تبلیغات
یک قدم تا قلم - مطالب ابر نوشته خودم محمد امین
نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
نوشته خودم محمد امین عارفانه رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی نوشته های عاشقانه و زیبا رمان فصل دوم رمان نوشته محمد امین خاطره های زیبا افیکیال بیوتیفول قشنگ جذاب بی نظیر خوب خواندنی جا نوشته های محمد امین دست نوشته ها خاطرات خودم دلنوشنه هایم عکس هایم دلنوشته های محمد امین رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل رمان رمان ناگهان عشق معنا شد عشق واقعی نوشته های من رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی ع شعر خودم فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته خودم خاطراتم شاعرانه شاعر محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم شعر رمان عشق واقعی نوشته های خودم رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب نوشته محمد امین درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی دلنوشته زیبا تر از زیبا نوشته هایم دلنوشته هایم عاشقانه محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم محمدامین فصل ۲۵ دست نوشته هایم نوشته مدیریت وب محمد امین نویسنده محمد امین رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف رمان ناگهان عشق معناشد فصل سوم ارتباط با نویسنده خاطرهایم ادرس کانال یک قدم تا قلم
فصل۱۰
وقتی برگشتم غرق شدم توی اب ، طناز خانم یه لیوان اب و روی صورتم خالی کرد
طناز-تلفن کی بود
-چی؟
طناز-تلفن
-اهان ، دوستم بود قراره بریم کوه
طناز-تنها
-با دوستام
طناز-بی من چند روز نیستی
-اره بی شما ، شروع نکن ، تازه شما نباید همیشه همراه من که باشی...
طناز-بی تو سخته
-بعد از این سفر عادت می کنی عزیزم 
یه لحظه نگاه افتاد به چشماش که پر از اشک بود و لیوانی که توی دستش مچاله شده بود ، از فشار
طناز-عاشقتم امین
-الکی گفتم کوه اگه رفتم با عشقم میرم
طناز-یعنی...
-طناز دختری از رویا سیتی
خندید و جواب داد
طناز-اگه خشک شدی بیا بریم البته بازم عذابم دادیا
فهمیدم که ابی که ریخت تو صورتم خشک شده و همراه هم رفتیم و نشستیم توی یکی از صحن ها و کمی هوا سرد شد ، توی این وقت 
طناز-سردته؟
-کمی
اومد و شونه به شونم شد و بعد چادرش رو انداخت روی شونه هام
با لبخندی پر از محبت 
-چادرد خیلی نازکه ها
طناز-اره متاستفانه
-فردا می ریم یه چادر می خریم و یه مقنعه ، باید حجابت و درست کنی
طناز-باشه
تا صبح در کنار هم بودیم و بعد از خوندن نماز صبح به جماعت ، توی صحن ، رفتیم به خانه ،
رفتم و خوابیدم و بعد که چشمام و باز کردم دیدم طناز بالای سرمه و لقمه برام گرفته 
طناز-بفرمایید تقدیم با خیار سبز ، دیدم که برا صبحونه نتونستی بیدار بشی ، من موندم که بهت صبحونه بدم
سالن خالی بود 
-دستت درد نکنه
بلند شدم و سالن و دیدم هیچ کسی نبود تعدادی تو اشپزخونه بودن و بعد روبه طناز کردن و
-صبحونه مردا و خانم ها تموم شده
طناز-اره عشقم
-تو کی تا حالا اینجایی؟
طناز-یه ۵ دقیقه ایه ، بعد صبحونه خانم ها دیگه موندم دیدم خوابیدی صبحونه نتونستم بخورم
-پس بیا با هم بخوریم 
طناز-چشم
منم برای تلافی یه لقمه گرفتم و دادم به طناز
سالن سکوت خوبی رو به خود گرفته بود و فقط صدای من و طناز می اومد
بعد از خوردن صبحونه مفصل با طناز ، نیم نگاهی به ساعتم انداختم و 
-میای بریم چادر بگیریم و مقنعه بگیریم
کمی من و من کرد و
طناز-نمی دونم الان 
-ببین من دختری رو می خوام که حجابش خوب باشه ، حجاب مثل اینه که ،
توی یه باغ پر از گل که سر پوشی نداره ، افتاب گرم مستقیم به گل ها می تابه و اون ها رو پژمرده می کنه ، اما اگر بعضی گل ها حفاظ داشته باشن ، یعنی افتاب گیر داشته باشن و حفاظ دورشون باشه ، نه هیچ کس اون ها رو پامال می کنه نه با بعضی از چیز ها که برای گل ها مثل افتاب می مونه پژمرده می شن ، پس اگر با منی باید آتو دست اون مرد های بی غیرت حوس باز ندادی ...
طناز که خیلی جدی حرف هامو گوش کرد بعد از اینکه تموم شد ، با لبخندی که بهم زد
طناز-چشم عزیز دلم ، بیا بریم
باهم رفتیم به یه بازار و بعد از گذشتن از چند مغازه ، به یه مقنعه فروشی و چادر فروشی رسیدیم و رفتیم داخل
اول یه چادر پوشید و فروشنده بعد از فهمیدن قد چادرش چند مدل گذاشت جلو
ازم پرسید کدومش قشنگ تره
-چادر لبنانی قشنگ تره ، ولی سلیقه خودت مهمه
طناز-سلیقه عشقم سلیقه خودمه
همین چادر رو برداشت و رفتیم سراغ انتخاب مقنعه ، رفت و پرو کرد چند مقنعه و ازم نظر خواست که گفتم هر تاش دوست داری و بردار ، یکیش رو انتخاب کرد و منم اومدم حساب کنم که 
طناز-لطفا خودم حساب می کنم
-نه دیگه
طناز-بخدا ، اخه پدرم گفته خودم حساب کنم
-با منم حتی اگه بودی
طناز-به پدرم گفتم که امروز قراره بیایم بریم خرید گفت که خودم حساب کنم 
با اسرار های شدید طناز او حساب کرد
بعد از خرید قرار شد یه سر بریم حسینیه و طناز چادر و مقنعه نو بپوشه و چادر و شالش رو زمین بزاره ، رفتیم به حسینیه و بعد از عوض کردن چادرش و مقنعه اش طناز اومد پایین و رفتیم به سمت حرم برا نماز ظهر رسیده بودیم به ورودی صحن که بعد از ورود پدر طناز به گوشیش زنگ زد بعد از صحبت با دخترش طناز بهم 
طناز-پدرم کارد دارم امین
گوشی رو گرفتم و 
-سلام
پدر طناز-علیک سلام پسرم
-کاری داشتین اقای مهرانی
پدرطناز-امشب تولد طنازه ، می خواستم دعوتدون کنم ، لطفا چیزی نگیرید نمی خوام توی زحمت بیفتید
-من برا طناز خانم کادو خریدم زحمتی نیست
و 
بعد از ادامه حرف ها ، خداحافظی کردیم
طناز-تو از کجا می دونستی تولدمه
-حالا
-راستی ببخشید اصلا یادم نبود زود تر از پدرم دعوتد کنم 
-بابا من اینا رو ندارم که بدم بیاد
خندیدیم و رفتیم وضو گرفتم و رفتم به نماز و بعد از خوندن نماز به طناز پیام دادم که
بیاد دم در تا بریم به حسینیه برا ناهار بعد از ۳ دقیقه اومد و
طناز-ببخشید معطل شدی
کمی نگران بود و مضطرب
-چی شده طناز؟
طناز-هیچی
-دروغ خط قرمز من ها
طناز-به پدرم زنگ زدم که شایان اینارو دعوت نکنه اما کار از کار گذشته بود و اونا رو دعوت کرده بود
-اشکالی نداره همین که تو با منی برام بسه
قرار بود که امشب بریم به یه رستوران و اونجا کیک بیارن

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل دهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، نوشته خودم محمد امین، رمان عشق واقعی نوشته محمد امین، نوشته های محمد امین رمان، رمان عاشقانه عارفانه فلسفی قشنگ زیبا عالی محمد امین بی نظیر، رمان عشق واقعی،

تاریخ : 1395/09/5 | 15:42 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل8
سر انداخت پایین و رفت به طرف حسینیه انگار واقعا زیاده روی کردم بازم اشتباهات با یه جمله که باهاش قهر صورت گرفت رفتم به سوی حرم حالم خوش نبود انگار دلی رو بد شکوندم و حالم خیلی بد دل کسی که تا حدودی شایدم بیشتر دوستش داشتم به فکرم رسید که زنگ لاله بزنم زدم و بهش
گفتم که اینطور شده یعنی کل ماجرا و براش گفتم
لاله-شما هم که فقط با هم دعوا می کنید ، بعد نماز یه قرار می گذارم کافی شاپ فلان ، خیابون فلان ، بیا حتما اونجا ، طنازم پای من میارمش
-باشه
به خودم اومد عاشق شده بودم ، از بد حالاش عشق طناز توی روحم و جسمم بود و بیرون نمی رفت نماز ظهر و رفتم توی حرم خوندم و راه افتادم به ادرسی که لاله گفته بود لاله و طناز نشسته بودن 
با فکر هایی که کرده بودم یه هدف داشتم باقلوا که ببینم طناز احساسش دربارم چیه
رفتم سر میز دو نفره اشون طناز از چهره اش غم می زد بیرون و لاله هم سلام بهم کرد و بلند شد تا بشینم و
لاله-تنهاتون میزارم تا راحت حرف بزنید
-من دارم میرم باشین شما فقط می خواستم به طناز چیزی بگم بعد شما بیاین که باهاتون مشورت کنه شما اگه 10 متر اونور تر باشین حله منم حرفم و میزنم و می رم ، فقط ۱ دقیقه
لاله رفت اونور تر و من موندم و طناز و دوتا قهوه روی میز
-سلام طناز خانم ببخشید خانم مهرانی من اومدم امشب بگم که اگر با من هستین یعنی قهر نیستین بهم خبر بدین تا بعد ناهار وگرنه اگر نیستین هیچ پیامی ندین و شماره منو پاک کنین
بعد از گفتن این حرف بلند شدم و رفتم داشتم بیرون می رفتم که طناز بلند شد و سرجاش وایساد و بلند 
طنــــــاز-امین من دوستت دارم...
وایسادم و ماتم زد انتظار فحش داشتم ولی این حرف و نه
لاله که داشت اون طرف تر قدم می زدم وقتی اینو شنید بدون هیچ حرکتی با کلی سوال از طناز بی حرکت شد وایساد و به ما نگاه کرد و بقیه ادم هایی که توی کافی شاپ بودن هم فقط نگاه می کردن
روم که برگردوندم دیدم طناز یه دختر 16 ساله با چشم های زیبا و اسیر کننده اش یک قدمی هست و اشک داره از چشماش میاد پایین ، غرورم شکسته شده بود و بد بود حالم یک ان از خودم بدم اومد که چرا دلی رو شکستم ، و ....
برگشتم و رفتم و طناز و تنها گذاشتم
 اون روز ناهار و هم حتی نرفتم حسینیه رفتم ساندویچ گرفتم و خوردم و بعد شماره تلفن طناز و گذاشته بودم توی لیست سیاه تا نتوته نه زنگ بزنه و نه پیامش بهم برسه و فقط به ارتباطمون فکر می کردم اون قدر فکر کردم که از حالم اومدم بیرون دیدم که ساعت حدود 4 هست ، راه افتادم رفتم به حسینیه وقتی رسیدم توی راه رو ، لاله رو دیدم که
لاله-میشه بپرسم چرا رفتین و به طناز چی گفتین؟
-گفتم که به طناز چی گفتم ، اما دلیلم و نگفتم که
لاله-برای چی رفتین؟
هیچی نگفتم و رفتم پایین توی پله ها بودم که
لاله-وایسید جواب بدین
برگشتم و 
-منم دوستش دارم
هیچی نگفت و همون جا وایساد ، منم رفتم طبقه پایین و گرفتم خوابیدم
بعد از 10 دقیقه لاله اومد و بهم با نگرانی خیلی زیاد و با استرس 
لاله-طناز تب کرده ، بردنش بیمارستان توهم بیا بدو بدو
من که از خواب بیدار شده بودم سریع کفشم رو پوشیدم و دنبال لاله سوار تاکسی شدیم و رفتیم بیمارستان به هیچ چیزی فکر نمی کردم انگار خورده بودم به جاده ای که وقتم و گذاشتم و با زحمت چند روز فقط راه اومدم اما تهش خوردم به بن بستی که ادامه نداره
چند دقیقه بعد رسیدیم دم بیمارستان پیاده شدم و رفتم همراه لاله که خیلی نگران بود ، داخل بیمارستان
خیلی نگرانش بودم!
همون طور که داشتم با لاله توی سالن راه می رفتم 
-چی شد که تب کرد؟
لاله-نگران تو بود
لاله-پدر و مادرش کجان؟
گفت نمی دونم خاله ام اوردش
دیدم که شایانم داره پشت سرمون یه ۲۰۰ متر عقب تر داره میاد برا همین به لاله 
گفتم شایان داره میاد من زود تر می رم
گفت من همرات میاد خوشم نمیاد ازش
دوتایی زود رفتیم و از اطلاعات بیمارستان از پرستاری پرسیدیم و بعد رفتیم به اتاقی که گفته بود
طناز روی یه تخت همراه خاله اش و دختر خاله اش یعنی خواهر شایان اومده بودن 
تا وارد شدیم 
مادر شایان-به به شادوماد جای پسر ما که شما گرفتین و الان هم ایشون برا شما تب کردن میگی نه از پزشکش بپرسین
دندونام و روی هم فشار دادم تا حرفی از دهنم بیرون نیاد طناز که حالی نداشت نفس نفس جواب داد
طناز-خاله جون لطفا ساکت شین ایشون عشق منه به شما چه
با لبخندی عاشقانه جواب محبت طناز و دادم ، او همیشه پشتم بود و واقعا دوستم داشت و همچنین من
خاله طناز که انتظار این رو نداشت حتی لبخند من
مادر شایان-ببخشید پس من مزاحم نمی شم
خاله فرنوش همچین که به چارچوب در رسید شایان سر راهش سبز شد و شایان خود شیرین ، که گل و اب میوه خریده بود مامانش بهش گفت که اینجا جای ما نیست خواهر شایانم همراهشون رفت و بعد طناز رو به من کرد و چشمکی زد و با لحن و صدای زیباش

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل هشتم (رمان عشق واقعی)، رمان عشق واقعی، عشق واقعی، رمان نوشته خودم، نوشته خودم محمد امین، نوشته خودم، عاشقانه،

تاریخ : 1395/09/3 | 15:51 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای