی محمد امین رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی عکس هایم عارفانه عاشقانه حسینیه ایران بسم الله الرحمن الرحیم درجه یک عالی جالب خواندنی فصل ۱۹ رمان عشق واقعی دلنوشته هام سفرم به یزد رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین تنها نویس خاطره نویس رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی د دست نوشته ها نویسنده ام مدیریت وب نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم یک قدم تا قلم دارالعباده مطلب عالی نوشته های محمد امین نوشته خودم محمد امین رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب نوشته هایم رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷ نوشته خودم شاعرانه رمان شعر نوشته محمد امین اعصاب من
فصل12
رفتیم سر میز دونفرمون برای خوردن کیک و شام و دسر
کیک و برامون اوردن قسمت اسم کامل طناز خورد برا من
من و طناز باهم توی یه بشقاب کیک می خوردیم که داشتم کیک می خودم طناز اومد نزدیکم
با خودم گفتم انگار می خواد چیزی و بهم بگه
صورتم و بردم جلو
خیلی اروم بهش گفتم که
-چیزی شده؟
طناز-نه فقط این از طرف من به عشقم
بوسم کرد...
سرخ شدم و فامیلاشونم داشتن نگاهمون می کردن
طناز-خیلی وقت بود می خواستم این کار رو بکنم که الان فقط ثابت کردن عشقم به تو بود
هیچی نگفتم و فقط لبخندی زدم
و بعد از خوردن کیک توی یه ظرف ، شام رو اوردن و اون هم توی یه ظرف بود و باهم خوردیم ، حدود چند دقیقه بعد از شام ، دسر و اوردن و خوردیم و بعد دیگه نوبت رسید که بریم تقریبا فامیل ها داشتن می رفتن دیگه قرار بود که فامیل ها برن بگردن توی خیابون ها
خداحافظی کردم و داشتم می رفتم از رستوران بیرون که یه کسی دستم و گرفت و مانع از رفتنم شد برگشتم دیدم طناز وقتی برگشتم دیدم که گردنبند و اورده و تو دستش هست
طناز-میشه برام خودت ببندی
-اخه...
طناز-لطفا
-ولی...
طناز-اخه چرا؟؟؟
-شما نامحرم منی
طناز-بازم شما گفتیا
-ببخشید تو نامحرم منی عشقم
طناز-باشه
-ولی....
طناز-ولی چی
-دوستت دارم
طناز-منم همینطور
-پس فعلا خداحافظ
طناز-میشه منم بیام اخه حوصله چرخیدن ندارم
-اخه تولدته
طناز-من تولدم رو ، بدون عشقم نمی خوام
-پس به پدرت بگو
طناز-می دونه که با توام
-بیا بریم
طناز-پس سی ثانیه وایسا گردنبندم و ببندم و بیام
داد که لاله براش ببنده وقتی بست رفت به پدرش و گفت که تا صبح نمیاد حسینیه و پدرشم قبول کرد 
توی این چند ثانیه منم رفتم و به طرف لاله و وقتی رسیدم بهش
-سلام خیلی این مدت زحمت دادم ولی ازتون می خوام که دیگه زنگ به گوشیم نزنید و شمارم رو پاک کنید منم این کار و کردم ، نمی خوام هیچ دختری مانع ارتباط من و طناز بشه
لاله-حتما این کار رو می کنم ، زحمتی نبود وظیفم بود
طناز اومد و رفتیم باهم به حرم
توی راه حرم بودیم
-طناز یه خواهش ازت دارم
طناز-چی امین ، هر چی باشه قبول به غیر از...
-به غیر از چی طناز
طناز-به غیر از جداییمون چون طاقت نداشتن تو رو ندارم
-نه اینا نیست ، منم طاقت دوریت رو ندارم
طناز-پس چی
من و تو نامحرمیم درسته
طناز-اره
-لطفا تا وقتی محرم نشدیم به من نخور یعنی بوس ، دستم گرفتن و توی پهلو زدن من ، تعطیل
طناز-چشم هر جور تو بخوای
-من اینو بخاطر حرف خدا این طور می خوام
طناز-قربون خدایی برم که تو رو جلو من گذاشت
-خدا خیلی بزرگه ، و منم تو رو با دین او می خوام
طناز-دیگه بهت نمی خورم
-متشکرم
طناز-اه ، دوباره کتابی شد
-افرین ، خوب شد
طناز-تا حدودی
رفتیم به بازرسی و بعد از سلام دادن رفتیم به داخل حرم همین طور راه می رفتیم و شب خوبی بود
طناز-امشب اگه سردت شد چادرم خوبه ها
-اره ، امشب امنیتتم بهتره ، چون چادر حفاظیست که تو رو حفظ می کنه
لبخندی زد و یه جا باهم نشستیم
طناز-دستت درد نکنه شاید خیلی وقت بود که این طور به دین خدا و این همه چیز های مثبت فکر نکرده بودم و تو تونستی به خدا نزدیکم کنی
-وظیفم بود
طناز-می دونی پدرم و مادرم وقتی دیدنم چی گفتن
-نه
طناز-خیلی خوشحال شدن و گفتن که خیلی قشنگ شدم اخه اونا می گفتن اما من حجاب و نمی فهمیدم اما عشقم بهم یاد داد
اون شب تا صبح توی حرم بودیم و بعد از نماز صبح رفتیم به حسینیه
دم در یکی از رفیقام و دیدم سلام و کردم و کمی باهاش گپ زدم
دوستم-به به این قرمزی روی صورتت چیه؟
-کجا؟
دوستم-رژ لبه ، سرخاب سفید یاره
فهمیدم که برای بوسی بود که طناز خورده بوده
-انکار کردم
دوستم-پاکش کن ، نماز نداره
-چشم
فردا صبح تونستم از خواب بیدار شم و صبحونه و خوردم
و 
بعد خانم ها اومدن و طنازم بود و یه چشمکم بهم زد و بعد از صبحونه قرار شد که بریم بیرون
شایانم با رفتنش به شهرشون دیگه مشکلی برامون نبود و کسی نبود که دیگه حرفی بزنه
باهم رفتیم بازار و بعدشم به رفتیم وضو و نماز ظهر و خوندیم و بعد رفتیم برا ناهار حسینیه
توی صحن و راه باهم حرف زدیم تا رسیدیم به خونه دیگه برنامه ای نداشتیم توی راه بودیم و یه جا برا استراحت نشسته بودیم که لاله زنگ زد به گوشی طناز و سریع تحوال پرسی کرد و به طناز گفته بود که گوشی بزاره روی بلندگو
طناز این کار و کرد و منم وارد صحبت شدم
و بعد احوال پرسی و سلام و اینا و جملات کلیدی چه خبرا ، خوبی و این چور چیزا
لاله-ببخشید اقا امین شما ساسان و می شناسین؟
-ساسان!!حالا کیه؟
لاله-بابا دوستتون
-اوکی ، می شناسمش
لاله-مامانش ازم خواستگاری کرده
-خوبه
لاله-جدی باشین
-الان اومدی زیر دهان مبارک من حرف کش بری یا اومدی تحقیق
طناز گوش می کرد و می خندید
لاله-گیرم اره
-پسر خوبیه
لاله-همین
-همینم بخاطری که مویرگی اشنا داشتی گفتم بهت
لاله-تشکر مامانم باهاتون کار داره

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، نوشته محمد امین، نوشته هام، دست نوشته ها، رمان نویس، رمانی عاشقانه فلسفی زیبا عالی بی نظیر عشقی عشق عارفانه و همه چی تموم،

تاریخ : 1395/09/8 | 10:27 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای