تبلیغات
یک قدم تا قلم - مطالب ابر عشق واقعی
نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
نوشته های عاشقانه و زیبا دلنوشنه هایم عارفانه دست نوشته ها شاعر محمد امین مدیریت وب نوشته خودم محمد امین زیبا تر از زیبا مدیریت وب یک قدم تا قلم رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی رمان نوشته محمد امین نوشته محمد امین شعر خودم نوشته خودم فصل سوم عکس هایم نوشته های من دلنوشته فصل ۲۵ نوشته مدیریت وب محمد امین نوشته های محمد امین دلنوشته هایم عاشقانه شاعرانه محمدامین عشق واقعی درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی دلنوشته های محمد امین دست نوشته هایم رمان ادرس کانال یک قدم تا قلم نویسنده محمد امین رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف خاطره های زیبا افیکیال بیوتیفول قشنگ جذاب بی نظیر خوب خواندنی جا فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی ع رمان عشق واقعی رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خاطراتم نوشته های خودم شعر رمان ناگهان عشق معناشد رمان ناگهان عشق معنا شد رمان فصل دوم محمد امین ارتباط با نویسنده خاطرهایم یک قدم تا قلم نوشته هایم خاطرات خودم
فصل 21
طناز-می دونی چرا تصویرت رو کشیدم چون می خوام همیشه جلو چشمام باشی
-کی کشیدی
طناز-مشهد که بودیم
-راستی بابات چی گفت؟
طناز-گفت مشکلی نداره اما شب بیاید پارک
-عالی شد ، بریم؟
طناز-اماده شم بریم
-پس من میرم دم در تا بیای
طناز-باشه
-زود بیا
طناز-چشم
رفتم و از پدر و مادرش خداحافظی کردم و رفتم دم در منتظر موندم
حدود 5 دقیقه بعد اومد و سوار موتور شد و باهم رفتیم البته بینمون یه کیف گذاشته بود که برای طناز بود
رفتیم و یه کافی شاپ پیدا کردیم و رفتیم داخلش ، با این که تازه باز کرده بودن ، ولی مکانش خوب بود
رفتیم طبقه دوم و نشستیم و بعد از سفارش ، کمی باهم حرف زدیم و ازش سوالایی پرسیدم
-طناز امشب میای پارک؟
طناز-اره
-راستی من شاید نیام
طناز-چرا اخه
-باید برم اموزشگاه شاید کلاس هام شروع بشه از فردا
طناز-باشه
-اما اگر شد میام
برامون سفارش ها رو اوردن و خوردیم و بعدشم سوار موتور شدیم و بردمش خونه و بعد از خداحافظی ، رفتم به اموزشگاه گیتار و با منشی اموزشگاه که مدیر اونجا بود ، صحبت کردم و پرسیدم که قبول شدم برای ترم بعد
که جواب جالبی بهم داد و گفت که شما باید تدریس کنی
اولش ماتم زد اما کمی برام عادی بود دیگه
با خوشحالی تلفنم و در اوردم و به مامانم زنگ زدم که بهم گفت پارک هستن و منم زود برم
راه افتادم و بعد 5 دقیقه رسیدم به پارک و گشتم و پیداشون کردم و بعد از سلام و احوال پرسی باهم ، گپ زدیم
انگار داشت بحث من و طناز برا خانواده جدی تر میشد ، انگار داشت می رسید به ازدواج که به هوای تلفن زدن از اون جو خانوادگی خارج شدم و رفتم یه گوشه ای خلوت کردم و نشستم یه جایی که برای پیدا کردنم یه 5 دقیقه ای طول بکشه دقیقا اون طرف پارک
روی یه نیمکت نشستم و با خودم فکر می کردم
یه چیزی توی وجودم می گفت
امین داری دستی دستی ازدواج می کنی
چیزی که هیچ وقت قبول نداشتی و دوست نداشتی
تموم خاطراتم مرور شد دیدم واقعا دوستش دارم پس با این نتیجه دیگه به این چیز ها فکر نمی کنم و پایان همه چیز میشه
«امین و طناز»
رفتم و دیدم هنوز دارن بحث می کنن که یه دفعه همه به من نگاه کردن
-چیزی شده؟
گفتن که نظر شما چیه؟
-درباره...؟
ازدواج
-الان؟!
باید کم کم تصمیم بگیریم
-میشه باشه برا یه وقت دیگه ...
چرا؟
-باهم صحبت کنیم با طناز خانم
خب الان وقت خوبیه برید روی همین نیمکت و باهم صحبت کنید ، خوبه؟
-اگر طناز خانم قبول کنن بد نیست
طناز-با کمال میل
باهم رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم حدود 30 متری فاصله داشتیم فقط تعجبم از این بود که چطور این نیمکت رو دیدن ، چون راه مارپیچی داشت تو دیدشونم نبودیم و راحت تر باهم صحبت کردیم
اما در اخرش حرف هامون بهش گفتم
-طناز فقط یه چیز
طناز-چی؟
-تو حجابت رو بخاطر حرف های من کمی تغییر دادی یا بخاطر من؟
طناز-هر دو
-طناز باید بهت رو راست بگم ، تو هنوزم حجابت خوب نیست حاضری به خاطر خدا عوض کنی و با حجاب بشی؟
طناز-اخه ...
-جواب ازت می خوام
طناز-کمی زشت میشم
-زیبایی به حجاب خوبه نه به ازاد بودن
طناز-خب یه بار دیگه توضیح بده درباره حجاب
-ببین تو مثل صدف هستی و اگر محافظ صدف تو رو حفاظت نکنه ، توی دریا غرق میشی و دیگه ارزشی نداری
طناز-میشه کمی از موهام بیرون باشه؟
-پس هنوز خدا رو نشناختی و هنوز عاشقش نیستی ، خداحافظ
بلند شدن و سریع رفتم به سمت موتورم ، انگار صدای طناز و دیگه نمی شنیدم و انگار دشمنم داشت صدام میزد ، سوار موتورم شدم
و رفتم و زنگ زدم به یکی از دوستام که اسمش محسن بود
محسن جریان من و طناز و می دونست و خیلی هم باهم حرف میزد که از دستش ندم چون عشقمون یه عشق واقعیه
گوشی رو برداشت محسن و بعد از سلام و احوال پرسی سریع ، جریان امشب و بهش گفتم
محسن-بیا خونه ما باهم حرف بزنیم این طوری نمیشه
منم گفتم که میام
راه افتادم با موتور با سرعت بالا و لایی کشیدن بلاخره رسیدم به خونه محسن اینا
زنگ در و زدم محسن اومد دم در و در رو باز و کرد
رفتم داخل خونشون و داخل اتاقش
باهام کمی صحبت کرد که نتیجه این شد که گوشیم رو چند روزی خاموش کنم اومدم گوشیم رو خاموش کنم 
دیدم یه 30 تماسی از طناز دارم و یه پیام
«امین ازارم نده جون طناز ، من بی تو نمی تونم زندگی کنم»
گوشیم و خاموش کردم و گذاشتم خونه محسن اینا تا وسوسه نشم و روشن کنم
محسن-رفیق وقت ترک عشقه ، باید مرد باشی
-محسن منم دوسش دارم اما ...
محسن-اما حجاب خوب نداره ، منظورت همین بود
-اره
محسن-پس یا دینت و خدا یا طناز ، کدومش
-خدا و دینم
محسن-پس ، یاعلی
-یاعلی
باهم خداحافظی کردیم و داشتم می رفتم که عسل رو توی خونه محسن اینا دیدم ، چشم تو چشم شدیم
عسل-سلام
محسن اومدم
محسن-راستی عسل خانم دختر خاله ام هست
-میشناسمش
محسن-از کجا؟؟؟
-از توی رستوران
عسل-محسن شما برو
محسن-داره یه چیزایی فاش میشه بگو امین....
عسل-نگو ....


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، دلنوشته های محمد امین، رمان عشق واقعی، عشق واقعی، رمانی عاشقانه عشق عشقی مععشوقی عشاقی عشاق عارفانه عرفان عرفانی عارفی بی نظیر فلسفی فلسفییی عالی درجه یک خواندنی بیوتیفول، فصل۲۱،

تاریخ : 1395/11/5 | 12:50 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل۱۱
منم قرار بود که برم با لاله هنوز خرید کنیم
-بهش فکر نکن خدا بخواد شرش رو امشب کم می کنم طناز
طناز-پس بیا بریم من با توام ، پس یه زنگی می زنم به پدرم بگم یه میز دو نفره برامون کنار بزارن من و تو
-باشه
زنگ زد و پدرشم گفته بود که میگه تا اماده کنن ، یه میز دو نفره برای من و طناز
زیاد نگران شایان نبودم چون به اعتقادم خدا همیشه هست و ازش کمک خواستم و او باهامه
رفتیم به حسینیه و ناهار اقا ها و خانم ها تموم شد و بعد از اون یادم افتاد که کادو نگرفتم نگاه که به موبایلم کردم دیدم لاله پیام داده و نوشته که
قراره کی بریم خرید؟
منم جوابش رو دادم و
-که کم کم اگه می تونه بریم دم در
بعد از ۲ الی ۳ دقیقه جواب پیام رو داد که
اماده ام بیاید دم در
رفتم دم در و حرکت کردیم به سمت بازار ازش پرسیدم که
-طناز کجاست؟
لاله-که بالا است و داره اماده میشه برا شب
گپ زدیم تا رسیدیم به بازار که لاله
لاله-قراره چی بخری؟
-طلا یا نقره ، یه گردنبند با یه اسم طناز برای همون گردنبند
لاله-عالیه
-زیاد رقابتم با شایان برام مهم نیست درسته ۲ سال ازم بزرگتره اما نابودش می کنم و برام طناز مهمه
لاله-اون و ولش کن لطفا ، اون جلو یه طلا فروشیه بیا بریم
رفتیم باهم و وارد مغازه طلا فروشی شدیم و بعد از سلام از لاله پرسیدم که
-طناز طلا بیشتر دوست داره یا نقره
لاله-نقره رو چون زیاد به رنگ زرد علاقه نداره
-اقا ببخشید یه گردنبد نقره شیک بیارین
فروشنده-الان میارم
چند نوع طرح رو اورد و دیدیم و یکی رو پسندیدیم و برداشتیم
و
به فروشنده درباره یه اسم طناز هم گفتم که اماده داشت ، اون ها رو خریدیم و رفتیم به یه لوازم التحریری و کادو قلب خریدیم و کادو گرفتیم همونجا کم کم داشا اذان می شد کادو رو برداشتم رفتم دادم امانت داری حرم و رفتم داخل صحن و بعد از نماز با لاله رفتیم یه تاکسی گرفتیم رفتیم جشن تولد دم اونجا که رسیدیم لاله رفت داخل زود تر
نگاه که کردم دیدم همه فامیلاشون اومدن و شایانی که کادو به دسته طناز نبود داخل اما پدر و مادرش چرا
یه زنگ زدم به طناز و بعد از جواب دادن سلام ازش پرسیدم کجاس
-سلام کجایی
طناز-دارم میام
-با کی همه که اینجا هستن
طناز-با تو
-چی؟
طناز-پشت سرتم 30 متر عقب تر
دیدم اونطرف خیابون بود و داشت میومد سمتم
-کجا بودی ؟
طناز-مغازه اونور
-تنها!!؟
طناز-اره اخه حوصله شایان و نداشتم گفتم که خودم و گم و گور کنم تا بیای و باهم بریم داخل
لبخندی بهش زدم 
-بیا بریم عشقم
طناز-چشم
باهم وارد اون رستوران شدیم و همه برامون کف زدن بیشتر شبی یه پارتی مذهبی و بدون رقص بود
پدر طناز و مادرش بلند شدن و با اقوامشون خوش امد گفتن و پدرش راهنماییمون کرد به طرف میز دو نفره ، یه نیم نگاه شایان و دیدم که لبخندی بهم داشت می زد شاید به خاطر کادوش بود نمی دونست که رو دست خورده و لاله هم توی کادویی که براش کرده چی گذاشته
باهم همراه با طناز رفتیم به سوی میز دونفره و نشستیم و کادو خودم و نگذاشتم توی کادو ها و قرار شده بود اول کار به طناز بدم و پیش لاله بود
پذیرایی میوه و شربت شدیم و وقت کیک تولد بود 
کیک تولد و اوردم اما من قبلش یه سر رفتم به اشپزخونه و یه گپی زدم با مردی که کیک درست می کرد و بلاخره بعد از بیرون اومد من چند دقیقه بعد کیک اوردن و گذاشتن وسط میز بزرگ و قرار شد که ما دوتا هم بریم سر میزی که همه نشسته بودن 
طناز-اجازه برم سر میز بزرگ
-چرا که نه
طناز-پس باهام بیا
-باشه
بلند شدیم و رفتیم سر میز و شمع روشن کردن و بعد از ارزو کردن طناز که توی دلش ارزوش و می گفت شمع فوت کرد و همه براش کف زدن و بعد نوبت کادو ها شد از وقت بد من کادو من شد اخرین کادو 
کادو ها رو اعلام کردن رسیدن به کادو شایان ، کادو که باز ش. دیدن یه جعبه موبایله که وقتی باز شد دیدن موبایل پلاستیکیه
نابود شد ، تعجب و همه علائم نابود شدن و داشت از جاش بلند شدن و با دیدن این اتفاق داشت می رفت بیرون که
-اقا شایان باش کادو منم ببین ، بدتر از شما نباشه بهتر نیست
همه زدن زیر خنده
سر جاش وایساد همه کادو ها باز شد همه گفتن کادو شما چیه؟
-دل پاکم
بازم زدن زیر خنده 
-کیک و ببرید فعلا
طناز که ناراخت کمی از کادو ندادن من بود با سر تایید کرد حرفم و کیک و برید وسط های کیک بود که دیگه چاقو نبرید 
-اینم کادو من
طناز-کو؟
چاقو ازش گرفتم و کیک و نصفه کردم و جعبه گردنبند و در اوردم
-تقدیم با دل پاکم
همه تعجب کرده بودن جا سازی یعنی همین شایان دیگه طاقت نیاورد و رفت و همه هم جیغ و کف می زدن
طناز خیلی خوشحال بود و کادو و سریع باز کرد و دید که گردنبنده 
گردنبند و گذاشته بودم توی یه جعبه ای که نصف قلب بود
طناز-اون تکه قلبش کو؟
دست کردم توی جیب کتکم
-بفرمایید 
وقتی باز کرد نوشته بود "طناز"
همون اویزه که سفارش داده بودیم و خریدیم
طناز ازم تشکر کرد و

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم محمد امین، رمان عاشقانه عارفانی فلسفی بی نظیر زیبا عشقی باحال و قشنگ عشق واقعی، عشق واقعی، رمان فصل یازدهم عشق واقعی، یه رمان فوق العاده احساسی و زیبا،

تاریخ : 1395/09/6 | 15:48 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل9
طناز-اشتی؟
لاله که دید همه چیز درست شده با حالتی
لاله-تنهاتون میزارم که راحت حرف بزنید
دختر فهمیده ای بود حدود 18 سال داشت اما واقعا دختر خوبی بود و البته با وقار
طناز که منتظر جواب بود با چشمکی
-چرا که نه طناز خانم
گفت اینقدر خانم به اسمم نبند و منو فقط طناز صدا کن ، باشه؟
-باشه
کمی باهم حرف زیدین خندیدیم 
سرمش دیگه داشت تموم می شد که پدر و مادرش رسیدن از دیدن من تعجب کردن و مامانش 
مادرطناز-زحمت شما اقا امین
-خواهش می کنم 
رو کرد به طناز و
مادرطناز-چی شد مامان
طناز-کمی حالم بد بود و کمی علائم سرماخوردگی داشتم خاله اوردم دکتر
مادرطناز-حالا حالت بهتره مامان؟
طناز-اره
اونا از عشق و اینا یعنی چیزهای بین ما خبری نداشتند و هیچی در اینباره نمی گفتن 
بعد از تموم شدن قرار شد که پدر و مادر طناز ، اون رو ببرن خونه تا استراحت کنه ، اونا رفتن و منم رفتم نشستم کنار خیابون
نه حالی داشتم و نه دلی و نه حوصله ای برای رفتن به جایی ، نشسته بودم و فکر می کردم به همه چیز ، به دل گرفته ام ، به عشقم ، به خدام ، به دنیام ، به همه و همه
ذکر خدا رو به زبون اوردم و دلم رو اوروم کردم یاد این جمله افتادم که:
دل حرم خداست
جز خدا کسی را در حرمش جای مده ...
دیدم که دلم فقط واسه خداست ، باید به یاد اون باشم ، یک ان طناز برام رنگی نداشت ، با عشق خدا ، مگه میشه یاد کسی دیگه بود ، مگه داریم این فاجعه رو 
به امید خدا و کمکش بلند شدم و راه افتادم به سوی حسینیه دلم گرفته بود بیشتر از هر موقع حدود ساعت 6 رسیدم و بعد یک چرت و دورهمی با رفقا و نت و تخمه خوردن و اینا بساط شام پهن کردن ، مردا کم کم اومدن زیر زمین و شام رو خوردن و ما هم بعداز پخش غذا رفتیم و شام خوردیم
و
بعد از مرد ها نوبت خانم ها بود که طنازم بعد از ده نفر که اومدن اومد و سر حال شام خورد و در حال رفتن بود که پیامم داد و برام نوشته بود:
سلام میای بریم بیرون؟¿
-الان!!
طناز-اره
-شبی
طناز-خواهش می کنم لطفا ، باشه؟
-الان کجایی؟
طناز-بالا
-بیا دم در بریم حرم
طناز-باشه و چند
 تا شکلک قلب و لبخند و ایناهم فرستاد
دستی به سر و صورتم کشیدم و رفتم بالا دم در که رسیدم طناز از پشت صدام زد
وقتی رسید شایانم از سالن مرد ها اومد بیرون
شایان-کجا؟
-به تو چه
شایان-طناز بدو تو ، امین توام غلط می کنی دیگه همراه طناز بری بیرون
-اولا با من بد حرف نزن من خودم برج زهر مارم... ، دوما یه بار دیگه اسم عشق منو اوردی می فرستمت جایی که نفس دیگه نکشی...
اومد جلو و دستش و برد بالا که بزنه ، ۵ سانتی متری صورتم مچش رو گرفتم و فشار دادم
-جوجه ، اون وقت که همه می خوردن سیلی ، من اونی بودم که میزد فیلپینی
از درد مچش رو کند و رفت به سمت زیرزمین که سرویس بهداشتی هم پایین بود و امکاناتی دیگه وسط پله ها بود که
-شایان
وایساد و در حالی که مچش رو گرفته بود با اون دستش ، رو بر نگردوند ...
منم تیر اخر و زدم
-مهم نیست چن سالته ، هرجا مادرت دستت رو ول کنه ، گم میشی
بعد از گفتن این حرف من و طناز رفتیم به سمت حرم
طناز وسط های راه بودیم که
طناز-ببخشید شایان بهت این حرف ها رو زد
-فهم خودشه ، به تو که مربوط نیست طناز
طناز-میای بریم بچرخیم توی صحن ها
-با کمال میل
رفتیم و توی صحن ها قدم زدیم هوای خوبی بود و باد خوبی میومد و شبی زیبا بود براش از فردا شب گفتم که
هیات سینه زنی داره
قرار شد که بعد از هیات ، هر شب بیایم حرم
رفتیم توی صحن انقلاب 
یه کتاب دعا برداشتیم و رفتیم با هم یه جا جلو در حرم نشستیم
دوتایی با یه کتاب دعا می خوندیم ، چند تا دعا های مهم و خوندیم و بعد رفتیم داخل حرم و بعد از ۱۵ دقیقه اومدیم بیرون و راه افتادیم به صحن گردی ، داشتیم توی صحن ها قدیم می زدیم که طناز فریاد زد
طناز-لاله ، لاله ، لاله
خندیم و لبخند زنان و به شوخی
-کی لاله ؟
روش و کرد طرفم و وقتی دید که دارم شوخی می کنم با ارنجش،زد تو پهلوم و 
طناز-لاله اونجاست صداش بزن 
-باشه هرچی تو بگی ، لاله ، لالی ، لال ، لا ، ل
داشت بلند بلند می خندید که
طناز-چرا شوخید گرفته ....
-میرم میارمش 
طناز-منم میام
-پس بدو دنبالم
توی صحن رضوی شروع کردیم به دویدن ، بلاخره رسیدیم به لاله و منم خیلی جدی و با شخصیت ، سلام کردم
و 
لاله هم جواب سلامم و داد و کمی گپ زدیم و بعد
لاله-من دارم میرم خونه شما هنوز هستین؟
-تا صبح بله
لاله-پس من دارم میرم فعلا
باهم خداحافظی کردیم و لاله رفت به سمت خونه یعنی همون حسینیه ای که بودیم
به بهانه اب خوردن طناز و تنها گذاشتم و به لاله زنگ زدم و 
-سلام ببخشید از جایی که فردا شب تولد عشقمه ، میاید بریم فردا ظهر کادو بگیریم
لاله-بله میام با کمال میل تمام 
برگشتم دیدم طناز اونجایی که وایساده بود ، نبود بعد ۱ دقیقه انتظار ، دیدم طناز از پشت صدام کرد ......

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: نوشته خودم، فصل نهم (رمان عشق واقعی)، رمان عشق واقعی، عشق واقعی، رمان، نوشته خودم محمد امین رمان عشق واقعی، عاشقانه،

تاریخ : 1395/09/4 | 16:21 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل8
سر انداخت پایین و رفت به طرف حسینیه انگار واقعا زیاده روی کردم بازم اشتباهات با یه جمله که باهاش قهر صورت گرفت رفتم به سوی حرم حالم خوش نبود انگار دلی رو بد شکوندم و حالم خیلی بد دل کسی که تا حدودی شایدم بیشتر دوستش داشتم به فکرم رسید که زنگ لاله بزنم زدم و بهش
گفتم که اینطور شده یعنی کل ماجرا و براش گفتم
لاله-شما هم که فقط با هم دعوا می کنید ، بعد نماز یه قرار می گذارم کافی شاپ فلان ، خیابون فلان ، بیا حتما اونجا ، طنازم پای من میارمش
-باشه
به خودم اومد عاشق شده بودم ، از بد حالاش عشق طناز توی روحم و جسمم بود و بیرون نمی رفت نماز ظهر و رفتم توی حرم خوندم و راه افتادم به ادرسی که لاله گفته بود لاله و طناز نشسته بودن 
با فکر هایی که کرده بودم یه هدف داشتم باقلوا که ببینم طناز احساسش دربارم چیه
رفتم سر میز دو نفره اشون طناز از چهره اش غم می زد بیرون و لاله هم سلام بهم کرد و بلند شد تا بشینم و
لاله-تنهاتون میزارم تا راحت حرف بزنید
-من دارم میرم باشین شما فقط می خواستم به طناز چیزی بگم بعد شما بیاین که باهاتون مشورت کنه شما اگه 10 متر اونور تر باشین حله منم حرفم و میزنم و می رم ، فقط ۱ دقیقه
لاله رفت اونور تر و من موندم و طناز و دوتا قهوه روی میز
-سلام طناز خانم ببخشید خانم مهرانی من اومدم امشب بگم که اگر با من هستین یعنی قهر نیستین بهم خبر بدین تا بعد ناهار وگرنه اگر نیستین هیچ پیامی ندین و شماره منو پاک کنین
بعد از گفتن این حرف بلند شدم و رفتم داشتم بیرون می رفتم که طناز بلند شد و سرجاش وایساد و بلند 
طنــــــاز-امین من دوستت دارم...
وایسادم و ماتم زد انتظار فحش داشتم ولی این حرف و نه
لاله که داشت اون طرف تر قدم می زدم وقتی اینو شنید بدون هیچ حرکتی با کلی سوال از طناز بی حرکت شد وایساد و به ما نگاه کرد و بقیه ادم هایی که توی کافی شاپ بودن هم فقط نگاه می کردن
روم که برگردوندم دیدم طناز یه دختر 16 ساله با چشم های زیبا و اسیر کننده اش یک قدمی هست و اشک داره از چشماش میاد پایین ، غرورم شکسته شده بود و بد بود حالم یک ان از خودم بدم اومد که چرا دلی رو شکستم ، و ....
برگشتم و رفتم و طناز و تنها گذاشتم
 اون روز ناهار و هم حتی نرفتم حسینیه رفتم ساندویچ گرفتم و خوردم و بعد شماره تلفن طناز و گذاشته بودم توی لیست سیاه تا نتوته نه زنگ بزنه و نه پیامش بهم برسه و فقط به ارتباطمون فکر می کردم اون قدر فکر کردم که از حالم اومدم بیرون دیدم که ساعت حدود 4 هست ، راه افتادم رفتم به حسینیه وقتی رسیدم توی راه رو ، لاله رو دیدم که
لاله-میشه بپرسم چرا رفتین و به طناز چی گفتین؟
-گفتم که به طناز چی گفتم ، اما دلیلم و نگفتم که
لاله-برای چی رفتین؟
هیچی نگفتم و رفتم پایین توی پله ها بودم که
لاله-وایسید جواب بدین
برگشتم و 
-منم دوستش دارم
هیچی نگفت و همون جا وایساد ، منم رفتم طبقه پایین و گرفتم خوابیدم
بعد از 10 دقیقه لاله اومد و بهم با نگرانی خیلی زیاد و با استرس 
لاله-طناز تب کرده ، بردنش بیمارستان توهم بیا بدو بدو
من که از خواب بیدار شده بودم سریع کفشم رو پوشیدم و دنبال لاله سوار تاکسی شدیم و رفتیم بیمارستان به هیچ چیزی فکر نمی کردم انگار خورده بودم به جاده ای که وقتم و گذاشتم و با زحمت چند روز فقط راه اومدم اما تهش خوردم به بن بستی که ادامه نداره
چند دقیقه بعد رسیدیم دم بیمارستان پیاده شدم و رفتم همراه لاله که خیلی نگران بود ، داخل بیمارستان
خیلی نگرانش بودم!
همون طور که داشتم با لاله توی سالن راه می رفتم 
-چی شد که تب کرد؟
لاله-نگران تو بود
لاله-پدر و مادرش کجان؟
گفت نمی دونم خاله ام اوردش
دیدم که شایانم داره پشت سرمون یه ۲۰۰ متر عقب تر داره میاد برا همین به لاله 
گفتم شایان داره میاد من زود تر می رم
گفت من همرات میاد خوشم نمیاد ازش
دوتایی زود رفتیم و از اطلاعات بیمارستان از پرستاری پرسیدیم و بعد رفتیم به اتاقی که گفته بود
طناز روی یه تخت همراه خاله اش و دختر خاله اش یعنی خواهر شایان اومده بودن 
تا وارد شدیم 
مادر شایان-به به شادوماد جای پسر ما که شما گرفتین و الان هم ایشون برا شما تب کردن میگی نه از پزشکش بپرسین
دندونام و روی هم فشار دادم تا حرفی از دهنم بیرون نیاد طناز که حالی نداشت نفس نفس جواب داد
طناز-خاله جون لطفا ساکت شین ایشون عشق منه به شما چه
با لبخندی عاشقانه جواب محبت طناز و دادم ، او همیشه پشتم بود و واقعا دوستم داشت و همچنین من
خاله طناز که انتظار این رو نداشت حتی لبخند من
مادر شایان-ببخشید پس من مزاحم نمی شم
خاله فرنوش همچین که به چارچوب در رسید شایان سر راهش سبز شد و شایان خود شیرین ، که گل و اب میوه خریده بود مامانش بهش گفت که اینجا جای ما نیست خواهر شایانم همراهشون رفت و بعد طناز رو به من کرد و چشمکی زد و با لحن و صدای زیباش

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل هشتم (رمان عشق واقعی)، رمان عشق واقعی، عشق واقعی، رمان نوشته خودم، نوشته خودم محمد امین، نوشته خودم، عاشقانه،

تاریخ : 1395/09/3 | 15:51 | نویسنده : محمد امین | نظرات

فصل6

 در کنار ریئس کاروان که فامیل درجه 2 من بود نشست و او هم براش جالب بود که بیرونم باهم میریم

رئیس کاروان-فقط حواستون باشه گم نشید اگه خدای نکرده شدید زنگ بزنید 

من و طناز-چشم

بعد رفتیم و لواشک خریدیم و خوردیم و بعد نوبت قایق سواری رسید رفتیم و با یکی از کسانی که قایق داشت صحبت کردیم که میبره ما دوتا رو یا نه که

قایق ران-5الی6 نفر باید بشین

و گرنه نمی بره و منم باهاش چک و چونه زدم اما فایده ای نداشت و طرف چپ و راستم رو دیدم که دیگه قایق نیست بودن اما یا نمی بردن یا داشتن می بردن

نگاهم که به طرف راست افتاد یه مردی که کنار قایقش بود اشاره کرد که برم پیشش

با طناز راه افتادیم و رفتیم بعد از رسیدن روبه روش

قایق ران-می خواین سوار قایق من بشین؟

-اره اما فقط ما دوتا

قایق ران-اگه خواهرت هست که با پدرتون بیاین اما اگه همسرته ، باشه

طناز-نامزدمه

خندم گرفته بود اخه چرند چرا گفت

دوتایی سوار شدیم

بعد از سوار شدن و راه افتادن

 قایق ران-ماشاالله چقدر به هم می اید چند وقته؟

-چند وقته چی؟

قایق ران-نامزد هستین؟

طناز نگذاشت بگم و پرید توی حرفم

طناز-یه 12 روزی میشه

قایق ران-انشاالله خوشبخن بشین

طنازم که خیلی جدی بود...

طناز-خواهش می کنم

رومرو برگردوندم که هیچ کدوم منو نبینن و تا تونستم خنده بی صدا کردم چرت و پرت پشت چرت و پرت

رومو برگردوندم و برا شک نکنن 

-چقدر این مناظر زیباست واقعا که خدا بزرگه

در صورتی که تحمل نگه داشتن خودم و نداشتم و منم زیاد انگار نمی تونستم حرف بزنم و واقعا خنده ام گرفته بود دوباره روم رو برگردوندم و دوباره ادامه دادم

بعد از قایق سواری و وایسادن قایق دم ساحل پیاده شدیم و رفتیم به ساحل و کمی استراحت کردیم و بعد رفتیم به سمت ماشین ازش با خنده پرسیدم این چرند ها چی بودگفتی ؟

با خنده ای جواب داد

طناز-ول کن بابا مجبور بودم دیگه

-دروغ دیگه نگو چون من حالم از دروغ بهم می خوره

طناز-باشه عزیزم بخاطر تو هم شده دیگه نمی گم

بعد از نیم ساعت که گذشته بود و راه افتاده بودیم طناز خیلی خوابش می اومد بهش گفتم که

-صندلیش رو کمی بخوابونه و به کنار صندلی من سرش رو تکیه بده اوایل قبول نکرد انگار کمی خجالت می کشید و دیشب هم نتونست بخوابه اما با اسرار من قبول کردم و سرش رو تکیه داد به صندلی من و بعد از 15 دقیقه ، سرش لیز  خورد و بی هوا خورد به شونه من از خواب بیدار شد

طناز-خیلی ببخشید

-خواهش می کنم طناز ، راحت باش ، من دارم میرم جلو بغل راننده اخه همه خوابن و من و تو بیداریم فک کنم ، راحت بخواب من رفتم عزیزم

طناز-باشه داداشی

داشتم میرفتم جلو که بهش گفتم

-درست بخواب نا مقصد بعدی که یه مسجده توی اون ور های شمال من نمیام عقب و جلو هستم راحت بخواب رسیدیم 1 ساعت دیگه خودم میام صدات می کنم ، باشه؟

طناز-چشم

رفتم جلو بغل راننده دیگه من بیدار بودم و راننده بعد از حدود یک ساعت رسیدیم برای شام رفتیم ساندویچ گرفتیم و رفتیم نشستیم و خوردیم و بعد جدا شدیم و رفتیم وضو و نماز و بعدشم کمی استراحت و بعدشم سوار ماشین شدیم و رفتیم به مقصد بعدی یعنی یه مسجد برا نماز صبح و بعدشم پیش به سوی شهر مقدس مشهد

رفتیم توی ماشین و بعد از حرکت رفتم جلو ماشین و بغل راننده طناز پیامم داد که

طناز-کاش میومدی عقب

-نمیشه راننده خواب یه دفعه میره

طناز-دوتایید که ، یه لحظه بیا

رفتم عقب و نشستم

طناز-میشه امشب همین جا باشی تنهایی برام سخته

-باشه تا خواب بری من اینجام

خوشجال شد و با لبخند عمیقی

طناز-تشکر داداشی

بعد از 15 دقیقه که خواب رفته بود اروم بلند شدم و رفتم جلو و نشستم با رفیقم که اونم بود گپ زدیم و می خندیدیم شبی قشنگ بود یه طرف طناز و یه طرف جاده زیبا و یه طرف رفیقم که خیلی دوستش داشتم و برام عزیز بود تا صبح حدود های جنگل که تموم شد جاهامون و عوض کردیم و دو نفر دیگه از فامیلام اومدن جلو نشستن من و رفیقم رفتیم عقب سر جامون نشستیم ، دیدم که طناز سرش و گذاشته به شیشه صندلیم و بردم عقب تر و سرم و گذاشتم به صندلی طناز و یه یک ساعتی خوابیدم و تا یک ساعت بعد رسیدیم با صدای طناز که داشت امین ، امین ، می کرد بیدار شدم و با هم رفتیم به مسجد و او رفت طرف سرویس خانم ها و منم اقایون

وضو گرفتیم و بعد نماز خوندیم و کل این ها حدود 10 دقیقه شد و سریع حرکت کردیم صبحونه رو توی ماشین اکثرا می خوردن و منم نون گرفتم و با پنیر با طناز خوردیم و بعد از حدود 2 الی 2/5 ساعت بعد رسیدیم به مقصد یعنی امام رضا امسال با سالهای دیگه ای که می رفتم فرق داشت امسال هدف محکمی داشتم که اگه امام رضا و خدا کمکم کنن بهش می رسیدم و این اهداف برای طناز بود وقتی چشمم به گنبد افتاد چشمام پر از اشک شد و این یک نشانه ای بود که دلم شکسته و قراره به هدفم برسم امید وارم بود و امیدم به کمک و یاری خدا و به خورشید مشهد بود



@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل شش (رمان عشق واقعی)، فصل6، یک قدم تا قلم، نوشته خودم، محمد امین، عشق واقعی، رمان،

تاریخ : 1395/05/26 | 12:40 | نویسنده : محمد امین | نظرات

فصل5

بعد از زیارت و وضو نماز قرار شد سه تایی بریم به رستوران شیک اونجا

رفتیم و یه میز دنج سه نفری پیدا کردیم نشستیم و بعد 2 دقیقه گارسن اومد تا سفارشات رو بگیره سفارش دادیم من و طناز که پیتزا و لاله خانمم که ساندویچ

غذا رو که خوردیم من رفتم حساب کنم که پدر طناز و اینا اونجا بودن که نگذاشت حساب کنم

پدر طناز-همین که با دختریمی کلی ازت ممنونم

-خواهش می کنم

بیرون اومدیم و رفتیم قدم زدیم باد خوبی میومد منم گوشی به دست داشتم با یکی از دوستام گپ می زدم

طناز-میشه بپرسم با کی داری گپ می زنی

-برا چی

طناز-می خوام ببینم پسره یا دختره

نگاش کرد که چشماش پر از کنجکاوی بود 

-مگه من میگم با کی نت می خوری و با کی نمی خوری ؟

طناز-توام بپرس تو داداشمی کنجکاوم

-معلومه از چشمات حس کنجکاوی و فهمیدم

-گوشیت رو بده من چک کنم 

طناز-الان ؟

-پ ن پ فردا

طناز-الان نه

-پس منم اصلا نه ، کی من هستی می خوای برای من تکلیف تعیین کنی؟

لاله-لطفا تمومش کنید

طناز-اصلا ببخشید

-زندگی من به هیچ کسی ربطی نداره ، گرفتی؟

طناز-اره

-بیاید از هوا و فضا لذت ببریم

بعد با پیشنهاد من و قبول کردن لاله و طناز رفتیم به یه کافی شاپ

وارد شدیم که لاله در گوشم خیلی اروم گفت

لاله-شایان اینجاست

منم خیلی اروم 

-کی؟!؟

لاله-شایان پسر خاله طناز اونی که می خوادش

رگم و میزدی خون در نمی اومد

-به درک

لاله-ببین با دوستاشه خیلی قلدره

-من قلدر ترم

تا نشستیم اومد سراغمون و شایان

شایان-طناز چرا همراه این عوضی هستی

تا اومد طناز جواب بده حرفش رو قطع کردم و 

-برو گم شو و بزن به چاک تا پرم به پرت نخورده

صندلیم و کشید عقب

شایان-حرف نزن

-اقای محترم با تمام احترام بهت دارم می گم دیگه دور و بر طناز نبینمت

شایان-مگه تو کس و کارشی

طناز-اره

شایان ماتش زد و زد به چاک

از طناز برای کمکش و طرفداریم تشکر کردم و اونم جوابم و خیلی لطیف داد

به طرف ماشین رفتیم و لاله رفت به ماشین دوم کاروان و منم ماشین اول با طناز 

حدود 10 دقیقه بعد ماشین حرکت کرد توی این 10 دقیقه می گفتم با خودم که واقعا من الان کجای زندگیمم ، طناز من و دوست داره ، من چطور و هزاران سوال که مغزم و به تفکر انداخته بود رو کردم به طناز و گفتم که

-واقعا شایان و نمی خوای؟ من نمی خوام مانع بشما

طناز-اون پسره ! ا حالم ازش بهم می خوره

واقعا من می خوام با تو باشم داداش امین جون

-میای دریا بریم سوار قایق بشیم

طناز-اره میام با تو قله قافم میام عزیزم

-اوکی

-کمی بی حالم میرم جلو ماشین کارم داشتی پیام بده عزیزم در جواب محبتت منم دوستت دارم

اینو که گفتم رفتم جلو ماشین نشستم و به جلو نگاه می کردم

توی این فکر بودم که شایان چه نقشه ای داره هنوز تو فکرش بودم که طناز بهم پیام داد که

بیام عقب تلفن لاله درباره شایان کارم داره

رفتم عقب و گوشی طناز و گرفتم

-سلام لاله خانم کجایین با این همه سر و صدا؟

لاله-پمپ بنزینیم زیاد نمی تونم صحبت کنم فقط شایان برا رو کم کنی شما قراره یه گوشی 500 تومنی بخره برای تولد طناز ، شما هیچ فکری کردین اقا امین؟

کمی رفتم جلو تر تا طناز نفهمه درباره چی صحبت می کنیم و بعد

-فکرایی دارم ...

لاله-شماره منو یادداشت کنید تا توی رنگ و سلیقه کمکتون کنم و اگه میشه باهم بریم بخریم

-حتما چرا که نه

لاله-شماره من اینه ...

-حتما مزاحمتون میشم 

لاله-من توی تیم شمام 

-بهتون زنگ می زنم الان نمی تونم صحبت کنم طناز هست

لاله-باشه 

-تولد کی هست؟

لاله-۵ روز دیگه 

-تشکر فعلا

لاله-خواهش می کنم خداحافظ

گوشی طناز رو دادم و رفتم جلو ماشین و یه پیام به همون شماره ای که لاله داده بود یعنی شماره خودش دادم و نوشتم که شمارم رو یادداشت کنه و بعضی اطلاعات و مثل چیز های مورد علاقه طناز ، رنگ و اینا و بگه 

3 دقیقه بعد پیامم داد و این اطلاعات و مرتب و به ترتیب و با نظم بهم داد

و منم توی یه پیام بعد از خوندن پیام ها ازش تشکر کردم

کم کم نزدیک های دریا بودیم که رفتم عقب و یه چرت 40 دقیقه ای زدم و با صدای طناز و احساس لطیفش بیدار شدم ...

پیاده شدیم و راه افتادیم به سوی دریا اول رفتیم یه چیزی خوردیم یه نسکافه من و یه بستنی طناز

ازش خواستم که لاله هم بیاد باهامون البته اگه می خواد

لاله دختر خوبی بود و واقعا طرفدار من بود توی جنگ من و شایان

طناز به لاله زنگ زد و گفت که اگه می خواد همراه ما بیاد 

اما لاله گفته بود که همراه پدر و مادرشه

بعدی که قطع کرد طناز تلفن رو ، بعد 2 دقیقه

لاله پیامم داد که داره میره برا جاسوسی انگار شایان با اون میره خرید و قراره اطلاعات غلط و به شایان بده

منم ازش تشکر کردم

و من و طناز راه افتادیم به سوی دریا خزر یا همون کاسپین 

یه دریا عالی با ساحل درجه یک و موج های زیبا و هوای خوب و دلپذیر 

طناز اومد و



@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل پنج (رمان عشق واقعی)، فصل 5، عشق واقعی، رمان عشق واقعی، نوشته خودم، نوشته محمد امین، یک قدم تا قلم،

تاریخ : 1395/05/23 | 16:00 | نویسنده : محمد امین | نظرات

فصل4

پیامش رو تا اخرش خوندم نگاهی به پشت سرم به طناز کردم و دیدم که گوشه چشمش یه قطره اشک داره میاد پایین کمی متحول شدم و با خودم کلنجار رفتم که چرا باهاش اینکار کردم که ناراحت بشه اما خوشمم نمی یومد که همش با من باشه و باهم ارتباط داشته باشیم تا حدود ساعت ۸ صبح جلو ماشین با خودم فکر می کردم نگاهم جلو ماشین به خیابون بود و خیلی کم پلک می زدم و فکر و ذهنم با اون و رابطمون بود تا رسیدیم به امامزاده دیگه برا صرف صبحونه و استراخت همه پیاده شدن اما انبار دیگه طناز خواب نبود و حتی زود تر از من پیاده شد رفت به طرف دختر فامیلشون که با صدای طناز فهمیدم که چه کسیش میشه

طناز-دختر خاله بیا بریم

می دونستم که همه چیزو به اون گفته اخه نماز صبح هم با اون اومد جلو چشمام و من رفتم و نگذاشتم بحرفن یعنی حرفی بزننید

وقتی پیاده شدیم و رفتیم به طرف امامزاده و فرشی انداختیم و رفتیم پنیر و نون و خامه و مربا و اینا خریدیم تا بخوریم و بعد بریم به امامزاده و زیارت بخونیم صبحونه که تموم شد حدود ساعت ۹ بود که صبحونمون اخراش بود بعدش رفتم تنهایی به خرید وقتی اخرین مغازه رو بیرون اومد

طناز-امین اقا

روم و برگردوندم دیدم طناز هست و داره بدو بدو میاد با دختر خاله اش پیشم 

شاید بگید چقدر غرور دارم اما واقعا حوصله نداشتم و البته نازم نمی کردم وقتی رسید 

-بفرمایید امرتون خانم

طناز-حالا دیگه تنهایی میری خرید 

خیلی جدی و محکم و سفت جواب دادم که

-شما وکیل من هستین؟¿

طناز-خیر

-پس لطفا نظر ندید و مزه نپرونید

طناز-چشم اما ....

گلی که توی دستش بود و به طرف من گرفت و در همین موقع

دختر خاله-گل رزه لطفا این معذرت خواهی و قبول کنید

-میدونم گل رزه اما من رز پسند نیستم

دختر خاله-یعنی گل رز و دوست ندارید

-چرا اما میلی به اشتی ، زیاد ندارم

دختر خاله-ببخشید من خودم و معرفی نکردم من لاله دختر خاله طنازم ، طناز ماجرارو برام تعریف کرده و منم دارم کمکش می کنم تا رابطه اتون دوباره جوش بخوره خیلی قهرتون درباره چیز پیش پا افتاده ایست ها کمی فک کنید و لطفا طناز و تنها نگذارید در همین موقع یاد متنی افتادم که این بود:


وقتی یکی از زندگیت میره بیرون

نه شعار بده (گور بابای قبلیا ، سلام می کنم به بعدیا)


نه فحش بده(رفت به درک)


نه ادا در بیار (نباشی دوستام هستن)


آنقدر با وقار زندگی کن 

که برگرده بگه: میشه یه فرصت دیگه بهم بدید؟

توی این فکر بودم و حواسم توی این چند جمله بود که خودم رو رو به روی طنازم دیدم که زانو زده انگار جلوم

طناز-منو می ببخشی

باخودم گفتم که من با وقار بودم و بهش بدون هیچ منتی فرصت می دم

گل رو ازش گرفتم و نشستم روی انگشتای پام

-طناز توام منو ببخش

در همین حال لبخند قشنگی روی لب لاله دختر خاله اش نشست

لاله-انشاالله ادامه باهم بودنتون به بهترین شکل باشه

من و طنازم تشکر کردیم

لاله-من تنهاتون می گذارم

و بعد رفت و من و طناز هم رفتیم به زیارت و بعد زیارت من رفتم از لاله خانم مخفیانه از طناز و چیزایی که دوست داره و تاریخ تولدش که چند روز دیگه بود و قرار بود همه براش تولد بگیرن بپرسم

لاله-پسر خاله اش خیلی طناز و دوست داره و براش قراره موبایل بگیره و من باید رو دستش بزنم و توی ادامه حرفاش گفت طناز تو رو بیشتر دوست داره و گفت که لاله هم طرف منه و طرف پسر خاله اش نیست راه افتادم که برم به ماشین وقتی سوار شدم رفتم که کنار راننده بشینم که یک دفعه

طناز-من تنهام بیا بغلم خیلی دلم برات تنگ شده و دلم گرفته

بغلش نشسته بودم اما تو عالم خودم بودم و هیچ چیز نمی گفتم با خودم فکر می کردم و به صندلی جلو خیره شده بود و پلک نمی زدم

توی این فکر بودم که یعنی من رقیب پسر خالشم

یعنی من الان تو زندگیش کیم

و هزاران فکر و خیال دیگه که توی سرم راه می رفت

بعد از 10 دقیقه فکر و خیال ، طناز به خودم آورد

طناز-میشه باهم راحت باشیم و من شما رو امین خطاب کنم

-چرا که نه حتما

لبخندی زد و 

طناز-داداش میشه برام نت بگیری

-نت می خوری

خندید

طناز-شوخی رو شروع کردی ها

توی ذهنم این بود و یاد این جمله افتادم که

هرکی آنلاین تره ، تنهاتره

-چون تنهایی نت می خوری

دوباره خندید

طناز-اره عزیزم می خورم

-یه مامله می کنیم

طناز-چی؟

-من بیشتر باهاتم و در دسترسم برات و نصف اینترنت چند روز پیش برات می خرم قبول؟

طناز-اخه مزاحمت میشم

-من خودم هم می خوام برا نتم این کار و بکنم

-میای؟

طناز-با کمال میل

گوشیش و گرفتم و نت کمتر از دیروز براش خریدم 

-توی چه برنامه هایی هستی یه روزه نت می خوری

طناز-هرچی فک کنی

سوالات ادامه یافت تا برای ناهار امامزاده وایسادیم و پیاده شدیم طناز با اسرار من اومد تا بریم ناهار با لاله خانم که او هم سنش دور و بر طناز اما بزرگتر بود و یه دختر شیک و قشنگ اما طناز قشنگ تر بود



@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل چهار (رمان عشق واقعی)، فصل4، رمان عشق واقعی، نوشته محمد امین، یک قدم تا قلم، عشق واقعی، نوشته خودم،

تاریخ : 1395/05/18 | 15:21 | نویسنده : محمد امین | نظرات


فصل 2

همین طور که با گوشیش ور می رفت یه دفعه طناز روش رو برگردوند

طناز-میشه باهات در ارتباط باشم

بدون هیچ هیجان و حالی خیلی جدی جواب دادم

-برا چی؟

طناز-تا اخر سفرمون بیش از 10 روز وقته با هم باشیم 

-این که دلیل نمیشه

بعدش زل زد توی چشمام و با حالت خیلی لطیف و نازی جواب داد

طناز-خواهش می کنم داداشی من برادر ندارم و خیلی دوست داشتم داشته باشم اما نشد و تو رو قدر داداش نداشتم دوست دارم

-باشه

طناز-خوب تو که قبول می کنی اخرش چرا اینقدر زجرم می دی ؟

-ببخشید قصد این کار رو نداشتم

شمارم رو بهش دادم و بعد یه تک زنگ زد

طناز-اینم شماره منه به مخاطبات افزوده کن 

و سعی می کنم اصلا مزاحمت نشم

-لطف دارید

و بعد از 2 ثانیه زدیم زیر خنده

نفهمیدیم چطور گذشت چون داشتیم حرف می زدیم که یک دفعه ماشین وایساد و

رئیس کاروان-نماز - زیارت - شام

-طناز خانم چیکاره ای یعنی همراه کی قراره بری مامان و بابات دارن میرن

راستش زیاد اهل رابطه نبودم خوش نداشتم باهام بیاد

طناز-داداشم

-یعنی....

طناز-شما 

-مامان و بابات پس چی؟

طناز-خودشون میان

رفت و به مامان و باباش یه چیزی گفت و اون ها هم تایید کردن و اومد 

طناز-بریم داداشی

-چی گفتی بهشون

طناز-بهشون گفتم خودم میرم البته با شما

-بریم خــــانم 

خندیدیم و بعد بلند شدم و رفتیم با هم 

تا ورودی مسجد جمکران باهم بودیم که یک دفعه راهمون جدا شد او به قسمت خانم ها رفت و منم طرف اقایون 

بعد خوندن نماز مغرب و عشا و نماز مخصوص جمکران موبایلم لرزید اول فک کردم که قرار حرکت کنن اما نگاه کردم به ساعتم دیدم هنوز مونده و می تونم چرخ بزنم

همین طور که موبایلم رو در اوردم دیدم شماره طناز هست وصل کردم و

-الو سلام

طناز-سلام

-کاری داشتین 

طناز-داره حوصلم سر می ره می خوام برم بچرخم و صرفا جهت اطلاع نه فامیل و نه مادرم اینجا هستن

خندیدم

-منم دارم میرم بیرون بچرخم اخه کمی بی حالم و حالم خوش نیست میای ؟؟؟

طناز-با شما ! چرا که نه

-پس بیا دم در

طناز-باشه

-خداحافظ

جواب خداحافظیمو داد و قطع کرد

رفتم دم در و کفشم و پوشیدم دیدم طناز دم در 30 متر اون طرف تر ایستاده تا من و دید راه افتاد طرفم و وقتی بهم رسید

طناز-بریم امین

-اره

قرار شد اول بریم یه رستوران برای شام 

شام رو که خوردیم بریم بازار

رستوران که رسیدیم شام و سفارش دادیم و بعد با ادامه گپمون خوردیم بعد از رستوران بیرون اومدیم و رفتیم به طرف بازار

قدم زدیم و با هم حرف می زدیم تا به بازار رسیدیم اومدم راه و کج کنم که چراغی توی سرم روشن شد یادم افتاد که توی مقصد قبلی طناز بهم گفته بود که از رنگ شالم خوشم نمیاد اگه شال فروشی بود میای بریم ؟

منم گفته بودم اره... 

و یادم رفته بود که ببرمش فروشگاه 

ایستادم

-بیا بریم توی این بازار شال فروشی حتما داره

اونم با سر تایید کردو رفتیم دم یه مغازه که روسری های قشنگ و محجبه داشت تصمیم بر این شد که بریم داخل این مغازه شاید یه شال برا کسی مثل طناز که موهاش رو کنار سرش خوابونده بود پیدا می شد و ازش خوشش می یومد

بهش گفتم

-ببین از هیچ کدومش خوشت میاد 

طناز دور مغازه رو گشت و روی یه شال متمرکز شد

شال که نبود حالت شال داشت رنگش بنفش بود رو گفت صاحب مغازه بیاره

اورد و رفت پرو کرد و بعد صدام کرد که بیام ببینم بهش میاد یا نه

اون شال یه شال ساده نبود کاملا با اون شال حجابش عالی می شد

طناز-خوبه؟

-باید اون تیکه از موهات رو بپوشونی با دست اشاره کردم 

طناز-می خوام موهام بیرون باشه

-حجاب خیلی چیز خوبیه 

طناز-دوست ندارم 

-اگه قانعد کردم چی

طناز-بزار بیرون بیارم ، برو یه لحظه

بیرون اومد

طناز-بیا بریم بعدا قانعم کن

-باش ولی

طناز-بیا دیگه عزیزم

-عزیزم نداشتیم

طناز-بخدا منظوری نداشتم فقط می خواستم بهت بگم بقدر برادر نداشتم دوست دارم البته به چشم برادریا و گرنه همین طوری دوست ندارم

-بیا بریم زبون ریختن و خود شیرینی بسه خـــانم

رفتیم بیرون از مغازه و بعد به طرف ماشین رفتیم چون وقتی برای ول چرخیدن و گپ زدن نمونده بود 

به ماشین که رسیدیم راننده هنوز در و باز نکرده بود برا همین اون طرف ها به یکی دوتا مغازه لباس و اینا رفتیم و وقتی در رو راننده باز کرد رفتیم داخل ماشین و راننده ۵ دقیقه بعد حرکت کرد به طرف حرم حضرت معصومه(س) نمی دونم از کدوم طرف رفت که ۲۰ دقیقه ای خیلی خوب رسید همراه طناز به درخواست او برنامه ریزی کردیم برای حرم حضرت معصومه (س) که چیکار کنیم

آخه اون طرف های حرم مغازه زیاد هست و قرار شد بریم بعد زیارت به مغازه ها و ببینیم که چطور هست و طناز چیزی می خواد که بخره یا من چیزی می خوام

رسیدیم به حرم و پیاده شدیم از ماشین و گفتن که ۲ ساعت وقت داریم یعنی تا ساعت ۳ بامداد کمی بیشتر

رفتیم و تا دم حرم با هم بودیم بعد ۱ ساعت زیارت و نماز و اینا طناز پیامم داد که ...



@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل دو (رمان عشق واقعی)، عشق واقعی، رمان، فصل 2، محمد امین، یک قدم تا قلم، نوشته خودم،

تاریخ : 1395/05/11 | 20:03 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای