نوشته های
نظر سنجی
از کدوم بیشتر لذت بردید؟






ابر قلم
فصل ۲۴ محمدامین دلنوشته رمان عشق واقعی دست نوشته ها نوشته های محمد امین شعر خودم خاطره های زیبا افیکیال بیوتیفول قشنگ جذاب بی نظیر خوب خواندنی جا نوشته محمد امین فصل ۲۵ عکس هایم فصل بیست و چهارم رمان عشق واقعی شاعر محمد امین مدیریت وب خاطراتم رمان ناگهان عشق معناشد عشق واقعی درجه یک عرفانی عارفی عارفانه عاشقانه فلسفی امتحانات خاطرهایم رمان ناگهان عشق معنا شد رمانی عاشقانه عشق عاشقی عاشقانه معشوقی ع زیبا تر از زیبا رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی خفن بیوتیفول افیکیال زیبا قشنگ دل رمان رمان ناگهان عشق معنا شد محمد امین عاشقانه رمانی عشق عاشقانه عشقی معشوقی عاشق زیبا عالی بیتیفول افیکیال بی یک قدم تا قلم فصل سوم نوشته خودم نوشته های خودم شاعرانه نوشته مدیریت وب محمد امین فعالیت دوباره رمان نوشته محمد امین دلنوشته های محمد امین نویسنده محمد امین خاطرات خودم رمانی عاشقانه عارفانه عشقی عشق معشوقی عشاقی زیبا عالی بیوتیفول ا دلنوشنه هایم رمان عاشقانه عشق عشقی بی نظیر معشوقی جدید کم و مفید عارفانه قلسف عارفانه یک قدم تا فلم فصل اول رمان ناگهان عشق معنا شد دست نوشته هایم رمان عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی واقعی بی نظیر زیبا مذهبی جالب دلنوشته هایم نوشته هایم نوشته خودم محمد امین رمان فصل دوم

رفتی و موندم بد جور تنها ولی

میخونم برای اومدنت ناد علی


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: شعر هایم،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، دلنوشته هایم، نوشته ای عاشقانه تنهایی غم غمگین غمگینی عرفانی عارفی عاشقانه عشق عشقی معشوقی فلسفی پر معنی فاز سنگین، مطلب عالی، شعر، شاعرانه،

تاریخ : 1395/10/19 | 17:07 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل18
همه پیاده می شدن برای نماز مغرب و عشا
بعد از وضو گرفتن و نماز بلافاصله سوار ماشین شدیم تا برای شام زود برسیم به رستوران
اون شب کلا دلم خیلی گرفته بود شاید بخاطر جدایی از طناز بود اما شایدم بخاطر غروب جمعه بود
یک ساعت بعد رسیدیم به رستوران و قرار شد که طناز همراه خانوادش بره و هرچی اصرار کرد که برم گفتم نه من راحت ترم که نیام
طناز-پس منم نمیرم
-برو عزیزم ، همه فامیل هات هستن
طناز-بی تو
-اره ، اصلا جون من
طناز-قسم نده
-قسم دادم ، اگر جونم برات مهمه برو
طناز-اخه
-برو دیگه
طناز-چشم
رفت و منم تنهایی رفتم به یه پیتزا فروشی
سر یه میز نشسته بودم که یه نفر از جلو اومد
و گفت سلام من تنهام میشه بشینم کنارتون
سرم رو بالا گرفتم و دیدم که یه دختر خانمی هست
-بله بفرمایید
دختر-بسیار متشکرم
-خواهش می کنم
دختر-من عسل هستم 15 ساله
شهرش هم گفت که همشهریم می شد
با یه لبخندی جواب دادم
-خب ، که چی؟
عسل-اشنا بشیم باهم
با همون لبخند جواب دادم
-برای چی؟
عسل-همین طوری
-خب چرا من
عسل-راستش اعتراف می کنم یه شخصیتی دارین که ادم ها رو جذب می کنه
-اما من نامزد دارم
عسل-ما می تونیم دوست باشیم
-نه
عسل-چرا اخه؟
-گفتم که من نامزد دارم دوستش هم دارم
عسل-من یه دوست می خوام عزیزم
-لطفا بفرمایید
عسل-میشه شام و باهم بخوریم یا نامزدتون شاکی میشه؟
-گیرم شاکی نشد
عسل-پس شما چی می خورین؟
-خانم محترم که اصلا هم محترم نیستی برو گم شو
عسل-این شماره منه ، بخدا هیچ پسری جز تو نداره گفتم که بدونی جهت اطلاع
شمارش رو گذاشت روی میز و رفت بیرون از پیتزا فروشی
غذام رو خوردم و اومدم بلند بشم که نگام به اون شماره افتاد ، موندم که بردارم یا نه
قسمی که خورد یادم اومد پس غیرتم اجازه نداد این شماره دست کسی بیفته ، برداشتم و گذاشتم توی جیبم
بعد از خوردن پیتزا رفتم و دیدم طناز خیلی ناراحته
-چیه طناز خانم
طناز-هیچی
-شام خوب بود؟
طناز-نه
-چرا؟
طناز-چون بعصی ها نبودن که خوش بگذره
-عزیزم گفتم برایی که بری و با فامیلات باشی
طناز-باید جبران کنی
-باشه سعی می کنم
طناز-باید تا صبح که پیاده میشیم روی پام بخوابی
با حالت غمگینی جواب دادم
-تو نمی خوابی یعنی روی پام؟
طناز-نه ، تو امشب گوش به فرمان منی
خندیدیم
-باش ، من که از خدامه بخوابم
طناز-شایدم من روی پات خوابیدم
بعد از سوار شدن و حرکت ماشین یه سر رفتم کنار راننده نشستم ، پنج دقیقه که شد پیام برام اومد ، طناز بود
طناز-بیا بخواب وقت خوابه
جواب پیامش رو دادم
-چشم ، امشب من گوش به فرمان شمام
بعد سی ثانیه دوباره پیام داد
طناز-پس زود بیا
-چشم
نشستم بودم جلو یه لحظه برگشتم به روز اول مسافرت واقعا چی شد ، من عاشق شدم؟؟؟!!!
رفتم عقب و نشستم کنار طناز ، کمی باهم گپ زدیم و بعدش روی شونه اش خوابیدم البته کاپشنم و برداشتم و گذاشتم بین سرم و شونش و سرم گذاشتم و خوابیدم چون نمی تونستم روی پاش بخوابم و جا کم بود
اون شب بلافاصله که سرم و گذاشتم روی شونه ش خوابم برد و بعد از حدود 5 ساعت با صدای طناز که داشت صدام می زد بیدار شدم
رفتم و نماز صبح و خوندم و مثل لشکر شکست خورده برگشتم و روی صندلیم نشستم ، هنوز طناز نیومده بود
اومد و کنارم نشست
طناز-چی شده چرا ناراحتی؟
-هیچی ، چون داریم بر می گردیم دلم کمی تنگه
با خنده سوال پرسید که
طناز-برای کی اونوقت
-امام رضا
طناز-اهان
-میشه یه سوال ازت بپرسم ناراحت نشی؟
طناز-بپرس ، هرچی دوست داری امین
-تو چرا مامان و بابات مانع از بودنت با من نمیشن و نمی گن چرا با یه پسر هستی که 15 روزه باهاش آشنا شدی؟
طناز-چون از احساس و عشقم به تو خبر دارن
-یعنی قبول دارن که تو 15 روز یه عشق ناب به وجود میاد؟
طناز-نه
-پس چی؟
طناز-امین تو هنوز من رو نشناختی ، بزار خودم و این طور معرفی کنم که ، من وقتی 7 سالم بود توی محله فلان ، استان فلان ، زندگی می کردم و یه پسر بچه همسایه ما بود که همش باهاش بازی می کردم و باهم بودیم ، خیلی خانوادشون خانواده خوبی بودن
من و اون پسر باهم فکر می کردیم ، باهم بازی می کردیم ، باهم نقشه می کشیدیم و ...
زندگی من و اون پسر یکی شده بود و زندگیم بود و عاشقش شده بودم ، یعنی عشق رو از 7 سالگی فهمیدم
اما یه روز شد که اون ها خونشون رو فروختن و به یه محله دیگه رفتم من خیلی غمگین بودم انگار غم کل عالم رو دوشم سنگینی می کرد ، پدر و مادر که حالم و دیدن که چقدر غمگینم دنبال این خانواده گشتن اما نتونستن هیچ ردی رو پیدا کنن ، گذشت و گذشت تا یه روز پدرم توی بانک پدر اون پسر رو دیده بود شماره و ادرسشون و گرفته بود
یه شب رفتیم به خونشون سراغ همبازیم رو گرفتن که پدر و مادرش گفتن خوابه تو اتاق برو بیدارش کن خیلی خوشحال میشه ، رفتم داخل اتاقش دیدم رو تخت خوابیده ، خواستم بیدارش کنم اما دلم نیومد ، فقط یه بوسش کردم ...

@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، رمان عشق واقعی، رمان عشق واقعی فصل ۱۸، رمانی عاشقانه عشق عشقی معشوقی با حس فلسفی عالی عارفانه عرفانی بی نظیر بیوتیفول، درجه یک عالی جالب خواندنی، رمان عاشقانه،

تاریخ : 1395/10/16 | 10:36 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فصل13
-بفرمایید
مادر لاله-سلام من سوگندم
-خوشبختم بفرمایید کاری داشتین
سوگند-ببخشید شما ساسان خان و می شناسین
-دوستمه
سوگند-پسر خوبیه؟اخلاقش چی؟
-بد نیست
سوگند-نظر شما چیه؟
-برای...
سوگند-ازدواجشون
-به نظرم تا اخر این سفر باهم برن و ببان ، مثل من و طناز ، تا اخلاق هم دستشون بیاد
سوگند-نظر خوبیه
-خواهش می کنم
سوگند-در هر صورت تشکر می کنم ، کاری ندارید؟
-خیر ، خداحافظ
سوگند-خداحافظ
با طناز بلند شدیم و رفتیم به طرف حسینیه اما قبلش قرار شد کمی بچرخیم با طناز حرف می زدیم و می خندیدیم
موقع ناهار خانم ها رسیدیم به حسینیه
طناز-ببخشید اینقدر معطل کردم که ناهار اقایون تموم شد ، حالا چیکار می کنی؟
-بعد شما می خورم رئیس کاروان فامیلمه ها یادت رفته؟
طناز-پس من برم ، خیالم راحت که می خوری غذا؟
-اره عزیزم برو
رفت و منم رفتم سالن اقایون پیش دوستام و گپ زدیم و باهم بودیم و بعد از نیم ساعت ، چهل دقیقه رفتم پایین و ناهار و خوردم و گرفتم خوابیدم کمبود خواب داشتم حدود های اذان مغرب بود که گوشیم زنگ خورد.
گوشیو برداشتم
-الو ، سلام
مادرطناز-سلام اقا امین
-چیزی شده؟
مادرطناز-طناز خوابه و همه دارن میرن حرم میشه بگید بهش بیدار بشه اخه تنهایی نمی خوام باشه
-الان خوابه
مادرطناز-بله ، شمارتون و ازش دیشب گرفتم چون باهم بودین
-الان بهش زنگ می زنم
مادرطناز-خیلی ممنون ، کاری ندارین
-نه خداحافظ
مادرطناز-خداحافظ
به گوشی طناز زنگ زدم اخرین بوق هاشو داشت می خورد که برداشت
-الو ، سلام
با صدایی گرفته جواب داد
طناز-سلام خوبی
-چرا صدات این طوره
طناز-خواب بودم بیدار شدم
-اماده شو زود بریم حرم ، میای که
طناز-اره تا پنج دقیقه دیگه میام
-باشه ، خداحافظ
طناز-خداحافظ
مادرشم بعد از صحبتمون پیام داد که متشکرم
زود تر رفتم بالا دم راه پله ها وایسادم تا طناز بیاد وقتی اومد لبخندی بهم زد
-خواب بودی؟
طناز-اره
-بیا بریم
طناز-بریم
رفتیم به حرم و نماز و خوندیم و بعدش رفتیم نشستیم توی صحن و باهم بودیم و بعد از چند دقیقه گوشی طناز زنگ خورد
طناز-سلام
وقتی تماس تموم شد
طناز-لاله قراره بیاد اینجا ، گفته که تا پنج دقیقه دیگه میاد
-با ساسان هست؟
طناز-اره عزیزم
چند دقیقه بعد ساسان و لاله اومدن و باهم سلام و احول پرسی کردیم و طناز با لاله حرف می زد و منم با ساسان
باهم بلند شدیم و رفتیم و چرخیدیم توی صحن ها و بعدشم باهم رفنیم به یه کافی شاپ ، همون کافی شاپی که رفتیم تا اشتی کنیم و طناز بهم گفت که دوست دارم
سفارش دادیم و یه شب خوب و باهم بودیم و بعدشم راه افتادیم رفتیم به حسینیه و شام خوردیم و قرار شد که امشب نریم حرم ، چون خیلی خسته بودیم
شب که گرفتم خوابیدم هر چی این دنده و اون دنده شدم خوابم نبرد و بی خوابی بد زده بود به سرم یعنی فکر طناز اجازه خواب بهم نمی داد موبایلم و برداشتم و زدم بیرون حسینیه و تصمیم گرفتم که در حسینیه کمی بشینم که اگه خوابم میومد زود برم دوباره خوابم برایی که صبح زود پاشم.
دم در یه 10 دقیقه ای که نشستم طناز یه پیام داد
طناز-سلام ، خوابی ، اگه بیداری پیامم بده
منم بعد از این که خوندم پیام دادم
 -بیا دم پنجره منو ببین
3 ثانیه از این پیام گذشت که دم پنجره دیدمش
برام دست تکون داد و اشاره کردم که بیاد پایین ، کمی سرد بود
پیامش دادم
-لباس گرم بپوشه
طناز-چشم ، حتما
باهم رفتیم و توی کوچه ها قدم زدیم و برگشتیم به حسینیه طناز رفت که بخوابه اما من با این که بهش گفتم می رم بخوابم ، راه افتادم به سوی حرم عشق رفتم توی صحن نشستم و زیارت خوندم و بعدشم یه دل سیر رفتم و با امام رضا تو حرم حرف زدم و خواسته هامو و گفتم و دعا کردم همه چی عالی بشه اون شب ، شب عالی بود و من تنها بودم و همه حرف هامو زدم
بعد از نماز صبح برگشتم و گرفتم خوابیدم و بعد حدود یک ساعت صبحونه خوردم و صبحانه خانم ها رو نموندم و با رفقا رفتیم بیرون و اما وسط های راه بودیم که طناز زنگ زد
-سلام
طناز-سلام ، خوبی
-اره ، بد نیستم ، تو چطوری؟
طناز-بد نیستم ، راستی کجایی؟
-بیرونم
طناز-کی میای؟
-معلوم نیست
طناز-پس من می رم همراه دختر خاله هام بیرون ، اجازه هست؟
-اره ، برو عزیزم
طناز-پس وقتی اومدی زنگ بزن تا بیام باهم بریم بیرون
-باشه ، کار نداری
طناز-نه ، مواظب خودت باش
-تو هم همین طور ، خداحافظ
طناز-خداحافظ
با دوستام رفتیم و خوش گذشت و وقتی داشتم تنهایی بر می گشتم طناز و دختر خاله هاش رو دیدم که 5 تا بودن و طناز صدام زد و رفتم سلام و احوال پرسی کردم و باهم رفتیم و از اون ها جدا شدیم و من و طناز رفتیم سوی حرم و بعد نماز توی صحن بودیم که تلفن طناز زنگ زد ، لاله بود می خواستن فراره کوه بزارن که طناز از من پرسید قراره همه دختر خاله هام برن ، داداشاشونم هستن ، پرسید که من میام یا نه
-نمی دونم اگه قرار با دوستام نداشتم
@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم




طبقه بندی: رمان عشق واقعی،
برچسب ها: فصل سیزدهم (رمان عشق واقعی)، یک قدم تا قلم، نوشته های محمد امین، نوشته محمد امین، دست نوشته هام، دست نوشته های محمد امین، رمان،

تاریخ : 1395/09/9 | 17:07 | نویسنده : محمد امین | نظرات

می خواهم بروم از این دیار از اینحا که برایم بد سنگینی می کنم بروم به جایی که خلوت کنم با خودم خودم را پیدا کنم و با خدایم حرف بزنم

من این دنیا رو بدون یاد خدا نم خواهم


@نوشته محمد امین

#یک قدم تا قلم



طبقه بندی: دلنوشته هایم،
برچسب ها: می خواهم بروم، یک قدم تا قلم، نوشته های خودم، محمد امین، نوشته های محمد امین، دست نوشته هایم، نوشته های زیبا،

تاریخ : 1395/04/17 | 10:37 | نویسنده : محمد امین | نظرات
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

  • paper | ایکس باکس | قالب بلاگ اسکای