تبلیغات
یک قدم تا قلم - مطالب ابر نوشته مدیریت وب محمد امین
نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
نوشته مدیریت وب محمد امین عارفانه رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل شعری عاشقانه فاز سنگین فلسفی عارفانه مهدوی شوق المهدی عشق عاشق م دست نوشته نوشته های خودم فصل ۲۴ دلنوشته نوشته محمد امین نوشته محمد امین مدیریت وب رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی دست نوشته هایم نوشته و سروده خودم نوشته های محمد امین رمان فصل دوم نوشته خودم یک قدم تا قلم شعری عاشقانه عشق معشوقی عاشقانی عرفانی عارفانه تنهاتتهایی بی نظی رمانی عاشقانه عشق عاشقی عشااق فلسفی عالی زیبا درجه یک قشن دست نوشته ها عاشقانه شاعر محمد امین مدیریت وب رمان نوشته محمد امین رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول ا عکس هایم یک قدم تا فلم رمان رمان ناگهان عشق معنا شد دلنوشته های محمد امین عشق واقعی نوشته ای عشق عاشقانه معشوقی عشاق عرفانی بی نظیر درجه یک قشنگ زیب فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد نوشته خودم محمد امین محمد امین فصل ۲۵ شعر خودم شاعرانه فصل ۲۲ رمان عشق واقعی فصل سوم محمدامین رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی دلنوشته هایم رمان عشق واقعی فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی دلنوشنه هایم شعر های خودم نویسنده محمد امین رمانی عشق عاشقی معشوقی عشاقی فلسفی عارفانه عرفانی بی نظیر دست نو
فصل25
از خواب شب قبل که همین اتفاق برام افتاد اما بقیه اش برام نا معلوم بود 
بالاخره رسیدم بیمارستان از بس گریه کرده بودم چشمام قرمز شده بود
کادر اورژانس اومد و طناز رو مستقیم برد به ICU
حتی دیگه عشقم به هوش هم نبود ، بعد از چند دقیقه همه فامیل ها هم رسیدن و خیلی نگران بودن ولی من تو حال خودم نبودم
ناگهان وسط سالن حالم بد شد و دیگه هیچی نفهمیدم
چشمام که باز شد دیدم بهم سرم وصل است می خواستم بلند بشم که یکی از فامیلام جلوم رو گرفت
-بزار برم
نه ، استراحت کن
-بزار برم پیش طناز
دیره
-چی ، یعنی چی
امین میدونی که هر چیز صلاح خدا باشه باید اتفاق بیفته ، خب صلاح خدا این بوده
-یعنی طناز من ...
اره ، رفت پیش خدا ...
اما اون که ...
بپذیر تسلیت بهت میگم
سرم و محکم گرفتم و چشمام و بستم و همه خاطراتم با اون زنده شد
بعد از چند دقیقه دیگه نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم دویدم و رفتم سمت اتاقش اما تا رسیدم دیدم دارن پارچه سفید رو می کشنند روی صورتش
-نه
با این حرف من دست نگه داشتن و تنهام گذاشتن
طناز و تو آغوشم گرفتم و باهاش حرف زدم وقتی خودم رو خالی کردم اومدن و پارچه رو کشیدن روی صورتش و بردنش برای کار های خاک سپاری
باورم نمیشد چرا؟؟؟چرا عشق من؟؟؟چرا برای من؟؟؟
اون روز حالم اصلا خوب نبود و دنیا برام پوچ و بیهوده بود و تو خودم بودم
فرداش خاک سپاری و شرکت کردم حالم خوب نبود و به چیزی توجه نداشتم جز چیزی که روی دستم بود یعنی تابوته عشق و دنیام
اشکام سرازیر بود و داشتم با خیالش حرف میزدم
-چرا رفتی؟؟؟ چرا عزیزم؟؟؟چرا تنهام گذاشتی؟؟؟
به هم ریخته بودم تا این که وقت این شد که طناز رو بزارم داخل قبرش
اومدن این کار رو انجام بدن که
_نه ، خودم این کار رو می کنم
رفتم داخل قبر و یواش و اروم گذاشتمش داخل قبر و داخل قبر اخرین حرف هام رو باهاش زدم و در اخر هم گفتم همیشه عاشقت می مونم و دعا کن زود بیام پیشد ....
بعد از حدود ۵ دقیقه از قبر بیرون اومدم
بعد از همه اداب و کار ها خاک رو سرازیر کردند روی قبرش
کنار قبرش نشستم براش فاتحه خوندم اما انگار فاتحه زندگیم رو می خوندم من بی طناز چه به زندگی کردن
همه داشتن می رفتن که نگذاشتن بیشتر بمونم و بردنم خونه طناز اینا
بعد از چند دقیقه با پدر طناز رفتیم توی اتاقش ، هنوز تصویرم که کشیده بود توی اتاقش به دیوار بود
پدرطناز-پسرم این دست نوشته رو تو میز طناز پیدا کردیم ، خوبه که بخونی
برگه رو گرفتم خوندم نوشته بود:
به نام خدایی که افریننده همه موجودات و جهان است همان خدایی که عشقم باعث شد ان را بیشتر بشناسم
سلام امیدوارم امین خوب باشی ، نمی دونم این نامه رو که می خونی من باهاتم یا بی تو هستم و یا..
من تو را به قدر تمام ذرات خاک این دنیا دوست دارم
در تمام دعاهای بعد از نمازم از خدا خواستم که تو رو به من بده حالا یا تو این دنیا و یا توی دنیای ابدی البته اگر تو بخوای.
من دوستت دارم عشقم ...
خودکارم و در اوردم و زیرش نوشتم
من می خوام بیام پیشد همین ...
سرم و گذاشتم به دیوار 
پدرطناز-ببخشید اگه ناراحت شدی
-نه ، غم طناز برای من خوش تر از شادیه
رفتم سر ارامگاهش و دعا براش خوندم و تا حدود ساعت ۴ صبح اونجا البته چند تا دیگه فامیل ها هم بودن
فردا بهم گفتن که عسل فقط پاش شکسته و امروز دادگاه است
رفتیم به دادگاه و بعد از چند روز مکرر دادگاه تموم شد حکم فرداش میومد و اجرا می شد
فرداش بابای طناز زنگ زد که حکم اعدام عسل اومده شما رضایت میدی؟
-نظر شما چیه؟
پدرطناز-هر جور شما میدونی
-از من انتظار ندارید که از خون عشقم و زندگیم بگذرم و رضایت بدم و بگذارم قاتل زندگیم توی این دنیا نفس بکشه ...
پدرطناز-اروم باش عزیزم ، هر جور که میدونی ، حکم تا سه ساعت دیگه برگزار میشه ، میام دنبالت
-باشه ، خداحافظ
بعد از سه ساعت کمتر اومد دنبالم و رفتیم برای اعدام
عسل رو که دیدم وایساد
عسل-امین من عاشقتم
-من ازت نفرت دارم احمق
عسل-یعنی بمیرم؟باشه برات میمیرم
طناب و انداختن دور گردنش
عسل-امین ازت خواهش می کنم
-عسل عشقم رو ازم گرفتی ، دنیات رو ازت می گیرم
محکم زدم زیر چهارپایه زیر پاش و بلافاصله جون داد
حالم خوب نبود زندگیم تموم بود دیگه
طنازم که رفت ...
برگشتن از دادگاه رو پیاده اومدم و قبول نکردم با پدر طناز برگردم
وسط های راه بودم که دیدم دنیام دیگه مزه ای نداره
راهم رو کج کردم و رفتم به یک جاده بی کران که اتنهایش خدا بود نه خودکشی و نه کفر می گویم میروم به سمت خدا ، جاده ای که اتنهایش خدا و اگر صلاح بداند خدا ، به طناز میرسم ان دنیا
این جاده رو تا اخر میروم دقیق مثل عشق طناز
میروم هر چه خدا خواست همان خواهد شد ...

خدا من دارم میام سمت تو ، میدونم هوامو داری ، عاشقتم خدا ، تو عشق واقعی هستی...

و پایان عشق واقعی

نوشته:محمد امین




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا فلم، رمان عشق واقعی، رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول افیکیال خاص قشنگ خواندنی بی نظیر فلسفی مذهبی حجاب پیام امد خوبی ها غم تنهایی تنها غمگین، رمان نوشته محمد امین، محمد امین، نوشته مدیریت وب محمد امین، فصل ۲۵،

تاریخ : 1395/12/6 | 12:28 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل 20
-فقط باید صبر داشته باشی یه روز که نه درس داشته باشیم ، و نه کلاس
طناز-چشم ، هر وقت تو بگی
پدر و مادرامون اومدن سمتمون و گفتن ما قراره فردا شب بریم پارک باهم شما دوتا میاین
طناز-اره چرا که نه
امین تو چطور؟
-نمی دونم
باشه پس ما میریم برنامه اش رو می چینم شما هم فکر کن
-باشه
طناز-امین چرا نمی خوای بیای
-اخه باید برم اموزشگاه برا کلاس هام ، ببینم برنامه اش چطوره
طناز-باشه ، اما باید بیای
-سعی می کنم
طناز-یا قول میدی یا باهات قهر می کنم
-طناز اذیت نکن
طناز-حرف بی حرف ، یا بگو میام یا نمیام
-باشه میام
طناز-حالا شدی یه پسر حرف گوش کن
بلند شدم و رفتم روبرو طناز نشستم
-طناز کم کم من دارم می رم ، کار نداری
طناز-پدر و مادرت که اون سمت خیابون دارن برنامه ریزی می کنن
-اون ها ما رو تنها گذاشتن برایی که تو اصرار کنی تا من بیام
طناز-اره
با خنده گفتم
-من میرم خونه پس شب می بینمت البته اگه اومدم
طناز-لوس
-خداحافظ
طناز-زود بیا ، خداحافظ
-باشه
طناز-امین ، در ضمن رسیدی خونه پیام بده از نگرانی بیرون بیام
-باشه
سوار موتورم شودم و رفتم به سمت خونه ، بعد 5 دقیقه ای رسیدم صبح بود و خیابون ها خلوت
در خونمون و باز کردم و رفتم داخل ، لباس هامو در اوردم و رفتم حمام کردم ، حدود نیم ساعت ، بیرون که اومدم هنوز مادر و پدرم نیومده بودن ، رفتم روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم و به این سفر فکر می کردم
یه آنالیز با دقت بالا
بهش فکر کردم تا پدر و مادرم اومدن
مادرم-سلام امین خونه اومدی
-اره
مادرم-چرا؟
-خسته بودم
مادرم-دیدی این دختر که ازش فرار می کردی ترس نداره
-ترسم از چیز دیگه است
مادرم-مثلا چی؟
-زندگیش به خاطر من خراب بشه
مادرم-تا کنارش باشی نمیشه
-کافیه ، حوصله حرف زدن درباره اش رو ندارم
مادرم-می فهممت اما امشب رو چیکار می کنی؟
-می خوام نیام اما ...
مادرم-گفته بیا درسته
-اره
مادرم-فکرات رو بکن
-برا چی؟
مادرم-تکلیفت با این دختر ، می خوایش یا نه
-باشه
کلافه بودم و حوصله هیچ چیز و نداشتم ، پتو رو کشیدم روی صورتم و خوابیدم
حدود ساعت 2 برا نماز و ناهار بیدار شدم ، گوشیم و نگاه کردم ، دیدم رو بی صدا بوده و 40 تا تماس داشتم که جواب ندادم
باز کردم طناز بود
چند تا پیامم داده بود که:

مگه قرار نبود زنگ بزنی

گوشی رو بردار کجایی ؟؟؟

امین همیشه اشک هام رو در بیار باشه

دیگه باهات قهرم ...

سرم رو محکم گرفتم ، چرا یادم رفت بهش زنگ بزنم ، شمارش رو گرفتم رد کرد
حدود 10 بار گرفتم که هر بار رد می داد
پیام دادم:

سلام ببخشید یادم رفت

اما جوابی ندارد
ناهار و خوردم و نمازم رو خوندم و حدود ساعت 4/5 موتورم و برداشتم و رفتم بیرون
مادرم-شب یادت نره بیای پارک
-شد میام
مادرم-مواظب خودت باش
-چشم
رفتم به یه مغازه و خواستم هدیه ای براش بخرم ، یه خرس و انتخاب کردم و مغازه دار برام کادو گرفت وقتی نگاه به ساعتم کردم دید ساعت 6/5 ولی ارزش خریدن کادو رو داشت رفتم در خونشون و زنگ در و زدم اخه خونشون و عوض کرده بودن و تو شهر ما بود
زنگ در و زدم باباش اومد بیرون
-سلام
پدرطناز-سلام پسرم
-ببخشید طناز خانم هست
پدرطناز-بله
-میشه بگید بیان؟
پدرطناز-بله ، بفرمایید داخل
-تشکر
پدرطناز-الان میگم بیاد
-تشکر
بعد از 5 دقیقه پدرش اومد
پدرطناز-نمیاد
-چرا؟
پدرطناز-میگه قهره باهاتون
-اخه من ..... ، باشه
پدرطناز-اگر می خوای بیا داخل ببینش و باهاش حرف بزن ، کسی خونمون نیست
-مزاحم نباشم؟
پدرطناز-نه چه مزاحمتی
رفتم داخل و پدرش هم گفت چادرشون رو سر کنن
طناز تو اتاقش بود ، در زدم و رفتم داخل
-سلام
جواب نداد
-طناز بخدا یادم رفت ، درک کن
طناز-کسایی که مهم نیستن یادت میرن
-من اومدم تا بهت بگم همه چیز رو
طناز-بگو
-من رفتم دوش گرفتم و بعدشم خوابیدم ، گوشیمم روی حالت بی صدا بوده
بازم سکوت کرد و روش رو برگردونده بود
-این کادو من به تو
جوابی نداد
-طناز اگه جواب ندی بخدا میرم و پشت سرمم نگاه نمی کنم
سرش و برگردوند
طناز-امین من نگرانت شده بودم
-منم نگرانت میشم اما گفتم که یادم رفت
طناز-امین قول بده دیگه جوابم رو بدی و یادت نره
-چشم
طناز-ممنون که میفهمیم
-تو هم همین طور ، کادو رو باز نمی کنی
طناز-چرا که نه
کادو رو باز کرد و اون خرس رو دید
لبخندی زد
طناز-اسم منم که روی قلب وسط پیرهنشه!
-می خوام ثابت کنم عاشقتم
طناز-منم عاشقتم
-کم کم باید برم
طناز-چه زود
-دیگه باید برم
طناز-باشه ، فقط شب یادت نرها
-اصلا تو هم بیا بریم
طناز-کجا؟
-بریم پارک یا کافی شاپ
طناز-باید از بابام سوال کنم
-باشه
از اتاق رفت بیرون تا از پدرش سوال کنه
نگاه به دور و برم کردم دیدم روی یه صفحه بزرگ یه نقاشی کشیده رفتم نزدیک ، چی می دیدم ، این که تصویر منه
جلو این نقاشی بودم که طناز اومد
-این تصویر منه
طناز-اره
-خیلی هنرمندی
طناز-اره چون رشته ام هست

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، عشق واقعی ‌، نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، رمانی عشق عاشقانه عاشقی معشوقی عارف عارفانه عارفانی عارفی بی نظیر فلسفی فاز سنگین بی نظیرعالی عالی خوب درجه یک فوق العاده بیوتیفول خواندنی ارتباط با خدا، نوشته محمد امین،

تاریخ : 1395/11/4 | 15:41 | نویسنده : محمد امین | نظرات
دیدین بعضی چیزا که از جاشون بیرون میان ، جازدنشون خیلی سخته

بدون که اون اعصاب منه....

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: اعصاب من، نوشته خودم، نوشته هایم، دلنوشته هام، نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم، نوشته مدیریت وب محمد امین، نویسنده ام،

تاریخ : 1395/10/5 | 18:24 | نویسنده : محمد امین | نظرات
تاریخ : 1395/09/24 | 14:00 | نویسنده : محمد امین | نظرات
تاریخ : 1395/09/24 | 13:59 | نویسنده : محمد امین | نظرات
کاش بیش از اینها می فهمیدیم
قایقان را به اسکله نمی بندیدیم
قایقان باید رها باشند
ادمان باید ز غم جدا باشند
غم هایی ز جان وابسته
و خوشی ها دور از هسته
روحت شاد سهرابم که
تمام جهان را با شعرهایت کردی له
عاشقی با شعرهایت معنا یافت
غم تنهایی با صفایت معنا یافت
معنای عشق را با شعر هایت می فهمم
معنای غم را با بغض هایت می فهمم
کاش بیایی و باهم باشیم
با هم دوستی بی هم نباشیم
من هم مثل تو ام شکست خورده
از اعماق وجود ام شکست خورده
سخت است بگوییم سهراب شعرت بی معناست
شعرت بیش از همه چیز با معناست
پس من هم راهت را ادامه میدهم
دیگر اسمان برایم مهم نیست و ستاره میدهم
ستاره ای برای ادامه میدهم
تا رویم به غم بعد ادامه نمیدهم
می روم سوی تمامی تا تمام گردد
می روم تا که همه چیز برایم اتمام گردد

شاعر:محمد امین (کیانا)

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته خودم، دست نوشته ها، رمان عشق واقعی، رمان، رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خوب عالی عارفانه عرفانی عشق آباد، نوشته مدیریت وب محمد امین،

تاریخ : 1395/09/19 | 11:43 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای