نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
رمانی عشق عاشقانه عاشقی معشوقی عارف عارفانه عارفانی عارفی بی نظی محمد امین عکس هایم شاعر محمد امین مدیریت وب نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیب دلنوشته های محمد امین نوشته های محمد امین عکس شماره 4 شعر های خودم نوشته محمد امین مدیریت وب شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظی نوشته مدیریت وب محمد امین عکاس محمد امین دلنوشته هایم عشق واقعی ‌ عشق واقعی فصل۲۱ دست نوشته عکاس محمد امین مدیریت وب رمان عشق واقعی رمان ناگهان عشق معنا شد شاعرانه دست نوشته هایم عکاسی شعر خودم شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق م فصل ۲۲ رمان عشق واقعی فصل ۲۴ رمانی عاشقانه عشق عشقی مععشوقی عشاقی عشاق عارفانه عرفان عرفانی ع مطلب عالی دلنوشته فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق عاشقانه یک قدم تا قلم رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نو دست نوشته ها رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشن نوشته خودم عارفانه نوشته و سروده خودم عکاس آباد نوشته های خودم فقط نوشت رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب نوشته محمد امین رمان نوشته خودم محمد امین شعر عکس نویس
فصل 20
-فقط باید صبر داشته باشی یه روز که نه درس داشته باشیم ، و نه کلاس
طناز-چشم ، هر وقت تو بگی
پدر و مادرامون اومدن سمتمون و گفتن ما قراره فردا شب بریم پارک باهم شما دوتا میاین
طناز-اره چرا که نه
امین تو چطور؟
-نمی دونم
باشه پس ما میریم برنامه اش رو می چینم شما هم فکر کن
-باشه
طناز-امین چرا نمی خوای بیای
-اخه باید برم اموزشگاه برا کلاس هام ، ببینم برنامه اش چطوره
طناز-باشه ، اما باید بیای
-سعی می کنم
طناز-یا قول میدی یا باهات قهر می کنم
-طناز اذیت نکن
طناز-حرف بی حرف ، یا بگو میام یا نمیام
-باشه میام
طناز-حالا شدی یه پسر حرف گوش کن
بلند شدم و رفتم روبرو طناز نشستم
-طناز کم کم من دارم می رم ، کار نداری
طناز-پدر و مادرت که اون سمت خیابون دارن برنامه ریزی می کنن
-اون ها ما رو تنها گذاشتن برایی که تو اصرار کنی تا من بیام
طناز-اره
با خنده گفتم
-من میرم خونه پس شب می بینمت البته اگه اومدم
طناز-لوس
-خداحافظ
طناز-زود بیا ، خداحافظ
-باشه
طناز-امین ، در ضمن رسیدی خونه پیام بده از نگرانی بیرون بیام
-باشه
سوار موتورم شودم و رفتم به سمت خونه ، بعد 5 دقیقه ای رسیدم صبح بود و خیابون ها خلوت
در خونمون و باز کردم و رفتم داخل ، لباس هامو در اوردم و رفتم حمام کردم ، حدود نیم ساعت ، بیرون که اومدم هنوز مادر و پدرم نیومده بودن ، رفتم روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم و به این سفر فکر می کردم
یه آنالیز با دقت بالا
بهش فکر کردم تا پدر و مادرم اومدن
مادرم-سلام امین خونه اومدی
-اره
مادرم-چرا؟
-خسته بودم
مادرم-دیدی این دختر که ازش فرار می کردی ترس نداره
-ترسم از چیز دیگه است
مادرم-مثلا چی؟
-زندگیش به خاطر من خراب بشه
مادرم-تا کنارش باشی نمیشه
-کافیه ، حوصله حرف زدن درباره اش رو ندارم
مادرم-می فهممت اما امشب رو چیکار می کنی؟
-می خوام نیام اما ...
مادرم-گفته بیا درسته
-اره
مادرم-فکرات رو بکن
-برا چی؟
مادرم-تکلیفت با این دختر ، می خوایش یا نه
-باشه
کلافه بودم و حوصله هیچ چیز و نداشتم ، پتو رو کشیدم روی صورتم و خوابیدم
حدود ساعت 2 برا نماز و ناهار بیدار شدم ، گوشیم و نگاه کردم ، دیدم رو بی صدا بوده و 40 تا تماس داشتم که جواب ندادم
باز کردم طناز بود
چند تا پیامم داده بود که:

مگه قرار نبود زنگ بزنی

گوشی رو بردار کجایی ؟؟؟

امین همیشه اشک هام رو در بیار باشه

دیگه باهات قهرم ...

سرم رو محکم گرفتم ، چرا یادم رفت بهش زنگ بزنم ، شمارش رو گرفتم رد کرد
حدود 10 بار گرفتم که هر بار رد می داد
پیام دادم:

سلام ببخشید یادم رفت

اما جوابی ندارد
ناهار و خوردم و نمازم رو خوندم و حدود ساعت 4/5 موتورم و برداشتم و رفتم بیرون
مادرم-شب یادت نره بیای پارک
-شد میام
مادرم-مواظب خودت باش
-چشم
رفتم به یه مغازه و خواستم هدیه ای براش بخرم ، یه خرس و انتخاب کردم و مغازه دار برام کادو گرفت وقتی نگاه به ساعتم کردم دید ساعت 6/5 ولی ارزش خریدن کادو رو داشت رفتم در خونشون و زنگ در و زدم اخه خونشون و عوض کرده بودن و تو شهر ما بود
زنگ در و زدم باباش اومد بیرون
-سلام
پدرطناز-سلام پسرم
-ببخشید طناز خانم هست
پدرطناز-بله
-میشه بگید بیان؟
پدرطناز-بله ، بفرمایید داخل
-تشکر
پدرطناز-الان میگم بیاد
-تشکر
بعد از 5 دقیقه پدرش اومد
پدرطناز-نمیاد
-چرا؟
پدرطناز-میگه قهره باهاتون
-اخه من ..... ، باشه
پدرطناز-اگر می خوای بیا داخل ببینش و باهاش حرف بزن ، کسی خونمون نیست
-مزاحم نباشم؟
پدرطناز-نه چه مزاحمتی
رفتم داخل و پدرش هم گفت چادرشون رو سر کنن
طناز تو اتاقش بود ، در زدم و رفتم داخل
-سلام
جواب نداد
-طناز بخدا یادم رفت ، درک کن
طناز-کسایی که مهم نیستن یادت میرن
-من اومدم تا بهت بگم همه چیز رو
طناز-بگو
-من رفتم دوش گرفتم و بعدشم خوابیدم ، گوشیمم روی حالت بی صدا بوده
بازم سکوت کرد و روش رو برگردونده بود
-این کادو من به تو
جوابی نداد
-طناز اگه جواب ندی بخدا میرم و پشت سرمم نگاه نمی کنم
سرش و برگردوند
طناز-امین من نگرانت شده بودم
-منم نگرانت میشم اما گفتم که یادم رفت
طناز-امین قول بده دیگه جوابم رو بدی و یادت نره
-چشم
طناز-ممنون که میفهمیم
-تو هم همین طور ، کادو رو باز نمی کنی
طناز-چرا که نه
کادو رو باز کرد و اون خرس رو دید
لبخندی زد
طناز-اسم منم که روی قلب وسط پیرهنشه!
-می خوام ثابت کنم عاشقتم
طناز-منم عاشقتم
-کم کم باید برم
طناز-چه زود
-دیگه باید برم
طناز-باشه ، فقط شب یادت نرها
-اصلا تو هم بیا بریم
طناز-کجا؟
-بریم پارک یا کافی شاپ
طناز-باید از بابام سوال کنم
-باشه
از اتاق رفت بیرون تا از پدرش سوال کنه
نگاه به دور و برم کردم دیدم روی یه صفحه بزرگ یه نقاشی کشیده رفتم نزدیک ، چی می دیدم ، این که تصویر منه
جلو این نقاشی بودم که طناز اومد
-این تصویر منه
طناز-اره
-خیلی هنرمندی
طناز-اره چون رشته ام هست

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، عشق واقعی ‌، نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، رمانی عشق عاشقانه عاشقی معشوقی عارف عارفانه عارفانی عارفی بی نظیر فلسفی فاز سنگین بی نظیرعالی عالی خوب درجه یک فوق العاده بیوتیفول خواندنی ارتباط با خدا، نوشته محمد امین،

تاریخ : 1395/11/4 | 15:41 | نویسنده : محمد امین | نظرات

هوا سرده اما با فکر و خیال تو خوب می گذره ...


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، دلنوشته هایم، نوشته محمد امین، محمد امین، مدیریت وب، نوشته ای عاشقانه عارفان عشق عاشقی فلسفی فاز سنگین قابل درک عالی بیتیفول درجه یک،

تاریخ : 1395/10/28 | 10:14 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل14
طناز-میگه فردا می ریم اگر میای فردا ساعت 6 صبح
-بگو شد میام
بعد از خداحافظی
-تو می خوای بری؟
طناز-اگه تو اجازه بدی
-هر جور میلته
طناز-اصلا اگه تو بیای منم میرم
یه زنگ زدم به کامران و بهش گفتم که کوه همراهشون نمیام طنازم خوشحال شد و بعد رفتیم و ناهار و خوردیم و کولم و بستم برا فردا
گذشت و فرا رسید رفتن به کوه صبح با زنگ طناز بیدار شدم و بعد از اماده شدن رفتم دم در ، همه اومده بودن البته با یه مرد که یا شوهرشون بود یا برادرشون الا طناز که دختر و البته فرزند تک خانواده بود و با دیدن من اومد و باهم رفتیم ، سوار دو تا ماشین شدیم و رفتیم به سمت کوه کنار های مشهد
توی ماشین باهم گپ زدیم و با پسرا اشنا شدم
توی یکی از ماشین ها اقایون و توی اون یکی ماشین خانما بودن تقریبا همه هم سن هم بودیم و سن هامون بین 16 تا 18 بود
دوتا شون خواهر برادر و سه تا هم با نامزداشون اومده بودن
کم کم رسیدیم که کوه و کوله هامون رو برداشتیم و رفتیم با هم به سمت کوه
یه جا وسایل و پهن کردیم و چایی و قهوه خوردیم و بعد رفتیم به ادامه کوه نوردی یعنی بالا رفتن از کوه
برف کمی روی کوه نشسته بود اما مقداری هم از کوه سرازیر شده بود و قرار شد هر کسی مواظب همراه خودش باشه حالا یا خواهرشه یا همسرش
موندیم من و طناز ، قرار شد من از عشقم یعنی طناز ، مواظبت کنم
راه افتادیم و رفتیم به بالای کوه من و طناز گروه سوم از این پنج گروه بودیم
تقریبا وسط راه برای فتح کوه بودیم که طناز سر خورد گرفتمش و از بقیه خواستم که برن بالا تا ما بیایم اخه کمی خون دماغ شده بود و حالش خوب نبود اونا با اصرار من رفتن و من موندم و طناز با دستمال خون دماغش رو پاک کردم و ازش پرسیدم که
-حالت خوبه طناز؟
طناز-با تو که باشم اره
-منم همین طور
طناز-ببخشید نگرانت کردم
-نه فدات شم ، کمی بیا استراحت کن
طناز-چشم
کاپشنم رو در اوردم و لوله کردم و گذاشتم روی پام
-بیا سرتو بزار رو پام
طناز-معلومه هنوزم دوستم داری
-خوشمزه خانوم ، عاشقتم
خندید و سرشو گذاشت روی پام و بهم چشم دوخت
-چیه؟
طناز-امین ، خیلی دوست دارم
-منم همین طور
چشمام پر از اشک شد و قطره اشکم روی صورتش افتاد
طناز-داری گریه می کنی؟
-نه ، این اشک عشقه
بعد از نیم ساعت حرف زدن و استراحت بلند شدیم و راه و ادامه دادیم
طناز-الهی بمیرم تو استراحت نکردی
-نه من با تو اصلا خستگی و حس نمی کنم دیگه این حرف و نزن
طناز-چشم قربان
-سریع باش بهشون برسیم خوشمزه
خندید و با ارنج زد تو پهلوم
رفتیم و رسیدیم به قله کوه که فامیل ها اونجا نشسته بودن و با دیدن من و طناز
لاله-کجایین ؟ گوشیتون هم که انتن نمیده رفته بودین عشق و حال
طناز-گم شو لاله
همه خندیدن و رفتیم و من و طناز هم نشستیم و بعد از گپ زدن و غذا خوردن ترجیح دادیم بریم پایین کوه تا شب که می رسیم حسینیه بعد شام بریم پارک
برگشتیم پایین و تو راه برگشتن یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت 1 ظهره
بچه ها گفتن که بریم و یه چیزی بخوریم قرار شد همه بریم که
طناز-امین تو گشنته؟
-من بالا کوه غذا خوردم نه گشنم نیست ، تو چی؟
طناز-منم نه
-پس بیا جیم بزنیم ، هستی؟
طناز-اره
به بچه ها گفتیم که ما بریم دستامون و بشوریم میایم ، اون ها هم قبول کردن و من طناز رفتیم به یه کافی شاپ و بعد از خوردن بستنی قرار شد بریم تلکابین
گوشی هامونم حالت پرواز گذاشتیم و راحت رفتیم تلکابین و باهم لذت بردیم
-طناز ، اینا ببیننمون می کشنمونا
طناز-اره ، ولی دستت درد نکته که درکم کردی و باهام اومدی
-خواهش می کنم تازه شم من و تو باهم میشیم ما یعنی باید هم رو بفهمیم
برگشتیم و حدود ساعت 4 رسیدیم حسینیه و بلافاصله رفتیم به حرم و توی رواق نماز و خوندیم و گوشی هامون و روشن کردیم پیام تماس های دریافتی تموم نمی شد یه زنگ بهشون زدیم و گفتیم که برگشتیم و اونا هم دری وری بارمون کردن و بعد خداحافظی و قطع کردن تلفن
طناز-میشه روی پام بخوابی؟
-برا چی؟
طناز-چون می خوام ببینم چه حسی داره و البته چه حسی رو تو امروز احساس کردی
-باشه
انبار او چادرش و لوله کرد و گذاشت روی پاش
طناز-بیا عشقم بخواب
-چشم
خوابیدم روی پاش و چشمام و بستم و خالصانه عشقمون و حس کردم
بعد از این کار ها و خوندن نماز رفتیم به طرف حسینیه و بعد از رسیدن رفتم و کمی خوابیدم و بعدشم بلند شدم و رفتیم برا شام ، شام اقایون تموم شد و رسید به خانم ها ، طنازم اومد و شام و خورد و بهم زنگ زد بعد شام
-الووو ، سلام
طناز-سلام
-کاری داشتی؟
طناز-بریم پارک؟
-تا 10 دقیقه دیگه ، باشه
طناز-باشه
-فقط بعدش من می رم حرم میای؟
طناز-اره با تو همه جا میام
-ولی این دفعه باید به خاطر لطف به خدا و امام رضا بیای نه به خاط من
طناز-چشم
-کار نداری ، خداحافظ.
طناز-زود بیا عشقم ، خداحافظ
گوشی و قطع کردیم و بعد از ده دقیقه رفتم دم در حسینیه و با طناز رفتم...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل چهاردهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، نوشته محمد امین، محمد امین، رمان عشق واقعی، رمان عشقی عاشقانه معشوقی عشق عشق واقعی در جه یک فلسفی دست نوشته،

تاریخ : 1395/09/11 | 09:42 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل13
-بفرمایید
مادر لاله-سلام من سوگندم
-خوشبختم بفرمایید کاری داشتین
سوگند-ببخشید شما ساسان خان و می شناسین
-دوستمه
سوگند-پسر خوبیه؟اخلاقش چی؟
-بد نیست
سوگند-نظر شما چیه؟
-برای...
سوگند-ازدواجشون
-به نظرم تا اخر این سفر باهم برن و ببان ، مثل من و طناز ، تا اخلاق هم دستشون بیاد
سوگند-نظر خوبیه
-خواهش می کنم
سوگند-در هر صورت تشکر می کنم ، کاری ندارید؟
-خیر ، خداحافظ
سوگند-خداحافظ
با طناز بلند شدیم و رفتیم به طرف حسینیه اما قبلش قرار شد کمی بچرخیم با طناز حرف می زدیم و می خندیدیم
موقع ناهار خانم ها رسیدیم به حسینیه
طناز-ببخشید اینقدر معطل کردم که ناهار اقایون تموم شد ، حالا چیکار می کنی؟
-بعد شما می خورم رئیس کاروان فامیلمه ها یادت رفته؟
طناز-پس من برم ، خیالم راحت که می خوری غذا؟
-اره عزیزم برو
رفت و منم رفتم سالن اقایون پیش دوستام و گپ زدیم و باهم بودیم و بعد از نیم ساعت ، چهل دقیقه رفتم پایین و ناهار و خوردم و گرفتم خوابیدم کمبود خواب داشتم حدود های اذان مغرب بود که گوشیم زنگ خورد.
گوشیو برداشتم
-الو ، سلام
مادرطناز-سلام اقا امین
-چیزی شده؟
مادرطناز-طناز خوابه و همه دارن میرن حرم میشه بگید بهش بیدار بشه اخه تنهایی نمی خوام باشه
-الان خوابه
مادرطناز-بله ، شمارتون و ازش دیشب گرفتم چون باهم بودین
-الان بهش زنگ می زنم
مادرطناز-خیلی ممنون ، کاری ندارین
-نه خداحافظ
مادرطناز-خداحافظ
به گوشی طناز زنگ زدم اخرین بوق هاشو داشت می خورد که برداشت
-الو ، سلام
با صدایی گرفته جواب داد
طناز-سلام خوبی
-چرا صدات این طوره
طناز-خواب بودم بیدار شدم
-اماده شو زود بریم حرم ، میای که
طناز-اره تا پنج دقیقه دیگه میام
-باشه ، خداحافظ
طناز-خداحافظ
مادرشم بعد از صحبتمون پیام داد که متشکرم
زود تر رفتم بالا دم راه پله ها وایسادم تا طناز بیاد وقتی اومد لبخندی بهم زد
-خواب بودی؟
طناز-اره
-بیا بریم
طناز-بریم
رفتیم به حرم و نماز و خوندیم و بعدش رفتیم نشستیم توی صحن و باهم بودیم و بعد از چند دقیقه گوشی طناز زنگ خورد
طناز-سلام
وقتی تماس تموم شد
طناز-لاله قراره بیاد اینجا ، گفته که تا پنج دقیقه دیگه میاد
-با ساسان هست؟
طناز-اره عزیزم
چند دقیقه بعد ساسان و لاله اومدن و باهم سلام و احول پرسی کردیم و طناز با لاله حرف می زد و منم با ساسان
باهم بلند شدیم و رفتیم و چرخیدیم توی صحن ها و بعدشم باهم رفنیم به یه کافی شاپ ، همون کافی شاپی که رفتیم تا اشتی کنیم و طناز بهم گفت که دوست دارم
سفارش دادیم و یه شب خوب و باهم بودیم و بعدشم راه افتادیم رفتیم به حسینیه و شام خوردیم و قرار شد که امشب نریم حرم ، چون خیلی خسته بودیم
شب که گرفتم خوابیدم هر چی این دنده و اون دنده شدم خوابم نبرد و بی خوابی بد زده بود به سرم یعنی فکر طناز اجازه خواب بهم نمی داد موبایلم و برداشتم و زدم بیرون حسینیه و تصمیم گرفتم که در حسینیه کمی بشینم که اگه خوابم میومد زود برم دوباره خوابم برایی که صبح زود پاشم.
دم در یه 10 دقیقه ای که نشستم طناز یه پیام داد
طناز-سلام ، خوابی ، اگه بیداری پیامم بده
منم بعد از این که خوندم پیام دادم
 -بیا دم پنجره منو ببین
3 ثانیه از این پیام گذشت که دم پنجره دیدمش
برام دست تکون داد و اشاره کردم که بیاد پایین ، کمی سرد بود
پیامش دادم
-لباس گرم بپوشه
طناز-چشم ، حتما
باهم رفتیم و توی کوچه ها قدم زدیم و برگشتیم به حسینیه طناز رفت که بخوابه اما من با این که بهش گفتم می رم بخوابم ، راه افتادم به سوی حرم عشق رفتم توی صحن نشستم و زیارت خوندم و بعدشم یه دل سیر رفتم و با امام رضا تو حرم حرف زدم و خواسته هامو و گفتم و دعا کردم همه چی عالی بشه اون شب ، شب عالی بود و من تنها بودم و همه حرف هامو زدم
بعد از نماز صبح برگشتم و گرفتم خوابیدم و بعد حدود یک ساعت صبحونه خوردم و صبحانه خانم ها رو نموندم و با رفقا رفتیم بیرون و اما وسط های راه بودیم که طناز زنگ زد
-سلام
طناز-سلام ، خوبی
-اره ، بد نیستم ، تو چطوری؟
طناز-بد نیستم ، راستی کجایی؟
-بیرونم
طناز-کی میای؟
-معلوم نیست
طناز-پس من می رم همراه دختر خاله هام بیرون ، اجازه هست؟
-اره ، برو عزیزم
طناز-پس وقتی اومدی زنگ بزن تا بیام باهم بریم بیرون
-باشه ، کار نداری
طناز-نه ، مواظب خودت باش
-تو هم همین طور ، خداحافظ
طناز-خداحافظ
با دوستام رفتیم و خوش گذشت و وقتی داشتم تنهایی بر می گشتم طناز و دختر خاله هاش رو دیدم که 5 تا بودن و طناز صدام زد و رفتم سلام و احوال پرسی کردم و باهم رفتیم و از اون ها جدا شدیم و من و طناز رفتیم سوی حرم و بعد نماز توی صحن بودیم که تلفن طناز زنگ زد ، لاله بود می خواستن فراره کوه بزارن که طناز از من پرسید قراره همه دختر خاله هام برن ، داداشاشونم هستن ، پرسید که من میام یا نه
-نمی دونم اگه قرار با دوستام نداشتم
@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل سیزدهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، نوشته محمد امین، دست نوشته هام، دست نوشته های محمد امین، رمان،

تاریخ : 1395/09/9 | 17:07 | نویسنده : محمد امین | نظرات
می خواهم بروم دیگر حالی نیست
برای ادامه دیگر توانی نیست
می ترسم از خوشی های زود گذر
چون بعد آن جز سختی اتفاقی نیست
می خواهم دیگر تمام گردد
این دوری و فراق درد نیست؟
دوریت از فراق و دوری بیشتر است
حال من ز این فراق بدتر نیست؟
دیگر بس است بس از بس
دیگر بیا در آغوشم دشمنی نیست
دیگر فراق برایم حکم مرگ دارد
اگر نمی آیی من بیایم مشکلی نیست
آمدن من یک مرگ زنده است
برای آمدن می میرم حرفی نیست
یا بیا یا هم مرا پیشت ببر
پیش تو بودن آخر خوشبختی ست

شاعر : محمد امین (کیانا)

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: اولین شعر محمد امین، نوشته محمد امین، شعر برای تو، شعر محمد امین، یک قدم تا قلم، بعد از رمان حالا شاعر می شوم، شعر من دست نوشته هایم،

تاریخ : 1395/09/9 | 13:49 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل12
رفتیم سر میز دونفرمون برای خوردن کیک و شام و دسر
کیک و برامون اوردن قسمت اسم کامل طناز خورد برا من
من و طناز باهم توی یه بشقاب کیک می خوردیم که داشتم کیک می خودم طناز اومد نزدیکم
با خودم گفتم انگار می خواد چیزی و بهم بگه
صورتم و بردم جلو
خیلی اروم بهش گفتم که
-چیزی شده؟
طناز-نه فقط این از طرف من به عشقم
بوسم کرد...
سرخ شدم و فامیلاشونم داشتن نگاهمون می کردن
طناز-خیلی وقت بود می خواستم این کار رو بکنم که الان فقط ثابت کردن عشقم به تو بود
هیچی نگفتم و فقط لبخندی زدم
و بعد از خوردن کیک توی یه ظرف ، شام رو اوردن و اون هم توی یه ظرف بود و باهم خوردیم ، حدود چند دقیقه بعد از شام ، دسر و اوردن و خوردیم و بعد دیگه نوبت رسید که بریم تقریبا فامیل ها داشتن می رفتن دیگه قرار بود که فامیل ها برن بگردن توی خیابون ها
خداحافظی کردم و داشتم می رفتم از رستوران بیرون که یه کسی دستم و گرفت و مانع از رفتنم شد برگشتم دیدم طناز وقتی برگشتم دیدم که گردنبند و اورده و تو دستش هست
طناز-میشه برام خودت ببندی
-اخه...
طناز-لطفا
-ولی...
طناز-اخه چرا؟؟؟
-شما نامحرم منی
طناز-بازم شما گفتیا
-ببخشید تو نامحرم منی عشقم
طناز-باشه
-ولی....
طناز-ولی چی
-دوستت دارم
طناز-منم همینطور
-پس فعلا خداحافظ
طناز-میشه منم بیام اخه حوصله چرخیدن ندارم
-اخه تولدته
طناز-من تولدم رو ، بدون عشقم نمی خوام
-پس به پدرت بگو
طناز-می دونه که با توام
-بیا بریم
طناز-پس سی ثانیه وایسا گردنبندم و ببندم و بیام
داد که لاله براش ببنده وقتی بست رفت به پدرش و گفت که تا صبح نمیاد حسینیه و پدرشم قبول کرد 
توی این چند ثانیه منم رفتم و به طرف لاله و وقتی رسیدم بهش
-سلام خیلی این مدت زحمت دادم ولی ازتون می خوام که دیگه زنگ به گوشیم نزنید و شمارم رو پاک کنید منم این کار و کردم ، نمی خوام هیچ دختری مانع ارتباط من و طناز بشه
لاله-حتما این کار رو می کنم ، زحمتی نبود وظیفم بود
طناز اومد و رفتیم باهم به حرم
توی راه حرم بودیم
-طناز یه خواهش ازت دارم
طناز-چی امین ، هر چی باشه قبول به غیر از...
-به غیر از چی طناز
طناز-به غیر از جداییمون چون طاقت نداشتن تو رو ندارم
-نه اینا نیست ، منم طاقت دوریت رو ندارم
طناز-پس چی
من و تو نامحرمیم درسته
طناز-اره
-لطفا تا وقتی محرم نشدیم به من نخور یعنی بوس ، دستم گرفتن و توی پهلو زدن من ، تعطیل
طناز-چشم هر جور تو بخوای
-من اینو بخاطر حرف خدا این طور می خوام
طناز-قربون خدایی برم که تو رو جلو من گذاشت
-خدا خیلی بزرگه ، و منم تو رو با دین او می خوام
طناز-دیگه بهت نمی خورم
-متشکرم
طناز-اه ، دوباره کتابی شد
-افرین ، خوب شد
طناز-تا حدودی
رفتیم به بازرسی و بعد از سلام دادن رفتیم به داخل حرم همین طور راه می رفتیم و شب خوبی بود
طناز-امشب اگه سردت شد چادرم خوبه ها
-اره ، امشب امنیتتم بهتره ، چون چادر حفاظیست که تو رو حفظ می کنه
لبخندی زد و یه جا باهم نشستیم
طناز-دستت درد نکنه شاید خیلی وقت بود که این طور به دین خدا و این همه چیز های مثبت فکر نکرده بودم و تو تونستی به خدا نزدیکم کنی
-وظیفم بود
طناز-می دونی پدرم و مادرم وقتی دیدنم چی گفتن
-نه
طناز-خیلی خوشحال شدن و گفتن که خیلی قشنگ شدم اخه اونا می گفتن اما من حجاب و نمی فهمیدم اما عشقم بهم یاد داد
اون شب تا صبح توی حرم بودیم و بعد از نماز صبح رفتیم به حسینیه
دم در یکی از رفیقام و دیدم سلام و کردم و کمی باهاش گپ زدم
دوستم-به به این قرمزی روی صورتت چیه؟
-کجا؟
دوستم-رژ لبه ، سرخاب سفید یاره
فهمیدم که برای بوسی بود که طناز خورده بوده
-انکار کردم
دوستم-پاکش کن ، نماز نداره
-چشم
فردا صبح تونستم از خواب بیدار شم و صبحونه و خوردم
و 
بعد خانم ها اومدن و طنازم بود و یه چشمکم بهم زد و بعد از صبحونه قرار شد که بریم بیرون
شایانم با رفتنش به شهرشون دیگه مشکلی برامون نبود و کسی نبود که دیگه حرفی بزنه
باهم رفتیم بازار و بعدشم به رفتیم وضو و نماز ظهر و خوندیم و بعد رفتیم برا ناهار حسینیه
توی صحن و راه باهم حرف زدیم تا رسیدیم به خونه دیگه برنامه ای نداشتیم توی راه بودیم و یه جا برا استراحت نشسته بودیم که لاله زنگ زد به گوشی طناز و سریع تحوال پرسی کرد و به طناز گفته بود که گوشی بزاره روی بلندگو
طناز این کار و کرد و منم وارد صحبت شدم
و بعد احوال پرسی و سلام و اینا و جملات کلیدی چه خبرا ، خوبی و این چور چیزا
لاله-ببخشید اقا امین شما ساسان و می شناسین؟
-ساسان!!حالا کیه؟
لاله-بابا دوستتون
-اوکی ، می شناسمش
لاله-مامانش ازم خواستگاری کرده
-خوبه
لاله-جدی باشین
-الان اومدی زیر دهان مبارک من حرف کش بری یا اومدی تحقیق
طناز گوش می کرد و می خندید
لاله-گیرم اره
-پسر خوبیه
لاله-همین
-همینم بخاطری که مویرگی اشنا داشتی گفتم بهت
لاله-تشکر مامانم باهاتون کار داره

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، نوشته محمد امین، نوشته هام، دست نوشته ها، رمان نویس، رمانی عاشقانه فلسفی زیبا عالی بی نظیر عشقی عشق عارفانه و همه چی تموم،

تاریخ : 1395/09/8 | 10:27 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل7
یعنی امام رضا بود که اگه خدا بخواد همه چیز حله ، حل حل ، عالی عالی
اشک هام که داشت سرازیر می شود و پاک کردم
-طناز ببین این شهر چقدر قشنگه کاش ما هم بتونیم الگومون امام رضا باشه
طناز-اره واقعا خیلی ضریح و صحن هاش و دین اون اقا امام رضا هم خیلی قشنگه ،
راستی مشهدم باهام هستی یا قراره تنهام بزاری؟
سکوت کردم و هیچی نگفتم و بعد 2 دقیقه 
-هستم باهات ولی خستم
خندید و بالبخندی جواب داد
طناز-از اون پاسخ های زجر دار بودا
-داشتم تفکر می کردم
یخمون کم کم داشت وا می شد و باهم شوخی می کردیم گه گاهی
کم کم ماشینمون شروع کرد رفتن داخل کوچکه هایی که بعد از پیچ و خمش حسینیه ای بود که هر ساله اونجا می رفتیم و اونجا می خوابیدیم و اونجا غذا می خوردیم مرد ها طبقه همکف بودن طبقه پایین ترش سالن غذا خوری اشپزخونه که من و فامیلا پایین می خوابیدیم با رئیس کاروان و اینا و البته طبقه دوم خانم ها بودن هر سه این طبقه ها سالن بزرگ بودن و بلاخره اشیونه 11 روزه امون اونجا بود...
بعد از رسیدن هر کسی وسایلش و بر می داشت و می رفت به سوی حسینیه 
طناز-میشه همرات تا حسینیه بیام اخه بلد نیستم
-چرا که نه
طناز-پس من وسایلم و از کنار ماشین بردارم و بریم
-میارم فقط بگو کدوماست
با تکون دادن سر تایید کرد
و بعد جواب داد
طناز-اون ساک قهوه ای هست
در حالی که ساک خودم و برداشتم رفتم و ساک او هم اوردم و دوتایی راه افتادیم به سوی حسینیه
ساک ها رو برداشتیم و بعد از رسیدن طناز و راهنمایی کردم که بره بالا حالا مامانشم میاد البته هنوز ماشین دوم نرسیده بود
-طناز ، خانمی که شما باشین مامانت الان میاد و فامیلاتونم ربع ساعت دیگه ، چون هنوز نرسیدن همشون میان بالا برو بالا تا بیان
حالت کمی غمگینی داشت
طناز-اگر ازت جدا بشم بازم میای بریم بیرون؟
-البته دوش بگیرم و بعد می ریم حرم
چشماش با این جمله من برق زد و با خوشحالی رفت بالا وسط های پله ها بود که 
طناز-پس تک زنگم بزن ، باشه؟
با لبخندی جالب جوابشو دادم
-باشه
طناز رفت بالا یه ان به خودم اومد نکنه که وابسته اش بشم ، نکنه حرف دلم و گوش کنم ، نکنه احساسی بشم و عاشقش بشم و هزاران نکنه های دیگه ...
ترجیح دادم که توی قلبم جست و جوش کنم
زدم طناز و تکیه دادم به دیوار نشستم و چشمام و بستم
تموم خاطرات باهاش زنده شد این چند روز مثل چند سال اشنایی برام بود فک کردم و فک کردم اما دیگه تمومش کردم خوابم می اومد خیلی وقته یه خواب عمیق و می خوام حالم خوب نبود
رفتم پایین و بعد رفتم لباسام و برداشتم و رفتم حموم ، دوش گرفتم و بعد نیم ساعت بیرون اومد و تک زنگ طناز زدم و رد کرد و پیام داد که
دارم میام دم در اماده هستم زود بیا عزیزم
اماده بودم برای رفتن لباس پوشیده بودم و عینک افتابی زده بود و همه چیز تموم خیلی شیک رفتم دم طناز سی ثانیه بعد اومد و مامانشم پشت سرش اومد
مادر طناز-زحمت شما اگر مزاحمه نیاد!
-خواهش می کنم مثل خواهرم می مونه طناز خانم ، یه دسته گل هستن ایشون
یه نیم نگاه انداختم به طناز یه چشمک بهم زد   و مامانش با یه حالت خوبی این جمله رو به زبون اورد
مادر طناز-پس مواظب دخترم باشینا ، شما هم طناز به دوستت احترام بگذار چون معلومه خیلی بهت محبت داره که اومده باهم برید حرم
اینا و گفت و بعد  مامانش رفت بالا و ما هم باهم رفتیم بعد از حرف های مامان طناز ، باهم حرف زدیم تا رسیدیم به ورودی حرم اقا راه خونه تا حرم حدود 3 دقیقه بود و زود می رسیدیم ، بعد از رسیدن دم ورودی حرم ، بازرسی رو رفتم طرف اقایون و طناز طرف خانم ها کمی شلوغ بود و بعدش رفتم و دم صحن وایسادم و سلام دادم به اقا امام رضا و زیر لب خواسته هام و زمزمه می کردم که رسیدم به یه خواسته ای که ، چشمم و پر از اشک کرد و اشکم روی صورتم سرازیر شد و اشکم و پاک کردم و روم و برگردوندم و منتظر شدم تا طناز خانم بیان ...
با خودم فکر و خیال هایی که ادامه می دادم و نمی دونستم چیکار کنم بعد از چند دقیقه طناز اومد و با یه حالت خیلی لطیفی گفت
طناز-ببخشید خیلی شلوغ بود معطل شدی؟
-نه خانم وایسادم و دارم انتظار می کشم
طناز-انتظار! ببخشید انتظار کی پای هَووم در میونه؟ 
با یه صورت گرفته ای و اخم های توهم 
-شما رو می گم خانم مهرانی
اخه فامیلش مهرانی بود و با گفتن فامیلش می خواستم که بهش بگم ناراحت شد این طور بهش فهموندم
فهمید ناراحت شدم سرش انداخت پایین
طناز-ببخشید ، شوخیم بی جا بود
-خیلی هم با جا بود این جواب بعضی از محبتام به شما بود
طناز-لطفا مثل بار قبل همه چیز و بهم نزن
-مگه چیزیم مونده که بهم بزنم ، شما همه چیز و گفتین البته به شما هیچ ربطی نداره که من با کیم و چیکار می کنم ، لطفا فضولی نکنین و سرک نکشید
گرفتی خانم محترم



@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل هفت (رمان عشق واقعی)، رمان عشق واقعی، نوشته محمد امین، فصل 7، رمان محمد امین، رمان، یک قدم تا قلم،

تاریخ : 1395/06/29 | 09:46 | نویسنده : محمد امین | نظرات

فصل5

بعد از زیارت و وضو نماز قرار شد سه تایی بریم به رستوران شیک اونجا

رفتیم و یه میز دنج سه نفری پیدا کردیم نشستیم و بعد 2 دقیقه گارسن اومد تا سفارشات رو بگیره سفارش دادیم من و طناز که پیتزا و لاله خانمم که ساندویچ

غذا رو که خوردیم من رفتم حساب کنم که پدر طناز و اینا اونجا بودن که نگذاشت حساب کنم

پدر طناز-همین که با دختریمی کلی ازت ممنونم

-خواهش می کنم

بیرون اومدیم و رفتیم قدم زدیم باد خوبی میومد منم گوشی به دست داشتم با یکی از دوستام گپ می زدم

طناز-میشه بپرسم با کی داری گپ می زنی

-برا چی

طناز-می خوام ببینم پسره یا دختره

نگاش کرد که چشماش پر از کنجکاوی بود 

-مگه من میگم با کی نت می خوری و با کی نمی خوری ؟

طناز-توام بپرس تو داداشمی کنجکاوم

-معلومه از چشمات حس کنجکاوی و فهمیدم

-گوشیت رو بده من چک کنم 

طناز-الان ؟

-پ ن پ فردا

طناز-الان نه

-پس منم اصلا نه ، کی من هستی می خوای برای من تکلیف تعیین کنی؟

لاله-لطفا تمومش کنید

طناز-اصلا ببخشید

-زندگی من به هیچ کسی ربطی نداره ، گرفتی؟

طناز-اره

-بیاید از هوا و فضا لذت ببریم

بعد با پیشنهاد من و قبول کردن لاله و طناز رفتیم به یه کافی شاپ

وارد شدیم که لاله در گوشم خیلی اروم گفت

لاله-شایان اینجاست

منم خیلی اروم 

-کی؟!؟

لاله-شایان پسر خاله طناز اونی که می خوادش

رگم و میزدی خون در نمی اومد

-به درک

لاله-ببین با دوستاشه خیلی قلدره

-من قلدر ترم

تا نشستیم اومد سراغمون و شایان

شایان-طناز چرا همراه این عوضی هستی

تا اومد طناز جواب بده حرفش رو قطع کردم و 

-برو گم شو و بزن به چاک تا پرم به پرت نخورده

صندلیم و کشید عقب

شایان-حرف نزن

-اقای محترم با تمام احترام بهت دارم می گم دیگه دور و بر طناز نبینمت

شایان-مگه تو کس و کارشی

طناز-اره

شایان ماتش زد و زد به چاک

از طناز برای کمکش و طرفداریم تشکر کردم و اونم جوابم و خیلی لطیف داد

به طرف ماشین رفتیم و لاله رفت به ماشین دوم کاروان و منم ماشین اول با طناز 

حدود 10 دقیقه بعد ماشین حرکت کرد توی این 10 دقیقه می گفتم با خودم که واقعا من الان کجای زندگیمم ، طناز من و دوست داره ، من چطور و هزاران سوال که مغزم و به تفکر انداخته بود رو کردم به طناز و گفتم که

-واقعا شایان و نمی خوای؟ من نمی خوام مانع بشما

طناز-اون پسره ! ا حالم ازش بهم می خوره

واقعا من می خوام با تو باشم داداش امین جون

-میای دریا بریم سوار قایق بشیم

طناز-اره میام با تو قله قافم میام عزیزم

-اوکی

-کمی بی حالم میرم جلو ماشین کارم داشتی پیام بده عزیزم در جواب محبتت منم دوستت دارم

اینو که گفتم رفتم جلو ماشین نشستم و به جلو نگاه می کردم

توی این فکر بودم که شایان چه نقشه ای داره هنوز تو فکرش بودم که طناز بهم پیام داد که

بیام عقب تلفن لاله درباره شایان کارم داره

رفتم عقب و گوشی طناز و گرفتم

-سلام لاله خانم کجایین با این همه سر و صدا؟

لاله-پمپ بنزینیم زیاد نمی تونم صحبت کنم فقط شایان برا رو کم کنی شما قراره یه گوشی 500 تومنی بخره برای تولد طناز ، شما هیچ فکری کردین اقا امین؟

کمی رفتم جلو تر تا طناز نفهمه درباره چی صحبت می کنیم و بعد

-فکرایی دارم ...

لاله-شماره منو یادداشت کنید تا توی رنگ و سلیقه کمکتون کنم و اگه میشه باهم بریم بخریم

-حتما چرا که نه

لاله-شماره من اینه ...

-حتما مزاحمتون میشم 

لاله-من توی تیم شمام 

-بهتون زنگ می زنم الان نمی تونم صحبت کنم طناز هست

لاله-باشه 

-تولد کی هست؟

لاله-۵ روز دیگه 

-تشکر فعلا

لاله-خواهش می کنم خداحافظ

گوشی طناز رو دادم و رفتم جلو ماشین و یه پیام به همون شماره ای که لاله داده بود یعنی شماره خودش دادم و نوشتم که شمارم رو یادداشت کنه و بعضی اطلاعات و مثل چیز های مورد علاقه طناز ، رنگ و اینا و بگه 

3 دقیقه بعد پیامم داد و این اطلاعات و مرتب و به ترتیب و با نظم بهم داد

و منم توی یه پیام بعد از خوندن پیام ها ازش تشکر کردم

کم کم نزدیک های دریا بودیم که رفتم عقب و یه چرت 40 دقیقه ای زدم و با صدای طناز و احساس لطیفش بیدار شدم ...

پیاده شدیم و راه افتادیم به سوی دریا اول رفتیم یه چیزی خوردیم یه نسکافه من و یه بستنی طناز

ازش خواستم که لاله هم بیاد باهامون البته اگه می خواد

لاله دختر خوبی بود و واقعا طرفدار من بود توی جنگ من و شایان

طناز به لاله زنگ زد و گفت که اگه می خواد همراه ما بیاد 

اما لاله گفته بود که همراه پدر و مادرشه

بعدی که قطع کرد طناز تلفن رو ، بعد 2 دقیقه

لاله پیامم داد که داره میره برا جاسوسی انگار شایان با اون میره خرید و قراره اطلاعات غلط و به شایان بده

منم ازش تشکر کردم

و من و طناز راه افتادیم به سوی دریا خزر یا همون کاسپین 

یه دریا عالی با ساحل درجه یک و موج های زیبا و هوای خوب و دلپذیر 

طناز اومد و



@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل پنج (رمان عشق واقعی)، فصل 5، عشق واقعی، رمان عشق واقعی، نوشته خودم، نوشته محمد امین، یک قدم تا قلم،

تاریخ : 1395/05/23 | 16:00 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای