نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
نوشته محمد امین خاطرات خودم دلنوشنه هایم رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل فصل ۲۴ رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول ا نوشته مدیریت وب محمد امین شاعر محمد امین مدیریت وب دلنوشته عاشقانه محمدامین عکس هایم رمان نوشته محمد امین رمان فصل دوم نوشته های محمد امین نوشته خودم محمد امین خاطره های زیبا افیکیال بیوتیفول قشنگ جذاب بی نظیر خوب خواندنی جا یک قدم تا فلم رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی ع رمان ناگهان عشق معناشد رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی نویسنده محمد امین رمان رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب فصل سوم زیبا تر از زیبا محمد امین خاطراتم دلنوشته های محمد امین شعر خودم خاطرهایم دست نوشته ها دست نوشته هایم رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی فعالیت دوباره شاعرانه رمان ناگهان عشق معنا شد عارفانه فصل ۲۵ امتحانات نوشته هایم عشق واقعی نوشته های خودم فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد دلنوشته هایم یک قدم تا قلم نوشته خودم رمان عشق واقعی
سلام دوستان خوبین ؟؟؟

.

ممنون که بهم سر میزدین ...

.

این روزا خیلی فعالیتم کم شده ، میدونم ان شاء الله بعد امتحانات جبران میکنم ... البته با یک سورپرایز جدیدم...

.

فعلا تا 18 خرداد

برچسب ها: محمد امین، امتحانات، فعالیت دوباره، یک قدم تا قلم، نوشته خودم، دست نوشته ها، رمان عشق واقعی،

تاریخ : 1396/03/3 | 13:16 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل ۴
-پس من فردا بیام یا نه؟
حدیث-نه متشکرم
-نه تازه میتونیم بیشتر حرف بزنیم
حدیث-با پدرم صحبت می کنم ، خبرتون میدم 
-پس منتظرم
حدیث-حتما ، خداحافظ
-خداحافظ
رفتم به طرف خونه و خوابیدم
فردا صبح که بلند شدم حدود ساعت ۱۱ بود ، خیلی سحرخیز بودم اون زمان
غذایی خوردم و رفتم با گوشیم ور رفتم که دیدم یه پیام اومده فک کردم که تبلیغاتیه ، اما تبلیغاتی بود
دیدم حدیث پیام نداده ، زنگ زدم بهش ، گوشیو برداشت
-سلام
حدیث-سلام آقا امین
-خوبین
حدیث-بله
-ببخشید برای مسئله دیشب زنگ زدم پدرتون قبول کرد
حدیث-بله
-پس من ساعت ۴/۵ میام دنبالتون
حدیث-اخه زحمتتون میشه
-خواهش می کنم ، پس به امید دیدار
حدیث-فعلا ، خدانگهدار
روی تختم دراز کشیدم و به پروژه فک کردم مطمئنن یکی از بهترین می شد
حدود ساعت ۴ آماده شدم داشتم از خونه بیرون میومدم که مادرم صدام کرد
-بله
مادرم-فردا شب بیا خونه عموت ، ماهم میریم
-چرا؟؟؟
مادرم-مهمونیه
-باشه ، خداحافظ
مادرم-مواظب خودت باش ، خداحافظ
کلید ماشینم و برداشتم و سوار ماشین شدم و رفتم دنبال حدیث خــــــانم
دم در خونشون که رسیدم زنگ در و زدم ، پدرش اومد دم در و سلام و احوال پرسی کرد و گفت که حدیث داره اماده و تعارف کرد ، اما من گفتم که دانشگاه دیر میشه
کمی وایسادم تا حدیث اومدم ، سوار شدیم و رفتیم به سمت دانشگاه و باهم رفتیم داخل کلاس
بچه ها کف زدن
-چیه؟؟؟
علی-برا داماد باید کف زد
-ساکت
رفتم نزدیک علی و در گوشش گفتم
-من هیچ احساسی به این دختر ندارم
علی-من که دوستم داری ، بعد از ظهر بیا مغازه ام
-چرا؟؟؟
علی-یه کار واجبه
-حوصله طراحی ساختمون و ندارم
علی-نه برا یه چیز دیگه است
-چی؟
علی-می فهمی
کلاس که تموم شد قرار شد من برم و حدیث هم با دوستاش درس بخونه بعد که کارم با علی تموم شد برم دنبالش
همراه علی رفتم مغازه ، ازش سوال کردم
-حالا میگی؟
علی-دو دقیقه صحبت نکن تا ببینی
دو دقیقه دندون رو جیگرم گذاشتم تا یک زوج وارد مغازه شدن
علی خیلی اروم گفت : بیتاست
سرم و بلند کردم و دیدم خودشه ، اون هم منو دید ، وقتی رفتن و من و علی تنها شدیم
-برام مهم نیست ....
زدم از مغازه بیرون و رفتم دنبال حدیث تو راه کلی فکر و خیال کردم
رسیدم و حدیث دم در اومده بود نشست تو ماشین و چشمش بهم خورد
حدیث-چی شده ، حالتون انگار خوب نیست
-مهم نیست
حدیث-اما
-اره ، حالم اصلا خوب نیست
حدیث-چیزی شده
-می تونم باهات حرف بزنم
حدیث-چرا که نه
-پس ...
ماجرا رو براش گفتم ماجرای بیتا ، قشنگ داشت بهم گوش می کرد که جمله اخرم رو گفتم
-ولی الان اصلا برام مهم نیست و دنبال زندگی خودم هستم ...
حدیث-درکتون می کنم
-شما هم ...
حدیث-نه ولی درک که دارم
-متشکرم ، حالا کجا میرین؟؟؟
حدیث-خونمون
-میای بریم اخرین اب میوه رو بخوریم
حدیث-یعنی چی؟؟؟
-من فردا یا پس فردا قراره برم برا کار آلمان
حدیث-پس دانشگاه و پایان نامه مون چی میشه؟
-باهاتون تلفنی صحبت می کنم دربارش ، میرم شاید حالم بهتر بشه ، بریم اب میوه بخوریم؟؟؟
حدیث-هر جور دوست داری
-بریم ، پس
رفتیم اب میوه خریدم و خوردیم و بعد بردمش خونشون و پیاده شد
-خداحافظ ، پس باهات در تماسم
حدیث-خداحافظ فقط یه چیزی
-چی؟؟؟
حدیث-مواظب خودتون باشین ، خداحافظ
رفتم با نگام بدرقش کردم
شب رفتم خونه و خوابیدم البته همه چیزم و اول برای پرواز به المان اماده کرده بودم
فردا صبح که بلند شدم یه زنگ به علی زدم و گفتم که فردا قراره برم المان
فضولیش که تموم شد قطع کردم و رفتم کمی روی پایان نامه کار کردم و مطالبی رو بهش اضافه کردم و برا حدیث فرستادم
حدیث جواب نداد حدود یک ساعت شد نگرانش شدم و بهش زنگ زدم
-سلام ، خوبین؟؟؟
حدیث-سلام ، بله ولی کمی سرما خوردم
-چرا ، دکتر رفتین
حدیث-بله
-ببخشید مزاحم شدم که بگم پیامم رسید بله
حدیث-بله ، تشکر
-پس فعلا
حدیث-خداحافظ
تا شب برنامه ای نداشتم و نشستم همه برنامه هامو درست کردم برا رفتن ، امشبم مهمونی بود خونه عموم و داییم هم بود چون میشد شوهر عمه ام
رفتم به مهمونی کمی نشستم و مامانم گفت که برم پیش داییم که داره کباب درست می کنه
منم قبول کردم و رفتم ، داییم هم تا منو دید باد بزن و داد دست من
دایی-دایی جان من برم وسایل و بقیه گوشت و بیارم ، بگیر باد بزن ، خسته نشیا!!!
با خنده ای جوابش دادم
-نه تشکر ورزشکارم
دختر داییم هم که کنار باباش بود پیش من موندم
یه یک دقیقه ای که گذشت
دختر داییم که اسمش الناز بود سر صحبت و شروع کرد
الناز-سلام ، راستی شما ترم چندین؟
-سلام ، بماند اما فردا دارم میرم المان زیاد برم مهم نیست ترم و دانشگاه
الناز-چه جالب منم فردا قراره برم المان
-واقعا؟؟؟
الناز-بله ، شما کجا میرین
-یه شرکت المانی که کارش مهندسی ساختمان هست
الناز-فکر کنم همکاریم
-جالبه
الناز-اما میشه درباره یه موضوعی صحبت کنم باهاتون
-بله ، بگید




طبقه بندی: رمان ناگهان عشق معنا شد،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته هایم، دلنوشته هایم، رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی عطش عشق فلسفی زیبا عالی بیوتیفول افیکیال پایلوتی فایبری مذهبی قشنگ بی نظیر خواندنی عالللییی جذاب و جالب عرفانی عارفی، نوشته مدیریت وب محمد امین، رمان ناگهان عشق معناشد،

تاریخ : 1396/02/10 | 14:59 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل ۳
مامانم هم جوابم رو داد و پرسید کجا بودی
-با علی بودم
رفتم و گرفتم خوابیدم ، انگار دنیام به هم خورده بود نزدیک یک سال بود فراموشش کرده بودم اما دوباره ...

خوابیدم و حدود ساعت ۹ شب با صدای زنگ علی بیدار شدم
علی-سلام ، خوبی
-سلام ، راستش نه علی
علی-چرا؟؟
-بخاطر همون دختره ، بیتا
علی-عاشقشی؟
-فک کنم
علی-خب ، کاری از دست من بر میاد
-همدردی
علی-جمش کن بابا ، اون از تو خیلی بزرگتره ، تازه روانشناسان میگن باید شوهر 7 سال از همسرش بزرگتر باشه
-اما من عاشقشم
علی-چی داره این دختر
-مگه میشناسیش
علی-اره 
-از کجا؟؟؟
علی-از پدرش ، در هر صورت فراموشش کن ، عشقم
-حالم خوب نیست ، فعلا
علی-می خوای بریم بیرون؟
-نمیدونم
علی-تا 5 دقیقه دیگه میام دنبالت
-ولی ...
علی-اماده باش ، فعلا
-فعلا
آماده شدم و اومدم دم در خونه کمتر از ۲ دقیقه شد تا اومد
علی-به به آقا امین
-ببند ، حوصله ندارم
علی-چشم مغرور
-بیشعور
رفتیم بیرون و چرخیدیم و شام خوردیم و بعد ۲ ساعت برگشتم خونه ، قرار شد فردا علی بیاد دنبالم بریم دانشگاه
شب و تا صبح هر جوری بود گذروندم
بعد از ظهر هم علی زنگ زد و رفتیم دانشگاه
کلاس هنوز شروع نشده بود که سر جام نشسته بودم که یکی از دخترااومد طرف ما
دختره-سلام ، ببخشید آقا امین میشه باهاتون حرف بزنم
-بله بفرمایید
دختره-میشه بریم بیرون؟
علی-مبارک باشه
-علی ساکت
دختره-میشه؟
-بله
باهم رفتیم بیرون و شروع کرد به صحبت کردن
دختره-سلام من حدیث هستم ، می خوام که پایانامه رو باهم بدیم
-چرا با من؟
حدیث-چون بهترین پسر توی تمام پسرا هستین
-میشه فکر کنم؟
حدیث-بله حتما فقط خبرم بدین
-باشه
حدیث-اینم شماره من ...
-تشکر
رفتیم و توی کلاس و علی هم پشت سرهم ازم سوال میپرسید که هیچ کدوم و جواب ندادم و خیلی عصبانی شده بود
بعد کلاس هم با علی کلنجار رفتم و وقتی رفتم خونه ، قشنگ فکرامو کردم کمی از اون حال و هوای بیتا بیرون اومده بودم جالب بود برام که چند کلمه حرف حالم و بهتر کرده بود ، پس با این وجود پیامکی به شماره حدیث دادم
-سلام ، من امین خاص همکلاسی شما هستم ، می خواستم بگم که قبول می کنم اون درخواستتون رو
اگر می تونید برای تعیین موضوع بیام دنبالتون و بریم به یه پارک یا کتابخونه ، چطوره؟
این پیام و ارسال کردم و منتظر جوابش یه ۱۰ دقیقه ای موندم تا اینکه جواب برام اومد
حدیث-سلام ، خوبین؟ ، خیلی پیشنهاد خوبیه ، الان اماده میشم
خوشحال شدم ، اما نمی دونم چرا ، الکی ، شایدم ...
اماده شدم و سوار ماشینم شدم و رفتم دنبال حدیث خانم
تو خیابون بودم که ، متوجه چیزی شدم
دستی به سرم کشیدم و دریافتم که ادرس ندارم
زنگ حدیث زدم
-سلام ، اماده شدین
حدیث-سلام ، بله شما کجایین؟
-سر در گم یک کوچه ام
حدیث-یعنی چی؟
-یعنی ادرس ندارم عزیزم
حدیث-چی؟
-اخ ، ببخشید ، حواسم نبود ، فک کردم دارم با علی میحرفم ، یعنی حرف میزنم
حدیث-نه خواهش می کنم ، هر طور راحتین صدام کنید
-ادرس میدین یا حرف بزنیم
حدیث-اخی ، ببخشید یادم رفت ، چون اونقدر صداتون زیباست که فقط می خوام حرف بزنم باهاتون
-حرف بزنید
حدیث-نه ، معطلتون نمی کنم ، ادرسمون اینه ...
-تشکر ، فقط هماهنگ کردین
حدیث-بله ، مشکلی نداره ، گفتم که برا دانشگاه هست
-پس فعلا
حدیث-فعلا
حرکت کردم به طرف ادرس خونشون و وقتی رسیدم یه تک زنگ به گوشیش زدم
اومد دم در و تعارف کرد
-خواهش می کنم ، بیاید بریم تا وقت بیشتری داشته باشیم
حدیث-چرا که نه ، حتما
سوار ماشین خواست بشه که
حدیث-ببخشید کجا بشینم
-هر جا می خواین و راحتین ، من برام مشکلی نداره که جلو بشینین
حدیث-پس ...
-بفرمایید جلو
حرکت کردیم به سمت پارک شهر
تو ماشین هم حرف زدیم درباره رشته و چیزهای مورد علاقه
در هر صورت رسیدیم به پارک و روی یه نیمکت نشستیم و شروع کردیم به معرفی نوشته ها و ....
حدود ۲۰ دقیقه که شد
-ببخشید ، من میرم الان میام
حدیث-ببخشید ولی من تنهایی میترسم
-خب باشه اخر کار باهم میریم
حدیث-کجا؟؟؟
-یه چیزی بخوریم
حدیث-اهان ، فعلا بیاید درسمون تموم بشه
-باشه
شروع کردیم به توضیحات کامل و پیشنهاد و انتقاد ، حدود ۲ ساعت بعد باهم رفتیم وسایل و گذاشتیم تو ماشین و به پیتزا فروشی بغل پارک رفتیم و سفارش دادیم تا سفارش و اوردن حدود یک ربع شد
حرف هامون و تکمیل کردیم و درباره مسائل کلی حرف زدیم
بین خوردن هم اهی حرف میزدیم
بعد از این حرف ها و تموم کردن غذا رفتیم و سوار ماشین شدیم
رسوندمش در خونشون
-می خواید فردا بیام دنبالتون باهم بریم دانشگاه؟
حدیث-نه ، امروزم خیلی زحمت کشیدین
-نه خواهش می کنم حدیث خانم ، مشکلی نداره که با اسم کوچیک صداتون کنم
حدیث-نه ، تازه راحت ترم ، منم شما رو امین صدا می کنم
-راستی این مطالب من به صورت ورد هست ببینید
فلش رو از ضبط بیرون اوردم و دادم بهش
حدیث-حتما ، فردا براتون میارم ....




طبقه بندی: رمان ناگهان عشق معنا شد،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته خودم، دلنوشته، رمان ناگهان عشق معنا شد، فصل سوم، رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسفی عارفانه جالب زیبا قشنگ جالب خواندنی مفید افیکیال بیوتیفول،

تاریخ : 1396/01/7 | 14:25 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل25
از خواب شب قبل که همین اتفاق برام افتاد اما بقیه اش برام نا معلوم بود 
بالاخره رسیدم بیمارستان از بس گریه کرده بودم چشمام قرمز شده بود
کادر اورژانس اومد و طناز رو مستقیم برد به ICU
حتی دیگه عشقم به هوش هم نبود ، بعد از چند دقیقه همه فامیل ها هم رسیدن و خیلی نگران بودن ولی من تو حال خودم نبودم
ناگهان وسط سالن حالم بد شد و دیگه هیچی نفهمیدم
چشمام که باز شد دیدم بهم سرم وصل است می خواستم بلند بشم که یکی از فامیلام جلوم رو گرفت
-بزار برم
نه ، استراحت کن
-بزار برم پیش طناز
دیره
-چی ، یعنی چی
امین میدونی که هر چیز صلاح خدا باشه باید اتفاق بیفته ، خب صلاح خدا این بوده
-یعنی طناز من ...
اره ، رفت پیش خدا ...
اما اون که ...
بپذیر تسلیت بهت میگم
سرم و محکم گرفتم و چشمام و بستم و همه خاطراتم با اون زنده شد
بعد از چند دقیقه دیگه نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم دویدم و رفتم سمت اتاقش اما تا رسیدم دیدم دارن پارچه سفید رو می کشنند روی صورتش
-نه
با این حرف من دست نگه داشتن و تنهام گذاشتن
طناز و تو آغوشم گرفتم و باهاش حرف زدم وقتی خودم رو خالی کردم اومدن و پارچه رو کشیدن روی صورتش و بردنش برای کار های خاک سپاری
باورم نمیشد چرا؟؟؟چرا عشق من؟؟؟چرا برای من؟؟؟
اون روز حالم اصلا خوب نبود و دنیا برام پوچ و بیهوده بود و تو خودم بودم
فرداش خاک سپاری و شرکت کردم حالم خوب نبود و به چیزی توجه نداشتم جز چیزی که روی دستم بود یعنی تابوته عشق و دنیام
اشکام سرازیر بود و داشتم با خیالش حرف میزدم
-چرا رفتی؟؟؟ چرا عزیزم؟؟؟چرا تنهام گذاشتی؟؟؟
به هم ریخته بودم تا این که وقت این شد که طناز رو بزارم داخل قبرش
اومدن این کار رو انجام بدن که
_نه ، خودم این کار رو می کنم
رفتم داخل قبر و یواش و اروم گذاشتمش داخل قبر و داخل قبر اخرین حرف هام رو باهاش زدم و در اخر هم گفتم همیشه عاشقت می مونم و دعا کن زود بیام پیشد ....
بعد از حدود ۵ دقیقه از قبر بیرون اومدم
بعد از همه اداب و کار ها خاک رو سرازیر کردند روی قبرش
کنار قبرش نشستم براش فاتحه خوندم اما انگار فاتحه زندگیم رو می خوندم من بی طناز چه به زندگی کردن
همه داشتن می رفتن که نگذاشتن بیشتر بمونم و بردنم خونه طناز اینا
بعد از چند دقیقه با پدر طناز رفتیم توی اتاقش ، هنوز تصویرم که کشیده بود توی اتاقش به دیوار بود
پدرطناز-پسرم این دست نوشته رو تو میز طناز پیدا کردیم ، خوبه که بخونی
برگه رو گرفتم خوندم نوشته بود:
به نام خدایی که افریننده همه موجودات و جهان است همان خدایی که عشقم باعث شد ان را بیشتر بشناسم
سلام امیدوارم امین خوب باشی ، نمی دونم این نامه رو که می خونی من باهاتم یا بی تو هستم و یا..
من تو را به قدر تمام ذرات خاک این دنیا دوست دارم
در تمام دعاهای بعد از نمازم از خدا خواستم که تو رو به من بده حالا یا تو این دنیا و یا توی دنیای ابدی البته اگر تو بخوای.
من دوستت دارم عشقم ...
خودکارم و در اوردم و زیرش نوشتم
من می خوام بیام پیشد همین ...
سرم و گذاشتم به دیوار 
پدرطناز-ببخشید اگه ناراحت شدی
-نه ، غم طناز برای من خوش تر از شادیه
رفتم سر ارامگاهش و دعا براش خوندم و تا حدود ساعت ۴ صبح اونجا البته چند تا دیگه فامیل ها هم بودن
فردا بهم گفتن که عسل فقط پاش شکسته و امروز دادگاه است
رفتیم به دادگاه و بعد از چند روز مکرر دادگاه تموم شد حکم فرداش میومد و اجرا می شد
فرداش بابای طناز زنگ زد که حکم اعدام عسل اومده شما رضایت میدی؟
-نظر شما چیه؟
پدرطناز-هر جور شما میدونی
-از من انتظار ندارید که از خون عشقم و زندگیم بگذرم و رضایت بدم و بگذارم قاتل زندگیم توی این دنیا نفس بکشه ...
پدرطناز-اروم باش عزیزم ، هر جور که میدونی ، حکم تا سه ساعت دیگه برگزار میشه ، میام دنبالت
-باشه ، خداحافظ
بعد از سه ساعت کمتر اومد دنبالم و رفتیم برای اعدام
عسل رو که دیدم وایساد
عسل-امین من عاشقتم
-من ازت نفرت دارم احمق
عسل-یعنی بمیرم؟باشه برات میمیرم
طناب و انداختن دور گردنش
عسل-امین ازت خواهش می کنم
-عسل عشقم رو ازم گرفتی ، دنیات رو ازت می گیرم
محکم زدم زیر چهارپایه زیر پاش و بلافاصله جون داد
حالم خوب نبود زندگیم تموم بود دیگه
طنازم که رفت ...
برگشتن از دادگاه رو پیاده اومدم و قبول نکردم با پدر طناز برگردم
وسط های راه بودم که دیدم دنیام دیگه مزه ای نداره
راهم رو کج کردم و رفتم به یک جاده بی کران که اتنهایش خدا بود نه خودکشی و نه کفر می گویم میروم به سمت خدا ، جاده ای که اتنهایش خدا و اگر صلاح بداند خدا ، به طناز میرسم ان دنیا
این جاده رو تا اخر میروم دقیق مثل عشق طناز
میروم هر چه خدا خواست همان خواهد شد ...

خدا من دارم میام سمت تو ، میدونم هوامو داری ، عاشقتم خدا ، تو عشق واقعی هستی...

و پایان عشق واقعی

نوشته:محمد امین




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا فلم، رمان عشق واقعی، رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول افیکیال خاص قشنگ خواندنی بی نظیر فلسفی مذهبی حجاب پیام امد خوبی ها غم تنهایی تنها غمگین، رمان نوشته محمد امین، محمد امین، نوشته مدیریت وب محمد امین، فصل ۲۵،

تاریخ : 1395/12/6 | 12:28 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل24
کلاسم برسم اخه من تدریس گیتار می کردم
حدود ساعت 7/5 رفتم کلاس جلسه اول بود و باید بود با دانش اموزام هم اشنا می شدم
تا ساعت 9 کلاس داشتم بعد از ورود به اموزشگاه و سلام و احوال پرسی با مدیریت اونجا و لیست اسامی رفتم و در کلاس رو باز کردم و داخل شدم
سلام کردم که یکی از شاگرد ها گفت : ببخشید دوستای دیگه میان
-مشکلی نیست ما شروع می کنیم تا بیان
همه خودشون رو معرفی کردن و بعد یکی دیگه از شاگردان هم اومد
حدود 9 نفر بودن ، 4 پسر و 4 دختر که دو دقیقه بعد یه دختر دیگه هم اومد وقتی در رو باز کرد دیدم که طناز هست ، لبخندی بهم زد و منم چشمکی
کلاس اون روزم توش عشق معنا شد اونوقت که برا شاگردام گیتار می زدم با عشق بود مملو از عشق طناز
بعد از کلاس که همه رفتن طناز رو به معلم های دیگه معرفی کردم و بعد بهش گفتم
-میای بریم سینما ، دوتایی؟
طناز-نمی دونم ، می خوام اما بابام نمی دونه که
-یه زنگ به بابات بزن و بپرس ازش
طناز-باش
زنگ زد و بعدش ..
طناز-بابام قبول کرد ، کارد داره
-سلام اقای مهرانی ، خوبین؟
پدرطناز-بله ، سلامت باشی ، پسرم اگر بقدری که طناز شما رو دوست داره دوستش داری ، لازم نیست از من دیگه اجازه بگیرید طناز مال شماست
-بله من خیلی دوستش دارم
تلفن رو که قطع کردم به طناز گفتم که بریم ، سوار موتور شدیم و مستقیم رفتیم به سینما
بلیط رو گرفتیم و بعد رفتیم و داخل سالن شدیم دم در یه خانمی اومد جلو
خانم-سلام طناز خانم
طناز-سلام خانم علیپور
علیپور-به به ، ایشونن شاه داماد ، پسر ما که نتونست لیاقت شما رو داشته باشد ، ایشون دارن؟
طناز-بله ، خیلیم لیاقتشون بیشتر از منه
دیدم طناز کلافه شد از دست این خانم
-خانم محترم کافیه ، مزاحم نشین
و بدون خداحافظی از کنار این خانم رد شدیم و یه جا نشستیم و فیلم رو دیدیم
بعدش طناز رو رسوندم و مامانم بهم زنگ زد که برم به مهمونیمون ، رفتم به مهمونی و رفتم داخل و بعد از سلام ، همه گفتن کی بریم
-کجا؟
خواستگاری
-چی؟
ما همه چیز و می دونیم
-چی رو؟
تسلیم شو بهتره ، مگه دوست نداری
دیدم دوستش دارم ، پس تسلیم شدم
-قبول
همه هورا کشیدن و شادی کردن ، پدرم تلفنش رو برداشت و زنگ زد به اقای مهرانی و قرار رو فردا شب گذاشت
اون شب به اتمام رسید و دل تو دلم نبود برای فردا که به معشقوقم می رسم
فردا شد و حدود ساعت 6 بعد از ظهر که عسل بهم زنگ زد
گوشی رو برداشتم
-سلام ، بفرمایید
عسل-قراره امشب بری خواستگاری؟
دیدم داره پشت تلفن گریه می کنه
-چرا؟ ، چیزی شده؟
عسل-من دوست دارم
-من طناز رو
عسل-من برات اون رو برگردوندم
-منم تشکر کردم
عسل-زندگیت رو ازت می گیرم
قطع کردم بهم ریخته بودم اما شادی امشب رو با هیچ چیز نمی تونست ازم بگیره
بعد از 3 ساعت رفتیم با فامیل به خواستگاری
بعد از اون چایی معروف اوردن و اینا فقط این شد بریم باهم صحبت کنیم
رفتیم توی اتاق
کمی از ارزو هامون گفتیم و بعد رفتیم بیرون ، قرار گذاشتن که فردا بریم برا عقد اما قبلش گروه خون
دیگه دغدغه هام تموم شده بود ، به عشقم رسیده بودم و زندگیم دیگه اخر خوشبختی بود
اون شب تا صبح به طناز و زندگیمون فکر کردم که از فردا شروع می شد ، عقد ، عروسی و ماه عسل و بعدش زندگی عاشقانه با عشقم و دنیام طناز
فردا هم رسید ، صبح رفتیم برای گروه خون ، قرار شد جوابش رو تا ساعت 11 دریافت کنیم ، رفتیم و ساعت 11 برگشتیم و بعدشم جواب ها رو گرفتیم و رفتیم برا خطبه عقد
دل تو دلم نبود تازه جواب های گروه خونمون هم مثبت بود...
خطبه عقد جاری شد و با انگیزه و ارزوهامون دوتایی بله رو گفتیم
محرم شده بودیم دستش رو گرفتم و رفتیم با هم بعد از مجلس بیرون اومدیم و دستش توی دستام بود و تو راه سوار شدن به ماشین بودیم که عسل از اون طرف خیابون طناز رو صدا زد
طناز هم رفت اون طرف خیابون اما من روبرو شون اون طرف خیابون نظاره گرشون بودم
طناز که به عسل رسید اون رو بغل کرد و عسلم بهش تبریک گفت اما 10 ثانیه بعد عسل بلند فریاد زد
عسل-امین من عاشقت بود و تو جواب رد بهم دادی پس اگر مال من نیستی برا کسی دیگه هم نباش
دست طناز رو کشید و دوتاییشون رسیدن وسط خیابون ، یه ماشین بزرگ باری هم باهاشون برخورد کرد
ماتم زده بود و نتونستم بدوم برا نجات عشقم وقتی طناز رو دیدم که پر از خون هست دویدم به سمتش اما نوش دارویی بود بعد از مرگ سهراب
رسیدم بالا سرش و سرش رو بالا گرفتم و روی پام گذاشتم
طناز-امین دوست دارم به قدر تموم ثانیه هایی که باهات بودم
کسی دور و بر نبود که محرم باشه
عشقم رو بلند کردم و روی دست بردمش ، عسل و رها کرده بودم و حالم خوش نبود
عشقم روی دستم داشت جون می داد طناز رو گذاشتم توی ماشین و سریع نشستم پشت فرمون و با تمام سرعت راه افتادم به طرف بیمارستان ، تمام هنرم و تو رانندگی برا طناز به نمایش گذاشتم 
شاید برام پیش بینی شده بود از 




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیبا فوق العاده خواندنی بیتیفول افیکیال، رمان عشق واقعی، فصل ۲۴، فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی، رمان،

تاریخ : 1395/12/4 | 17:32 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل22
-درک کن دیگه محسن ، دختر خاله محترمت درخواست دوستی به من داده دیشب و اینم شمارش
محسن شماره رو گرفت و دید
محسن-عسل به یه شرط نمیرم همه چیز و به خاله بگم
عسل-چی؟
محسن-بیای تو گروه من و امین
عسل-من ارزومه با امین تو یه خط باشم
محسن-باید بخاطر ما با یه دختر مچ بشی و همه چیز زندگیش رو از زبونش بکشی
عسل-قبول ، بخاطر امین باشه
-محسن چی تو سرته.
محسن-به وقتش میگم ، اول بزار برا عسل همه چیز و بگم
ماجرای من و طناز و از سیر تا پیاز برا عسل خانم گفت و اونم قبول کرد و قرار شد از دو الی سه روز دیگه بره و شروع کنه دوستی رو با طناز
بعدشم عسل خانم خداحافظی کرد و رفت خونشون
-محسن فکرت خوبه اما من دلم شور میزنه
محسن-شور چی؟ این دختره الان تو مشت ماست
-باشه ، قبول
با اصرار محسن شب و خونشون خوابیدم و چون موبایلم و خاموش کرده بودم با تلفن ثابت محسن زنگ زدم و خبر دادم اما رسید به این سوال که خانوادم گفتن
چرا رفتی ، چی شد ، طناز خیلی ناراحت بودا
-این دختر فعلا به درد من نمی خوره ، اگر توی زندگیتون اضافیم میتونم برم
نه عزیزم ، من گفتم برایی که زود تر به مرادت برسی و گرنه از خدامونه هنوز پسر خونه و مجرد و البته پیشمون باشی
-من این دختر رو همراه با دین و یاد خدا می خوام
باشه هر جور راحتی
-پس من خونه محسنم ، فردا میام خونه ، خداحافظ
خداحافظ ، مواظب خودت باش
گوشی رو قطع کردم
محسن-امین خان عصبانیتت رو سر خانوادت خالی نکن
-بیا برو بابا
محسن خندید و قرار شد تا صبح برنامه دوستی عسل و طناز و بچینیم
اون شب تا صبح نخوابیدم و تا نماز صبح اون برنامه رو چیدیم ، مو لای درزش نمی رفت.
بعد از نماز صبح هم رفتم یه دو ساعتی خوابیدم و بعدشم از محسن تشکر و خداحافظی کردم و رفتم به خونمون
وقتی رسیدم مادرم برام صبحونه اورد ، خوردم
صدای زنگ تلفن خونمون اومد
مادرم-امین بیا شماره خونه طنازه
-ولش کن
مادر-بیا جواب بده ، بدو ببینم
-باشه
تلفن و برداشتم
طناز با بغضی گفت
طناز-سلام ، چرا گوشیت خاموشه...
-خب الان بفرمایید خانم مهرانی
طناز-دوباره شدم خانم مهرانی؟
-حوصله ندارم دیگه زنگ نزنین
طناز-امین به جون طناز این خواهشم و قبول کن
-بفرمایید...
طناز-فردا بیا پارک دیشبی ، ساعت 6 ، بزار اخرین حرف هامو بهت بگم اگه دیگه دوستم نداری...
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و از مادرم خواستم دیگه گوشی و برنداره اگه شماره طناز بود
حدود ساعت 9 صبح زنگ زدم به محسن و قرار شد بریم پارک فلان
حدود ساعت 9/15 بود که رسیدم پارک محسنم بود و باهم رفتیم و نشستیم روی یکی از نیمکت ها
ماجرا رو بهش گفتم
محسن-پس عسل از پس فردا بره بهتره ، تو باید بری سر قرار چون می خواد حرف های اخرش و اون دختر بزنه
-طبق معمول قبول کردم
راه افتادم و رفتم به خونمون و گرفتم خوابیدم و مادرم برا ناهار صدام زد و بعد از ناهار هم دوباره خوابیدم اخه خیلی خسته بودم و دیشبش نخوابیده بودم
شب حدود ساعت 6 بلند شدم
مادرم با دیدن من بهم گفت که طناز چند بار دیگه هم زنگ زده به خونه گفتم که خوابی ، گفت که فردا بری به پارک
مادرم-امین فردا حتما برو
-باشه
رفتم بیرون و با محسن کمی بودم و حدود ساعت 10 اومدم خونه و خوابیدم
فردا چشمام که باز شد طناز اومد جلو چشمام از همون لحطه استرس شدیدی بر من حاکم شد
امروز یا از طناز جدا می شدم و یا باهاش میموندم
اون روز رو با استرس شدید تا وقت دیدار با طناز گذروندم و نیم ساعت زود تر رفتم و موبایلم رو از محسن گرفتم و سر وقت به پارک رفتم
دیدم که روی یک نیمکت با پدرش نشسته
رفتم جلو و سلام کردم
پدرطناز-سلام ، عزیزم
قرار شد که من و طناز قدم بزنیم و باهم حرف بزنیم
قدم زنان رفتیم و داشتیم قدم می زدیم وقتی قشنگ از پدرش دور شدیم ، طناز سکوت و شکست و خیلی بلند و پشت سرهم حرف میزد
طناز-اقا امین فقط بلدی که اذیت کنی ، اصلا درک نداری ، من عاشقتم ، نمیتونی این رو بفهمی ، چرا توجه نمی کنی ، منم احساس دارم ، چرا باهام نمی مونی ، ....
وقتی حرف هاش تموم شد با لبخندی خیلی اروم جواب دادم
-الان اروم شدی عزیزم
طناز-اره ، ببخشید خیلی صدام و بردم بالا
-حق داری ، طناز من باید یه چیز رو بهت بگم و بعدش ....
طناز-تو که همه چی رو قبلا گفتی اینم روش
-تو چرا من رو دوست داری؟
طناز-چون اخلاقد ، محبتت ، و خیلی ویژگی های دیگه داری ...
-ببین کسی که چیزی رو خلق می کنه خودش اون ویژگی ها رو بی نهایت بیشتر از اون موجود خلق شده داره ، قبول داری؟
طناز-اره
-پس خدا این ویژگی های من رو خیلی بیشتر از من داره ، خیلی ، چرا به اون توجه نمی کنی ، برو وقتی خدا رو شناختی بیا باهم و البته با خدا باشیم.
طناز دیگه پلک نمی زد ، جواب هم نمی داد ، انگار تو یه عالم دیگه بود ، حتی وقتی ازش خداحافظی کردم و از کنارش رد شدم جوابم رو نداد و بهم توجه ای نکرد و تو یه عالم دیگه بود .....

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته خودم، فصل ۲۲ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشنگ بیتیفول بی نظیر عرفانی عرفان عارفانه، دلنوشته هایم،

تاریخ : 1395/11/29 | 11:20 | نویسنده : محمد امین | نظرات
الا یا ایها العاشق
که میکری ز هجرش دق
که الانی که تنهایی
ز فکرش شد پریشانی
دلم انگیز و انگیزا
ندارد هرگز از ماها
دلم سخت است و بد جاهل
چو سنگی بر سر ساحل
دلم غمگین و اشفته
دلم هفته به هفت هفته
ز اول تا شب شب جان
دلم مست و دلم جانان
دلم حالش بسی بستن
دلم اگاه از اشفتن
دلم بی تو چه غمگین است
دلم بی تو همش کین است
دلم کین با همه عالم
دلم پر زهر چو مار و دم
دلم مست شقایق هاست
دلم بی تاب قایق هاست
دلم هم میرود دریا
برای دوری از عشقا

شاعر:محمد امین

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، شعر خودم، شاعرانه، شاعر محمد امین مدیریت وب، محمد امین، شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظیر عالی بیتیفول درجه یک خوب افیکیال، شعر های خودم،

تاریخ : 1395/11/15 | 13:45 | نویسنده : محمد امین | نظرات
کاش می شد جهان را فقط نوشت
از برگ گل تا خزان را فقط نوشت
عشق و محبت و صفا و زیبای را
از اول عین تا قاف را فقط نوشت
دوست دارم که شبی با زیبا یاری
زنم فریاد که اقا جان کی بیایی
من از امدنت غم دارم مهدی جان
نه که رفتن و هزاران دیر ایایی
ره من با ره تو کجا هزاران فرق
در غم و عشق شما هستم غرق
مست مست مست مجنون عاشق
کردم اقا نامت دوهزار بار مشق
دیر شد تابیدنت چون ماه بر عالمی
دیر است شاید که جمعه ایمی
یارمی به قوت قلب و قلوب
قسمتی ده به فضلت شاهمی
شاه شاهان حکومت شاهی
شاهی از الله و از حکم شبابی
شاه شاهان شهیدان خدایی
شاه حکمت خیز شاهی جهان
سوی الله و جهان بر اسمان
شاه عشق و محبت معشوق
دلبری از دل کده از اسمان
کاش میشد که دمی بر در گرفت
کاش میشد که ورودت سر گرفت
کاش بیایی و شود پایان این
حب ولی الله را در بر گرفت
ایی و حکم حکیم الله شوی
بر جهان تنها تو شاه شوی
ایی و حکومت عدل را اوری
دوباره برای این جهان ماه شوی
دلم هم برای حکومتت نمی تپد
دل را برای دیدار تپانده می تپد
یارا بیا و مرا از گنه در بر بگیر
دلم برای مهدی ولی الله می تپد
بازهم جمعه ای از جمعه فرج گذشت
بازهم دل از امید های غلج گذشت
بازهم امدنت بسیار سخت شد
انگار برای هفته ای از فرج گذشت


شاعر:محمد امین

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: فقط نوشت، شعر خودم، شاعر محمد امین مدیریت وب، یک قدم تا قلم، شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق معشوق عشاق عشق بی نظیر زیبا فرج خوب بیوتیفول افیکیالی درجه یک، نوشته و سروده خودم، محمد امین،

تاریخ : 1395/11/7 | 16:12 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای