تبلیغات
یک قدم تا قلم - مطالب ابر نوشته مدیریت وب محمد امین
نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
دلنوشته های محمد امین نوشته محمد امین شعر خودم رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف خاطرات خودم نویسنده محمد امین یک قدم تا قلم دلنوشته هایم رمان نوشته محمد امین دلنوشنه هایم عکس هایم نوشته های خودم نوشته های عاشقانه و زیبا نوشته های من زیبا تر از زیبا شاعر محمد امین مدیریت وب نوشته های محمد امین محمدامین نوشته خودم رمان ناگهان عشق معناشد رمان فصل دوم عشق واقعی رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب خاطراتم خاطرهایم شاعرانه فصل سوم دلنوشته نوشته مدیریت وب محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم ادرس کانال یک قدم تا قلم رمان دست نوشته هایم فصل ۲۵ ارتباط با نویسنده رمان عشق واقعی فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد شعر رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل نوشته هایم رمان ناگهان عشق معنا شد رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی ع دست نوشته ها نوشته خودم محمد امین عاشقانه درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی محمد امین عارفانه خاطره های زیبا افیکیال بیوتیفول قشنگ جذاب بی نظیر خوب خواندنی جا
فصل ۴
-پس من فردا بیام یا نه؟
حدیث-نه متشکرم
-نه تازه میتونیم بیشتر حرف بزنیم
حدیث-با پدرم صحبت می کنم ، خبرتون میدم 
-پس منتظرم
حدیث-حتما ، خداحافظ
-خداحافظ
رفتم به طرف خونه و خوابیدم
فردا صبح که بلند شدم حدود ساعت ۱۱ بود ، خیلی سحرخیز بودم اون زمان
غذایی خوردم و رفتم با گوشیم ور رفتم که دیدم یه پیام اومده فک کردم که تبلیغاتیه ، اما تبلیغاتی بود
دیدم حدیث پیام نداده ، زنگ زدم بهش ، گوشیو برداشت
-سلام
حدیث-سلام آقا امین
-خوبین
حدیث-بله
-ببخشید برای مسئله دیشب زنگ زدم پدرتون قبول کرد
حدیث-بله
-پس من ساعت ۴/۵ میام دنبالتون
حدیث-اخه زحمتتون میشه
-خواهش می کنم ، پس به امید دیدار
حدیث-فعلا ، خدانگهدار
روی تختم دراز کشیدم و به پروژه فک کردم مطمئنن یکی از بهترین می شد
حدود ساعت ۴ آماده شدم داشتم از خونه بیرون میومدم که مادرم صدام کرد
-بله
مادرم-فردا شب بیا خونه عموت ، ماهم میریم
-چرا؟؟؟
مادرم-مهمونیه
-باشه ، خداحافظ
مادرم-مواظب خودت باش ، خداحافظ
کلید ماشینم و برداشتم و سوار ماشین شدم و رفتم دنبال حدیث خــــــانم
دم در خونشون که رسیدم زنگ در و زدم ، پدرش اومد دم در و سلام و احوال پرسی کرد و گفت که حدیث داره اماده و تعارف کرد ، اما من گفتم که دانشگاه دیر میشه
کمی وایسادم تا حدیث اومدم ، سوار شدیم و رفتیم به سمت دانشگاه و باهم رفتیم داخل کلاس
بچه ها کف زدن
-چیه؟؟؟
علی-برا داماد باید کف زد
-ساکت
رفتم نزدیک علی و در گوشش گفتم
-من هیچ احساسی به این دختر ندارم
علی-من که دوستم داری ، بعد از ظهر بیا مغازه ام
-چرا؟؟؟
علی-یه کار واجبه
-حوصله طراحی ساختمون و ندارم
علی-نه برا یه چیز دیگه است
-چی؟
علی-می فهمی
کلاس که تموم شد قرار شد من برم و حدیث هم با دوستاش درس بخونه بعد که کارم با علی تموم شد برم دنبالش
همراه علی رفتم مغازه ، ازش سوال کردم
-حالا میگی؟
علی-دو دقیقه صحبت نکن تا ببینی
دو دقیقه دندون رو جیگرم گذاشتم تا یک زوج وارد مغازه شدن
علی خیلی اروم گفت : بیتاست
سرم و بلند کردم و دیدم خودشه ، اون هم منو دید ، وقتی رفتن و من و علی تنها شدیم
-برام مهم نیست ....
زدم از مغازه بیرون و رفتم دنبال حدیث تو راه کلی فکر و خیال کردم
رسیدم و حدیث دم در اومده بود نشست تو ماشین و چشمش بهم خورد
حدیث-چی شده ، حالتون انگار خوب نیست
-مهم نیست
حدیث-اما
-اره ، حالم اصلا خوب نیست
حدیث-چیزی شده
-می تونم باهات حرف بزنم
حدیث-چرا که نه
-پس ...
ماجرا رو براش گفتم ماجرای بیتا ، قشنگ داشت بهم گوش می کرد که جمله اخرم رو گفتم
-ولی الان اصلا برام مهم نیست و دنبال زندگی خودم هستم ...
حدیث-درکتون می کنم
-شما هم ...
حدیث-نه ولی درک که دارم
-متشکرم ، حالا کجا میرین؟؟؟
حدیث-خونمون
-میای بریم اخرین اب میوه رو بخوریم
حدیث-یعنی چی؟؟؟
-من فردا یا پس فردا قراره برم برا کار آلمان
حدیث-پس دانشگاه و پایان نامه مون چی میشه؟
-باهاتون تلفنی صحبت می کنم دربارش ، میرم شاید حالم بهتر بشه ، بریم اب میوه بخوریم؟؟؟
حدیث-هر جور دوست داری
-بریم ، پس
رفتیم اب میوه خریدم و خوردیم و بعد بردمش خونشون و پیاده شد
-خداحافظ ، پس باهات در تماسم
حدیث-خداحافظ فقط یه چیزی
-چی؟؟؟
حدیث-مواظب خودتون باشین ، خداحافظ
رفتم با نگام بدرقش کردم
شب رفتم خونه و خوابیدم البته همه چیزم و اول برای پرواز به المان اماده کرده بودم
فردا صبح که بلند شدم یه زنگ به علی زدم و گفتم که فردا قراره برم المان
فضولیش که تموم شد قطع کردم و رفتم کمی روی پایان نامه کار کردم و مطالبی رو بهش اضافه کردم و برا حدیث فرستادم
حدیث جواب نداد حدود یک ساعت شد نگرانش شدم و بهش زنگ زدم
-سلام ، خوبین؟؟؟
حدیث-سلام ، بله ولی کمی سرما خوردم
-چرا ، دکتر رفتین
حدیث-بله
-ببخشید مزاحم شدم که بگم پیامم رسید بله
حدیث-بله ، تشکر
-پس فعلا
حدیث-خداحافظ
تا شب برنامه ای نداشتم و نشستم همه برنامه هامو درست کردم برا رفتن ، امشبم مهمونی بود خونه عموم و داییم هم بود چون میشد شوهر عمه ام
رفتم به مهمونی کمی نشستم و مامانم گفت که برم پیش داییم که داره کباب درست می کنه
منم قبول کردم و رفتم ، داییم هم تا منو دید باد بزن و داد دست من
دایی-دایی جان من برم وسایل و بقیه گوشت و بیارم ، بگیر باد بزن ، خسته نشیا!!!
با خنده ای جوابش دادم
-نه تشکر ورزشکارم
دختر داییم هم که کنار باباش بود پیش من موندم
یه یک دقیقه ای که گذشت
دختر داییم که اسمش الناز بود سر صحبت و شروع کرد
الناز-سلام ، راستی شما ترم چندین؟
-سلام ، بماند اما فردا دارم میرم المان زیاد برم مهم نیست ترم و دانشگاه
الناز-چه جالب منم فردا قراره برم المان
-واقعا؟؟؟
الناز-بله ، شما کجا میرین
-یه شرکت المانی که کارش مهندسی ساختمان هست
الناز-فکر کنم همکاریم
-جالبه
الناز-اما میشه درباره یه موضوعی صحبت کنم باهاتون
-بله ، بگید




طبقه بندی: رمان ناگهان عشق معنا شد،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، محمد امین، نوشته هایم، دلنوشته هایم، رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی عطش عشق فلسفی زیبا عالی بیوتیفول افیکیال پایلوتی فایبری مذهبی قشنگ بی نظیر خواندنی عالللییی جذاب و جالب عرفانی عارفی، نوشته مدیریت وب محمد امین، رمان ناگهان عشق معناشد،

تاریخ : 1396/02/10 | 14:59 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل25
از خواب شب قبل که همین اتفاق برام افتاد اما بقیه اش برام نا معلوم بود 
بالاخره رسیدم بیمارستان از بس گریه کرده بودم چشمام قرمز شده بود
کادر اورژانس اومد و طناز رو مستقیم برد به ICU
حتی دیگه عشقم به هوش هم نبود ، بعد از چند دقیقه همه فامیل ها هم رسیدن و خیلی نگران بودن ولی من تو حال خودم نبودم
ناگهان وسط سالن حالم بد شد و دیگه هیچی نفهمیدم
چشمام که باز شد دیدم بهم سرم وصل است می خواستم بلند بشم که یکی از فامیلام جلوم رو گرفت
-بزار برم
نه ، استراحت کن
-بزار برم پیش طناز
دیره
-چی ، یعنی چی
امین میدونی که هر چیز صلاح خدا باشه باید اتفاق بیفته ، خب صلاح خدا این بوده
-یعنی طناز من ...
اره ، رفت پیش خدا ...
اما اون که ...
بپذیر تسلیت بهت میگم
سرم و محکم گرفتم و چشمام و بستم و همه خاطراتم با اون زنده شد
بعد از چند دقیقه دیگه نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم دویدم و رفتم سمت اتاقش اما تا رسیدم دیدم دارن پارچه سفید رو می کشنند روی صورتش
-نه
با این حرف من دست نگه داشتن و تنهام گذاشتن
طناز و تو آغوشم گرفتم و باهاش حرف زدم وقتی خودم رو خالی کردم اومدن و پارچه رو کشیدن روی صورتش و بردنش برای کار های خاک سپاری
باورم نمیشد چرا؟؟؟چرا عشق من؟؟؟چرا برای من؟؟؟
اون روز حالم اصلا خوب نبود و دنیا برام پوچ و بیهوده بود و تو خودم بودم
فرداش خاک سپاری و شرکت کردم حالم خوب نبود و به چیزی توجه نداشتم جز چیزی که روی دستم بود یعنی تابوته عشق و دنیام
اشکام سرازیر بود و داشتم با خیالش حرف میزدم
-چرا رفتی؟؟؟ چرا عزیزم؟؟؟چرا تنهام گذاشتی؟؟؟
به هم ریخته بودم تا این که وقت این شد که طناز رو بزارم داخل قبرش
اومدن این کار رو انجام بدن که
_نه ، خودم این کار رو می کنم
رفتم داخل قبر و یواش و اروم گذاشتمش داخل قبر و داخل قبر اخرین حرف هام رو باهاش زدم و در اخر هم گفتم همیشه عاشقت می مونم و دعا کن زود بیام پیشد ....
بعد از حدود ۵ دقیقه از قبر بیرون اومدم
بعد از همه اداب و کار ها خاک رو سرازیر کردند روی قبرش
کنار قبرش نشستم براش فاتحه خوندم اما انگار فاتحه زندگیم رو می خوندم من بی طناز چه به زندگی کردن
همه داشتن می رفتن که نگذاشتن بیشتر بمونم و بردنم خونه طناز اینا
بعد از چند دقیقه با پدر طناز رفتیم توی اتاقش ، هنوز تصویرم که کشیده بود توی اتاقش به دیوار بود
پدرطناز-پسرم این دست نوشته رو تو میز طناز پیدا کردیم ، خوبه که بخونی
برگه رو گرفتم خوندم نوشته بود:
به نام خدایی که افریننده همه موجودات و جهان است همان خدایی که عشقم باعث شد ان را بیشتر بشناسم
سلام امیدوارم امین خوب باشی ، نمی دونم این نامه رو که می خونی من باهاتم یا بی تو هستم و یا..
من تو را به قدر تمام ذرات خاک این دنیا دوست دارم
در تمام دعاهای بعد از نمازم از خدا خواستم که تو رو به من بده حالا یا تو این دنیا و یا توی دنیای ابدی البته اگر تو بخوای.
من دوستت دارم عشقم ...
خودکارم و در اوردم و زیرش نوشتم
من می خوام بیام پیشد همین ...
سرم و گذاشتم به دیوار 
پدرطناز-ببخشید اگه ناراحت شدی
-نه ، غم طناز برای من خوش تر از شادیه
رفتم سر ارامگاهش و دعا براش خوندم و تا حدود ساعت ۴ صبح اونجا البته چند تا دیگه فامیل ها هم بودن
فردا بهم گفتن که عسل فقط پاش شکسته و امروز دادگاه است
رفتیم به دادگاه و بعد از چند روز مکرر دادگاه تموم شد حکم فرداش میومد و اجرا می شد
فرداش بابای طناز زنگ زد که حکم اعدام عسل اومده شما رضایت میدی؟
-نظر شما چیه؟
پدرطناز-هر جور شما میدونی
-از من انتظار ندارید که از خون عشقم و زندگیم بگذرم و رضایت بدم و بگذارم قاتل زندگیم توی این دنیا نفس بکشه ...
پدرطناز-اروم باش عزیزم ، هر جور که میدونی ، حکم تا سه ساعت دیگه برگزار میشه ، میام دنبالت
-باشه ، خداحافظ
بعد از سه ساعت کمتر اومد دنبالم و رفتیم برای اعدام
عسل رو که دیدم وایساد
عسل-امین من عاشقتم
-من ازت نفرت دارم احمق
عسل-یعنی بمیرم؟باشه برات میمیرم
طناب و انداختن دور گردنش
عسل-امین ازت خواهش می کنم
-عسل عشقم رو ازم گرفتی ، دنیات رو ازت می گیرم
محکم زدم زیر چهارپایه زیر پاش و بلافاصله جون داد
حالم خوب نبود زندگیم تموم بود دیگه
طنازم که رفت ...
برگشتن از دادگاه رو پیاده اومدم و قبول نکردم با پدر طناز برگردم
وسط های راه بودم که دیدم دنیام دیگه مزه ای نداره
راهم رو کج کردم و رفتم به یک جاده بی کران که اتنهایش خدا بود نه خودکشی و نه کفر می گویم میروم به سمت خدا ، جاده ای که اتنهایش خدا و اگر صلاح بداند خدا ، به طناز میرسم ان دنیا
این جاده رو تا اخر میروم دقیق مثل عشق طناز
میروم هر چه خدا خواست همان خواهد شد ...

خدا من دارم میام سمت تو ، میدونم هوامو داری ، عاشقتم خدا ، تو عشق واقعی هستی...

و پایان عشق واقعی

نوشته:محمد امین




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا فلم، رمان عشق واقعی، رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول افیکیال خاص قشنگ خواندنی بی نظیر فلسفی مذهبی حجاب پیام امد خوبی ها غم تنهایی تنها غمگین، رمان نوشته محمد امین، محمد امین، نوشته مدیریت وب محمد امین، فصل ۲۵،

تاریخ : 1395/12/6 | 13:28 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل 20
-فقط باید صبر داشته باشی یه روز که نه درس داشته باشیم ، و نه کلاس
طناز-چشم ، هر وقت تو بگی
پدر و مادرامون اومدن سمتمون و گفتن ما قراره فردا شب بریم پارک باهم شما دوتا میاین
طناز-اره چرا که نه
امین تو چطور؟
-نمی دونم
باشه پس ما میریم برنامه اش رو می چینم شما هم فکر کن
-باشه
طناز-امین چرا نمی خوای بیای
-اخه باید برم اموزشگاه برا کلاس هام ، ببینم برنامه اش چطوره
طناز-باشه ، اما باید بیای
-سعی می کنم
طناز-یا قول میدی یا باهات قهر می کنم
-طناز اذیت نکن
طناز-حرف بی حرف ، یا بگو میام یا نمیام
-باشه میام
طناز-حالا شدی یه پسر حرف گوش کن
بلند شدم و رفتم روبرو طناز نشستم
-طناز کم کم من دارم می رم ، کار نداری
طناز-پدر و مادرت که اون سمت خیابون دارن برنامه ریزی می کنن
-اون ها ما رو تنها گذاشتن برایی که تو اصرار کنی تا من بیام
طناز-اره
با خنده گفتم
-من میرم خونه پس شب می بینمت البته اگه اومدم
طناز-لوس
-خداحافظ
طناز-زود بیا ، خداحافظ
-باشه
طناز-امین ، در ضمن رسیدی خونه پیام بده از نگرانی بیرون بیام
-باشه
سوار موتورم شودم و رفتم به سمت خونه ، بعد 5 دقیقه ای رسیدم صبح بود و خیابون ها خلوت
در خونمون و باز کردم و رفتم داخل ، لباس هامو در اوردم و رفتم حمام کردم ، حدود نیم ساعت ، بیرون که اومدم هنوز مادر و پدرم نیومده بودن ، رفتم روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم و به این سفر فکر می کردم
یه آنالیز با دقت بالا
بهش فکر کردم تا پدر و مادرم اومدن
مادرم-سلام امین خونه اومدی
-اره
مادرم-چرا؟
-خسته بودم
مادرم-دیدی این دختر که ازش فرار می کردی ترس نداره
-ترسم از چیز دیگه است
مادرم-مثلا چی؟
-زندگیش به خاطر من خراب بشه
مادرم-تا کنارش باشی نمیشه
-کافیه ، حوصله حرف زدن درباره اش رو ندارم
مادرم-می فهممت اما امشب رو چیکار می کنی؟
-می خوام نیام اما ...
مادرم-گفته بیا درسته
-اره
مادرم-فکرات رو بکن
-برا چی؟
مادرم-تکلیفت با این دختر ، می خوایش یا نه
-باشه
کلافه بودم و حوصله هیچ چیز و نداشتم ، پتو رو کشیدم روی صورتم و خوابیدم
حدود ساعت 2 برا نماز و ناهار بیدار شدم ، گوشیم و نگاه کردم ، دیدم رو بی صدا بوده و 40 تا تماس داشتم که جواب ندادم
باز کردم طناز بود
چند تا پیامم داده بود که:

مگه قرار نبود زنگ بزنی

گوشی رو بردار کجایی ؟؟؟

امین همیشه اشک هام رو در بیار باشه

دیگه باهات قهرم ...

سرم رو محکم گرفتم ، چرا یادم رفت بهش زنگ بزنم ، شمارش رو گرفتم رد کرد
حدود 10 بار گرفتم که هر بار رد می داد
پیام دادم:

سلام ببخشید یادم رفت

اما جوابی ندارد
ناهار و خوردم و نمازم رو خوندم و حدود ساعت 4/5 موتورم و برداشتم و رفتم بیرون
مادرم-شب یادت نره بیای پارک
-شد میام
مادرم-مواظب خودت باش
-چشم
رفتم به یه مغازه و خواستم هدیه ای براش بخرم ، یه خرس و انتخاب کردم و مغازه دار برام کادو گرفت وقتی نگاه به ساعتم کردم دید ساعت 6/5 ولی ارزش خریدن کادو رو داشت رفتم در خونشون و زنگ در و زدم اخه خونشون و عوض کرده بودن و تو شهر ما بود
زنگ در و زدم باباش اومد بیرون
-سلام
پدرطناز-سلام پسرم
-ببخشید طناز خانم هست
پدرطناز-بله
-میشه بگید بیان؟
پدرطناز-بله ، بفرمایید داخل
-تشکر
پدرطناز-الان میگم بیاد
-تشکر
بعد از 5 دقیقه پدرش اومد
پدرطناز-نمیاد
-چرا؟
پدرطناز-میگه قهره باهاتون
-اخه من ..... ، باشه
پدرطناز-اگر می خوای بیا داخل ببینش و باهاش حرف بزن ، کسی خونمون نیست
-مزاحم نباشم؟
پدرطناز-نه چه مزاحمتی
رفتم داخل و پدرش هم گفت چادرشون رو سر کنن
طناز تو اتاقش بود ، در زدم و رفتم داخل
-سلام
جواب نداد
-طناز بخدا یادم رفت ، درک کن
طناز-کسایی که مهم نیستن یادت میرن
-من اومدم تا بهت بگم همه چیز رو
طناز-بگو
-من رفتم دوش گرفتم و بعدشم خوابیدم ، گوشیمم روی حالت بی صدا بوده
بازم سکوت کرد و روش رو برگردونده بود
-این کادو من به تو
جوابی نداد
-طناز اگه جواب ندی بخدا میرم و پشت سرمم نگاه نمی کنم
سرش و برگردوند
طناز-امین من نگرانت شده بودم
-منم نگرانت میشم اما گفتم که یادم رفت
طناز-امین قول بده دیگه جوابم رو بدی و یادت نره
-چشم
طناز-ممنون که میفهمیم
-تو هم همین طور ، کادو رو باز نمی کنی
طناز-چرا که نه
کادو رو باز کرد و اون خرس رو دید
لبخندی زد
طناز-اسم منم که روی قلب وسط پیرهنشه!
-می خوام ثابت کنم عاشقتم
طناز-منم عاشقتم
-کم کم باید برم
طناز-چه زود
-دیگه باید برم
طناز-باشه ، فقط شب یادت نرها
-اصلا تو هم بیا بریم
طناز-کجا؟
-بریم پارک یا کافی شاپ
طناز-باید از بابام سوال کنم
-باشه
از اتاق رفت بیرون تا از پدرش سوال کنه
نگاه به دور و برم کردم دیدم روی یه صفحه بزرگ یه نقاشی کشیده رفتم نزدیک ، چی می دیدم ، این که تصویر منه
جلو این نقاشی بودم که طناز اومد
-این تصویر منه
طناز-اره
-خیلی هنرمندی
طناز-اره چون رشته ام هست

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، رمان عشق واقعی، عشق واقعی ‌، نوشته مدیریت وب محمد امین، نوشته خودم، رمانی عشق عاشقانه عاشقی معشوقی عارف عارفانه عارفانی عارفی بی نظیر فلسفی فاز سنگین بی نظیرعالی عالی خوب درجه یک فوق العاده بیوتیفول خواندنی ارتباط با خدا، نوشته محمد امین،

تاریخ : 1395/11/4 | 16:41 | نویسنده : محمد امین | نظرات
دیدین بعضی چیزا که از جاشون بیرون میان ، جازدنشون خیلی سخته

بدون که اون اعصاب منه....

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم





طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: اعصاب من، نوشته خودم، نوشته هایم، دلنوشته هام، نوشته محمد امین مدیریت وب یک قدم تا قلم، نوشته مدیریت وب محمد امین، نویسنده ام،

تاریخ : 1395/10/5 | 19:24 | نویسنده : محمد امین | نظرات
تاریخ : 1395/09/24 | 15:00 | نویسنده : محمد امین | نظرات
تاریخ : 1395/09/24 | 14:59 | نویسنده : محمد امین | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای