نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
دست نوشته هایم شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظی شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق م عکس هایم نوشته خودم عشق واقعی ‌ نوشته های خودم شاعرانه رمانی عاشقانه عشق عشقی مععشوقی عشاقی عشاق عارفانه عرفان عرفانی ع عکس نویس عکاسی شعر خودم فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی دلنوشته هایم عکاس آباد عشق واقعی نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق فقط نوشت عکاس محمد امین مدیریت وب رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نو دست نوشته نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیب نوشته های محمد امین دست نوشته ها نوشته مدیریت وب محمد امین شاعر محمد امین مدیریت وب شعر های خودم مطلب عالی رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشن فصل ۲۴ رمانی عشق عاشقانه عاشقی معشوقی عارف عارفانه عارفانی عارفی بی نظی عارفانه فصل ۲۲ رمان عشق واقعی دلنوشته های محمد امین نوشته خودم محمد امین عکاس محمد امین شعر عکس شماره 4 نوشته محمد امین نوشته و سروده خودم رمان عشق واقعی رمان رمان ناگهان عشق معنا شد محمد امین فصل۲۱ رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب عاشقانه نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم دلنوشته
فصل24
کلاسم برسم اخه من تدریس گیتار می کردم
حدود ساعت 7/5 رفتم کلاس جلسه اول بود و باید بود با دانش اموزام هم اشنا می شدم
تا ساعت 9 کلاس داشتم بعد از ورود به اموزشگاه و سلام و احوال پرسی با مدیریت اونجا و لیست اسامی رفتم و در کلاس رو باز کردم و داخل شدم
سلام کردم که یکی از شاگرد ها گفت : ببخشید دوستای دیگه میان
-مشکلی نیست ما شروع می کنیم تا بیان
همه خودشون رو معرفی کردن و بعد یکی دیگه از شاگردان هم اومد
حدود 9 نفر بودن ، 4 پسر و 4 دختر که دو دقیقه بعد یه دختر دیگه هم اومد وقتی در رو باز کرد دیدم که طناز هست ، لبخندی بهم زد و منم چشمکی
کلاس اون روزم توش عشق معنا شد اونوقت که برا شاگردام گیتار می زدم با عشق بود مملو از عشق طناز
بعد از کلاس که همه رفتن طناز رو به معلم های دیگه معرفی کردم و بعد بهش گفتم
-میای بریم سینما ، دوتایی؟
طناز-نمی دونم ، می خوام اما بابام نمی دونه که
-یه زنگ به بابات بزن و بپرس ازش
طناز-باش
زنگ زد و بعدش ..
طناز-بابام قبول کرد ، کارد داره
-سلام اقای مهرانی ، خوبین؟
پدرطناز-بله ، سلامت باشی ، پسرم اگر بقدری که طناز شما رو دوست داره دوستش داری ، لازم نیست از من دیگه اجازه بگیرید طناز مال شماست
-بله من خیلی دوستش دارم
تلفن رو که قطع کردم به طناز گفتم که بریم ، سوار موتور شدیم و مستقیم رفتیم به سینما
بلیط رو گرفتیم و بعد رفتیم و داخل سالن شدیم دم در یه خانمی اومد جلو
خانم-سلام طناز خانم
طناز-سلام خانم علیپور
علیپور-به به ، ایشونن شاه داماد ، پسر ما که نتونست لیاقت شما رو داشته باشد ، ایشون دارن؟
طناز-بله ، خیلیم لیاقتشون بیشتر از منه
دیدم طناز کلافه شد از دست این خانم
-خانم محترم کافیه ، مزاحم نشین
و بدون خداحافظی از کنار این خانم رد شدیم و یه جا نشستیم و فیلم رو دیدیم
بعدش طناز رو رسوندم و مامانم بهم زنگ زد که برم به مهمونیمون ، رفتم به مهمونی و رفتم داخل و بعد از سلام ، همه گفتن کی بریم
-کجا؟
خواستگاری
-چی؟
ما همه چیز و می دونیم
-چی رو؟
تسلیم شو بهتره ، مگه دوست نداری
دیدم دوستش دارم ، پس تسلیم شدم
-قبول
همه هورا کشیدن و شادی کردن ، پدرم تلفنش رو برداشت و زنگ زد به اقای مهرانی و قرار رو فردا شب گذاشت
اون شب به اتمام رسید و دل تو دلم نبود برای فردا که به معشقوقم می رسم
فردا شد و حدود ساعت 6 بعد از ظهر که عسل بهم زنگ زد
گوشی رو برداشتم
-سلام ، بفرمایید
عسل-قراره امشب بری خواستگاری؟
دیدم داره پشت تلفن گریه می کنه
-چرا؟ ، چیزی شده؟
عسل-من دوست دارم
-من طناز رو
عسل-من برات اون رو برگردوندم
-منم تشکر کردم
عسل-زندگیت رو ازت می گیرم
قطع کردم بهم ریخته بودم اما شادی امشب رو با هیچ چیز نمی تونست ازم بگیره
بعد از 3 ساعت رفتیم با فامیل به خواستگاری
بعد از اون چایی معروف اوردن و اینا فقط این شد بریم باهم صحبت کنیم
رفتیم توی اتاق
کمی از ارزو هامون گفتیم و بعد رفتیم بیرون ، قرار گذاشتن که فردا بریم برا عقد اما قبلش گروه خون
دیگه دغدغه هام تموم شده بود ، به عشقم رسیده بودم و زندگیم دیگه اخر خوشبختی بود
اون شب تا صبح به طناز و زندگیمون فکر کردم که از فردا شروع می شد ، عقد ، عروسی و ماه عسل و بعدش زندگی عاشقانه با عشقم و دنیام طناز
فردا هم رسید ، صبح رفتیم برای گروه خون ، قرار شد جوابش رو تا ساعت 11 دریافت کنیم ، رفتیم و ساعت 11 برگشتیم و بعدشم جواب ها رو گرفتیم و رفتیم برا خطبه عقد
دل تو دلم نبود تازه جواب های گروه خونمون هم مثبت بود...
خطبه عقد جاری شد و با انگیزه و ارزوهامون دوتایی بله رو گفتیم
محرم شده بودیم دستش رو گرفتم و رفتیم با هم بعد از مجلس بیرون اومدیم و دستش توی دستام بود و تو راه سوار شدن به ماشین بودیم که عسل از اون طرف خیابون طناز رو صدا زد
طناز هم رفت اون طرف خیابون اما من روبرو شون اون طرف خیابون نظاره گرشون بودم
طناز که به عسل رسید اون رو بغل کرد و عسلم بهش تبریک گفت اما 10 ثانیه بعد عسل بلند فریاد زد
عسل-امین من عاشقت بود و تو جواب رد بهم دادی پس اگر مال من نیستی برا کسی دیگه هم نباش
دست طناز رو کشید و دوتاییشون رسیدن وسط خیابون ، یه ماشین بزرگ باری هم باهاشون برخورد کرد
ماتم زده بود و نتونستم بدوم برا نجات عشقم وقتی طناز رو دیدم که پر از خون هست دویدم به سمتش اما نوش دارویی بود بعد از مرگ سهراب
رسیدم بالا سرش و سرش رو بالا گرفتم و روی پام گذاشتم
طناز-امین دوست دارم به قدر تموم ثانیه هایی که باهات بودم
کسی دور و بر نبود که محرم باشه
عشقم رو بلند کردم و روی دست بردمش ، عسل و رها کرده بودم و حالم خوش نبود
عشقم روی دستم داشت جون می داد طناز رو گذاشتم توی ماشین و سریع نشستم پشت فرمون و با تمام سرعت راه افتادم به طرف بیمارستان ، تمام هنرم و تو رانندگی برا طناز به نمایش گذاشتم 
شاید برام پیش بینی شده بود از 




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیبا فوق العاده خواندنی بیتیفول افیکیال، رمان عشق واقعی، فصل ۲۴، فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی، رمان،

تاریخ : 1395/12/4 | 17:32 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل22
-درک کن دیگه محسن ، دختر خاله محترمت درخواست دوستی به من داده دیشب و اینم شمارش
محسن شماره رو گرفت و دید
محسن-عسل به یه شرط نمیرم همه چیز و به خاله بگم
عسل-چی؟
محسن-بیای تو گروه من و امین
عسل-من ارزومه با امین تو یه خط باشم
محسن-باید بخاطر ما با یه دختر مچ بشی و همه چیز زندگیش رو از زبونش بکشی
عسل-قبول ، بخاطر امین باشه
-محسن چی تو سرته.
محسن-به وقتش میگم ، اول بزار برا عسل همه چیز و بگم
ماجرای من و طناز و از سیر تا پیاز برا عسل خانم گفت و اونم قبول کرد و قرار شد از دو الی سه روز دیگه بره و شروع کنه دوستی رو با طناز
بعدشم عسل خانم خداحافظی کرد و رفت خونشون
-محسن فکرت خوبه اما من دلم شور میزنه
محسن-شور چی؟ این دختره الان تو مشت ماست
-باشه ، قبول
با اصرار محسن شب و خونشون خوابیدم و چون موبایلم و خاموش کرده بودم با تلفن ثابت محسن زنگ زدم و خبر دادم اما رسید به این سوال که خانوادم گفتن
چرا رفتی ، چی شد ، طناز خیلی ناراحت بودا
-این دختر فعلا به درد من نمی خوره ، اگر توی زندگیتون اضافیم میتونم برم
نه عزیزم ، من گفتم برایی که زود تر به مرادت برسی و گرنه از خدامونه هنوز پسر خونه و مجرد و البته پیشمون باشی
-من این دختر رو همراه با دین و یاد خدا می خوام
باشه هر جور راحتی
-پس من خونه محسنم ، فردا میام خونه ، خداحافظ
خداحافظ ، مواظب خودت باش
گوشی رو قطع کردم
محسن-امین خان عصبانیتت رو سر خانوادت خالی نکن
-بیا برو بابا
محسن خندید و قرار شد تا صبح برنامه دوستی عسل و طناز و بچینیم
اون شب تا صبح نخوابیدم و تا نماز صبح اون برنامه رو چیدیم ، مو لای درزش نمی رفت.
بعد از نماز صبح هم رفتم یه دو ساعتی خوابیدم و بعدشم از محسن تشکر و خداحافظی کردم و رفتم به خونمون
وقتی رسیدم مادرم برام صبحونه اورد ، خوردم
صدای زنگ تلفن خونمون اومد
مادرم-امین بیا شماره خونه طنازه
-ولش کن
مادر-بیا جواب بده ، بدو ببینم
-باشه
تلفن و برداشتم
طناز با بغضی گفت
طناز-سلام ، چرا گوشیت خاموشه...
-خب الان بفرمایید خانم مهرانی
طناز-دوباره شدم خانم مهرانی؟
-حوصله ندارم دیگه زنگ نزنین
طناز-امین به جون طناز این خواهشم و قبول کن
-بفرمایید...
طناز-فردا بیا پارک دیشبی ، ساعت 6 ، بزار اخرین حرف هامو بهت بگم اگه دیگه دوستم نداری...
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و از مادرم خواستم دیگه گوشی و برنداره اگه شماره طناز بود
حدود ساعت 9 صبح زنگ زدم به محسن و قرار شد بریم پارک فلان
حدود ساعت 9/15 بود که رسیدم پارک محسنم بود و باهم رفتیم و نشستیم روی یکی از نیمکت ها
ماجرا رو بهش گفتم
محسن-پس عسل از پس فردا بره بهتره ، تو باید بری سر قرار چون می خواد حرف های اخرش و اون دختر بزنه
-طبق معمول قبول کردم
راه افتادم و رفتم به خونمون و گرفتم خوابیدم و مادرم برا ناهار صدام زد و بعد از ناهار هم دوباره خوابیدم اخه خیلی خسته بودم و دیشبش نخوابیده بودم
شب حدود ساعت 6 بلند شدم
مادرم با دیدن من بهم گفت که طناز چند بار دیگه هم زنگ زده به خونه گفتم که خوابی ، گفت که فردا بری به پارک
مادرم-امین فردا حتما برو
-باشه
رفتم بیرون و با محسن کمی بودم و حدود ساعت 10 اومدم خونه و خوابیدم
فردا چشمام که باز شد طناز اومد جلو چشمام از همون لحطه استرس شدیدی بر من حاکم شد
امروز یا از طناز جدا می شدم و یا باهاش میموندم
اون روز رو با استرس شدید تا وقت دیدار با طناز گذروندم و نیم ساعت زود تر رفتم و موبایلم رو از محسن گرفتم و سر وقت به پارک رفتم
دیدم که روی یک نیمکت با پدرش نشسته
رفتم جلو و سلام کردم
پدرطناز-سلام ، عزیزم
قرار شد که من و طناز قدم بزنیم و باهم حرف بزنیم
قدم زنان رفتیم و داشتیم قدم می زدیم وقتی قشنگ از پدرش دور شدیم ، طناز سکوت و شکست و خیلی بلند و پشت سرهم حرف میزد
طناز-اقا امین فقط بلدی که اذیت کنی ، اصلا درک نداری ، من عاشقتم ، نمیتونی این رو بفهمی ، چرا توجه نمی کنی ، منم احساس دارم ، چرا باهام نمی مونی ، ....
وقتی حرف هاش تموم شد با لبخندی خیلی اروم جواب دادم
-الان اروم شدی عزیزم
طناز-اره ، ببخشید خیلی صدام و بردم بالا
-حق داری ، طناز من باید یه چیز رو بهت بگم و بعدش ....
طناز-تو که همه چی رو قبلا گفتی اینم روش
-تو چرا من رو دوست داری؟
طناز-چون اخلاقد ، محبتت ، و خیلی ویژگی های دیگه داری ...
-ببین کسی که چیزی رو خلق می کنه خودش اون ویژگی ها رو بی نهایت بیشتر از اون موجود خلق شده داره ، قبول داری؟
طناز-اره
-پس خدا این ویژگی های من رو خیلی بیشتر از من داره ، خیلی ، چرا به اون توجه نمی کنی ، برو وقتی خدا رو شناختی بیا باهم و البته با خدا باشیم.
طناز دیگه پلک نمی زد ، جواب هم نمی داد ، انگار تو یه عالم دیگه بود ، حتی وقتی ازش خداحافظی کردم و از کنارش رد شدم جوابم رو نداد و بهم توجه ای نکرد و تو یه عالم دیگه بود .....

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته خودم، فصل ۲۲ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشنگ بیتیفول بی نظیر عرفانی عرفان عارفانه، دلنوشته هایم،

تاریخ : 1395/11/29 | 11:20 | نویسنده : محمد امین | نظرات
الا یا ایها العاشق
که میکری ز هجرش دق
که الانی که تنهایی
ز فکرش شد پریشانی
دلم انگیز و انگیزا
ندارد هرگز از ماها
دلم سخت است و بد جاهل
چو سنگی بر سر ساحل
دلم غمگین و اشفته
دلم هفته به هفت هفته
ز اول تا شب شب جان
دلم مست و دلم جانان
دلم حالش بسی بستن
دلم اگاه از اشفتن
دلم بی تو چه غمگین است
دلم بی تو همش کین است
دلم کین با همه عالم
دلم پر زهر چو مار و دم
دلم مست شقایق هاست
دلم بی تاب قایق هاست
دلم هم میرود دریا
برای دوری از عشقا

شاعر:محمد امین

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، شعر خودم، شاعرانه، شاعر محمد امین مدیریت وب، محمد امین، شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظیر عالی بیتیفول درجه یک خوب افیکیال، شعر های خودم،

تاریخ : 1395/11/15 | 13:45 | نویسنده : محمد امین | نظرات
کاش می شد جهان را فقط نوشت
از برگ گل تا خزان را فقط نوشت
عشق و محبت و صفا و زیبای را
از اول عین تا قاف را فقط نوشت
دوست دارم که شبی با زیبا یاری
زنم فریاد که اقا جان کی بیایی
من از امدنت غم دارم مهدی جان
نه که رفتن و هزاران دیر ایایی
ره من با ره تو کجا هزاران فرق
در غم و عشق شما هستم غرق
مست مست مست مجنون عاشق
کردم اقا نامت دوهزار بار مشق
دیر شد تابیدنت چون ماه بر عالمی
دیر است شاید که جمعه ایمی
یارمی به قوت قلب و قلوب
قسمتی ده به فضلت شاهمی
شاه شاهان حکومت شاهی
شاهی از الله و از حکم شبابی
شاه شاهان شهیدان خدایی
شاه حکمت خیز شاهی جهان
سوی الله و جهان بر اسمان
شاه عشق و محبت معشوق
دلبری از دل کده از اسمان
کاش میشد که دمی بر در گرفت
کاش میشد که ورودت سر گرفت
کاش بیایی و شود پایان این
حب ولی الله را در بر گرفت
ایی و حکم حکیم الله شوی
بر جهان تنها تو شاه شوی
ایی و حکومت عدل را اوری
دوباره برای این جهان ماه شوی
دلم هم برای حکومتت نمی تپد
دل را برای دیدار تپانده می تپد
یارا بیا و مرا از گنه در بر بگیر
دلم برای مهدی ولی الله می تپد
بازهم جمعه ای از جمعه فرج گذشت
بازهم دل از امید های غلج گذشت
بازهم امدنت بسیار سخت شد
انگار برای هفته ای از فرج گذشت


شاعر:محمد امین

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: فقط نوشت، شعر خودم، شاعر محمد امین مدیریت وب، یک قدم تا قلم، شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق معشوق عشاق عشق بی نظیر زیبا فرج خوب بیوتیفول افیکیالی درجه یک، نوشته و سروده خودم، محمد امین،

تاریخ : 1395/11/7 | 16:12 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل 21
طناز-می دونی چرا تصویرت رو کشیدم چون می خوام همیشه جلو چشمام باشی
-کی کشیدی
طناز-مشهد که بودیم
-راستی بابات چی گفت؟
طناز-گفت مشکلی نداره اما شب بیاید پارک
-عالی شد ، بریم؟
طناز-اماده شم بریم
-پس من میرم دم در تا بیای
طناز-باشه
-زود بیا
طناز-چشم
رفتم و از پدر و مادرش خداحافظی کردم و رفتم دم در منتظر موندم
حدود 5 دقیقه بعد اومد و سوار موتور شد و باهم رفتیم البته بینمون یه کیف گذاشته بود که برای طناز بود
رفتیم و یه کافی شاپ پیدا کردیم و رفتیم داخلش ، با این که تازه باز کرده بودن ، ولی مکانش خوب بود
رفتیم طبقه دوم و نشستیم و بعد از سفارش ، کمی باهم حرف زدیم و ازش سوالایی پرسیدم
-طناز امشب میای پارک؟
طناز-اره
-راستی من شاید نیام
طناز-چرا اخه
-باید برم اموزشگاه شاید کلاس هام شروع بشه از فردا
طناز-باشه
-اما اگر شد میام
برامون سفارش ها رو اوردن و خوردیم و بعدشم سوار موتور شدیم و بردمش خونه و بعد از خداحافظی ، رفتم به اموزشگاه گیتار و با منشی اموزشگاه که مدیر اونجا بود ، صحبت کردم و پرسیدم که قبول شدم برای ترم بعد
که جواب جالبی بهم داد و گفت که شما باید تدریس کنی
اولش ماتم زد اما کمی برام عادی بود دیگه
با خوشحالی تلفنم و در اوردم و به مامانم زنگ زدم که بهم گفت پارک هستن و منم زود برم
راه افتادم و بعد 5 دقیقه رسیدم به پارک و گشتم و پیداشون کردم و بعد از سلام و احوال پرسی باهم ، گپ زدیم
انگار داشت بحث من و طناز برا خانواده جدی تر میشد ، انگار داشت می رسید به ازدواج که به هوای تلفن زدن از اون جو خانوادگی خارج شدم و رفتم یه گوشه ای خلوت کردم و نشستم یه جایی که برای پیدا کردنم یه 5 دقیقه ای طول بکشه دقیقا اون طرف پارک
روی یه نیمکت نشستم و با خودم فکر می کردم
یه چیزی توی وجودم می گفت
امین داری دستی دستی ازدواج می کنی
چیزی که هیچ وقت قبول نداشتی و دوست نداشتی
تموم خاطراتم مرور شد دیدم واقعا دوستش دارم پس با این نتیجه دیگه به این چیز ها فکر نمی کنم و پایان همه چیز میشه
«امین و طناز»
رفتم و دیدم هنوز دارن بحث می کنن که یه دفعه همه به من نگاه کردن
-چیزی شده؟
گفتن که نظر شما چیه؟
-درباره...؟
ازدواج
-الان؟!
باید کم کم تصمیم بگیریم
-میشه باشه برا یه وقت دیگه ...
چرا؟
-باهم صحبت کنیم با طناز خانم
خب الان وقت خوبیه برید روی همین نیمکت و باهم صحبت کنید ، خوبه؟
-اگر طناز خانم قبول کنن بد نیست
طناز-با کمال میل
باهم رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم حدود 30 متری فاصله داشتیم فقط تعجبم از این بود که چطور این نیمکت رو دیدن ، چون راه مارپیچی داشت تو دیدشونم نبودیم و راحت تر باهم صحبت کردیم
اما در اخرش حرف هامون بهش گفتم
-طناز فقط یه چیز
طناز-چی؟
-تو حجابت رو بخاطر حرف های من کمی تغییر دادی یا بخاطر من؟
طناز-هر دو
-طناز باید بهت رو راست بگم ، تو هنوزم حجابت خوب نیست حاضری به خاطر خدا عوض کنی و با حجاب بشی؟
طناز-اخه ...
-جواب ازت می خوام
طناز-کمی زشت میشم
-زیبایی به حجاب خوبه نه به ازاد بودن
طناز-خب یه بار دیگه توضیح بده درباره حجاب
-ببین تو مثل صدف هستی و اگر محافظ صدف تو رو حفاظت نکنه ، توی دریا غرق میشی و دیگه ارزشی نداری
طناز-میشه کمی از موهام بیرون باشه؟
-پس هنوز خدا رو نشناختی و هنوز عاشقش نیستی ، خداحافظ
بلند شدن و سریع رفتم به سمت موتورم ، انگار صدای طناز و دیگه نمی شنیدم و انگار دشمنم داشت صدام میزد ، سوار موتورم شدم
و رفتم و زنگ زدم به یکی از دوستام که اسمش محسن بود
محسن جریان من و طناز و می دونست و خیلی هم باهم حرف میزد که از دستش ندم چون عشقمون یه عشق واقعیه
گوشی رو برداشت محسن و بعد از سلام و احوال پرسی سریع ، جریان امشب و بهش گفتم
محسن-بیا خونه ما باهم حرف بزنیم این طوری نمیشه
منم گفتم که میام
راه افتادم با موتور با سرعت بالا و لایی کشیدن بلاخره رسیدم به خونه محسن اینا
زنگ در و زدم محسن اومد دم در و در رو باز و کرد
رفتم داخل خونشون و داخل اتاقش
باهام کمی صحبت کرد که نتیجه این شد که گوشیم رو چند روزی خاموش کنم اومدم گوشیم رو خاموش کنم 
دیدم یه 30 تماسی از طناز دارم و یه پیام
«امین ازارم نده جون طناز ، من بی تو نمی تونم زندگی کنم»
گوشیم و خاموش کردم و گذاشتم خونه محسن اینا تا وسوسه نشم و روشن کنم
محسن-رفیق وقت ترک عشقه ، باید مرد باشی
-محسن منم دوسش دارم اما ...
محسن-اما حجاب خوب نداره ، منظورت همین بود
-اره
محسن-پس یا دینت و خدا یا طناز ، کدومش
-خدا و دینم
محسن-پس ، یاعلی
-یاعلی
باهم خداحافظی کردیم و داشتم می رفتم که عسل رو توی خونه محسن اینا دیدم ، چشم تو چشم شدیم
عسل-سلام
محسن اومدم
محسن-راستی عسل خانم دختر خاله ام هست
-میشناسمش
محسن-از کجا؟؟؟
-از توی رستوران
عسل-محسن شما برو
محسن-داره یه چیزایی فاش میشه بگو امین....
عسل-نگو ....


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، دلنوشته های محمد امین، رمان عشق واقعی، عشق واقعی، رمانی عاشقانه عشق عشقی مععشوقی عشاقی عشاق عارفانه عرفان عرفانی عارفی بی نظیر فلسفی فلسفییی عالی درجه یک خواندنی بیوتیفول، فصل۲۱،

تاریخ : 1395/11/5 | 12:50 | نویسنده : محمد امین | نظرات

هوا سرده اما با فکر و خیال تو خوب می گذره ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، دلنوشته هایم، نوشته محمد امین، محمد امین، مدیریت وب، نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی بیتیفول درجه یک،

تاریخ : 1395/10/28 | 10:14 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل19
و از اتاقش اومدم بیرون می خواستم بشینم و زار زار گریه کنم چون خیلی دوستش داشتم و اون خواب بود
بعد از یک ساعت رفتیم به خونه ، رفتم تو اتاقم و روی تختم خوابیدم و سرم کردم توی بالشم و یه دل سیر گریه کردم و از گریه خوابم برد
دیگه اون پسر رو ندیم و بهشون نتونستیم سر بزنیم اخه رفته بودیم به یک شهر دیگه
بعد از یک ماه که ساکن شدیم پدرم وقتی حالم و می دیده به خانواده اون پسر زنگ زد که اگر به این شهر اومدن بهمون سر بزنن و یه شب بیان حتما
گذشت و گذشت تا من به سن حدود 10 رسیده بودم که یه روز خانواده اون پسر زنگ زدم که قراره فردا بیایم خونتون ، دیگه با این خبر سر از پا نمیشناختم ، وسایل بازی رو جور کردم تا یه دل سیر بازی کنیم باهم
فردا رسیدن و زنگ در رو زدند ،با اشتیاق دوان دوان رفتم و در و باز کردم اومدن داخل خانمون ولی پسرشون همراهشون نبود
بعد از سلام و چه خبرها ، مامانم پرسید پسرتون نیومده؟
گفتن مونده پیش فامیلاش و نیومده چون کلاس داره
پکر شده بودم
بعد از اون مهمونی هم دیگه نتونستم ببینمشون
در صورتی که دوتایی داشتیم اشک می ریختیم
طناز-امین من از بچگی با عشق اشنا شدم عشق کسی که الان باهامه ، من از بچگی عاشقت بودم
-می دونی چرا ازت دوری می کردم؟ برایی که من و فراموش کنی
طناز-تو فراموش شدنی نیستی ...
-پدر و مادرت می دونن من همین پسریم که تو بچگیت می خواستی؟
طناز-اره ، بعد از چند وقتی که ازتون خبری نبود فهمیدم که پدرم با خانوادتون در ارتباطه و نمی خواد من چیزی بفهمم ، یک روز رفتم و به بابام گفتم بابا می دونم باهاشون در ارتباطی فقط بگو پسرشون و بیارن یه روز بازی کنیم باهم ، بازی کردن بهونه بود تا باهات باشم ، همین
دیگه ازتون خبری نبود تا حدود 25 روز پیش
پدرم برای ثبت نام به هیاتتون اومده بود و تا اسم و فامیلت رو دید شک کرد که تویی یا کسی دیگه وقتی از فامیلتون پرسید ، پدرم فهمید که شمایی به رئیس کاروان ماجرا رو گفته بود که رئیس کاروان قبول کرد تا کنارت بشینم ، وقتی پدرم بهم گفت خدام داده بودن انگار ، برام دیگه یه رویای دست نیافتنی بودی ولی داشتی کم کم دست یافتی می شدی
روز حرکت از ساعت 5 که بلند شدم دیگه خوابم نبرد خیلی حرف برای گفتن داشتم باهات
خودم رو اماده کردم برای دیدار با معشوقم
دیگه بقیه اش هم که می دونی
-تو بردی نقشه رو ، دمت گرم که بخاطر من این همه زجر کشیدی ، خیلی دوست دارم
طناز-منم همینطور
دستمالی از کیفش در آورد و اومد اشک هامو پاک کنه که
-طناز قرار شد بهم نخوریم ، عزیزم نامحرمیم که
طناز-حواسم هست دستم به صورتت نمی خوره
-باشه
دستمال و گذاشت روی اشکام و اشکام رو پاک کرد
اشکای خودش هم پاک کرد
تا نیم ساعت دیگه همه چیز تموم بود که پدر و مادرش اومدن و بالای سرمون
پدرطناز-پسرم باید دیگه کم کم خداحافظی کنید...
طناز-بابا الان!؟
-اره ، تا نیم ساعت دیگه می رسیم
پدرطناز-ما میریم کم کم خداحافظی کنید باهم ، امین جان ما رو فراموش نکنیا...
-چشم ، ببخشید اگه تو پیدا کردن من به زحمت افتادین
پدرطناز-ارزش زنده کردن یه عشق بی نهایت رو داشت ، پس ما رفتیم
-طناز ، دیگه وقت خداحافظی ، نمی خوام غمگین باشی چون عشق ما پا برجاست و تموم شدنی نیست
با بغضی جواب داد
طناز-عاشقتم ، غمگین نیستم چون تو رو دارم
کاپشنم و برداشت و گذاشت روی شونم و سرش رو گذاشت روی شونم و زار زار گریه کرد
-طناز ، گریه نکن به خدا گریم می گیره
طناز-بزار حسد کنم
دیگه چیزی نگفتم ، نگاهش کردم و کمتر پلک زدم تا اشک تو چشمام سرازیر نشه
ماشین وایساد و رئیس کاروان اعلام کرد که همه پیاده شن و گفت که امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
پیاده شدیم
طناز-امین فقط پیامم بده یا زنگ بزن بهم دلم واست تنگ میشه
-توهم همین طور ، دلت تنگ شد بهم زنگ بزن
طناز-باشه ، اما کاش میتونستم بغلت کنم و بهم ارامش بدی
-اما ما نامحرمیم
طناز-اره
-راستی حواست به حجاب و خدا هم باشه ها ، مخصوصا حرف هایی که مشهد بهت زدم
طناز-حتما
در صورتی که داشت اشک از صورتش جاری می شد جوابم هم می داد
-پس خداحافظ
پدر و مادرشم اومدن و خداحافظی کردیم
منم پدر و مادرم اومدن دنبالم ، هم رو دیدن و وایسادن یه دل سیر حرف زدن و خاطرات زنده کردن و پدر طناز هم از مشهد و من و دخترشون گفتن
رفتم یه گوشه نشستم خیلی خسته بودم و چشمم و به کفش هام دوختم ، چند ثانیه که شد طناز هم اومد بغلم نشست و اروم بهم گفت
طناز-میدونی دارن چی میگن
-اره
طناز-چی میگن؟
-درباره سفر مشهد و خاطره هاشون تو محله و اینا
طناز-و البته درباره ما دوتا
-اره ، درسته
طناز-فردا میای خونه ما
-برا چی
طناز-باهم باشیم
-نمیتونم
طناز-خواهش
-نمیشه
طناز-برا چی؟
-چون می دونی که خانواده هامون
ناراحت جواب داد
طناز-باش
-ولی یه قولی میدم
طناز-چی؟
-یه روز باهم بریم سینما ، چطوره؟
طناز-عالیه .......

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، فصل ۱۹ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، محمد امین، رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی درجه یک بی نظیر پر طرفدار یک داستان عالی عرفانی فلسفی فاز سنگین فلسفیها عارفی معشوقی لیلی و مجنون اوریجینال عالی،

تاریخ : 1395/10/17 | 12:22 | نویسنده : محمد امین | نظرات
آن کسی که عزیز ترین است برای من
الان دشمنی بیش نیست برای من
وقتی که می گویم دنیا بازی است
می گونه نه ، آن زندگی است برای من
آخر تو هم روزی می رسی به حال من
وقتی که شدی ، تنهاتر از تنهای من
وقتی که خودت رو در خلوتی شناختی
می بینی که رسیدی به پای من
اما اگر این شکست برد شود
می بینی که خرابستان است جای من
جایی به وسعت یک عالمی
دارم ولی بدون او ، گورستان است جای من
الان در حال انجام یک بازی ام
بازی که جداست راه تو و پای من
دلم گرفته و بد دلم تنگ است
به عالمی سوگند تویی دنیای من
اما اگر باز هم نمی خواهی مرا
باشد سفر به سلامت ای دنیای من

شاعر:محمد امین (کیانا)

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، شاعر محمد امین کیانا، شعری عاشقانه بسیار عاشقانه عشق عشقی عشق اباد فلسفی عارفانه عرفانی زیبا قشنگ بیوتیفول بی نظیر پرطرفدار عالی، شاعرانه، شعر جای تو، شعری عالی از محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم،

تاریخ : 1395/09/29 | 17:00 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای