نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
اعصاب من مغرورم رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب رمان عاشقانه دلنوشته هایم بسم الله الرحمن الرحیم حسینیه ایران رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته های خودم نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم نوشته هایم رمان عشق واقعی فصل ۱۸ نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم دست نوشته هایم رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی شعر نویسنده ام رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷ یک قدم تا قلم غرورم عاشقانه نوشته مدیریت وب محمد امین رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی د مطلب عالی دست نوشته ها خاطره نویس درجه یک عالی جالب خواندنی خاطره هایم ، خاطره نویس ، خاطره ، دلنوشته ، خاطره نوشته ، نوشته نوشته محمد امین نوشته های محمد امین دارالعباده نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم نوشته خودم نوشته خودم محمد امین عکس هایم یزد رمان عشق واقعی تنها نویس فصل ۱۹ رمان عشق واقعی محمد امین شاعرانه عارفانه مدیریت وب سفرم به یزد دلنوشته هام رمان عشق واقعی

هوا سرده اما با فکر و خیال تو خوب می گذره ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، دلنوشته هایم، نوشته محمد امین، محمد امین، مدیریت وب، نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی بیتیفول درجه یک،

تاریخ : 1395/10/28 | 10:14 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل19
و از اتاقش اومدم بیرون می خواستم بشینم و زار زار گریه کنم چون خیلی دوستش داشتم و اون خواب بود
بعد از یک ساعت رفتیم به خونه ، رفتم تو اتاقم و روی تختم خوابیدم و سرم کردم توی بالشم و یه دل سیر گریه کردم و از گریه خوابم برد
دیگه اون پسر رو ندیم و بهشون نتونستیم سر بزنیم اخه رفته بودیم به یک شهر دیگه
بعد از یک ماه که ساکن شدیم پدرم وقتی حالم و می دیده به خانواده اون پسر زنگ زد که اگر به این شهر اومدن بهمون سر بزنن و یه شب بیان حتما
گذشت و گذشت تا من به سن حدود 10 رسیده بودم که یه روز خانواده اون پسر زنگ زدم که قراره فردا بیایم خونتون ، دیگه با این خبر سر از پا نمیشناختم ، وسایل بازی رو جور کردم تا یه دل سیر بازی کنیم باهم
فردا رسیدن و زنگ در رو زدند ،با اشتیاق دوان دوان رفتم و در و باز کردم اومدن داخل خانمون ولی پسرشون همراهشون نبود
بعد از سلام و چه خبرها ، مامانم پرسید پسرتون نیومده؟
گفتن مونده پیش فامیلاش و نیومده چون کلاس داره
پکر شده بودم
بعد از اون مهمونی هم دیگه نتونستم ببینمشون
در صورتی که دوتایی داشتیم اشک می ریختیم
طناز-امین من از بچگی با عشق اشنا شدم عشق کسی که الان باهامه ، من از بچگی عاشقت بودم
-می دونی چرا ازت دوری می کردم؟ برایی که من و فراموش کنی
طناز-تو فراموش شدنی نیستی ...
-پدر و مادرت می دونن من همین پسریم که تو بچگیت می خواستی؟
طناز-اره ، بعد از چند وقتی که ازتون خبری نبود فهمیدم که پدرم با خانوادتون در ارتباطه و نمی خواد من چیزی بفهمم ، یک روز رفتم و به بابام گفتم بابا می دونم باهاشون در ارتباطی فقط بگو پسرشون و بیارن یه روز بازی کنیم باهم ، بازی کردن بهونه بود تا باهات باشم ، همین
دیگه ازتون خبری نبود تا حدود 25 روز پیش
پدرم برای ثبت نام به هیاتتون اومده بود و تا اسم و فامیلت رو دید شک کرد که تویی یا کسی دیگه وقتی از فامیلتون پرسید ، پدرم فهمید که شمایی به رئیس کاروان ماجرا رو گفته بود که رئیس کاروان قبول کرد تا کنارت بشینم ، وقتی پدرم بهم گفت خدام داده بودن انگار ، برام دیگه یه رویای دست نیافتنی بودی ولی داشتی کم کم دست یافتی می شدی
روز حرکت از ساعت 5 که بلند شدم دیگه خوابم نبرد خیلی حرف برای گفتن داشتم باهات
خودم رو اماده کردم برای دیدار با معشوقم
دیگه بقیه اش هم که می دونی
-تو بردی نقشه رو ، دمت گرم که بخاطر من این همه زجر کشیدی ، خیلی دوست دارم
طناز-منم همینطور
دستمالی از کیفش در آورد و اومد اشک هامو پاک کنه که
-طناز قرار شد بهم نخوریم ، عزیزم نامحرمیم که
طناز-حواسم هست دستم به صورتت نمی خوره
-باشه
دستمال و گذاشت روی اشکام و اشکام رو پاک کرد
اشکای خودش هم پاک کرد
تا نیم ساعت دیگه همه چیز تموم بود که پدر و مادرش اومدن و بالای سرمون
پدرطناز-پسرم باید دیگه کم کم خداحافظی کنید...
طناز-بابا الان!؟
-اره ، تا نیم ساعت دیگه می رسیم
پدرطناز-ما میریم کم کم خداحافظی کنید باهم ، امین جان ما رو فراموش نکنیا...
-چشم ، ببخشید اگه تو پیدا کردن من به زحمت افتادین
پدرطناز-ارزش زنده کردن یه عشق بی نهایت رو داشت ، پس ما رفتیم
-طناز ، دیگه وقت خداحافظی ، نمی خوام غمگین باشی چون عشق ما پا برجاست و تموم شدنی نیست
با بغضی جواب داد
طناز-عاشقتم ، غمگین نیستم چون تو رو دارم
کاپشنم و برداشت و گذاشت روی شونم و سرش رو گذاشت روی شونم و زار زار گریه کرد
-طناز ، گریه نکن به خدا گریم می گیره
طناز-بزار حسد کنم
دیگه چیزی نگفتم ، نگاهش کردم و کمتر پلک زدم تا اشک تو چشمام سرازیر نشه
ماشین وایساد و رئیس کاروان اعلام کرد که همه پیاده شن و گفت که امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
پیاده شدیم
طناز-امین فقط پیامم بده یا زنگ بزن بهم دلم واست تنگ میشه
-توهم همین طور ، دلت تنگ شد بهم زنگ بزن
طناز-باشه ، اما کاش میتونستم بغلت کنم و بهم ارامش بدی
-اما ما نامحرمیم
طناز-اره
-راستی حواست به حجاب و خدا هم باشه ها ، مخصوصا حرف هایی که مشهد بهت زدم
طناز-حتما
در صورتی که داشت اشک از صورتش جاری می شد جوابم هم می داد
-پس خداحافظ
پدر و مادرشم اومدن و خداحافظی کردیم
منم پدر و مادرم اومدن دنبالم ، هم رو دیدن و وایسادن یه دل سیر حرف زدن و خاطرات زنده کردن و پدر طناز هم از مشهد و من و دخترشون گفتن
رفتم یه گوشه نشستم خیلی خسته بودم و چشمم و به کفش هام دوختم ، چند ثانیه که شد طناز هم اومد بغلم نشست و اروم بهم گفت
طناز-میدونی دارن چی میگن
-اره
طناز-چی میگن؟
-درباره سفر مشهد و خاطره هاشون تو محله و اینا
طناز-و البته درباره ما دوتا
-اره ، درسته
طناز-فردا میای خونه ما
-برا چی
طناز-باهم باشیم
-نمیتونم
طناز-خواهش
-نمیشه
طناز-برا چی؟
-چون می دونی که خانواده هامون
ناراحت جواب داد
طناز-باش
-ولی یه قولی میدم
طناز-چی؟
-یه روز باهم بریم سینما ، چطوره؟
طناز-عالیه .......

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، فصل ۱۹ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، محمد امین، رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی درجه یک بی نظیر پر طرفدار یک داستان عالی عرفانی فلسفی فاز سنگین فلسفیها عارفی معشوقی لیلی و مجنون اوریجینال عالی،

تاریخ : 1395/10/17 | 12:22 | نویسنده : محمد امین | نظرات
آن کسی که عزیز ترین است برای من
الان دشمنی بیش نیست برای من
وقتی که می گویم دنیا بازی است
می گونه نه ، آن زندگی است برای من
آخر تو هم روزی می رسی به حال من
وقتی که شدی ، تنهاتر از تنهای من
وقتی که خودت رو در خلوتی شناختی
می بینی که رسیدی به پای من
اما اگر این شکست برد شود
می بینی که خرابستان است جای من
جایی به وسعت یک عالمی
دارم ولی بدون او ، گورستان است جای من
الان در حال انجام یک بازی ام
بازی که جداست راه تو و پای من
دلم گرفته و بد دلم تنگ است
به عالمی سوگند تویی دنیای من
اما اگر باز هم نمی خواهی مرا
باشد سفر به سلامت ای دنیای من

شاعر:محمد امین (کیانا)

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، شاعر محمد امین کیانا، شعری عاشقانه بسیار عاشقانه عشق عشقی عشق اباد فلسفی عارفانه عرفانی زیبا قشنگ بیوتیفول بی نظیر پرطرفدار عالی، شاعرانه، شعر جای تو، شعری عالی از محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم،

تاریخ : 1395/09/29 | 17:00 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل 16
باهم رفتیم به طرف حرم و باهم گپ زدیم ، او هم حدود 15 سالش بود ولی طناز یه چیز دیگه بود
رفتیم نماز و بعد از نماز لیلا خانم می خواست بره توی ضریح از صحن ازادی رفتیم و او جلو شد
-طناز ، لیلا حسینیه رو بلده
طناز-اره
-پس بیا بپیچونیمش
طناز-نه ، اذیتش نکن
-بیا اشکالی نداره می گیم گم کردیمش
طناز-گناه داره
-همین که گفتم ، میای حالا
طناز-فقط صداش می کنیم و فرار
-فقط باید نبیندمون
طناز-پس بدو
رفتیم و دم در صحن وایسادیم و فریاد زدیم " لیلا "
و بعدشم بدو بدو رفتیم به یه صحن دیگه که کنار صحن ازادی بود و بعدشم رفتیم به طرف حسینیه و ناهار و خوردیم
طناز-عالی بود کارد ، دیگه همراهمون نمیاد
-ما اینیم دیگه
خندیدیم و باهم رفتیم بازار
طناز-شما که حوصله بازار نداشتی
-اولا شما نه تو ، قرار شد راحت باشیم ، تازشم میخوام از دلت بخاطری که صبح نگذاشتم بری و نیومدم در بیارم
طناز-تشکر
-خواهش می کنم
رفتیم به بازار و کمی خرید کردیم و بعد رفتیم به سمت حسینیه تا وسایل و بگذاریم و بعدش بریم نماز ، رفتیم به حسینیه و اون خونه خانم ها و بعدشم وسایل رو هم گذاشتیم توی اتاقمون و به اصرار طناز یه چایی باهم خوردیم و بعدش اماده شدیم و وضو گرفتیم و رفتیم به سمت حرم و توی صحن هدایت نشستیم ، هنوز یه سه ربعی تا نماز مونده بود که بعد از 5 دقیقه
طناز-میشه یه خواهش ازت بکنم؟
-چی؟
طناز-چشمات رو ببند
-چرا؟
طناز-می خوام یه هدیه بهت بدم
-به مناسبت ...
طناز-اشناییمون
-نه
طناز-تو دادی منم می خوام هدیه بدم
-اون کادو بود خانم
طناز-اذیتم نکن دیگه
-نه
طناز-جون طناز
-قسم نده
طناز-جون من و دوست نداری ، باشه...
-باشه چون خیلی برام عزیزی ، کادو رو بده
طناز-چشمات رو ببند
-چشم ، بیا
چشمام و بستم و بعد از 5 ثانیه
طناز-باز کن حالا
چشمام و باز کردم یه کادو کوچیک تو دستش بود و گرفت سمتم
طناز-بفرمایید ، راستی یادته یه بار تو اولین حرفامون بهت موبایلم رو گرفتم سمتد و گفتم بیا
-اره
طناز-ببخشید خیلی از این حرفم پشیمونم
-بخشیدم همون لحظه
طناز-چرا اخه؟
-چون دیدمت و ازت خوشم اومد
طناز-پس اون همه اهل رابطه نیستم چی شد؟
-الانم اهلش نیستم اما تو نصف وجودمی...
طناز-تو هم همین طور امین ، کادو و نمی گیری دستم درد اومدا
-فدات
کادو رو گرفتم
طناز-زود باز کن می خوام ببینم ازش خوشت اومده یا نه
باز کردم کادو رو و جعبه کوچیکی بود ، جعبه رو باز کردم دیدم یه انگشتره که روی نگینش با خط پیوسته انگلیسی نوشته امین و زیرشم سه خط کشیده و خیلی کوچیک نوشته طناز
-کاش اسم خودت رو روش نوشته بودی چون زندگیم تویی
طناز-نه دیگه من تو رو دوست داشتم اسم تو هم نوشتم
-خیلی متشکرم
طناز-دستت نمی کنی
-چرا که نه
دستم کردم و خیلی هم قشنگ بود
طناز-خوبه
-اره عشقم ، عالیه
دیگه داشتم اذان می گفتن و بلند شدیم و نماز رو به جماعت خوندیم بعدشم رفتیم تو صحن ها چرخیدیم و بعدش رفتیم و شام و خوردیم و قرار شد که شب بعد شام برگردیم حرم و مثل دیشب باهم گپ بزنیم و بخوابیم
رفتیم به طرف حسینیه و شام رو خوردیم و بعد از 2 ساعت رفتیم به سمت حرم ، قرار شد که با اون گروه 10 نفری بریم و تا صبح باهم باشیم همون گروهی که باهم کوه رفتیم
به فکر فرو رفته بودم که تا چند روز دیگه بر می گردیم به شهرمون و فاصلم با طناز یه نیم ساعت هست چطور ببینمش و این دلتنگیم رو چطوری تموم کنم و چطوری طناز و ببینم
تو خودم بودم و راه می رفتیم ، بعد 4 دقیقه رسیدیم به ورودی حرم فامیل ها جلو شدن و طناز اومد سمتم
طناز-چی شده چرا غمگینی؟
-هیچی
طناز-نکنه بخاطر فامیل هامه که اومدن
-نه عزیزم
طناز-پس چی؟
-بیا بریم هیچی نیست ، اونا بازرسی و رد کردنا
طناز-تا نگی چی شده نمیام
-من دلم واست تنگ میشه
طناز-منم دلم واست تنگ میشه اما..
-تا چند روز دیگه بر می گردیم به شهرمون و نمی تونم دیگه هر روز ببینمت
طناز-لطفا دیگه اینو نگو من گریم می گیرها ، تازشم من هر روز بهت پیام میدم و بهت زنگ میزنم
-باشه
طناز-دیگه غمگین نباش لطفا ، دلم می گیره عشقم غمگین باشه
خندیدم و بهم لبخند زد
-باشه ، بیا بریم
طناز-چشم
رفتیم بازرسی و اون فامیل ها هم کمی غر زدن که چرا زود نمیاید و حرف می زنید
رفتیم و صحن ها رو گشتیم البته فقط من و طناز چون که فامیل ها مستقیم رفتن صحن ازادی و قرار شد بعدش ما بریم اونجا و پیداشون کنیم
رفتیم از صحن کوثر به صحن جامع رضوی بعدش قدس و جمهوری و گوهر شاد و ازادی و انقلاب و اینا ...
کاملا دیگه صحن ها رو دور زدیم بعدش رفتیم به صحن ازادی و بعد گپ زدن ، اون ها خوابیدن و من و طنازم یواش یواش از جامون بلند شدیم و رفتیم به صحن انقلاب و اون جا مثل شب قبل خوابیدیم و شب خوبی مثل شب قبل بود
صبح هم بلند شدیم و رفتیم سرویس بهداشتی توی یکی از صحن ها و بعدش رفتیم و نماز رو به جماعت خوندیم و بعد از گپ زدن رفتیم و..

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل شانزدهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، محمد امین، دست نوشته هایم، رمان عشق واقعی رمانی عاشقانه عارفانه فلسفی بی نظیر بیوتیفول عشق عشقی معشوقی مجنون و لیلی فرهاد و شیرین بسیار عالی، فصل شانزدهم رمان، رمان،

تاریخ : 1395/09/27 | 16:31 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل14
طناز-میگه فردا می ریم اگر میای فردا ساعت 6 صبح
-بگو شد میام
بعد از خداحافظی
-تو می خوای بری؟
طناز-اگه تو اجازه بدی
-هر جور میلته
طناز-اصلا اگه تو بیای منم میرم
یه زنگ زدم به کامران و بهش گفتم که کوه همراهشون نمیام طنازم خوشحال شد و بعد رفتیم و ناهار و خوردیم و کولم و بستم برا فردا
گذشت و فرا رسید رفتن به کوه صبح با زنگ طناز بیدار شدم و بعد از اماده شدن رفتم دم در ، همه اومده بودن البته با یه مرد که یا شوهرشون بود یا برادرشون الا طناز که دختر و البته فرزند تک خانواده بود و با دیدن من اومد و باهم رفتیم ، سوار دو تا ماشین شدیم و رفتیم به سمت کوه کنار های مشهد
توی ماشین باهم گپ زدیم و با پسرا اشنا شدم
توی یکی از ماشین ها اقایون و توی اون یکی ماشین خانما بودن تقریبا همه هم سن هم بودیم و سن هامون بین 16 تا 18 بود
دوتا شون خواهر برادر و سه تا هم با نامزداشون اومده بودن
کم کم رسیدیم که کوه و کوله هامون رو برداشتیم و رفتیم با هم به سمت کوه
یه جا وسایل و پهن کردیم و چایی و قهوه خوردیم و بعد رفتیم به ادامه کوه نوردی یعنی بالا رفتن از کوه
برف کمی روی کوه نشسته بود اما مقداری هم از کوه سرازیر شده بود و قرار شد هر کسی مواظب همراه خودش باشه حالا یا خواهرشه یا همسرش
موندیم من و طناز ، قرار شد من از عشقم یعنی طناز ، مواظبت کنم
راه افتادیم و رفتیم به بالای کوه من و طناز گروه سوم از این پنج گروه بودیم
تقریبا وسط راه برای فتح کوه بودیم که طناز سر خورد گرفتمش و از بقیه خواستم که برن بالا تا ما بیایم اخه کمی خون دماغ شده بود و حالش خوب نبود اونا با اصرار من رفتن و من موندم و طناز با دستمال خون دماغش رو پاک کردم و ازش پرسیدم که
-حالت خوبه طناز؟
طناز-با تو که باشم اره
-منم همین طور
طناز-ببخشید نگرانت کردم
-نه فدات شم ، کمی بیا استراحت کن
طناز-چشم
کاپشنم رو در اوردم و لوله کردم و گذاشتم روی پام
-بیا سرتو بزار رو پام
طناز-معلومه هنوزم دوستم داری
-خوشمزه خانوم ، عاشقتم
خندید و سرشو گذاشت روی پام و بهم چشم دوخت
-چیه؟
طناز-امین ، خیلی دوست دارم
-منم همین طور
چشمام پر از اشک شد و قطره اشکم روی صورتش افتاد
طناز-داری گریه می کنی؟
-نه ، این اشک عشقه
بعد از نیم ساعت حرف زدن و استراحت بلند شدیم و راه و ادامه دادیم
طناز-الهی بمیرم تو استراحت نکردی
-نه من با تو اصلا خستگی و حس نمی کنم دیگه این حرف و نزن
طناز-چشم قربان
-سریع باش بهشون برسیم خوشمزه
خندید و با ارنج زد تو پهلوم
رفتیم و رسیدیم به قله کوه که فامیل ها اونجا نشسته بودن و با دیدن من و طناز
لاله-کجایین ؟ گوشیتون هم که انتن نمیده رفته بودین عشق و حال
طناز-گم شو لاله
همه خندیدن و رفتیم و من و طناز هم نشستیم و بعد از گپ زدن و غذا خوردن ترجیح دادیم بریم پایین کوه تا شب که می رسیم حسینیه بعد شام بریم پارک
برگشتیم پایین و تو راه برگشتن یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت 1 ظهره
بچه ها گفتن که بریم و یه چیزی بخوریم قرار شد همه بریم که
طناز-امین تو گشنته؟
-من بالا کوه غذا خوردم نه گشنم نیست ، تو چی؟
طناز-منم نه
-پس بیا جیم بزنیم ، هستی؟
طناز-اره
به بچه ها گفتیم که ما بریم دستامون و بشوریم میایم ، اون ها هم قبول کردن و من طناز رفتیم به یه کافی شاپ و بعد از خوردن بستنی قرار شد بریم تلکابین
گوشی هامونم حالت پرواز گذاشتیم و راحت رفتیم تلکابین و باهم لذت بردیم
-طناز ، اینا ببیننمون می کشنمونا
طناز-اره ، ولی دستت درد نکته که درکم کردی و باهام اومدی
-خواهش می کنم تازه شم من و تو باهم میشیم ما یعنی باید هم رو بفهمیم
برگشتیم و حدود ساعت 4 رسیدیم حسینیه و بلافاصله رفتیم به حرم و توی رواق نماز و خوندیم و گوشی هامون و روشن کردیم پیام تماس های دریافتی تموم نمی شد یه زنگ بهشون زدیم و گفتیم که برگشتیم و اونا هم دری وری بارمون کردن و بعد خداحافظی و قطع کردن تلفن
طناز-میشه روی پام بخوابی؟
-برا چی؟
طناز-چون می خوام ببینم چه حسی داره و البته چه حسی رو تو امروز احساس کردی
-باشه
انبار او چادرش و لوله کرد و گذاشت روی پاش
طناز-بیا عشقم بخواب
-چشم
خوابیدم روی پاش و چشمام و بستم و خالصانه عشقمون و حس کردم
بعد از این کار ها و خوندن نماز رفتیم به طرف حسینیه و بعد از رسیدن رفتم و کمی خوابیدم و بعدشم بلند شدم و رفتیم برا شام ، شام اقایون تموم شد و رسید به خانم ها ، طنازم اومد و شام و خورد و بهم زنگ زد بعد شام
-الووو ، سلام
طناز-سلام
-کاری داشتی؟
طناز-بریم پارک؟
-تا 10 دقیقه دیگه ، باشه
طناز-باشه
-فقط بعدش من می رم حرم میای؟
طناز-اره با تو همه جا میام
-ولی این دفعه باید به خاطر لطف به خدا و امام رضا بیای نه به خاط من
طناز-چشم
-کار نداری ، خداحافظ.
طناز-زود بیا عشقم ، خداحافظ
گوشی و قطع کردیم و بعد از ده دقیقه رفتم دم در حسینیه و با طناز رفتم...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل چهاردهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، نوشته محمد امین، محمد امین، رمان عشق واقعی، رمان عشقی عاشقانه معشوقی عشق عشق واقعی در جه یک فلسفی دست نوشته،

تاریخ : 1395/09/11 | 09:42 | نویسنده : محمد امین | نظرات
خدا نکند زندگیم با تو که هستم تغییر کند...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: خدا نکند...، خدا نکند، یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته خودم، نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته مدیریت وب یک قدم تا قلم محمد امین،

تاریخ : 1395/08/13 | 17:29 | نویسنده : محمد امین | نظرات

عاشقانه می نویسم اما عارفان هم در فهمش می مانند...



@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: نوشته خودم، محمد امین، نوشته عارفانه، نوشته عاشقانه، نوشته عرفانی، نوشته فلسفی، نوشته مدیریت وب یک قدم تا قلم،

تاریخ : 1395/08/10 | 14:25 | نویسنده : محمد امین | نظرات

می گویند ما نمی توانیم عاشقانه بنویسیم عاشقانه نوشتن هم ادمی می خواهد که دلش پاک باشد

عشق خدا بی توضیف است پس دلت را پاک کن ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: بنویس عاشقانه، محمد امین، یک قدم تا قلم، عاشقانه، عارفانه، نوشته عرفانی . عاشقانه . عارفانه . فلسفی، نوشتهدهای خودم . محمد امین،

تاریخ : 1395/08/9 | 13:49 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای