تبلیغات
یک قدم تا قلم - مطالب ابر نوشته محمد امین کیانت
نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
عشق واقعی دلنوشنه هایم یک قدم تا قلم دست نوشته ها درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول ا دست نوشته نوشته های محمد امین نوشته و سروده خودم دلنوشته هایم نویسنده محمد امین دست نوشته هایم رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل سوم رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشن شاعر محمد امین مدیریت وب شاعرانه نوشته محمد امین مدیریت وب رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نو فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی دلنوشته های محمد امین رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی عارفانه نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیب عکس هایم رمان ناگهان عشق معنا شد فصل ۲۵ شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق م شعر خودم نوشته مدیریت وب محمد امین یک قدم تا فلم دلنوشته محمدامین نوشته خودم فصل ۲۴ شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظی رمان نوشته محمد امین رمان فصل دوم رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب محمد امین عاشقانه فصل ۲۲ رمان عشق واقعی فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد شعر های خودم رمان نوشته های خودم نوشته خودم محمد امین
فصل17
از یکی از فروشگاه های بیرون حرم کلوچه و اب میوه گرفتیم و رفتیم روی یه نیمکت نشستیم و کلوچه و اب میوه رو خوردیم
چون صبحونه هنوز خیلی مونده بود و گرسنه بودیم
بعدش رفتیم و از توی صحن رد شدیم و از خروجی اش بیرون رفتیم و حرکت کردیم سمت حسینیه 
وقتی به حسینیه رسیدیم ، دیدیم که هنوز خبری از صبحانه نیست رفتیم باهم اون طرف خونه خانم ها یعنی به اتاقمون
کمی استراحت کردیم و گوشیم و چک کردم ، دوستام پیام داده بودن و خوندم و جواب دادم
طناز-میشه بدونم پیام کی داری میدی؟
-چرا که نه ، دوستم
طناز-میشه گوشیت و ببینم
-پیام بدم بعدش ، یعنی تو به من اعتماد نداری نه!؟؟؟!
طناز-چرا به خدا اعتماد دارم ، اصلا اشتباه کردم ولش کن ، بیا تو گوشیم و چک کن
-من اعتماد دارم بهت عزیزم اما اصرار می کنی بده
طناز-شیطون
خندیدیم
-طناز من به جز تو با هیچ کسی که نامحرمم باشه ارتباط ندارم ، این رو درک کن لطفا ، من تو رو دارم ...
طناز-منم همین طور
-تو هم همش میگی همین طور تو جوابات ، پدرم در اومد تا این همه حرف زدم
در حالی که داشت خیلی قشنگ می خندید
طناز-باشه ...
-بگو دیگه
طناز-من دوست دارم
-اوکی ، جالب بود ، پس منم جبران می کنم ، منم همین طور
دو تایی خندیدیم باهم و دیگه خبر دادن که صبحانه است
-طناز تو همین جا باش من برم صبحونه بگیرم و بیام
طناز-باشه عشقم
رفتم دو تا صبحونه از حسینیه گرفتم و بردم به خونه خانم ها و رفتم داخل اتاق طناز نبود ، هر چی صداش زدم جواب کسی نداد
حالم خوب نبود گرفتم خوابیدم کمی تا بیاد
چند دقیقه بعد اومد
طناز-اومدی؟
-نه تو خیابونم الان می رسم
طناز-خوشمزه
-میشه بپرسم کجا بودی؟
طناز-اره ، عشقم
-کجا بودی؟
طناز-رفته بودم برایی که یه صبحونه خوب و با عشقم رقم بزنم ، رفتم برای عشقم و خودم اب میوه گرفتم
-خب خانم می گفتی من که نمرده بودم ، می گرفتم از سر کوچه
طناز-می خواسم خودم این رو برا عشقم بکنم نه عشقم برا من
-ولی من مردم ، باید این کار رو بکنم نه تو که دختری ، زن نباید هیچ وقت دست تو جیبش بکنه
طناز-باشه
باهم صبحونه رو خوردیم و بعد گرفتم خوابیدم و قرار شد که طناز بره به بازار همراه دوستاش ، منم گفتم که وقتی برگشتن صدام کنه
حدود 2 ساعتی خوابیدم و بعدش هم با صدای طناز بلند شدم
-کی اومدی طناز؟
طناز-الان
-خوش گذشت؟
طناز-جای شما خالی
خندیدیم
بعد از این حرف ها راه افتادیم و رفتیم بیرون چند روز تا پایان سفرمون بیش تر نمونده بود ، روز ها طبق روال گذشت و گذشت و گذشت تا روز اخر سفر فرا رسید بعد از ناهار و استراحت نیم ساعتی ، همگی با ساک و کیف و وسایلشون راه افتادیم و کمی توی کوچه ها پیاده رفتیم تا رسیدیم به ماشین ها
ساک ها و اینا رو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم سوار شدیم
طناز-امین اقا کنار من میشینی؟
-امین اقا نگو فک می کنم داره همسایمون صدام می کنه
خندید و گفت
طناز-چشم عشقمی دیگه
-نمی دونم شاید بگن جایی دیگه بشینم
روش و برگردوند و لپاش و پر از باد کرد و حالت قهر گرفت و بیرون و نگاه کرد
-ولی من حرفشون و گوش نمیدم و بغل نفسم میشینم
روش و برگردوند و یه چشمک بهم زد
طناز-عاشقتم
رفتم و کنارش نشستم تا بقیه هم بیان و اماده رفتن بشیم
کمی باهم حرف زدیم و ماشین کم کم پر شد و اعلام کردن که حرکته
بعد از چند دقیقه طناز با بغضی سنگین بهم گفت
طناز-یه سوال ازت دارم؟
-چی عزیزم؟
طناز-باهام میمونی بعد از این سفر ، یعنی باهام تلفنی حرف می زنیم؟ پیام هم میدیم؟
-اره ، البته اگه تو بخوای
طناز-ارزومه
-اما دوست ندارم به درس هات لطمه بخوره
طناز-چشم ، اصلا هر وقت تو بگی
-باش
طناز-حرفم و پس می گیرم ، اخه دلم واست تنگ میشه و می خوام هر وقت که خواستم زنگ بزنم ، باشه؟
-چشم ، هرچی تو بگی عزیزم
ماشین راه افتاده بود و داشت به راهش با سرعت خوبی ادامه می داد
کنار طناز نشسته بودم و انگار تنفس های اخرم رو کنار عشقم دارم بعد از این ، از هم دوریم و فقط می تونستیم با تلفن باهم در ارتباط باشیم...
ماشین بعد از 3 ساعت ایستاد و همه رفتن پایین برای سرویس های بهداشتی و اگه کسی چیزی می خواد بخره
یه نیم ساعتی استراحت بود ترجیح دادیم که اخرین قهوه رو تو این مسافرت بخوریم
رفتیم به کافی شاپ ، روی یه میز دونفره نشستیم و سفارش دادیم که انبار بر خلاف هر بار طناز بجای بستنی مثل من قهوه سفارش داد
-مگه همیشه بستنی نمی خوردی؟
طناز-باید باهم تفاهم داشته باشیم که ، من انبار برای تفاهممون قهوه سفارش دادم مثل تو
خندیدیم و سفارش ها رو که اوردن شروع کردیم به خوردن و یاد اوری خاطراتمون توی این سفر که فردا روز اخرش بود
بعد از خوردن قهوه رفتیم به سمت ماشین ها حدودا نیم ساعت شده بود
رفتیم و توی ماشین نشستیم و بعد از 5 دقیقه ماشین ره افتاد و شروع کردیم دوباره به حرف زدن
مقصد بعدی برای نماز وایسادیم یه مسجدی و
@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، دلنوشته های محمد امین، نوشته محمد امین کیانت، رمانی عاشقانه عشق عشقی عاشقی عاشق معشوقی عارفانه مذهبی عارفی عرفانی زیبا قشنگ بیوتیفول بی نظیر عالی فوق العاده جدید بروز فلسفی فلسفه تیکه دار تنهایی غم بی کسی، رمان عشق واقعی نوشته محمد امین فصل ۱۷، رمان،

تاریخ : 1395/10/2 | 16:40 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای