نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
نوشته مدیریت وب محمد امین اعصاب من نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم یک قدم تا قلم دست نوشته ها عشق واقعی درجه یک عالی جالب خواندنی نوشته های خودم عکس هایم مدیریت وب نوشته خودم محمد امین نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی نویسنده ام نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم رمان عشق واقعی فصل ۱۸ بسم الله الرحمن الرحیم شاعرانه عارفانه نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق دست نوشته هایم رمان عشق واقعی رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی رمان ناگهان عشق معنا شد رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷ سفرم به یزد دلنوشته هام رمان عاشقانه رمان رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین شعر حسینیه ایران عاشقانه فصل ۱۹ رمان عشق واقعی دلنوشته هایم دارالعباده محمد امین نوشته خودم نوشته محمد امین خاطره هایم ، خاطره نویس ، خاطره ، دلنوشته ، خاطره نوشته ، نوشته رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی د نوشته هایم تنها نویس غرورم خاطره نویس مطلب عالی یزد نوشته های محمد امین رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم مغرورم
فصل9
طناز-اشتی؟
لاله که دید همه چیز درست شده با حالتی
لاله-تنهاتون میزارم که راحت حرف بزنید
دختر فهمیده ای بود حدود 18 سال داشت اما واقعا دختر خوبی بود و البته با وقار
طناز که منتظر جواب بود با چشمکی
-چرا که نه طناز خانم
گفت اینقدر خانم به اسمم نبند و منو فقط طناز صدا کن ، باشه؟
-باشه
کمی باهم حرف زیدین خندیدیم 
سرمش دیگه داشت تموم می شد که پدر و مادرش رسیدن از دیدن من تعجب کردن و مامانش 
مادرطناز-زحمت شما اقا امین
-خواهش می کنم 
رو کرد به طناز و
مادرطناز-چی شد مامان
طناز-کمی حالم بد بود و کمی علائم سرماخوردگی داشتم خاله اوردم دکتر
مادرطناز-حالا حالت بهتره مامان؟
طناز-اره
اونا از عشق و اینا یعنی چیزهای بین ما خبری نداشتند و هیچی در اینباره نمی گفتن 
بعد از تموم شدن قرار شد که پدر و مادر طناز ، اون رو ببرن خونه تا استراحت کنه ، اونا رفتن و منم رفتم نشستم کنار خیابون
نه حالی داشتم و نه دلی و نه حوصله ای برای رفتن به جایی ، نشسته بودم و فکر می کردم به همه چیز ، به دل گرفته ام ، به عشقم ، به خدام ، به دنیام ، به همه و همه
ذکر خدا رو به زبون اوردم و دلم رو اوروم کردم یاد این جمله افتادم که:
دل حرم خداست
جز خدا کسی را در حرمش جای مده ...
دیدم که دلم فقط واسه خداست ، باید به یاد اون باشم ، یک ان طناز برام رنگی نداشت ، با عشق خدا ، مگه میشه یاد کسی دیگه بود ، مگه داریم این فاجعه رو 
به امید خدا و کمکش بلند شدم و راه افتادم به سوی حسینیه دلم گرفته بود بیشتر از هر موقع حدود ساعت 6 رسیدم و بعد یک چرت و دورهمی با رفقا و نت و تخمه خوردن و اینا بساط شام پهن کردن ، مردا کم کم اومدن زیر زمین و شام رو خوردن و ما هم بعداز پخش غذا رفتیم و شام خوردیم
و
بعد از مرد ها نوبت خانم ها بود که طنازم بعد از ده نفر که اومدن اومد و سر حال شام خورد و در حال رفتن بود که پیامم داد و برام نوشته بود:
سلام میای بریم بیرون؟¿
-الان!!
طناز-اره
-شبی
طناز-خواهش می کنم لطفا ، باشه؟
-الان کجایی؟
طناز-بالا
-بیا دم در بریم حرم
طناز-باشه و چند
 تا شکلک قلب و لبخند و ایناهم فرستاد
دستی به سر و صورتم کشیدم و رفتم بالا دم در که رسیدم طناز از پشت صدام زد
وقتی رسید شایانم از سالن مرد ها اومد بیرون
شایان-کجا؟
-به تو چه
شایان-طناز بدو تو ، امین توام غلط می کنی دیگه همراه طناز بری بیرون
-اولا با من بد حرف نزن من خودم برج زهر مارم... ، دوما یه بار دیگه اسم عشق منو اوردی می فرستمت جایی که نفس دیگه نکشی...
اومد جلو و دستش و برد بالا که بزنه ، ۵ سانتی متری صورتم مچش رو گرفتم و فشار دادم
-جوجه ، اون وقت که همه می خوردن سیلی ، من اونی بودم که میزد فیلپینی
از درد مچش رو کند و رفت به سمت زیرزمین که سرویس بهداشتی هم پایین بود و امکاناتی دیگه وسط پله ها بود که
-شایان
وایساد و در حالی که مچش رو گرفته بود با اون دستش ، رو بر نگردوند ...
منم تیر اخر و زدم
-مهم نیست چن سالته ، هرجا مادرت دستت رو ول کنه ، گم میشی
بعد از گفتن این حرف من و طناز رفتیم به سمت حرم
طناز وسط های راه بودیم که
طناز-ببخشید شایان بهت این حرف ها رو زد
-فهم خودشه ، به تو که مربوط نیست طناز
طناز-میای بریم بچرخیم توی صحن ها
-با کمال میل
رفتیم و توی صحن ها قدم زدیم هوای خوبی بود و باد خوبی میومد و شبی زیبا بود براش از فردا شب گفتم که
هیات سینه زنی داره
قرار شد که بعد از هیات ، هر شب بیایم حرم
رفتیم توی صحن انقلاب 
یه کتاب دعا برداشتیم و رفتیم با هم یه جا جلو در حرم نشستیم
دوتایی با یه کتاب دعا می خوندیم ، چند تا دعا های مهم و خوندیم و بعد رفتیم داخل حرم و بعد از ۱۵ دقیقه اومدیم بیرون و راه افتادیم به صحن گردی ، داشتیم توی صحن ها قدیم می زدیم که طناز فریاد زد
طناز-لاله ، لاله ، لاله
خندیم و لبخند زنان و به شوخی
-کی لاله ؟
روش و کرد طرفم و وقتی دید که دارم شوخی می کنم با ارنجش،زد تو پهلوم و 
طناز-لاله اونجاست صداش بزن 
-باشه هرچی تو بگی ، لاله ، لالی ، لال ، لا ، ل
داشت بلند بلند می خندید که
طناز-چرا شوخید گرفته ....
-میرم میارمش 
طناز-منم میام
-پس بدو دنبالم
توی صحن رضوی شروع کردیم به دویدن ، بلاخره رسیدیم به لاله و منم خیلی جدی و با شخصیت ، سلام کردم
و 
لاله هم جواب سلامم و داد و کمی گپ زدیم و بعد
لاله-من دارم میرم خونه شما هنوز هستین؟
-تا صبح بله
لاله-پس من دارم میرم فعلا
باهم خداحافظی کردیم و لاله رفت به سمت خونه یعنی همون حسینیه ای که بودیم
به بهانه اب خوردن طناز و تنها گذاشتم و به لاله زنگ زدم و 
-سلام ببخشید از جایی که فردا شب تولد عشقمه ، میاید بریم فردا ظهر کادو بگیریم
لاله-بله میام با کمال میل تمام 
برگشتم دیدم طناز اونجایی که وایساده بود ، نبود بعد ۱ دقیقه انتظار ، دیدم طناز از پشت صدام کرد ......

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: نوشته خودم، فصل نهم (رمان عشق واقعی)، رمان عشق واقعی، عشق واقعی، رمان، نوشته خودم محمد امین رمان عشق واقعی، عاشقانه،

تاریخ : 1395/09/4 | 16:21 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل8
سر انداخت پایین و رفت به طرف حسینیه انگار واقعا زیاده روی کردم بازم اشتباهات با یه جمله که باهاش قهر صورت گرفت رفتم به سوی حرم حالم خوش نبود انگار دلی رو بد شکوندم و حالم خیلی بد دل کسی که تا حدودی شایدم بیشتر دوستش داشتم به فکرم رسید که زنگ لاله بزنم زدم و بهش
گفتم که اینطور شده یعنی کل ماجرا و براش گفتم
لاله-شما هم که فقط با هم دعوا می کنید ، بعد نماز یه قرار می گذارم کافی شاپ فلان ، خیابون فلان ، بیا حتما اونجا ، طنازم پای من میارمش
-باشه
به خودم اومد عاشق شده بودم ، از بد حالاش عشق طناز توی روحم و جسمم بود و بیرون نمی رفت نماز ظهر و رفتم توی حرم خوندم و راه افتادم به ادرسی که لاله گفته بود لاله و طناز نشسته بودن 
با فکر هایی که کرده بودم یه هدف داشتم باقلوا که ببینم طناز احساسش دربارم چیه
رفتم سر میز دو نفره اشون طناز از چهره اش غم می زد بیرون و لاله هم سلام بهم کرد و بلند شد تا بشینم و
لاله-تنهاتون میزارم تا راحت حرف بزنید
-من دارم میرم باشین شما فقط می خواستم به طناز چیزی بگم بعد شما بیاین که باهاتون مشورت کنه شما اگه 10 متر اونور تر باشین حله منم حرفم و میزنم و می رم ، فقط ۱ دقیقه
لاله رفت اونور تر و من موندم و طناز و دوتا قهوه روی میز
-سلام طناز خانم ببخشید خانم مهرانی من اومدم امشب بگم که اگر با من هستین یعنی قهر نیستین بهم خبر بدین تا بعد ناهار وگرنه اگر نیستین هیچ پیامی ندین و شماره منو پاک کنین
بعد از گفتن این حرف بلند شدم و رفتم داشتم بیرون می رفتم که طناز بلند شد و سرجاش وایساد و بلند 
طنــــــاز-امین من دوستت دارم...
وایسادم و ماتم زد انتظار فحش داشتم ولی این حرف و نه
لاله که داشت اون طرف تر قدم می زدم وقتی اینو شنید بدون هیچ حرکتی با کلی سوال از طناز بی حرکت شد وایساد و به ما نگاه کرد و بقیه ادم هایی که توی کافی شاپ بودن هم فقط نگاه می کردن
روم که برگردوندم دیدم طناز یه دختر 16 ساله با چشم های زیبا و اسیر کننده اش یک قدمی هست و اشک داره از چشماش میاد پایین ، غرورم شکسته شده بود و بد بود حالم یک ان از خودم بدم اومد که چرا دلی رو شکستم ، و ....
برگشتم و رفتم و طناز و تنها گذاشتم
 اون روز ناهار و هم حتی نرفتم حسینیه رفتم ساندویچ گرفتم و خوردم و بعد شماره تلفن طناز و گذاشته بودم توی لیست سیاه تا نتوته نه زنگ بزنه و نه پیامش بهم برسه و فقط به ارتباطمون فکر می کردم اون قدر فکر کردم که از حالم اومدم بیرون دیدم که ساعت حدود 4 هست ، راه افتادم رفتم به حسینیه وقتی رسیدم توی راه رو ، لاله رو دیدم که
لاله-میشه بپرسم چرا رفتین و به طناز چی گفتین؟
-گفتم که به طناز چی گفتم ، اما دلیلم و نگفتم که
لاله-برای چی رفتین؟
هیچی نگفتم و رفتم پایین توی پله ها بودم که
لاله-وایسید جواب بدین
برگشتم و 
-منم دوستش دارم
هیچی نگفت و همون جا وایساد ، منم رفتم طبقه پایین و گرفتم خوابیدم
بعد از 10 دقیقه لاله اومد و بهم با نگرانی خیلی زیاد و با استرس 
لاله-طناز تب کرده ، بردنش بیمارستان توهم بیا بدو بدو
من که از خواب بیدار شده بودم سریع کفشم رو پوشیدم و دنبال لاله سوار تاکسی شدیم و رفتیم بیمارستان به هیچ چیزی فکر نمی کردم انگار خورده بودم به جاده ای که وقتم و گذاشتم و با زحمت چند روز فقط راه اومدم اما تهش خوردم به بن بستی که ادامه نداره
چند دقیقه بعد رسیدیم دم بیمارستان پیاده شدم و رفتم همراه لاله که خیلی نگران بود ، داخل بیمارستان
خیلی نگرانش بودم!
همون طور که داشتم با لاله توی سالن راه می رفتم 
-چی شد که تب کرد؟
لاله-نگران تو بود
لاله-پدر و مادرش کجان؟
گفت نمی دونم خاله ام اوردش
دیدم که شایانم داره پشت سرمون یه ۲۰۰ متر عقب تر داره میاد برا همین به لاله 
گفتم شایان داره میاد من زود تر می رم
گفت من همرات میاد خوشم نمیاد ازش
دوتایی زود رفتیم و از اطلاعات بیمارستان از پرستاری پرسیدیم و بعد رفتیم به اتاقی که گفته بود
طناز روی یه تخت همراه خاله اش و دختر خاله اش یعنی خواهر شایان اومده بودن 
تا وارد شدیم 
مادر شایان-به به شادوماد جای پسر ما که شما گرفتین و الان هم ایشون برا شما تب کردن میگی نه از پزشکش بپرسین
دندونام و روی هم فشار دادم تا حرفی از دهنم بیرون نیاد طناز که حالی نداشت نفس نفس جواب داد
طناز-خاله جون لطفا ساکت شین ایشون عشق منه به شما چه
با لبخندی عاشقانه جواب محبت طناز و دادم ، او همیشه پشتم بود و واقعا دوستم داشت و همچنین من
خاله طناز که انتظار این رو نداشت حتی لبخند من
مادر شایان-ببخشید پس من مزاحم نمی شم
خاله فرنوش همچین که به چارچوب در رسید شایان سر راهش سبز شد و شایان خود شیرین ، که گل و اب میوه خریده بود مامانش بهش گفت که اینجا جای ما نیست خواهر شایانم همراهشون رفت و بعد طناز رو به من کرد و چشمکی زد و با لحن و صدای زیباش

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل هشتم (رمان عشق واقعی)، رمان عشق واقعی، عشق واقعی، رمان نوشته خودم، نوشته خودم محمد امین، نوشته خودم، عاشقانه،

تاریخ : 1395/09/3 | 15:51 | نویسنده : محمد امین | نظرات

کی شود باران و برف ببارد با باران زندگی بی توصیف می شود و همه چیز شسته می شود و از نو شروع می کنیم ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: از نو شروع می کنیم، عاشقانه، عاشقی، عارفانه، عرفانی، فلسفی، نوشته خودم،

تاریخ : 1395/08/11 | 17:09 | نویسنده : محمد امین | نظرات

می گویند ما نمی توانیم عاشقانه بنویسیم عاشقانه نوشتن هم ادمی می خواهد که دلش پاک باشد

عشق خدا بی توضیف است پس دلت را پاک کن ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: بنویس عاشقانه، محمد امین، یک قدم تا قلم، عاشقانه، عارفانه، نوشته عرفانی . عاشقانه . عارفانه . فلسفی، نوشتهدهای خودم . محمد امین،

تاریخ : 1395/08/9 | 13:49 | نویسنده : محمد امین | نظرات
دلم بهار نمی خواهد 
بهار زندگیم را از دست داده ام
پاییز بهتر است چون می خواهم سبک شوم
یا
زمستان چون می خواهم ببارم ...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم

برچسب ها: نوشته خودم، محمد امین، دلم، دلم ...، یک قدم تا قلم، عاشقانه، پاییز،

تاریخ : 1395/08/8 | 14:35 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای