نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نو شعر های خودم نوشته های محمد امین نوشته و سروده خودم عکاسی دلنوشته های محمد امین عکاس آباد شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظی نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق رمانی عاشقانه عشق عشقی مععشوقی عشاقی عشاق عارفانه عرفان عرفانی ع عکاس محمد امین مدیریت وب دلنوشته نوشته های خودم عکس هایم عشق واقعی ‌ مطلب عالی عکس نویس رمان عاشقانه نوشته مدیریت وب محمد امین فصل ۲۲ رمان عشق واقعی نوشته محمد امین دلنوشته هایم عشق واقعی فقط نوشت دست نوشته هایم نوشته محمد امین مدیریت وب عارفانه دست نوشته فصل ۲۴ شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق م یک قدم تا قلم نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیب شعر نوشته خودم محمد امین شاعر محمد امین مدیریت وب نوشته خودم رمان عشق واقعی محمد امین شاعرانه فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی عکس شماره 4 فصل۲۱ دست نوشته ها رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشن شعر خودم عکاس محمد امین رمانی عشق عاشقانه عاشقی معشوقی عارف عارفانه عارفانی عارفی بی نظی رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب رمان ناگهان عشق معنا شد
فصل23
اون روز با تموم فکر و خیالات و رویاهاش گذشت و من و طناز بینمون جدایی افتاد
عسل هم از فرداش کارش رو شروع کرد یعنی جاسوسی رو
و
هر روز به من خبر طناز رو می داد و می گفت که چه چیز هایی رو بهش گفته
روز ها گذشت و گذشت و گذشت و گذشت ، و من با خیالش زندگی می کردم...
چهار سال گذشت توی این چهار سال به جز اینکه عسل بهم خبر می داد چیزی رو از طناز نمی دونستم حتی نمی دونستم تو فکر منه یا کسی دیگه
تا اینکه
چهار سال که گذشت ، تو روز 28 اذرماه توی اخرین روز های پاییز ، ساعت 9 شب از طرف عسل بهم یه پیام به دستم رسید ، هیچ وقت پیام نمی فرستاد با کنجکاوی پیام و باز کردم نوشته بود:
سلام امین اقا میشه بیای خونه محسن اینا الان
یه زنگ بهش زدم ، گوشی رو برداشت
-الو ، سلام عسل خانم ، کاری هست بفرمایید
عسل-بیاید خونه محسن اینا
-چی شده؟
عسل-یه خبر خوش هست بیاید حتما
محسن صدا رو بالا برد
محسن-بیا من از فضولی مردم
-گفتم که باشه میام
راه افتادم و بعد از 2 دقیقه رسیدم خونشون ، زنگ در رو زدم ، عسل اومد و در و باز کرد
عسل-سلام ، خوبی؟
-بله ، زود بگو
عسل-بیا تو محسنم خیلی وقته منتظره
رفتم داخل خونشون به محسن سلام کردم و بعد
-میشه زود بگین ....
عسل-طناز بهم گفت که خدا رو شناخته و خیلی خوشحال بود که به خواسته تو تونسته عمل کنه ، حالا کی قراره بهش زنگ بزنی؟
-هیچ وقت ، شما هم دوستیت رو باهاش قطع کن
عسل-چشم
محسن-امین چرا همه چیز رو بهم میریزی؟
-محسن تموم کن ، مگه بخاطر من نقشه نمی کشی نمی خوام
محسن-چرا؟
-من هدفم از اول این بود که خدا رو به این دختر بشناسونم ، دیگه لطفا دوتاییتون کنار بکشید تا بگم
محسن-باش ، هر جور راحتی
عسل-اما ...
-اما چی؟
عسل-یعنی دیگه برات مهم نیست و دوستش نداری؟
-تمومش کنید همین.
بلافاصله از اتاق محسن بیرون اومدم و از خونشون هم همین طور و سوار موتور شدم و رفتم به خونه
حدود ساعت 9/5 رسیدم خونه ، کلافه بودم از زندگیم
که دوباره عسل بهم زنگ زد
-الو ، سلام ، بفرمایبد
عسل-سلام ، میدونم کلافه ای اما باید یه چیز بهت بگم شاید به رگ غیرتت بر بخوره و به طناز زنگ بزنی ، این که میگم راست راسته ، طناز بهم گفت که امشب خواستگار داره و تا حالا بخاطر تو 10 تاشون رو مستقیم رد کرده ...
-عسل خانم من اون دختر خانم رو سپردم به خدا ، خدا اگر خواست بهم بر می گردونه ، دیگه هم در این باره با من صحبتی نکن ، خداحافظ
عسل-خدانگهدارت
رفتم و گرفتم خوابیدم ، برام دیگه مهم نبود ، شاید امشب برام همه چیز تموم میشد و عشقم برا همیشه از رویا هام جدا می شد ، تازه از همه مهم تر کلافه بودن از همه چیز بد تر بود برام ...
فردا صبح که بلند شدم دیدم عسل نوشته:
طناز جوابش منفی بوده دیشب
نفسم سر جاش اومد
امشب یه مهمونی فامیلی داشتیم که همه فامیل ها جمع می شدیم تو حیاط خونه قدیمی پدر بزرگ اینام...
جواب پیام عسل رو دادم و نوشتم:
تشکر عسل خانم
یه سری به خونه محسن اینا زدم و کمی باهام حرف زد اما نمی خواستم به طناز زنگ بزنم چون فکر می کردم یک درصد طناز من رو نخواد و به خاطر ارتباطمون دوباره برگرده و نتونه بگه که نمی خوامت ...
اما رد کردن خواستگاراش چند فرصت عالی برای من بود شایدم می خواست ثابت کنه که هنوزم دوستم داره ...
حدود ساعت 6 رفتم به مهمونی ، توی یه سنی قرار گرفته بودم که دغدغه همه فامیل ازدواج من شده بود اخه همه همسنی های من توی فامیل داماد یا عروس شده بود حتی بعضی هاشون هم سنشون از من کمتر بود اما من نوه و نتیجه اول این خاندان داماد نشده بودم ، برا همین همه از فامیل های دور تا خواهر برادر های پدر و مادر بزرگم همه روی من کلیک کرده بودن و تا من رو می دیدن می گفتن: که باید داماد بشی حالاشم خیلی دیر شده.
بعد از رسیدن به این مهمونی و حرف های اطرافیان که باید داماد بشی خیلی دیر شده رفتم و وضو گرفتم و نماز اولم که خوندم دیدم یکی از فامیلامون با یه لبخند پر حرف و پر معنی وارد اتاق شد
فامیلمون-امین بیا خاله گوشیت داره زنگ میزنه
گوشی رو که گرفتم و اسم مخاطب رو دیدم نوشته بود طناز ، البته خنده اش از عکس طناز بود و اسمش که فهمید منم یکی رو زیر سر دارم...
فامیلمون هم رفت
جواب دادم تلفن رو
-الووو ، سلام بفرمایید
طناز-سلام ، خوبی
-شما؟
طناز-طناز یا به قول شما خانم مهرانی
باهم زدیم زیر خنده
-خوبی عزیزم
طناز-اره ، عشق من چطوره؟
-خوبم ، طناز خیلی دلم برات تنگ شده بود و می خوام دیگه در کنارم باشی
طناز-منم همین طور ، در ضمن به حرف عشقم گوش دادم و رفتم خدا رو شناختم ازت ممنونم که راهنماییم کردی و خدا رو به یادم انداختی
اون شب وقتی رفتم و پیوستم به جمع فامیل ها همه نگاه ها به سمتم بود
-چیزی شده
یکی گفت مبارکه
-چی؟
یکی دیگه گفت خانم...
و حرف های دیگه
از همه معذرت خواهی کردم و رفتم که به 




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نوشت درجه یک قشنگ و تنهایی غم و اندوه خواندنی، نوشته محمد امین مدیریت وب، نوشته خودم، دست نوشته، دلنوشته،

تاریخ : 1395/12/2 | 14:25 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل22
-درک کن دیگه محسن ، دختر خاله محترمت درخواست دوستی به من داده دیشب و اینم شمارش
محسن شماره رو گرفت و دید
محسن-عسل به یه شرط نمیرم همه چیز و به خاله بگم
عسل-چی؟
محسن-بیای تو گروه من و امین
عسل-من ارزومه با امین تو یه خط باشم
محسن-باید بخاطر ما با یه دختر مچ بشی و همه چیز زندگیش رو از زبونش بکشی
عسل-قبول ، بخاطر امین باشه
-محسن چی تو سرته.
محسن-به وقتش میگم ، اول بزار برا عسل همه چیز و بگم
ماجرای من و طناز و از سیر تا پیاز برا عسل خانم گفت و اونم قبول کرد و قرار شد از دو الی سه روز دیگه بره و شروع کنه دوستی رو با طناز
بعدشم عسل خانم خداحافظی کرد و رفت خونشون
-محسن فکرت خوبه اما من دلم شور میزنه
محسن-شور چی؟ این دختره الان تو مشت ماست
-باشه ، قبول
با اصرار محسن شب و خونشون خوابیدم و چون موبایلم و خاموش کرده بودم با تلفن ثابت محسن زنگ زدم و خبر دادم اما رسید به این سوال که خانوادم گفتن
چرا رفتی ، چی شد ، طناز خیلی ناراحت بودا
-این دختر فعلا به درد من نمی خوره ، اگر توی زندگیتون اضافیم میتونم برم
نه عزیزم ، من گفتم برایی که زود تر به مرادت برسی و گرنه از خدامونه هنوز پسر خونه و مجرد و البته پیشمون باشی
-من این دختر رو همراه با دین و یاد خدا می خوام
باشه هر جور راحتی
-پس من خونه محسنم ، فردا میام خونه ، خداحافظ
خداحافظ ، مواظب خودت باش
گوشی رو قطع کردم
محسن-امین خان عصبانیتت رو سر خانوادت خالی نکن
-بیا برو بابا
محسن خندید و قرار شد تا صبح برنامه دوستی عسل و طناز و بچینیم
اون شب تا صبح نخوابیدم و تا نماز صبح اون برنامه رو چیدیم ، مو لای درزش نمی رفت.
بعد از نماز صبح هم رفتم یه دو ساعتی خوابیدم و بعدشم از محسن تشکر و خداحافظی کردم و رفتم به خونمون
وقتی رسیدم مادرم برام صبحونه اورد ، خوردم
صدای زنگ تلفن خونمون اومد
مادرم-امین بیا شماره خونه طنازه
-ولش کن
مادر-بیا جواب بده ، بدو ببینم
-باشه
تلفن و برداشتم
طناز با بغضی گفت
طناز-سلام ، چرا گوشیت خاموشه...
-خب الان بفرمایید خانم مهرانی
طناز-دوباره شدم خانم مهرانی؟
-حوصله ندارم دیگه زنگ نزنین
طناز-امین به جون طناز این خواهشم و قبول کن
-بفرمایید...
طناز-فردا بیا پارک دیشبی ، ساعت 6 ، بزار اخرین حرف هامو بهت بگم اگه دیگه دوستم نداری...
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و از مادرم خواستم دیگه گوشی و برنداره اگه شماره طناز بود
حدود ساعت 9 صبح زنگ زدم به محسن و قرار شد بریم پارک فلان
حدود ساعت 9/15 بود که رسیدم پارک محسنم بود و باهم رفتیم و نشستیم روی یکی از نیمکت ها
ماجرا رو بهش گفتم
محسن-پس عسل از پس فردا بره بهتره ، تو باید بری سر قرار چون می خواد حرف های اخرش و اون دختر بزنه
-طبق معمول قبول کردم
راه افتادم و رفتم به خونمون و گرفتم خوابیدم و مادرم برا ناهار صدام زد و بعد از ناهار هم دوباره خوابیدم اخه خیلی خسته بودم و دیشبش نخوابیده بودم
شب حدود ساعت 6 بلند شدم
مادرم با دیدن من بهم گفت که طناز چند بار دیگه هم زنگ زده به خونه گفتم که خوابی ، گفت که فردا بری به پارک
مادرم-امین فردا حتما برو
-باشه
رفتم بیرون و با محسن کمی بودم و حدود ساعت 10 اومدم خونه و خوابیدم
فردا چشمام که باز شد طناز اومد جلو چشمام از همون لحطه استرس شدیدی بر من حاکم شد
امروز یا از طناز جدا می شدم و یا باهاش میموندم
اون روز رو با استرس شدید تا وقت دیدار با طناز گذروندم و نیم ساعت زود تر رفتم و موبایلم رو از محسن گرفتم و سر وقت به پارک رفتم
دیدم که روی یک نیمکت با پدرش نشسته
رفتم جلو و سلام کردم
پدرطناز-سلام ، عزیزم
قرار شد که من و طناز قدم بزنیم و باهم حرف بزنیم
قدم زنان رفتیم و داشتیم قدم می زدیم وقتی قشنگ از پدرش دور شدیم ، طناز سکوت و شکست و خیلی بلند و پشت سرهم حرف میزد
طناز-اقا امین فقط بلدی که اذیت کنی ، اصلا درک نداری ، من عاشقتم ، نمیتونی این رو بفهمی ، چرا توجه نمی کنی ، منم احساس دارم ، چرا باهام نمی مونی ، ....
وقتی حرف هاش تموم شد با لبخندی خیلی اروم جواب دادم
-الان اروم شدی عزیزم
طناز-اره ، ببخشید خیلی صدام و بردم بالا
-حق داری ، طناز من باید یه چیز رو بهت بگم و بعدش ....
طناز-تو که همه چی رو قبلا گفتی اینم روش
-تو چرا من رو دوست داری؟
طناز-چون اخلاقد ، محبتت ، و خیلی ویژگی های دیگه داری ...
-ببین کسی که چیزی رو خلق می کنه خودش اون ویژگی ها رو بی نهایت بیشتر از اون موجود خلق شده داره ، قبول داری؟
طناز-اره
-پس خدا این ویژگی های من رو خیلی بیشتر از من داره ، خیلی ، چرا به اون توجه نمی کنی ، برو وقتی خدا رو شناختی بیا باهم و البته با خدا باشیم.
طناز دیگه پلک نمی زد ، جواب هم نمی داد ، انگار تو یه عالم دیگه بود ، حتی وقتی ازش خداحافظی کردم و از کنارش رد شدم جوابم رو نداد و بهم توجه ای نکرد و تو یه عالم دیگه بود .....

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته خودم، فصل ۲۲ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشنگ بیتیفول بی نظیر عرفانی عرفان عارفانه، دلنوشته هایم،

تاریخ : 1395/11/29 | 11:20 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل 20
-فقط باید صبر داشته باشی یه روز که نه درس داشته باشیم ، و نه کلاس
طناز-چشم ، هر وقت تو بگی
پدر و مادرامون اومدن سمتمون و گفتن ما قراره فردا شب بریم پارک باهم شما دوتا میاین
طناز-اره چرا که نه
امین تو چطور؟
-نمی دونم
باشه پس ما میریم برنامه اش رو می چینم شما هم فکر کن
-باشه
طناز-امین چرا نمی خوای بیای
-اخه باید برم اموزشگاه برا کلاس هام ، ببینم برنامه اش چطوره
طناز-باشه ، اما باید بیای
-سعی می کنم
طناز-یا قول میدی یا باهات قهر می کنم
-طناز اذیت نکن
طناز-حرف بی حرف ، یا بگو میام یا نمیام
-باشه میام
طناز-حالا شدی یه پسر حرف گوش کن
بلند شدم و رفتم روبرو طناز نشستم
-طناز کم کم من دارم می رم ، کار نداری
طناز-پدر و مادرت که اون سمت خیابون دارن برنامه ریزی می کنن
-اون ها ما رو تنها گذاشتن برایی که تو اصرار کنی تا من بیام
طناز-اره
با خنده گفتم
-من میرم خونه پس شب می بینمت البته اگه اومدم
طناز-لوس
-خداحافظ
طناز-زود بیا ، خداحافظ
-باشه
طناز-امین ، در ضمن رسیدی خونه پیام بده از نگرانی بیرون بیام
-باشه
سوار موتورم شودم و رفتم به سمت خونه ، بعد 5 دقیقه ای رسیدم صبح بود و خیابون ها خلوت
در خونمون و باز کردم و رفتم داخل ، لباس هامو در اوردم و رفتم حمام کردم ، حدود نیم ساعت ، بیرون که اومدم هنوز مادر و پدرم نیومده بودن ، رفتم روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم و به این سفر فکر می کردم
یه آنالیز با دقت بالا
بهش فکر کردم تا پدر و مادرم اومدن
مادرم-سلام امین خونه اومدی
-اره
مادرم-چرا؟
-خسته بودم
مادرم-دیدی این دختر که ازش فرار می کردی ترس نداره
-ترسم از چیز دیگه است
مادرم-مثلا چی؟
-زندگیش به خاطر من خراب بشه
مادرم-تا کنارش باشی نمیشه
-کافیه ، حوصله حرف زدن درباره اش رو ندارم
مادرم-می فهممت اما امشب رو چیکار می کنی؟
-می خوام نیام اما ...
مادرم-گفته بیا درسته
-اره
مادرم-فکرات رو بکن
-برا چی؟
مادرم-تکلیفت با این دختر ، می خوایش یا نه
-باشه
کلافه بودم و حوصله هیچ چیز و نداشتم ، پتو رو کشیدم روی صورتم و خوابیدم
حدود ساعت 2 برا نماز و ناهار بیدار شدم ، گوشیم و نگاه کردم ، دیدم رو بی صدا بوده و 40 تا تماس داشتم که جواب ندادم
باز کردم طناز بود
چند تا پیامم داده بود که:

مگه قرار نبود زنگ بزنی

گوشی رو بردار کجایی ؟؟؟

امین همیشه اشک هام رو در بیار باشه

دیگه باهات قهرم ...

سرم رو محکم گرفتم ، چرا یادم رفت بهش زنگ بزنم ، شمارش رو گرفتم رد کرد
حدود 10 بار گرفتم که هر بار رد می داد
پیام دادم:

سلام ببخشید یادم رفت

اما جوابی ندارد
ناهار و خوردم و نمازم رو خوندم و حدود ساعت 4/5 موتورم و برداشتم و رفتم بیرون
مادرم-شب یادت نره بیای پارک
-شد میام
مادرم-مواظب خودت باش
-چشم
رفتم به یه مغازه و خواستم هدیه ای براش بخرم ، یه خرس و انتخاب کردم و مغازه دار برام کادو گرفت وقتی نگاه به ساعتم کردم دید ساعت 6/5 ولی ارزش خریدن کادو رو داشت رفتم در خونشون و زنگ در و زدم اخه خونشون و عوض کرده بودن و تو شهر ما بود
زنگ در و زدم باباش اومد بیرون
-سلام
پدرطناز-سلام پسرم
-ببخشید طناز خانم هست
پدرطناز-بله
-میشه بگید بیان؟
پدرطناز-بله ، بفرمایید داخل
-تشکر
پدرطناز-الان میگم بیاد
-تشکر
بعد از 5 دقیقه پدرش اومد
پدرطناز-نمیاد
-چرا؟
پدرطناز-میگه قهره باهاتون
-اخه من ..... ، باشه
پدرطناز-اگر می خوای بیا داخل ببینش و باهاش حرف بزن ، کسی خونمون نیست
-مزاحم نباشم؟
پدرطناز-نه چه مزاحمتی
رفتم داخل و پدرش هم گفت چادرشون رو سر کنن
طناز تو اتاقش بود ، در زدم و رفتم داخل
-سلام
جواب نداد
-طناز بخدا یادم رفت ، درک کن
طناز-کسایی که مهم نیستن یادت میرن
-من اومدم تا بهت بگم همه چیز رو
طناز-بگو
-من رفتم دوش گرفتم و بعدشم خوابیدم ، گوشیمم روی حالت بی صدا بوده
بازم سکوت کرد و روش رو برگردونده بود
-این کادو من به تو
جوابی نداد
-طناز اگه جواب ندی بخدا میرم و پشت سرمم نگاه نمی کنم
سرش و برگردوند
طناز-امین من نگرانت شده بودم
-منم نگرانت میشم اما گفتم که یادم رفت
طناز-امین قول بده دیگه جوابم رو بدی و یادت نره
-چشم
طناز-ممنون که میفهمیم
-تو هم همین طور ، کادو رو باز نمی کنی
طناز-چرا که نه
کادو رو باز کرد و اون خرس رو دید
لبخندی زد
طناز-اسم منم که روی قلب وسط پیرهنشه!
-می خوام ثابت کنم عاشقتم
طناز-منم عاشقتم
-کم کم باید برم
طناز-چه زود
-دیگه باید برم
طناز-باشه ، فقط شب یادت نرها
-اصلا تو هم بیا بریم
طناز-کجا؟
-بریم پارک یا کافی شاپ
طناز-باید از بابام سوال کنم
-باشه
از اتاق رفت بیرون تا از پدرش سوال کنه
نگاه به دور و برم کردم دیدم روی یه صفحه بزرگ یه نقاشی کشیده رفتم نزدیک ، چی می دیدم ، این که تصویر منه
جلو این نقاشی بودم که طناز اومد
-این تصویر منه
طناز-اره
-خیلی هنرمندی
طناز-اره چون رشته ام هست

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، عشق واقعی ‌، نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، رمانی عشق عاشقانه عاشقی معشوقی عارف عارفانه عارفانی عارفی بی نظیر فلسفی فاز سنگین بی نظیرعالی عالی خوب درجه یک فوق العاده بیوتیفول خواندنی ارتباط با خدا، نوشته محمد امین،

تاریخ : 1395/11/4 | 15:41 | نویسنده : محمد امین | نظرات

خاطرات مسافرت به یزد سلام می خوام قسمتی از خاطره ام در مورد سفر به یزد براتون بگم من توی ماه دی سفری داشتم به یزد خیابون های یزد خیلی شلوغ بود و در این مورد من تضمینی نمی کنم اما وقت نماز ظهر بود و تصمیم بر این شد که بریم به یک مسجد وارد مسجد شدیم و بعد گرفتن وضو ، داخل شدیم ، نماز اول رو خونده بودند اما نماز دوم و رسیدیم و نماز ما شکسته بود نماز دوم و همراه پیش نماز خوندیم ، اون روز درک کردم که چرا این شهر دارالعباده و حسینیه ایران است مسجد ها در این شهر فاصله کمی دارند و می شوند انها را پیاده طی کرد در ان روز بیش از ۱۰ صف در مسجد ایستاده بودند ، معماری ان مسجد فوق العاده و خیلی زیبا و تکنیکی بود من در ان روز ، نماز جماعت را با عشق و احساس درک کردم و احساس خیلی خوبی داشتم یزد فوق العاده است ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: خاطره هایم،
برچسب ها: خاطره نویس، یک قدم تا قلم، نوشته خودم، سفرم به یزد، دارالعباده، حسینیه ایران، یزد،

تاریخ : 1395/10/23 | 14:17 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل19
و از اتاقش اومدم بیرون می خواستم بشینم و زار زار گریه کنم چون خیلی دوستش داشتم و اون خواب بود
بعد از یک ساعت رفتیم به خونه ، رفتم تو اتاقم و روی تختم خوابیدم و سرم کردم توی بالشم و یه دل سیر گریه کردم و از گریه خوابم برد
دیگه اون پسر رو ندیم و بهشون نتونستیم سر بزنیم اخه رفته بودیم به یک شهر دیگه
بعد از یک ماه که ساکن شدیم پدرم وقتی حالم و می دیده به خانواده اون پسر زنگ زد که اگر به این شهر اومدن بهمون سر بزنن و یه شب بیان حتما
گذشت و گذشت تا من به سن حدود 10 رسیده بودم که یه روز خانواده اون پسر زنگ زدم که قراره فردا بیایم خونتون ، دیگه با این خبر سر از پا نمیشناختم ، وسایل بازی رو جور کردم تا یه دل سیر بازی کنیم باهم
فردا رسیدن و زنگ در رو زدند ،با اشتیاق دوان دوان رفتم و در و باز کردم اومدن داخل خانمون ولی پسرشون همراهشون نبود
بعد از سلام و چه خبرها ، مامانم پرسید پسرتون نیومده؟
گفتن مونده پیش فامیلاش و نیومده چون کلاس داره
پکر شده بودم
بعد از اون مهمونی هم دیگه نتونستم ببینمشون
در صورتی که دوتایی داشتیم اشک می ریختیم
طناز-امین من از بچگی با عشق اشنا شدم عشق کسی که الان باهامه ، من از بچگی عاشقت بودم
-می دونی چرا ازت دوری می کردم؟ برایی که من و فراموش کنی
طناز-تو فراموش شدنی نیستی ...
-پدر و مادرت می دونن من همین پسریم که تو بچگیت می خواستی؟
طناز-اره ، بعد از چند وقتی که ازتون خبری نبود فهمیدم که پدرم با خانوادتون در ارتباطه و نمی خواد من چیزی بفهمم ، یک روز رفتم و به بابام گفتم بابا می دونم باهاشون در ارتباطی فقط بگو پسرشون و بیارن یه روز بازی کنیم باهم ، بازی کردن بهونه بود تا باهات باشم ، همین
دیگه ازتون خبری نبود تا حدود 25 روز پیش
پدرم برای ثبت نام به هیاتتون اومده بود و تا اسم و فامیلت رو دید شک کرد که تویی یا کسی دیگه وقتی از فامیلتون پرسید ، پدرم فهمید که شمایی به رئیس کاروان ماجرا رو گفته بود که رئیس کاروان قبول کرد تا کنارت بشینم ، وقتی پدرم بهم گفت خدام داده بودن انگار ، برام دیگه یه رویای دست نیافتنی بودی ولی داشتی کم کم دست یافتی می شدی
روز حرکت از ساعت 5 که بلند شدم دیگه خوابم نبرد خیلی حرف برای گفتن داشتم باهات
خودم رو اماده کردم برای دیدار با معشوقم
دیگه بقیه اش هم که می دونی
-تو بردی نقشه رو ، دمت گرم که بخاطر من این همه زجر کشیدی ، خیلی دوست دارم
طناز-منم همینطور
دستمالی از کیفش در آورد و اومد اشک هامو پاک کنه که
-طناز قرار شد بهم نخوریم ، عزیزم نامحرمیم که
طناز-حواسم هست دستم به صورتت نمی خوره
-باشه
دستمال و گذاشت روی اشکام و اشکام رو پاک کرد
اشکای خودش هم پاک کرد
تا نیم ساعت دیگه همه چیز تموم بود که پدر و مادرش اومدن و بالای سرمون
پدرطناز-پسرم باید دیگه کم کم خداحافظی کنید...
طناز-بابا الان!؟
-اره ، تا نیم ساعت دیگه می رسیم
پدرطناز-ما میریم کم کم خداحافظی کنید باهم ، امین جان ما رو فراموش نکنیا...
-چشم ، ببخشید اگه تو پیدا کردن من به زحمت افتادین
پدرطناز-ارزش زنده کردن یه عشق بی نهایت رو داشت ، پس ما رفتیم
-طناز ، دیگه وقت خداحافظی ، نمی خوام غمگین باشی چون عشق ما پا برجاست و تموم شدنی نیست
با بغضی جواب داد
طناز-عاشقتم ، غمگین نیستم چون تو رو دارم
کاپشنم و برداشت و گذاشت روی شونم و سرش رو گذاشت روی شونم و زار زار گریه کرد
-طناز ، گریه نکن به خدا گریم می گیره
طناز-بزار حسد کنم
دیگه چیزی نگفتم ، نگاهش کردم و کمتر پلک زدم تا اشک تو چشمام سرازیر نشه
ماشین وایساد و رئیس کاروان اعلام کرد که همه پیاده شن و گفت که امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
پیاده شدیم
طناز-امین فقط پیامم بده یا زنگ بزن بهم دلم واست تنگ میشه
-توهم همین طور ، دلت تنگ شد بهم زنگ بزن
طناز-باشه ، اما کاش میتونستم بغلت کنم و بهم ارامش بدی
-اما ما نامحرمیم
طناز-اره
-راستی حواست به حجاب و خدا هم باشه ها ، مخصوصا حرف هایی که مشهد بهت زدم
طناز-حتما
در صورتی که داشت اشک از صورتش جاری می شد جوابم هم می داد
-پس خداحافظ
پدر و مادرشم اومدن و خداحافظی کردیم
منم پدر و مادرم اومدن دنبالم ، هم رو دیدن و وایسادن یه دل سیر حرف زدن و خاطرات زنده کردن و پدر طناز هم از مشهد و من و دخترشون گفتن
رفتم یه گوشه نشستم خیلی خسته بودم و چشمم و به کفش هام دوختم ، چند ثانیه که شد طناز هم اومد بغلم نشست و اروم بهم گفت
طناز-میدونی دارن چی میگن
-اره
طناز-چی میگن؟
-درباره سفر مشهد و خاطره هاشون تو محله و اینا
طناز-و البته درباره ما دوتا
-اره ، درسته
طناز-فردا میای خونه ما
-برا چی
طناز-باهم باشیم
-نمیتونم
طناز-خواهش
-نمیشه
طناز-برا چی؟
-چون می دونی که خانواده هامون
ناراحت جواب داد
طناز-باش
-ولی یه قولی میدم
طناز-چی؟
-یه روز باهم بریم سینما ، چطوره؟
طناز-عالیه .......

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، فصل ۱۹ رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، محمد امین، رمانی عاشقانه عشق بیوتیفول عشق عاشقی عاشق دلسوخته جالب خواندنی درجه یک بی نظیر پر طرفدار یک داستان عالی عرفانی فلسفی فاز سنگین فلسفیها عارفی معشوقی لیلی و مجنون اوریجینال عالی،

تاریخ : 1395/10/17 | 12:22 | نویسنده : محمد امین | نظرات
غرورم شکسته نشدنی است...

مغرورم چون با کسی زود صمیمی نمی شوم

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: دلنوشته هایم، غرورم، مغرورم، نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تاقلم، نوشته ای زیبا جذاب فلسفی فاز سنگین بی نظیر پر فهم، یک قدم تا قلم، نوشته خودم،

تاریخ : 1395/10/6 | 19:45 | نویسنده : محمد امین | نظرات
دیدین بعضی چیزا که از جاشون بیرون میان ، جازدنشون خیلی سخته

بدون که اون اعصاب منه....

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: اعصاب من، نوشته خودم، نوشته هایم، دلنوشته هام، نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم، نوشته مدیریت وب محمد امین، نویسنده ام،

تاریخ : 1395/10/5 | 18:24 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای