تبلیغات
یک قدم تا قلم - مطالب ابر عاشقانه
نوشته های
#هم_درد

#پارت ۶

+سلام ، اومدی عمو ...
-اره ...
+رفتی دنبالش؟؟؟
-اره ...
+گریه کردی؟؟؟
-اره ...
+چی شد؟؟؟
-عمو ، استادم بهم گفت اگر دوست داری کسی رو بشکن تا به هم برسید ، چون همه ادما باهم موازیند ... ، اما من امروز شکستم اما نرسیدم ...
+چرا؟؟؟
-چون اون هم به سمت دیگه ای شکسته بود...
+یعنی ...
-اره ... عمو منم الان با شما #هم_درد هستم...
+خوبه ... ، دیگه منو میفهمی ...
در آغوشم میکشی ، چقدر اغوشت پر از تجربه و علم و عشق است ... ، چقدر گرمای وجودت خوب است ... و عشقم را ز یادم میبرد ...
جمله ات را دوست دارم ، انگار مرا خیلی دوست داری و نمی خواهی مثل تو باشم ، که میگویی:
خوب میشی ... ، اما سعی کن مثل من نشی ...



طبقه بندی: هم درد (عاشقانه)،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، هم درد، ماجرای ۱۰ پارتی، ماجرای عاشقانه، عاشقانه، طنز، ترسناک،

تاریخ : 1396/04/25 | 12:31 | نویسنده : محمد امین | نظرات
#رمان_عشق_واقعی

#قسمت_اول

به نام خدا ...

تازه از خواب بیدار شده بودم حدود ساعت 11 صبح با خیال راحت که چمدونم رو بستم ، رفتم و آماده مسافرت رفتن شدم. قرار بود ساعت 12 یعنی 1 ساعت دیگه حرکت کنیم. کم کم همه چیز جور شد برای رفتن آماده و شاد و سر حال رفتیم و رسیدیم به جایگاه ماشین ها که 3 تا ماشین بودن من قرار بود با ماشین اول برم همراه کاروان و خانواده ام قرار بود که چند روز آخر بیان.
سوار شدم و سر جام کنار پنجره نشستم و پرده رو زدم کنار.
صندلی های ماشین اسکانیا کم کم پر شد و هنوز کنار من خالی بود 
دیدم رئیس کاروان که آشنا درجه یکم بود میگه امین کنارد کسی نیست؟
توی فکر و خیال بیرون اومدم...
-فعلا کسی نیست
رئیس کاروان-پس ایشون صندلی نداره کنار تو بشینه تا جاتون رو درست کنم
-باشه
بعد طرف رو صدا زد و اومد سوار شد و منم تعجب کردم ، اون دختره قرار کنار من بشینه؟


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، رمان، قسمت اول، پارت اول رمان عشق واقعی، عشق واقعی، عاشقانه،

تاریخ : 1396/04/24 | 15:17 | نویسنده : محمد امین | نظرات
#هم_درد

#پارت ۳

-عمو جون قهوه درست کردم ، بیاید باهم بخوریم ...
+عمو خیلی وقته فنجون قهوه ها روی من برگشتن ...
-عمو چقدر دوستش داشتین؟؟؟
+اونقدر دوستش داشتم که شما نامزداتون و دوست ندارین ...
-عمو چیکار کردی ، وقتی رفت؟؟؟
+غصه خوردم ، اما الان پشیمونم ...
-چرا؟؟؟
+چون من ارزوم برا عشقم ، خوشبختیش بود ، حالا با من یا بدون من ...
-عمو خیلی مردی ... ، اما من چیکار کنم؟؟؟
+خوب میشی... ، اما سعی کن مثل من نشی ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: هم درد (عاشقانه)،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته هایم، هم درد، ۱۰ پارتی ها، عاشقانه، طنز، ماجراجویی،

تاریخ : 1396/04/22 | 14:41 | نویسنده : محمد امین | نظرات

کی شود باران و برف ببارد با باران زندگی بی توصیف می شود و همه چیز شسته می شود و از نو شروع می کنیم ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: از نو شروع می کنیم، عاشقانه، عاشقی، عارفانه، عرفانی، فلسفی، نوشته خودم،

تاریخ : 1395/08/11 | 18:09 | نویسنده : محمد امین | نظرات

می گویند ما نمی توانیم عاشقانه بنویسیم عاشقانه نوشتن هم ادمی می خواهد که دلش پاک باشد

عشق خدا بی توضیف است پس دلت را پاک کن ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: بنویس عاشقانه، محمد امین، یک قدم تا قلم، عاشقانه، عارفانه، نوشته عرفانی . عاشقانه . عارفانه . فلسفی، نوشتهدهای خودم . محمد امین،

تاریخ : 1395/08/9 | 14:49 | نویسنده : محمد امین | نظرات
دلم بهار نمی خواهد 
بهار زندگیم را از دست داده ام
پاییز بهتر است چون می خواهم سبک شوم
یا
زمستان چون می خواهم ببارم ...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم

برچسب ها: نوشته خودم، محمد امین، دلم، دلم ...، یک قدم تا قلم، عاشقانه، پاییز،

تاریخ : 1395/08/8 | 15:35 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای